مجله پارسي نامه - خاطره، روزنوشت http://Www.ParsiBlog.com/Mag/rss/11/خوراک خوان مجله پارسي نامه، سرويس وبلاگ نويسي پارسي بلاگ - مجله پارسي نامه - خاطره، روزنوشت fa ParsiBlog.com RSS Generator Mon, 22 Oct 2018 08:09:16 GMT پارسي بلاگ حکايت http://lesanedel.ParsiBlog.com/Posts/11/%d8%ad%da%a9%d8%a7%d9%8a%d8%aa/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">بسم الله الرحمن الرحيم</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">سلام، وقت و عاقبت دوستان بخير. گاهي اوقات، آزمايش الهي، آزمايش دلسردي هست، تا رفتار آدمي در وقت تنهايي ديده بشه. بطور کل، هر وقت خواستيد بي صبري کنيد، خود را در دو حال در نظر گرفته و آني را انجام دهيد که در نظرتان شايسته تر آمد. اول از خود خارج شده و از بيرون نظاره گر خود باشيد. حال خود را در حالتي ببينيد که در طريق ادب بوده و موقرانه در حال شکرگزاري خداوند متعال، در هنگام حال نزار خود بوده، در حالي که به خير بودن، و سپري شدن آنچه که از جانب او نازل شده باور داريد. و ديگر اينکه از طريق ادب و بزرگي خارج شده و چنان جاهلان سر به گلايه گشوده و تا ميتوانيد از روزگار بد گفته و بدان دشنام دهيد. اما بدانيد که رفتار کريمانه در پيشگاه خداوند متعال، پاسخي کريمانه در پي خواهد داشت. بگذريم، سخن امروز، راهکاريست عملي و مجرب و البته ساده، براي کساني که به دنبال تغيير مثبت هستند. در واقع امروز گاز بندگي کردن رو خواهم گفت، و در پنجشنبه ترمزش را، ان شاءالله. نظر به شعر اول که در اين وبلاگ قرار داده شد، بر آن شدم تا حکايت کنم از آنچه که سبب ايجاد سروده مذکور شد. در سال 1389 جاي تمامي دوستان خالي، راهي زيارت کربلا شديم. ان شاءالله قسمت تمام دوستان بشود. شب جمعه وارد کربلا شديم، روحاني کاروان از منزلت شب جمعه و برکات حضور در کربلا در اين شب، و نيز از گريه بر امام حسين عليه السلام گفته و روضه خواند. لکن بنده به دلايلي، هرچه کردم نتوانستم اشک خود را جاري کنم. دلي داشتم به سختي سنگ. با خودم گفتم من که نمي تونم مصائب امام حسين (ع) رو درک کنم، پس حداقل به خودم تشنگي بدم. چند روزي که در کربلا بوديم تنها در وقت ناهار و شام آب خوردم. اين تشنگي باعث شد تا دل سنگ من نرم شده و در برابر امام خود احساس شرمندگي کنم. اما دوستان اين تشنگي در چشم امام حسين (ع) نشست و بعد از اون سفر، اميد يه اميد ديگه اي شد. (اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود&nbsp; &nbsp; در مکتب غم تو چنين نکته دان شدم). از اون سفر که برگشتيم، بر هر سفره اي که نشستم، اول از امام حسين (ع) و خانواده ايشان ياد کردم، ادب کرده و مشغول سفره شدم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">بعد از اين، با خودم سر سنگين شدم. يه مدتي گذشت، هوس کردم با خدا دوست بشم. يادم بود جايي خونده بودم که اگر کسي 40 روز، روزي 1000 صلوات بفرسته خدا رو دوست خودش ميکنه. گشتم تا گفته دقيقشو پيدا کنم اما نتونستم، تصميم گرفتم به همين چيزي که يادم مونده بود عمل کنم، شروع کردم، 30 روزش با ماه رمضان مصادف شد، چند روزش هم قبل و بعد ماه مبارک. بعد از اين، اولين اتفاقي که افتاد اين بود که ديگه نماز قضا نداشتم. البته نماز اول وقتي هم نداشتم. اما کم کم نمازم رشد کرد. قصه نماز بمونه واسه فردا، که مژده دارم واسه کسايي که براي نمازشون شوق دارند. اين افراد، راه رو براشون باز کردن.خوشا به سعادتشون. اما&nbsp;</span><span style="font-size: small;">آنچه در ادامه بيان خواهد شد، خلاصه اموري هستند که شخصا تجربه کردم. روزي که اين حرف به من گفته شد، همون روز در سخن تدبر کردم و انجامش دادم. استادي داشتيم روشن ضمير و مزين به علم غيب و علم ضمير، ايشون استاد تفسير بودن. مهمترين حرفي که از ايشون يادم هست، سخن مورد بحث ماست. گفتند: 50 صفت در آدمي هست که آدم هرکدومشو که داشته باشه، روز قيامت در مواقف 50 گانه حساب نگهش ميدارن و در هر موقفي 1000 سال بايد بمونه. صفاتي مانند کينه، حسد، غضب، عجب، بخل، هوس و ... وقتي با خود تنها شدم به اين حرف فکر کردم، ديدم نداشتن کينه، خيلي راحت تر از صبر 1000 ساله هست. کينه و حسد رو همون لحظه از دلم شستم. بقيه صفات نياز به تمرين داشت. مثلا آدم بايد عصباني بشه تا بعدش کنترلش کنه. سخت بود، اما ياد اين 1000 سال آسونش ميکرد. گذشت و من در عرض 3 ماه بعد از اين، من در خودم صفاتي رو داشتم که از صفات علما ميگفتند، اما متوجه اهميت اين صفات نبودم. مثلا از آقاي عالي شنيدم که فلان عالم بعد از 50 سال عبادت، به جايي رسيده بوده که در خواب هم به نامحرم نگاه نميکرده، من با خودم گفتم اين که چيزي نيست، منم نگاه نميکنم، تازه من امور غير ارادي رو در خواب کنترل ميکنم. يا حتي در خواب هم هشيارم. صفات ديگه اي هم به من داده شده بود که بهتره گفته نشه. اگر کسي ندونه فکر ميکنه حتما من رياضت ميکشيدم. اما عبادت من تنها به نمازهاي يوميه و تعقيباتي کوتاه، گاهي اوقات يک نماز مستحبي،و نماز شب محدود ميشد. از نماز شب هم بيشتر سه رکعت آخرش رو ميخوندم، و يک رکعت وتر رو هم به کيفيت رکعت دوم نماز صبح بجاي ميآوردم و حتي يکبار هم به کيفيت گفته شده در مفاتيح، اين نماز رو نخوندم. اما خودسازي شايسته اي انجام داده و خودمو واقعا از درون پاک کرده بودم. (آنچه تا اينجا گفتم، واقعا گاز رستگاري هست، چيز چندان سختي نيست، به قول خدا: قد افلح من تزکي، و واقعا چقدر رستگاري شيرين هست. با خدا دوست بشيم، و واسه هدايت شدن دعا کنيم)&nbsp;اون موقع اوايل سال 90 بود. با خودم ميگفتم خدايا، چرا بنده هات ايمان نميارن؟ ايمان که خيلي خوبه چرا اينا اينقدر ازت دوري ميکنن. اگه ايمان داشته باشند تازه معناي زندگي رو ميفهمند. مومن بودن، واقعا عجب صفايي داره. خدا بعدا جواب اين سوالمو داد، که چرا اکثر مردم ايمان بيار نيستند. اما يه سوالي که دوست داشتم جوابشو بدونم اين بود که چي شد که در شب معراج، حضرت جبرئيل نتونست از يک جايي به بعد رسول الله رو دنبال کنه. هي از خدا ميپرسيدم، واقعا چرا؟ مگه چي باعث ميشده که اينطور بشه؟ جواب اين سوالم گرفتم. اينطور که: ياد خدا اونقدر در دلم زنده شده بود در تمام وقت بيداري ياد خدا بودم، از طرفي شرم و ادب حضور در محضر خدا هم در دلم عجيب&nbsp; پر رنگ شده بود، در حدي که وقت راه رفتن، مبادا از اينکه خطايي در راه رفتن داشته باشم، نگراني داشتم، وقت نشستن، در محضر خدا خجالت ميکشيدم و وقت خوابيدن، از اينکه در حضور او ميخوابيدم واقعا در رنج بودم. واقعا حالت ديوانه کننده اي بود، چرا که من حکمت حضور نداشتم.&nbsp; اين حالت اونقدر ادامه پيدا کرد که کم کم پر و بالم سوخت. واقعا پر و بالم سوخت. گوهر ارزشمندي داشتم که از دستش دادم. هرچه از خوبي داشتم از دستم رفت. اما يک چيز رو هرگز از دست ندادم، و اون داغ دلي بود که در تشهد نماز داشتم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">(البته اينها همه حکمت الهي بود، چون قرار بود بسياري از مسائل را براي من روشن کنند). گذشت و من هفت سال در خودم زنداني و سرگردان بودم. در طول اين هفت سال، همش از خودم ميپرسيدم، آيا من همون اميدم؟ چرا اينطور شدم؟ چرا نميتونم برگردم؟ هرچه تلاش ميکردم که باز خودسازي انجام بدم، نميشد.(اما الان جواب سوال اولمو گرفتم که ميگه: الله يهدي من يشاء) حتي يکبار نيت کردم که 40 روز نماز اول وقت بخونم، اما روز 35 ام يک جلسه اي پيش اومد که من مجبور بودم درش شرکت کنم، و شرکت در اون جلسه توفيق نماز مغرب و عشاي اول وقت رو از من گرفت، درست در همون حين من سخنراني داشتم. در اين مدت با خودم گفتم من که نميتونم برگردم، پس يه مدت کافر ميشم ببينم چه طعمي داره؟ پيش رفتم به سمت اعماق کفر، هرچه رفتم ديدم نه من آدم اينجاها نيستم. من طعم همنشيني با الله رو چشيدم، من گمشده اي دارم و نميتونم گمشدمو اينجاها پيدا کنم. تازه اينجا اصلا صفاي حضوري نداره، برگشتم و همون ايمان ناقص شده خودمو از سر گرفتم. اما ناگفته نماند که در اين مدت خدا هم از من غافل نشد (هرچه هست از قامت ناساز بي اندام ماست&nbsp; &nbsp;ورنه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست). خلاصه، از اونجايي که هرچيزي وقت خودشو داره، (ماه کنعاني من مسند مصر آن تو شد&nbsp; وقت آن است که بدرود کني زندان را) گذشت و گذشت تا اينکه چندي پيش، شروع کردم خرد خرد و آهسته آهسته اصلاح رفتار انجام بدم. خوب هم پيش رفته بودم، تا اينکه يه روز، آزمايش خيلي سختي از من گرفتند. خيلي ريختم بهم. دنيا برام تيره و تار شده بود. دردي ميکشيدم که در زندگي و مرگ دوا نداشت. کسي که يک صفحه قرآن ميخوند و آروم ميشد، يک ختم تقريبا کامل انجام داده بود اما دريغ از آرامش. براي اينکه آروم بشم، رفتم مشهد زيارت امام رضا، جاي همگي واقعا خالي، واقعا خالي. اگرچه دو روز بيشتر اونجا نبودم، اما تا يک هفته پيش هم احساس زيارت داشتم (حدودا يکماه). اگرچه در مهموني امام رضا برات گرفتم، اما باز آروم نشدم. به خدا گفتم، خدايا، ميخواستي آزمايشم کني، مي کردي، اما نميشد يه طور ديگه آزمايشم ميکردي؟ تا اينکه يه شب خوابي ديدم که در اون خواب به من نشون دادند که راهي جز اين آزمايش براي نجات من نبود. اما باز اون خواب هم اثر خودشو از دست داد. تا اينکه نشانه ها کم کم ظاهر شد. الله رو به شکر مخصوص خود شاکرم که هفته گذشته، گوهري که از دستم رفته بود رو به من باز رساند. (اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي&nbsp; &nbsp;دل بي تو به جان آمد وقت است که باز آيي&nbsp; &nbsp; &nbsp;مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم کرد&nbsp; &nbsp; &nbsp;کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايي&nbsp; &nbsp; در دايره قسمت ما نقطه تسليميم&nbsp; &nbsp; &nbsp;لطف آنچه تو انديشي حکم آنچه تو فرمايي&nbsp; &nbsp; &nbsp;حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;شاديت مبارک باد اي عاشق شيدايي). ادامه بحث (ترمز بندگي) باشه واسه پنجشنبه ان شاءالله، که اگر گفته نشه مي تونه عواقب جبران ناپذيري داشته باشه. کم نبودن کسايي که در راه خدا شناسي ديوانه شدند، در واقع يا دچار افراط شدند يا تفريط، و اين نيست جز بخاطر دوري از ثقلين. الهي، ظهور امام زمان را برسان، همه ما رو به راه راست هدايت کن. طعم ايمان به همه ما بچشان. شر دشمنان حقيقي خودت رو از ما دور بدار. ما رو از بلاي خشکسالي نجات بده.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">سالها شد که ز يک شعله به جان ميسوزم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">آتش دل به تمناي تو مي افروزم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">من هدايت ز سر لطف تو آموخته ام</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">همچنان درس محبت ز تو مي آموزم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">خانه از غير بپردازم و ايوان دلم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">را به نور تو کنم روشن و مهر افروزم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">اشکم از پرده دل آمد و آگاهي داد</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">کاندر اين پرده فقط مهر تو مي اندوزم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">ساغر عشق بسي نوشم و در بند بلا</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">دل بدان عروه وثقاي خدا مي دوزم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">سببي ساز خدايا که نه پايان گيرد</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">امل وصل تو و داغ دل جانسوزم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">من نه شمعم که بسوزانم و سوزم خود را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">همچو اميد بسي شعله جان افروزم</span></p> Fri, 19 Oct 2018 21:18:00 GMT کلام آخر http://lesanedel.ParsiBlog.com/Posts/16/%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%85+%d8%a2%d8%ae%d8%b1/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">بسم الله الرحمن الرحيم</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">سلام وقت و عاقبتتون بخير. کلا، حرف زدن و شنيدن کارهاي سختي هستند. يک بار، يک روحاني در تلوزيون، در مورد دو تا از سوره&zwnj;هاي قرآن صحبت مي&zwnj;کرد، از قضا من علاقه زيادي به يکي از اين سوره ها داشتم، روحاني، براي اينکه فضيلت يکي رو بيان کنه، حرفي در مورد ديگري گفت که باعث شد، محبت اون سوره از دل من بره. خيلي طول کشيد تا دوباره شوق اون سوره در دل من برگشت. اين مقدمه رو گفتم که وارد بحث امروز بشم، در گفتار قبل، پس از اينکه مطلب رو نوشتم، يک دلهره خاصي داشتم، احساس مي کردم که متن يه چيزي کم داره اما هرچه نگريستم متوجه چيزي نشدم، وقتي که دکمه ارسال رو زدم تا نوشته در وبلاگ نمايش داده بشه، لپ تاپ حدود 10 ثانيه هنگيد، دلهره من بيشتر شد، از ارسال متن منصرف شدم، خواستم فرايند ارسال رو متوقف کنم اما هرچه کردم نشد و هيچ اختياري در کنترل امر نداشتم، تا اينکه سيستم از هنگي در اومد و متن يکباره ارسال شد. فهميدم که حرف بايد گفته ميشد اما يه چيزي کم داشت. صبح امروز بود که فهميدم متن چي کم داشت. گفتار قبل، گفتار ثقيل و خشني شده بود، و همچنين اينکه قصد داشتم تا نگرشي رو در انجام اعمال بيان کنم، اما باز باعث شده بودم که مخاطب تشنه بمونه. خب براي جبران کاستي&zwnj;هاي متن قبل بايد بگم که، بطور کل در امر خداپرستي، بهترين حالت اينه که هرکاري از روي مهر و محبت و دوستي و عشق انجام بشه. مثلا در حفظ تواضع و خشوع،بايد از روي دوستي و محبت نسبت به خدا تواضع داشت. يا هنگام توبه کردن، يا هنگام خوف داشتن، کلا هرکاري. حتي وقت دعا کردن هم بهترين حالت اينه که دوستانه و عاشقانه از خدا طلب حاجت کنيم نه طلبکارانه، رفتار عاشقانه و دوستانه، بسيار والاتر از رفتار کريمانه هست. پس خوبه که حد پايين رفتار خودمون رو بر کرامت تنظيم کنيم. شرمندگي در برابر خدا خوبه، اما حالت ايده آل اين شرمندگي، شرمندگي عاشقانه هست. در تکميل اين بحث، بايد بگم که اين شرايط ممکنه عموميت داشته باشه، اما قطعي نيست، مثلا در برخي از مواقع بايد واقعا و به جد از خدا ترسيد. و اما در مورد تشنگي مخاطب، حالت منصفانه اين بود که اصلا در مورد نگفتن داستان، چيزي نميگفتم، اما وقتي که چنين حرفي رو زدم بهتر بود که بعدش حداقل يک داستان معمولي از خودم ميگفتم. خب حالا که چنين نشد، درعوض چند داستان جالب آماده کردم تا تلافي امر کرده باشم. اولين داستان رو در رابطه با مقدمه امروز بيان مي کنم. در دوره کارشناسي، روزهايي که کلاسي در ساعت 8 صبح داشتم، بايد ساعت 6 از خونه راه مي افتادم تا به کلاسم برسم. يک روز، اتفاقي شبيه آزمايش حضرت يونس (ع) براي من اتفاق افتاد. وقتي در اتوبوس بودم، با خداي خودم نجوا کردم و گفتم، خدايا اگر خواستي به خاطر گناه اين مردم عذابي چيزي بفرستي، ما رو خبر کن که اين شهر رو قبلش ترک کنيم. امان از دل غافل، که به خاطر اين حرفم، چند دقيقه ديگه اين اتوبوس براي من ميشه شکم ماهي. اون روز هوا سرد بود، بارندگي هم شده بود، در مسير، يک سرازيري وجود داشت که وقتي اتوبوس وارد اون مسير شد، شروع به سر خوردن کرد، همينطور که به درختاي کنار جاده برخورد مي کرد، به راهشم ادامه ميداد، راننده هم هرچي فرمون ميداد، انگار نه انگار که ماشين فرمون داره، از قضا چند متر جلوتر هم يک پيچ بود، که ما کمتر از حدود 15 ثانيه تا برخورد فاصله داشتيم!!!! يه نيمچه سکته اي زدمو اتوبوس برگشت توي مسير. در جا توبه کردم!!! نتيجه اخلاقي اينکه، خيلي بايد حواسمون جمع باشه که چي ميگيم، حرف زدن کار سختيه. مادرم، دوستي داشت. مادرم ميگفت دوستش اينطور دعا ميکنه که خدايا اگه گناهي از من سر زد، عقوبتشو تو همين دنيا به من بده که من اونور گرفتار نشم. يک هفته بعد از اينکه مادرم اين حرفو به من گفت خبر رسيد که زودپز دوستم، وقت آشپزي، ترکيده. اما خوشبختانه کسي در آشپزخونه نبوده. قضيه رو جويا ميشن، ميگه يه کاري کرده بودم، اين جزاي اون کارم بود. بايد اينطور دعا کنيم که خدايا، هر گناهي که از ما سر زد رو ببخش و ما رو ذره اي و لحظه اي به کوچکترين عذابي، عذاب نکن. حرف زدن سخته، پس بايد به رحمت خدا اميد داشت، اونم عاشقانه. ارديبهشت ماه بود که يک تک بيتي رو در اينترنت ديدم، با خود گفتم حيف اين بيت که همينطور رها بشه، تصميم گرفتم تکميلش کنم. بيت اين بود: بايد از سمت خدا معجزه نازل بشود&nbsp; تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود. منم اينطور اصلاحش کردم که: بايد از سمت خدا معجزه نازل بشود&nbsp;&nbsp; تا دل غمزده&zwnj;ام باز همان دل بشود، داستان رو با يک حکايت عاشقانه تلخ ادامه دادم تا اينکه در بيت آخر گفتم: خواجه تقدير من اين بود که در سايه عشق&nbsp;&nbsp;&nbsp; خوف و اميد وصالم همه نازل بشود، هي!!!!! نمي دونستم حرف زدن چقدر سخته. خدا مي دونست من اگر چيزي رو بخوام، تا بدستش نيارم، ول کن ماجرا نيستم، به همين مورد منو آزمايشم کرد و اين آزمايش همچنان ادامه داره. دلم پيش کسي گير کرد، که تو نگاه اول فکر کردم انگار صد ساله که ميشناسمش، هي دل غافل، آن شد که خوف و اميد وصالم نازل شد. امري بر من مشتبه شد و دست و بال منو از پشت بست، و من نميتونم واسه مرادم قدمي از قدم بردارم. تقريبا تمام ابيات اون شعر براي من اتفاق افتاد و حالا هم منتظر معجزه ام. گرچه اين اتفاق، اتفاق تلخي هستش، اما خوشحالم که، باعث شد من خودمو پيدا کنم. يه داستان جالب ديگه هم هست که هنوز تکميل نشده، ان شاءالله روزي که تکميل شد، همون روز ميام و براتون تعريف ميکنم. و اما نکات اخلاقي. بيشتر افراد، اکثرا به دنبال کارهاي خارق العاده و معجزه آسايي هستند تا بتونند مثل علما بشن. اما دريغ که همين اتفاقات پيش پا افتاده&zwnj;اي که بطور روزمره واسه ما داره اتفاق ميافته، همون کارهاي خارق العاده هستند. فقط بايد همت داشت و انجامشون داد. در بحث قبلي از صفت خطرناک عجب گفتم، اما دو صفت بسيار خوب وجود داره که سازندگي بسيار شايسته&zwnj;اي رو با خودش به همراه داره. اوليش خشم يا غضب هست. نورانيتي که کنترل اين صفت در آدم ايجاد ميکنه، چند برابر ساير صفات هست. من خود در ابتدا کنترل خشم رو با استفاده از اين جمله انجام ميدادم که : حرف که باد هواست. اما جايي، کلام شايانتري رو خوندم که نوشته بود : عصبانيت، انتقامي است که در برابر اشتباهات ديگران از خودمان مي گيريم. تدبر در اين حرف کار رو براي من خيلي ساده کرد. اما الان اگر از کسي عصباني بشم، حرفشو کاملا نشنيده و عملشو کاملا نديده مي گيرم. واقعا حالم از اون آتش لعنتي&zwnj;اي که خشم در من ايجاد ميکنه به هم ميخوره، و کنترلش واقعا صفا بخشه. صفت ديگري که بسيار بسيار سبکبار کننده هست، پرهيز از دروغه. دروغ گفتن آدمو به خودش گره ميزنه. دو بار که راستشو بگي، دفعه سوم عاشق راست گفتن ميشي. در روايتي از امام صادق عليه السلام شنيدم که از دروغ گفتن، حتي به شوخي هم پرهيز کنيد. وقتي اين کار رو انجام دادم، صفاي باطن عجيبي در من ايجاد شد. مثلا اون موقع که هنوز به اين شدت باب نشده بود، خيلي از عبارات چاکريم، مخلصيم استفاده ميکردم. اما وقتي اين حديث رو شنيدم، عبارت "آقايي" رو جايگزين اون دومورد کردم. يا اگر کسي گفت سلام برسون، نگفتم بزرگيتونو ميرسونم، فقط گفتم سلامت باشيد، اگر هم سهوا گفتم، سلامشو رسوندم. اما ريزه کاري هاي اخلاقي. اين ريزه کاري ها از محترم شمردن حقوق حيوانات و گياهان شروع ميشه تا برسه به افراد. مثال ميزنم. چندسالي بود که به شدت از حضور حشرات و مارمولک در خونه رنج ميبرديم. هر آنچه که از دستمون بر اومد انجام داديم که اينا رو از خونه بيرون کنيم، اما نشد. تا اينکه من به اين بيت عمل کردم و از خدا خواستم که اين بلا رو از ما دور کنه : ميازار موري که دانه کش است&nbsp; که جان دارد و جان شيرين خوش است. کار از اونجايي شروع شد که من اگر سوسکي ميديدم، نميگرفتم با دستم لهش کنم، بلکه برش ميداشتم و مينداختمش تو حياط. يا اينکه مارمولک رو ميزدم که فرار کنه، و فقط وقتي وارد خونه ميشد ميکشتمش. الان چندين ساله که خدا رو صد هزار مرتبه شکر، نه مارمولکي داريم و نه سوسکي. بريم سراغ افراد. اينجا آدم بايد چشمش تيز بين باشه. مثال ميزنم. بعضي وقتا هست که ميريم شب نشيني، وقتي خسته و کوفته بر ميگرديم خونه، ساعت از نيمه شبم گذشته و همسايه&zwnj;ها خوابن. منم در چنين شرايطي که از فرط خستگي دوست دارم زود برم بخوابم، نميزنم دنده يک و با 30 تا تو محل برم تا صداي موتور ماشين همه رو بيدار کنه. يکم يواشتر ميرم، يا حتي دنده مرده ميرم تا کسي آزار و اذيت نشه. يا اگه برم پاي منبر بشينم، سعي ميکنم يه گوشه اي بشينم که اگر چايي دادند و من مشغول چايي شدم، چشم روحاني، به چايي من نيافته و حواسش پرت بشه، يا چايي رو وقتاي ميخورم که نگاه روحاني رو به من نيست. خوبه آدم تو ظرف شستن يکم به مادرش کمک کنه. وقت اتوبوس سوار شدن، خوبه که آدم هول نزنه تا حتما روي صندلي بشينه، بلکه کرامت نفس خودش و احترام ديگران رو حفظ کنه. خوب نيست که در جمعي، آدم بخاطر اين که بگن فلاني زرنگه، کرامت نفس خودش رو لگدمال کنه. خوبه که آدم پشت چراغ قرمز عابر پياده، بخاطر اصلاح امور اجتماعي بايسته، يا از منظر ديني، الگوي بد شدن، حق الناس است. آدم اگه دوست نداره به گدا کمک کنه، از يه جايي بره که گدا اونو نبينه، اما اگه گدا اومد جلو و آدم پولي تو جيبش بود بهتره که بهش کمک کنه، و اگه پولي نداشته باشه، بهتره که بگه ببخشيد پولي پيشم نيست، ممکنه گدائه بدمحلي کنه، اما آدم کرامت نفس خودشو حفظ کرده. من خودم همنشيناني داشتم تارک الصلوة؛ تا زماني که مجبور بودم در کنارشون زندگي کنم، اخلاقمدارانه باهاشون رفتار مي&zwnj;کردم، اگرچه در کنارشون عذاب روحي داشتم. مگر نبود که پيامبر مکرم اسلام (ص)، حسن خلق رو در برابر همسايه يهودي&zwnj;اي که به طرف پيامبر آشغال ميريختند هم بنياد کردند. روايتي در مورد پيامبر (ص) شنيدم که خيلي خيلي خيلي به دلم نشست. اينکه شخصي در مورد پيامبر اينطور ميگه، کسي رو شوخ تر و خنده رو تر از حضرت محمد (ص) نديدم. و اين روايت در صورتي هست که پيامبر اکرم (ص) ميفرمايند که هيچ پيامبري به اندازه من اذيت نشد. آدم بايد حواسش به همنشيني که انتخاب ميکنه باشه، و اگر بخوام اهميت اين موضوع رو به احسن وجه روشن کنم اين شعر رو ميگم: پسر نوح با بدان بنشست&nbsp;&nbsp; خاندان نبوتش گم شد&nbsp;&nbsp;&nbsp; سگ اصحاب کهف روزي چند &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;پي نيکان گرفت و مردم شد.&nbsp; همنشين تو از تو به بايد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تا تو را عقل و دين بيافزايد. دوستان، مواردي که گفته، همه جنبه&zwnj;اي ديني هم دارند. من خودم وقتي آدم با فرهنگي شدم که به اسلام عمل کردم. همه تلاش من در سه چيز خلاصه ميشه: رعايت حق الناس، حق الله و حق نفس. و با رعايت اين سه، تاکيد ميکنم که تمام مشکلات ما و اجتماع ما برطرف خواهد. چون هيچ امري نيست، مگر اينکه حداقل به يکي از اين سه حق مربوط ميشه. و اما در پايان هم بگم، برخي از حرفايي که گفته شد، عموميت و برخي قاطعيت دارند. مثلا اون بحثي که در مورد سن داشتيم، عموميت داره، چرا که حضرت موسي (ع) با اينکه هم کلام خداوند متعال بودند، وقتي که مامور رفتن به سمت فرعون (کسي که ايشون رو بزرگ کرده) ميشن، دعاي شرح صدر ميکنن. ممکنه کسي سنش به 40 رسيده باشه، اما خداوند متعال شرح صدري به او بدهد که خيلي راحت آدم خوبي بشه، و ممکنه يک فرد نوجوان، در چنان عمقي از درياي جهالت رفته باشه که هيچ نور هدايتي درش اثر نکنه. ديگه حرفي باقي نيست، مگر اينکه وبلاگ رو با شعر يا حديثي بروزرساني کنم. الهي ظهور امام زمان ما را برسان. ما را به دست خود هدايت کن. دست همه مومنين رو بگير و همشونو خوشبخت و سعادتمند و عاقبت بخير و در هر حال بخير و عزتمند و سربلند و طيب و طاهر دنيا و آخرت کن و هيچ يک از ما رو لحظه&zwnj;اي و ذره&zwnj;اي به کوچکترين عذابي معذب نکن. الهي، همه ما رو عاشق و معشوق خود کن. الهي، چنان کن سرانجام کار&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو خشنود باشي و ما رستگار.التماس دعا. يا حق.</span></p> <p style="text-align: center;"><img src="http://uupload.ir/files/qm9y_screenshot_(1067).png" alt="" width="420" height="438" /></p> <p><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p>&nbsp;</p> Fri, 19 Oct 2018 21:11:00 GMT نماز http://lesanedel.ParsiBlog.com/Posts/13/%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%b2/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">بسم الله الرحمن الرحيم</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">سلام وقت و عاقبت دوستان بخير.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">کاري داشتم که بايد تا امروز صبح تحويلش مي دادم. براي انجامش يه شريک هم داشتم، که وسط کار مشکل براش پيش اومد، مجبور شدم يه تنه کار رو انجام بدم، اين يکي دو روز بدجور مشغول بودم، اما ديشب خواستم استراحت کنم، ساعت نه و نيم رفتم دراز کشيدم (به قول دوستم احمد کوتاه کشيدم، اون ديگه توي اين شوخيا از من حرفه اي تر شده) خوابم برد، مامانم هرچي گفت پاشو برو سر جات بخواب، گفتم نه، نميخوابم کار دارم بايد انجامش بدم، خلاصه من خوابم برد و اومد يه جاي گرم و نرم کنار من انداخت و گفت يه دور بزن بيافتي تو جا!!!! يک ساعت بعدش بيدار شدم، مگه ميشد از جائه دل کند، اما خب، بيدار شدم و کارمو انجام دادم خدا رو شکر. اما اين بيدار شدن، قصه ها داره، يه ختمي رو شروع کرده بودم، که ديروز گذاشتم آخر شب انجامش بدم، از خواب که بيدار شدم، گفتم اي بخت، بخفتيدي و خورشيد دميد، از ختم جا مونديم و 18 روز از کارمون افتاديم عقب، اما وقتي ديدم هنوز ساعت 11 نشده، فهميدم که خدا اين توفيق رو از من نگرفته. اينطور داستانا، يا آدمو از غريبي در مياره، يا با خدا رفيقش ميکنه. امشب از نماز، داستان داريم، ان شاءالله اين بحث امشب تکميل خواهد شد.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">چون دوست ندارم کسي منو در تشنگي نگه داره، بايد خوابي که در قبل گفتم رو بگم. و نيز ممکنه کسي با خودش بگه آخه کسي که در مهموني امام رضا برات ميگيره، چرا نبايد آروم بشه. ان شاءالله در گفتار بعدي که شايد فردا باشه در اين مورد توضيح خواهم داد. قعلا بريم سراغ نماز:</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">متاسفانه ما آدما، از خدا انتظارهاي عجيب غريبي داريم، مثلا دوست داريم، خدا نمازي رو دوست داشته باشه و از ما قبولش کنه که ما خودمون اصلا دوستش نداشته و بهش اهميت نميديم. حواسمون رو جمع کنيم تا نمازمون لق لقه زبان نشه، حضور قلب رو از وقت اذان و اقامه تمرين کنيم. چه روايتي براي اهل ايمان ترساننده تر از اين که: الصلوة عمود الدين. طبق روايات، اولين چيزي که روز قيامت رسيدگي خواهد شد نمازه، خودمون رو در اون لحظه ببينيم، اگه بگن نمازهات پذيرفته نشد ديگه چه بايد کرد؟ حاصل عمر آدم دود شده رفته، اونجا ديگه فرصت جبران نيست (قدر آئينه بدانيد چو هست&nbsp; &nbsp; نه در آن وقت که افتاد و شکست) از وقتي روايات مربوط به آية الکرسي رو ديدم، نمازي نبود، مگر اينکه حتما آية الکرسي را در عقب آن خوندم. چند نمونه در زير آورده شد. واقعا اين آيه، برکت بسيار زيادي داره، واسه کسي که روزي يازده بار حقشو ادا کنه. واقعا خود خدا اون روز به آدم نظر مي کنه.</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">حضرت محمد(ص)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;:</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">هر کس بعد از هر نمازش چه واجب و چه مستحب&nbsp;آيت الکرسي را بخواند نوشته مي شود نمازش مورد قبول قرار گرفت و خداوند خود او را محافظت مي نمايد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;.&nbsp;همچنين مي فرمايند اگر به خواندن آن پس از نماز واجبش&nbsp;مداومت نمايد جايگاه خود را در بهشت قبل از مرگ مي بيند يا ديگران مي بينند که او چه جايگاهي دارد&nbsp;&nbsp;.&nbsp;و در روايتي ديگر است که هرکس دو رکعت نماز مقبول بخواند بهشت بر او واجب مي شود.</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">امام صادق عليه السلام:</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">وقتي پروردگار عالم به اين آيات (آيات سوره حمد، آيه شهد الله، آيه الکرسي و آيه ملک )فرمان داد که به زمين فرود بيائيد، آنها گفتند: پروردگارا ما را به کجا مي فرستي؟ به سوري خطاکاران و گنهکاران؟ خداوند به آنها فرمود: پايين برويد که به عزت و جلالم سوگند، هيچ کس از آل محمد (ص)&nbsp; و شيعيان آنها را در هر روز بعد از نماز واجبش نخواند مگر اينکه به نظر مخصوصي در هر روز هفتاد بار به او نظر مي کنم و در هر نماز هفتاد حاجت او را برآورده مي نمايم و او را با همه گناهانش مي پذيرم.</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">در کتاب ختوم و اذکار جلد 1 نقل شده است:</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">جابربن عبد الله ميگويد: رسول الله فرمودند: خداي تعالي به موسي بن عمران (ع) وحي نمود، هر کس بر آيه الکرسي مداومت کند و بعد از هر نمازي تلاوت نمايد، خداوند به او دل شاکران، مزد پيامبران و عمل صديقان را ميدهد و او را مشمول رحمت خود مي گرداند و مانعي جز مرگ مابين او بهشت فاصله نيانداخته است. موسي (ع) عرضه داشت: چه کسي بر آن مداومت مي کند؟ خطاب شد اي موسي، مداومت نمي کند بر آن مگر پيامبري يا صديقي و يا کسي که من از او راضي باشم يا مردي که شهادت را روزي او کرده باشم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">و اما بگم واسه کسايي که شوق نماز در دلشون هست، حتي سالي يکبار. به اين احساس بايد اهميت داد، تمرين کرد و صبر داشت تا رشد کنه. وقتي شوق نماز داريد، بهش اهميت بديد و بريد دنبالش، اگه وقت نماز واجبه، نماز واجب، اما اگه نيست يک نماز مستحبي بخونيد. تمرينش اينه. وقتايي هم که شوقي توي دلتون نيست، در نماز تواضع و در حد امکان حضور قلب داشته باشيد، در پي اين، کم کم، شوق نماز در دل آدم ايجاد ميشه. يواش يواش، آدم شوق تعقيبات پيدا مي کنه، بعدش، صداي اذانو که ميشنوه، دلتنگ نماز ميشه، مياد نماز و آروم ميشه، بعد اين دلتنگي در خود نماز هم حضور پيدا ميکنه، تا جايي که طرف داره نماز مي خونه، اما در همون لحظه دلتنگ نمازه، مرحله بعد اينه که آدم دوست نداره نمازش تموم بشه، پس نمازشو تاجايي که امکان داره شمرده شمرده مي خونه، در اين حالت، وقتي کسي به نماز مي ايسته، هنگام آغاز نماز خيلي خوشحال هست، در اواسط نماز، دلگير ميشه، اما آخر نماز که ميرسه، دلسوز اتمام نماز خواهد بود. تا جايي که حتما شنيديد آيت الله بهجت، به سلام نماز که ميرسيدند، گريه ميکردند. آخه آدم داره از منظر محبوبش دور ميشه، مگه ميشه نسوخت. اما اين حالت به اينجا ختم نخواهد شد، اين دلتنگي کم کم تمام اوقات زندگي رو فرا خواهد گرفت، تا جايي که: خوشا آنان که دائم در نمازند. اين احساس خوب در لحظه لحظه زندگي آدم جريان خواهد. قبل از اينکه ادامه بحث رو بگم در پرانتز عرض کنم که در طي همين مراحل، سجده هاي شکر آدمي هم طولاني و طولاني تر ميشه تا جايي که اونقدر طولاني ميشه که ديگه در سجده خسته شده و نميتونه سجده رو ادامه بده، اگر کسي به اين حالت رسيد بدونه که در طول چند ماه آينده (حدود دو ماه) روي پيشاني خودش نقش مهر خواهد داشت. اگر کسي دوست نداره ايمانش، تظاهر پيدا کنه، وقت سجده، سنگيني بدنش رو از مهر برداره. رسيديم به اونجايي که احساس خوب نماز در لحظه لحظه زندگي آدم جاري شده. حتما شنيديد که بعد از هر نماز آدم يک دعاي مستجاب خواهد داشت، اما اينجا اونجاييه که خيالات آدمي مستجاب هست، ديگه چه برسه به دعا. از اجابت يکي از خيالات و دعاهاي خودم بگم. دانشجوي دوره کارشناسي در دانشگاه آزاد بودم، دوست داشتم بدونم که آيا پدرم بخاطر هزينه هاي من در تنگنا هست يا نه، اما شرم داشتم که ازش بپرسم، بخاطر همين دعا ميکردم که پدرم بخاطر من در تنگناي مالي نباشه. دوست داشتم بدونم که آيا دعاي من مستجاب شده يا نه؟ تا اينکه بعد از اينکه فارغ التحصيل شدم، روزي پدرم شروع به درد دل کرد و بدون اينکه من چيزي ازش بپرسم به من گفت: اون موقع که تو دانشجو بودي، من از نظر مالي در فشار نبودم. خدا اينطور عاشقي ميکنه. الهي ظهور امام زمان را برسان. قلوب ما رو خاک قدم خود کن.&nbsp;ما را به دست خود هدايت کن.&nbsp;بعد از اينکه ما رو هدايت کردي، از خود مران. کسي رو به دوري از خودت، آزمايش نکن.</span></p> <p><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: small;">خودم شعر زير رو خيلي دوست دارم، چون راجع به معشوق و معشوقه هست، اما در پرده.</span></p> <p>&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://uupload.ir/files/p8ic_screenshot_(1058).png" alt="" width="410" height="460" /></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> Sun, 14 Oct 2018 10:19:00 GMT واقعيت هاي خيالي! http://fardaa.ParsiBlog.com/Posts/316/%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d9%8a%d8%aa+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%ae%d9%8a%d8%a7%d9%84%d9%8a!/ <p style="text-align: justify;">دخترشان به سن ازدواج که رسيد مثل اکثر خانواده&zwnj;ها به تکاپو افتادند براي يافتن يک کيس مناسب؛ از حضور مداوم دخترش در تمام جمع&zwnj;هاي ممکن گرفته تا تغيير شهر محل سکونت. با انواع هديه&zwnj;ها، سوغاتي&zwnj;ها و کادوها با عالم و آدم رابطه خانوادگي پيدا کردند تا بلکه فرجي شود و نشد.</p> <p style="text-align: justify;">در عوض هر کجا نشستند از يک دوجين خواستگار مقيم آلمان و آمريکا و پزشک و مهندس گفتند که رد کرده بودند! خواستگاراني که هرگز وجود خارجي نداشتند اما در تخيلات مادر آنقدر واقعي بودند که حتي پدر هم باور کرده بود دخترش چنين خواستگاراني دارد و به دلايلي مادر اجازه ورود به آنان نمي&zwnj;دهد؛ تا آنکه بلاخره تلاش&zwnj;هاي دختر پاسخ داد و پسري که دو-سه سال با او دوست بود قدم پيش گذارد براي خواستگاري، خواستگاري هم&zwnj;شان آنان! به همين دليل قبل از آمدن&zwnj;شان مبلمان و فرش و دکور خانه تغيير کرد حتي ماشين پدر هم تبديل شد به يک شاسي&zwnj;بلند مشکي شد تا از خانواده داماد کم نداشته باشند اما با آمدن خواستگارها تمام اميد پدر رشه شد!</p> <p style="text-align: justify;">اگر چه دختر از ابتداي دوستي با اين گل&zwnj;پسر مي&zwnj;دانست با مردي دوست شده که به تازگي از همسرش جدا شده و نوزادي شيرخوار دارد اما پدر اينها را نمي&zwnj;دانست؛ اگر چه دختر مي&zwnj;دانست بايد منتظر بماند تا کمي بار پرداخت مهريه براي پسر سبک&zwnj;تر شود بعد قدم پيش بگذارد اما پدر اينها را نمي&zwnj;دانست. حالا نگراني دختر بزرگ&zwnj;تر شدن فرزندِ مردِ موردِعلاقه&zwnj;اش است، دوست دارد تا در سنين کودکي&zwnj;ست پا به خانه مرد بگذارد تا بتواند با او انس بگيرد اما پدر که حداقل 6-7 سال&zwnj; است شب و روز از خواستگاران خيالي مادر شنيده انتظار کيس بهتري را دارد.</p> <p style="text-align: justify;">کاش حداقل اين خواستگاران خيالي را در بوق و کرنا نگذارده بودند تا حضور چنين خواستگاري براي پدر تا اين حد حس سرافکندگي نداشته باشد.</p> <p style="text-align: justify;">دلم مي&zwnj;خواهد به پدر دختر بگويم به خاطر حرف مردم پاسخ رد به خواستگار دخترت نده، خواستگاري که دخترت چند سال است دل در گرو او دارد اما مي&zwnj;دانم سکوت بهترين راهکار است.</p> Wed, 15 Aug 2018 13:30:00 GMT پا به پاي من نيا ! http://ensan20.ParsiBlog.com/Posts/200/%d9%be%d8%a7+%d8%a8%d9%87+%d9%be%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d9%86+%d9%86%d9%8a%d8%a7+!/ <p>روزي در حال رانندگي در اتوبان ديدم پشت يک ماشين مدل بالاي خارجي نوشته : پا به پاي من نيا ! ، بعد از مدتي که خودروي مدنظر توقف کرد ، از راننده پرسيدم : مفهوم جمله پشت خودرويت چيست ؟ در پاسخ گفت : اکثر تصادفات در جاده هاي کشور به دليل سرعت بالاي خودروها است ، زيرا رانندگان فقط به تابلوي حداکثر سرعت توجه نموده و به نوع خودروي خود توجه نمي کنند و همين موضوع باعث مي شود که در لحظه ايستادن هاي ناگهاني خودروهاي مدل بالا و ايمن مي توانند نسبت به توقف خود اقدام نمايند ولي خودروهاي ضعيف قادر به جلوگيري از تصادف نيستند و تلفات جاده اي زياد در کشور نيز به همين دليل است . من نيز بخاطر حفظ جان مردم اقدام به نوشتن اين جمله در پشت خودروي خود نمودم تا خودروهاي ديگر وقتي مي بينند سرعتم زياد است فکر نکنند آنها هم مي توانند پا به پاي خودروي من بيايند . من نيز که تاکنون اين موضوع را زياد در جاده ها ديده بودم ، با خود گفتم : چه خوب مي شد که در جاده ها در کنار تابلوي حداکثر سرعت به نوع خودرو نيز اشاره مي کردند ، تا رانندگان به آن توجه داشته باشند . البته شايد در خيلي از مسائل سياسي ، اقتصادي و اجتماعي بتوان از اين موضوع استفاده نمود ، تا مردم کلا مواظب خود باشند .</p> Wed, 15 Aug 2018 13:29:00 GMT حلوا رشته اي http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/758/%d8%ad%d9%84%d9%88%d8%a7+%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87+%d8%a7%d9%8a/ <p>از كودكي دوست داشتم<br />اسمش را نمي&zwnj;دانستم<br />يكي دو بار<br />خريده بودند و خورده<br />تُرد و شكننده<br />چقدر خوشمزه<br /><br />رفته بوديم بازار كه رشته&zwnj;هايش را ديدم<br />شعيريّه<br />خريدم<br />گفتم براي بچه&zwnj;ها درست كنم<br />بلد كه نيستم<br />ولي مگر اينترنت تمام شده؟!<br /><br /><img style="width: 500px; height: 1203px;" src="http://movashah.id.ir/o/shairie.jpg" alt="" width="500" height="1203" /><br /><br />مريم پيش&zwnj;دستي كرد<br />اصرار كه خودش<br />قبول كردم<br />قرار شد تماشاچي باشم<br />طبق دستوري كه از آشپزخانه سايت تبيان گرفتيم<br /><br />خوشمزه بود<br />اما<br />نه آن طعمي كه به خاطر داشتم<br />آن روزها كه اين قوطي&zwnj;هاي خارجي نبود<br />&laquo;شير غليظ شده&raquo;<br />حتماً با دستور ديگري مي&zwnj;پختند!</p> Sun, 29 Jul 2018 13:07:00 GMT آباژوري که بي جا گذاشته شده بود http://Komeil1367.ParsiBlog.com/Posts/1466/%d8%a2%d8%a8%d8%a7%da%98%d9%88%d8%b1%d9%8a+%da%a9%d9%87+%d8%a8%d9%8a+%d8%ac%d8%a7+%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%87+%d8%b4%d8%af%d9%87+%d8%a8%d9%88%d8%af/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">يک فيلم سينمايي خارجي در يکي از شبکه هاي سيماي ايران درحال پخش است. دو مرد و يک زن در کنار شومينه با هم صحبت مي کنند. يک مرد و يک زن در طرف راست و يک مرد در طرف چپ شومينه روي مبل راحتي نشسته اند. در سمت چپ شومينه يک ميز کوچک چوبي قرار دارد که يک آباژور قديمي هم روي آن گذاشته است. يکي از بينندگان ايراني فيلم سينمايي نسبت به &laquo;ميزانسن&raquo; (طراحي صحنه) آن پلان از فيلم حساس مي شود. احساس مي کند آباژور روي ميز کوچک کنار ديوار، اشتباهي در فيلم گذاشته شده است. صحنه را دو باره با چشم هايش مي کاود و با تعجب به روابط عمومي سيما زنگ مي زند.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">بيننده: الو! ...روابط عمومي سيما؟</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">روابط عمومي: بله، بفرماييد!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;آقا، من از آباژوري که در اين فيلم کنار شومينه گذاشته شده تعجب کرده ام. توضيح شما چيست&raquo;؟</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;من متوجه منظورتان نشدم&raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;معمولاً تلويزيون ما آباژورها را روي تصوير خانم ها مي گذارد، ولي در اين صحنه آباژور کنار ديوار گذاشته شده. اين به نظر شما عجيب و غير عادي نيست&raquo;؟</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;آن آباژوري که شما مي بينيد کار صدا و سيما نيست. از خود فيلم است&raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;خدا را شکر! ...پس فيلمي هم وجود دارد که شما در آن کاري نکرده يا آباژوري&nbsp; قرار نداده باشيد&raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;ابداً! بايد به شما مژده بدهم که در همان صحنه از فيلم نيز شاهکاري از تلويزيون ايران وجود دارد&raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;کدام صحنه&raquo;؟</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;اگر به کنار مردي که در سمت چپ شومينه نشسته توجه بفرماييد، يک گلدان گل مي بينيد. آن را ما به فيلم اضافه کرده ايم&raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;چرا&raquo;؟</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;چون زير آن گلدان يک دختر جوان نشسته... چون در صحنه ي فيلم يک آباژور موجود بود، گفتيم براي تنوع و جلوگيري از جلب نظر بينندگان هم شده، ازگلدان استفاده کنيم&raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;پس چرا تا به حال ديالوگي از آن دختر شنيده نشده&raquo;؟</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;چون او کر و لال است&raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;براي چه طفلکي را با گلدان پوشانده ايد&raquo;؟</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">- &laquo;چون اولاً جوان و زيبا است. ثانياٌ پيراهنش کمي کوتاه است. ثالثاً يقه اش کمي باز است. خواستيم با روتوش مقداري پير نشانش بدهيم و نقاطي از بدنش را بپوشانيم، اما چون ديديم کار مي برد، ترجيح داديم کلاً با گلدان بپوشانيمش&raquo;. و مي خندد و مي گويد: &laquo;جالب شده، مگرنه&raquo;؟</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">و بيننده پس از قطع کردن تلفن به سايت &laquo;ديوار&raquo; مي رود و مي نويسد: يک دستگاه تلويزيون با مشخصات زير به فروش مي رسد....</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff0000;">(25/2/97)</span></span></strong></span></p> Sun, 29 Jul 2018 13:06:00 GMT افسردگي http://Toomar.ParsiBlog.com/Posts/90/%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%b1%d8%af%da%af%d9%8a/ <p>فکر ميکردم افسردگي مخصوص زنان طلاقه گرفته و شوهر مرده است. يا مثلا دختران زشت و کچل که توي خانه بابا مانده&zwnj;اند. يک تصوير کمرنگ و خيلي دور. کنجکاو هم نبودم که ته و تويش را دربياورم. اصلا دلم هم نخواسته بود بدانم افسرده&zwnj;ها کي هستند. آن موقع فقط ميدانستم ميثم پسر عمه&zwnj;م افسردگي دارد. يعني توي اتاق خودش مي&zwnj;ماند و در را هم از پشت قفل مي&zwnj;کند. افسردگي، به "تنهايي" معنا مي&zwnj;شد. خوشبختانه در نزديکي&zwnj;ام کسي افسرده نبود که از نزديک ببينمش. فقط گاهي ميديدم زن علي وقتي همه در جمع ميخندند، دارد زمين را نگاه مي&zwnj;کند. به مادرم گفتم اکرم افسرده&zwnj;ست. گفت چرا گفتم چون وقتي همه قهقهه ميزنند، اکرم خيلي آرام و با احتياط ميخندد و زمين را نگاه ميکند. انگار که بخواهد چيزي توي چشمهايش پنهان کند. افسردگي را هميشه دور و دير ميديدم. مخصوص يک سري آدم خاص که اتفاقاتي خاصي حتما بايد توي زندگيشان ميفتاد که افسرده ميشدند. نميدانستم گاهي نيفتادن اتفاق هم مي&zwnj;توانست آدم&zwnj;ها را افسرده کند. فکر ميکردم من با خنده&zwnj;هاي بلند و قهقهه&zwnj;هايي که ميزنم محال ممکن است افسرده شوم. من چيزي ندارم که افسرده شوم. شوهر که ندارم طلاقم بدهد، منتظر خواستگار هم نيستم. پس افسردگي مال من نيست. افسردگي مال من نيست، مال من نيست آمديم تا بيست و پنج-شش سالگي.آن موقع به مدد شبکه&zwnj;هاي اجتماعي بيشتر درباره افسردگي خواندم و آدمهاي افسرده بيشتري ديدم. آدمهاي افسرده پولدار. افسرده&zwnj;هاي مرد. افسرده&zwnj;هاي بلوند ترکه&zwnj;ايِ قد بلند و چشم رنگي. افسرده&zwnj;هاي مشهور و افسرده&zwnj;هاي دخترباز و پسرباز. که ديدنشان باعث شد انحصار افسردگي در ذهنم، از دست دختران و زنان مشکل&zwnj;دار بيرون بيايد. دقيق&zwnj;تر که شدم ديدم خيلي از آدمهايي که روزانه باهاشان مواجه ميشوم دچار درصدي از افسردگي هستند. و بعد معلومم شد تنها، همين زندگي کردن در جغرافيايي که هرروز يک خبر هولناک به گوشت ميرسد و چند سال يک بار دار و ندارت به واسطه کاهش ارزش پول ملي نصف ميشود، کافيست تا افسرده بشوي. جايي که ميبيني فقط همه چيز از دسترست خارج ميشود و چيزي به دستاوردت اضافه نميشود، افسرده&zwnj;ات ميکند. به راههاي خروج از اين وضعيت که نشستم فکر کردم، خودم هم افسرده شدم. ديدم قدرت اين را پيدا کرده&zwnj;ام مدتهاي طولاني از خانه بيرون نروم، کسي را نبينم و حتي از رخت&zwnj;خوابم تکان نخورم و هيچ کاري هم نکنم. خوابم نامنظم و شلخته پلخته شد. و گفتم چه کاري است که بخواهم وضعيت را تغيير بدهم؟ ميخوابم. پر ميخوردم و پر ميخوابيدم. پس وزن اضافه کردم. همه گفتند چاق شدي، گفتم به تخمم. گفتند لاغر شو. گفتم که چي؟ فرداي کشور چه ميشود؟ هيچ. فرداي شهر چه ميشود؟ معلوم نيست. فرداي من چه ميشود؟ باز هيچ. چه چيزي در کشور ميتواند تغيير کند؟ هيچ. در جهان چه؟ هيچ. محيط زيست؟ آب؟ جنگ؟ فلسطين؟ خاورميانه؟ آمريکا؟ بن بست در بن بست. اما باز نخواستم قبول کنم که افسرده شده&zwnj;ام. گاهي با خودم فکر ميکردم که افسردگي گرفته&zwnj;ام، اما اگر کسي پيدا ميشد و اين را ميگفت ناراحت ميشدم. در عين حال هميشه دلم ميخواست گريه کنم. البته بهانه&zwnj;اي براي گريه نداشتم و همينطوري هم نميشد گريه کرد. نگهش مي&zwnj;داشتم. و هي با خودم فکر ميکردم که چي؟ زندگي که چي؟ کار کردي پول هم درآوردي، آخرش چه چيزي تغيير ميکند؟ کتاب خواندي، کتاب هم نوشتي، کجا را ميخواهي بگيري؟ بيرون هم که مي&zwnj;آمدم سر و وضع مردم را نگاه ميکردم، دلم ميخواست گريه کنم. گريه هم داشت. يعني بعضي چيزها را که ميبيني اگر گريه&zwnj;ات نگيرد مشکل داري. آب که ميخوردم عذاب وجدان ميگرفتم. لباس که ميخريدم عذاب وجدان داشتم. و ماشين را که سوار ميشدم فکر ميکردم دارم چيزي را تلف ميکنم. احساسم به دنيا مثل يک شمع بود که داشت ميسوخت و تمام ميشد. يک جنگل پير و بزرگ که داشت ميسوخت و ميديدم که کاري از دستم برنمي&zwnj;آبد. تا رسيدم به اينجا. به اينجايي که تصميم گرفتم قبول کنم افسرده&zwnj;ام و چيزي درباره&zwnj;اش بنويسم. ولي خب اين را هم نوشتيم، آخرش که چي؟</p> Sun, 29 Jul 2018 13:04:00 GMT بستگي دارد! http://Komeil1367.ParsiBlog.com/Posts/1463/%d8%a8%d8%b3%d8%aa%da%af%d9%8a+%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af!/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">از شما چه پنهان نگارنده اخيراً به يک اصل جديد اخلاقي رسيده که خودش مي تواند تحولي در اخلاق سنتي و حرکت به سوي اخلاق مدرن يا مدرنيته ي اخلاقي باشد. آن اصل اين است که &laquo;آدم ها و سيستم هاي بد، هرکاري بکنند بد است و آدم ها و سيستم هاي خوب هر کاري انجام بدهند خوب است.&raquo;</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">مي دانم همين ابتداي کار يک عده با شنيدن اين اصل، رَگ کردن شان باد کرد و ناراحت شدند، اما بد نيست براي مجاب کردن اين عزيزان چند مثال بزنم؛ مثلاً:</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">يک- رأي دادن زن ها در يک حکومتِ بد (خذله الله تعالي)، بد است، اما در يک حکومتِ خوب (اعلي الله ارکانه)، خيلي هم خوب و لازم مي نمايد.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">دو- صنعت مونتاژ در يک حکومت ظالم و شاهنشاهي بد است و باعث از بين رفتن صنعت کشور مي شود، ولي در يک حکومت خوب و اسلامي، مي تواند مقدمه ي شکوفايي صنعت شود؛ البته نشده هم عيبي ندارد.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">سه- اگر اشرف پهلوي (لعنة الله عليها) ويلا داشته باشد مطمئناً چيز بدي است؛ چون خودش آدم بدي است، اما اگر همان ويلا در دست يک نظامي خدمتگزار به نظام اسلامي (ادام الله ظله) باشد، نه تنها بدنيست، که ثواب هم دارد. همينطور است وضعيت ويلاهاي متعدد در تهران و مناطق شمال که قبلاً در دست آدم هاي فاسد بود و اکنون به دست انسان هاي خوب و خدوم (زيدالله امثالهم) افتاده و دارند در آن نماز شب مي خوانند.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">چهار- مسؤولان کشور در يک حکومت بد اگر در خارج، خانه و حساب بانکي داشته باشند، فرزندان شان را براي تحصيل به خارج بفرستند و براي تفريح و درمان به خارج بروند، چون باعث تقويت نظام جور مي شود، بد است، اما مسؤولان در يک حکومت اسلامي اگر چنين کاري بکنند، به دليل تقويت پايه هاي نظام اسلامي، بد نيست که هيچ؛ اجر دنيوي و اخروي هم دارد.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">اصلاً يک سؤال: به نظر شما آيا يک شاه جنايتکار و نوکر بيگانه (عليه العنة والعذاب) که نفت مي فروخت و به کسي حساب و کتاب پس نمي داد با يک رئيس جمهور خدمتگزار و خاک پاي ملت (رضوان الله عليه) - که همين کار را مي کرد - يکي است؟ مطمئناً نبايد يکي باشد.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">به نظر اين حقير و همه ي مردم فهيم و بصير ايران، هزارتا نفت و دکل و املاک و حقوق هاي نجومي و اختلاس هاي ناچيز چندهزار ميلياردي و قاچاق هاي مختصر چندصدهزار ميلياري فداي يک تار موي مسؤولان دلسوزي که روز و شب شان در فکر خدمتگزاري به اين ملت هميشه شهيدپرور مي گذرد.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;"><strong><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff0000;">&nbsp;(3/4/97)</span></span></strong></span></p> <p>&nbsp;</p> Wed, 18 Jul 2018 08:22:00 GMT فرهنگ شيعه (100): http://shenakhtema.ParsiBlog.com/Posts/856/%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af+%d8%b4%d9%8a%d8%b9%d9%87+(100)%3a/ <p><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"><span style="color: #0000ff; font-size: medium;">و از همه مهم تر،اين رسالت بزرگ عالم است که بر اساس احکام و اصول مکتب بزرگي که در اختيار دارد و بر حسب نياز و حرکت و ضرورت زماني که در آن مي زيد- <span style="color: #0000ff; font-size: medium;">و مذهبش نيز بايد زنده بماند- بايد به احکام و برداشت ها و فهم تازهء متناسب با زمان - و متناسب با نياز زمان و ضرورت بشر و نسل اين زمان - دست يازد و استنباط و استخراج شان کند،تا مذهب در چارچوب شرايط کهنه و گذشته - که ديگر گذشته است - نماند و منجمد نشود و از زمانش واپس نيفتد.</span></span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"><span style="color: #0000ff; font-size: medium;">اما متأسفانه - به قول دکتر شادمان - در گذشته با اينکه زندگي اجتماعي و عرفي و مباني حقوقي جامعه بر اساس فقه اسلامي بود،در حوزه هاي ديني ما،فقه يکي از رشته هاي علوم ديني بود و در کنارش فلسفه بود و ادبيات و کلام و حديث و تفسير و حتي طب و غيره.اما حالا که نظام اجتماعي و حقوقي جامعه از دست فقها بيرون است و فقه جنبهء علمي اش را از دست داده است،تمام کوشش هاي علمي حوزهء ما منحصر به فقه شده است؛در حالي که امروز به همان اندازه که فقه از زندگي اجتماعي کنار رفته،مسائل اعتقادي و اجتماعي و علمي دين،بيشتر از گذشته مطرح شده است،يعني آنچه فقيه نمي تواند بدان پاسخ گويد.اين است که متأسفانه هم زحمات علما و رنج طلاب به هدر مي رود و هم اسلام،بي دفاع مانده است!</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"><span style="color: #0000ff; font-size: medium;">و اين بدان معني نيست که فقيه - به جاي کشف حوادث جديد زمان و پاسخ يابي اسلامي - بنشيند تا بانک و سرقفلي و بيمه بيايد و او حکم توجيهي شرعي اش را بگويد،بلکه بايد بر حسب تغيير و تحول نيازها و ضرورتها،روح و بينش و برداشت عقايد و استنباط احکام و نقش فقه اسلامي - به وسيلهء مجتهد مسئول - يعني محقق آزاد و مسئول - تحول و تکامل بيابد.و اينجاست که ديگر بار،اجتهاد،نفس مسئوليت دانشمند را در هدايت فکري و علمي جامعه و در طول تحول زمان و تغيير ارزشها و نياز ها با اين خصوصيت و سنگيني و صراحت مطرح مي کند.</span></span></p> <p style="text-align: left;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"><span style="color: #ff0000; font-size: medium;">ادامه دارد...</span></span></p> Wed, 04 Jul 2018 10:44:00 GMT فرهنگ شيعه (98): http://shenakhtema.ParsiBlog.com/Posts/854/%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af+%d8%b4%d9%8a%d8%b9%d9%87+(98)%3a/ <p><span style="color: red; font-size: 12pt;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;">خويشاوندي مُرکّب و خون:</span></span></p> <div> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="color: blue; font-size: 12pt;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;">هر انساني امانتدار خداوند است - چون فرزند آدم است - و مسئول.و نه تنها مسئول گروه و خانواده و مردم خويش،که در برابر تمام وجود و ارادهء حاکم بر وجود و در برابر همهء کائنات مسئول است.اين است دامنهء مسئوليت انسان.اما در اسلام بزرگترين مسئوليت،متوجه علم است.اين است که در آن نهضت تازه پاي اسلام در عربستان که براي درگيري با بت پرست ها و دشمنان،اشراف و قدرتهاي مهاجم،به مجاهدين نياز افتاده است،رهبر نهضت با کلامي مجاهدين را آواز مي دهد که بشريت هنوز در دورهء نبوغ و فرهنگ و دانش،فاقد چنان تعبير درخشاني است که از سينهء جامعه اي بيسواد - حتي بي خط و کتابت - مي جوشد که:</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="color: red; font-size: 12pt;">مداد العلما افضل من دماء الشهدا</span><span style="color: blue; font-size: 12pt;">:در ارزش،مرکب دانشمندان از خون شهيدان برتر است.</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="color: blue; font-size: 12pt;">و از چنين تعبيري آيا اين معناي بلند روشن استنباط نمي شود که اولا خون و مُرکّب،مسئوليتي مشابه دارند و ثانيا مسئوليت مُرکّب از مسئوليت خون حساس تر و سنگين تر است؟اين است که قرآن در جامعه اي بيسواد - که پيامبرش در آغاز کار،حتي در مدينه فقط يک منشي دارد و آنهم يهودي است و خودش نيز يک امي است،به کتاب و مرکب و قلم و به آنچه که مي نويسند،سوگند مي خورد: </span><span style="color: red; font-size: 12pt;">(ن و القلم و ما يسطرون) </span><span style="color: blue; font-size: 12pt;">اما به قلمي که مسئول است و به مرکبي که همزاد برتر و خويشاوند والاتر خون است.</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="color: blue; font-size: 12pt;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;">اين است که علم و عالم را در زبان قرآن و اسلام،نه بنا به عقيدهء متجددان،مطلق هر علم و هر عالمي و متخصص در هر&nbsp;رشته اي ميدانم و نه مثل بسياري قدما،مي گويم فقط علم دين است و يعني فقه و علم بر احکام ديني،بلکه عالم در اينجا درست به همان معني است که امروز در فرهنگها و ادبيات اجتماعي و ايدئولوژي هاي مردمي و انقلابي و مسئول،براي روشنفکر قائلند.</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="color: red; font-size: 12pt;">علماء امتي افضل من انبياء بني اسرائيل</span><span style="color: blue; font-size: 12pt;">:(دانشمندان امت من،برتر از علماي بني اسرائيلند).در اين سخن،پيامبر اسلام(ص)،عالم را همرديف و مشابه پيامبر و علم را ادامهء نبوت مي داند و از نظر ارزيابي،رسالت دانشمندان تاريخ و جامعهء خويش را از رسالت پيامبران تاريخ بني اسرائيل سنگين تر و برتر و پر ارج تر مي شمارد.اين علم مسئول است،مسئوليتي که همراه و همگام نبوت است.و همين نتيجه را در حديثي ديگر باز مي گويد که:</span><span style="color: red; font-size: 12pt;">العلماء ورثة الانبياء</span><span style="color: blue; font-size: 12pt;"> (دانشمندان وارثان پيامبرانند)!چه چيز به ارث مي برند؟آگاهي را و </span><span style="color: red; font-size: 12pt;">مسئوليت</span><span style="color: blue; font-size: 12pt;"> در برابر زمان و نسبت به سرنوشت مردم را.اين مسئلهء دقيق در تشيع به صورت سه اصل طرح شده است،که اگرچه ظاهرا مطرح نيست اما در متن تشيع،عمل تشيع و در فرهنگ و اصول اعتقادي و عملي تشيع مشخص است...</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: left;" align="right"><span style="color: red; font-size: 12pt;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;">ادامه دارد...</span></span></p> </div> Wed, 04 Jul 2018 10:44:00 GMT بي رحمانه نمي بخشم http://SALAHSHOORFARD.ParsiBlog.com/Posts/333/%d8%a8%d9%8a+%d8%b1%d8%ad%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87+%d9%86%d9%85%d9%8a+%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d9%85/ <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">تا قبل از اين ها هرکس مي پرسيد کي بازنشسته مي شوي، مي گفتم من که عجله اي ندارم، هرچه ديرتر بهتر، فرصت خدمت را بايد غنيمت دانست.</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">ولي سال گذشته خدمتگزاران ارزشي به من خدمتي کردند که در سال جديد در اولين فرصت </span></span><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">با صرف حدود پنج ميليون تومان هزينه به صورت قسطي</span></span> براي احتساب دوران سربازي ام به عنوان سابقه خدمت اقدام کردم تا بلکه دو سال زودتر بازنشسته شوم.<br /></span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">خلاصه اينکه در اين شب هاي عزيز قدر که تأکيد و اصرار روي گذشت و بخشيدن يکديگر مي شود خواستم با صداي بلند اعلام کنم که بعد 32 سال بخشيدن در شب هاي احياء، امسال ديگر خبري از بخشش نيست.</span></span></p> <p><strong><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">از هرکسي که سر سوزني باعث شده باشد سر سوزني شوق خدمت رساني ام کاهش پيدا کند، سر سوزني گذشت نخواهم کرد.</span></span></strong></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">گذشت و بخشش در حق کساني است که از کرده خودشان پشيمان شده باشند، نه کساني که علي رغم آن همه نصيحت در باب اهميت انتقادپذيري و روشنگري در خصوص شاخص هاي ارزشمداري، همچنان مُصر بر پرونده سازي و سوءسابقه تراشي باشند.</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">کساني که همچنان به جاي پاسخگويي و پذيرش اشتباه خود، به ديگران مي گويند &laquo;فلاني سوءسابقه دارد ...&raquo; (*) و پشيزي حفظ آبروي زيرمجموعه شان برايشان موضوعيت ندارد.</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">کساني که در برابر آنچه خطا مي دانند، به تعبير خودشان با <strong>بي رحمانه ترين شکل ممکن</strong> برخورد مي کنند، ديگر در چنين شب هايي نبايد توقع رحم و گذشت داشته باشند.</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">آري، منِ خلاف کارِ جهنمي، هرگز از تهمت هاي درشتِ شما ارزشي نمايانِ بهشتي گذشت نخواهم کرد.</span></span></p> <p><span style="color: #ff0000;"><strong><span style="font-size: small;">پي نوشت:</span></strong></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">*- </span></span><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;"><span class="txt"><a id="Note_6574723" href="http://salahshoorfard.ParsiBlog.com/Posts/329/%d9%85%d9%86%d9%85%d8%8c+%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1+%d8%af%d8%b3%d8%aa+%d8%a8%d9%87+%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%84!/">منم، خلافکار دست به کانال!</a></span></span></span></p> Wed, 04 Jul 2018 10:44:00 GMT برگه شماره 53 http://beghalamedel.ParsiBlog.com/Posts/708/%d8%a8%d8%b1%da%af%d9%87+%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87+53/ <p>ريحان-صديقه-انيسه-ناهيد-خانم ايماني</p> <p>&nbsp;</p> <p>خنديد وگفت : مگه تو هم شرکت کرده بودي؟</p> <p>خنديدم و گفتم: آره</p> <p>حتما هموني بودي که نوشته بودي :هيچي</p> <p>خنديدم و جوابي ندادم</p> <p>درست حدس زدي ، يه چراغ روشن... همون بودم :)</p> <p>&nbsp;</p> <p>+ من...امثال من...چه شباهتي مي تونيم داشته باشيم به احمد علي واحمد علي ها جز همون *هيچي* که نوشتم و تمامو اين ربطي به عدم خودشناسي که خانم رضواني گفتند در رابطه با همين يک کلمه و صاحب کلمه، نداره...ازقضا چون خودم رو شناختم نوشتم *هيچي*...نکنه اين &nbsp;ثوابَک هاي پر گناهک &nbsp;سرشار از ريا و انبوه داد و بيداد و هواي دل و نمازاي کله ملاقي و روزه هاي صرف زباني و امر به معروفاي منفعتي ونهي از منکراي زورکي و خرکي و &nbsp;باقي اعمال دست دوم مون رو شباهت &nbsp;ب &nbsp;شهيد بايد حساب ميکردين خانم رضواني جان!</p> <p>ميدونيد حوصله سعي نداشتم و لذا سعي نکردم براتون توضيح زياد بدم...سعي هم مي کردم :لم يکن</p> <p>تقريبا ده روز برگه خام مسابقه دستم بود حتي بعد از موعد تحويل برگه ها ولي هيچي جز *هيچي* نداشتم براي نوشتن&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>+ حوزه- مسابقه کتاب عارفانه شهيداحمدعلي نيري- عارف &nbsp;اهل دل دفاع مقدس- صديقه ميگفت نميشه کتابشو &nbsp;به همه توصيه کرد شايد به خاطرعدم&zwnj;پذيرفتن جامعه به خاطر خفن بودن بعد معنوي شهيد تا اين حد و انکار و شايدم...اما من ميگم ميشه...توصيه ميشود- يادمه ازچندين وچند نفرها شنيدم و توصيه کردند ک کتاب ابراهيم هادي رو بخونم اما با اينکه کتابشو ازاعتکاف پارسال تا حال داشتم نخوندم و وقف کردم ، افسان کتابشواز راهيان اورد،نخوندمش،کتابشو دست اين و اون ديدم و نخوندم، توصيه شنيدم از صديقه و تااالازه شروع کردم به پراکنده خواني &nbsp;کتاب ولي يکي دو روزازگرفتن کتاب عارفانه از حوزه نگذشته بود و سرشب لم دادم وعکس شهيد روجلد رو خيره شدم و ب افسان گفتم: جااااان ،نيگا چقد چهره مظلوم و ارومي داره، چهره ش ساده ست افسان،خوشگل نيست اما خيلي آرامش داره &nbsp;و کتاب رو باز کردم و رندومي يه صفحه اش روخوندم ، ديگه مگه تونستم اين کتاب رو زمين بزارم! با ولع تا بامداد بيدار و اروم اروم خوندن و فکر کردن &nbsp;و ....</p> <p>&nbsp;</p> Fri, 01 Jun 2018 23:55:00 GMT داستان زندگي http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/115/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86+%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; هر کسي فکر مي کند که زندگيش تراژدي است. هر کسي گمان مي کند که خودش تنها کسي است که در زندگي مصيبت هاي بسيار ديده و رنجهاي بسيار کشيده است. هر کسي تصور مي کند که تنها زندگي اوست که سرتاسر حسرت و درد است. اما وقتي پاي صحبت آدمها مينشيني و داستان سرگذشت آدمها را مي شنوي تازه مي فهمي که تو تنها آدمي نيستي که زندگي با تو بازيها کرده است. زندگي همه ي آدمها داستان دارد و مي توان آن را داستان زندگي ناميد. هيچ يک از ما به خواسته ي خود پا به اين جهان ننهاده است و هيچ يک از ما نقشهاي تلخ را انتخاب نکرده است. کدام کودک است که هنگام تولد يتيمي را براي خود انتخاب کرده باشد؟ کدام مادر است که مرگ فرزند را براي خود بخواهد؟ کدام پدر است که فقر و گرسنگي را براي فرزندش انتخاب کرده است؟ زندگي است که براي ما مي نويسد و ما در آن نقش خود را بازي مي کنيم. تمام داستان زندگي بر اين محور است که ما در لحظه هاي تلخ و سخت زندگي بر اساس عقل درسترين و بهترين کار را انجام دهيم. هنگام تولد دنيا به هيچ يک از ما تعهد خوشبختي نمي دهد. زندگي به هيچ يک از ما قول راحتي و آسايش نمي دهد، بلکه دنيا و داستان زندگي بر سختيها و تلخ کاميها بنياد نهاده شده است. آيا داستاني را سراغ داريد که سرتاسرش خوشي و خنده و شادي باشد و همه ي آدمها خوشبخت در کنار هم زندگي کنند؟ داستان براساس اتفاقات شکل مي گيرد.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; زندگي دنيا بازي و سرگرمي است(انعام؛ 32)، و اين زندگي دنيا جز بازي و سرگرمي نيست(عنکبوت، 64). زندگي دنيا آري بازي است و ما گاهي چنان درگير بازي آن مي شويم که خود را غرق مي کنيم و همه چيز را فراموش مي کنيم. مادربزرگ پير من هميشه نصيحتم مي کند که با عقل يک پير به زندگي و ماجراهاي آن نگاه کنم. پيران که داستان زندگي را تجربه کرده اند مي دانند که زندگي داستان خود را دارد و روزي به پايان خود مي رسد. آنها مي دانند که بايد کنار بايستي و از کنار به زندگي و اتفاقات آن بنگري تا معناي زندگي را خوب بفهمي. زندگي براي هر کسي سرنوشتي را رقم زده است و همه بايد مسير آن را با اتمام خوشيها و رنجهايش بپيمايند. زندگي با همه ي اتفاقهايش زندگي است و عاقل آن کسي است که به اتفاقات تلخ آن بخندد و بگذرد. در برابر عظمت اين هستي ما نقطه ي پرگاريم و دنياي ما و داستان زندگي ما يک رنگ از هزاران رنگ دنياست و اگر يادمان باشد که نقطه ي کوچکي هستيم حسرت و رنجهاي زندگيمان را هم به قدر همان نقطه خواهيم ديد.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQUYy662XlEDrLp1G8fQseBfkEjpbsaUenDENZjWXWTROdZuYrc" alt="" width="284" height="177" /><br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> Tue, 15 May 2018 11:53:00 GMT ناميدي http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/111/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%af%d9%8a/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp; <span style="font-size: small;">همه ي ما در زندگي مشکلاتي داشته ايم و داريم. گاهي با خودم حساب مي کنم و روزي را به ياد نمي آورم که دغدغه اي در آن روز نداشته ام. اما گاهي دغدغه ها کم رنگند و زياد ذهن را به چالش نمي کشند ولي گاهي بعضي از روزها، بعضي از دغدغه ها دمار از روزگارمان در مي آورند، آنقدر ذهنمان را درگير مي کنند که آدم از خورد و خوراک مي افتد که بماند، آدم از خلق و خو هم مي افتد، آنوقت خود من يکي؛ بداخلاقي مي شوم که صد رحمت به يکي... . چند روز گذشته درگير مشکلي بودم مثل همه ي آدمها. وقتي راه حلي براي مشکلي وجود داشته باشد، يا راه حلي پيدا شود خوب است، هر چند آدم رندگيش تلخ مي شود و سخت مي گذرد، اما پايان خوش تلخي را از ياد آدم مي برد. اما اگر راه حلي نداشته باشد آن وقت چه بايد کرد؟ جواب شايد صبر باشد، اما به قول بابا طاهر:<br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به ما گفتند صبوري کن صبوري&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; صبوري طرفه خاکي بر سرم کرد</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; وقتي صبر نباشد آنوقت ياس سراغ آدم مي آيد. همه ي ما ياس را تجربه کرده ايم اما شايد کمتر متوجه آثار بد آن شده ايم. هميشه فکر مي کردم که چرا ناميدي از رحمت خدا گناه است؟ در اين چند روز گذشته با مشکلي که داشته ام وقتي متوجه شدم که هيچ راه حلي ندارد و هر طرف که رو کردم به در بسته خوردم، حالم شبيه حال پرنده اي بود که در قفس افتاده باشد اما قفسي که دري ندارد، به هر طرف که رو کردم ناميد بازگشتم و بعد تازه حال کساني را که خودکشي مي کنند دريافتم. اگر ناميدي به اوج رسد و پايه هاي ايمان را محکم نکرده باشيم خودکشي هم ممکن مي شود. چه کسي جز گمراهان از رحمت پروردگارش ناميد مي شود (حجر،56). ناميدي، انگيزه ي جنگيدن را مي گيرد، انسان را از درون مي خورد و به نابودي کامل مي کشاند. آدم که ناميد شود دنيا و آخرتش را يکجا به آتش مي کشاند و شايد براي همين است که ناميدي از رحمت خداوند گناه است. وقتي هيچ دري باز نباشد و هيچ کاري هم از ما ساخته نباشد اگر خدا هم نباشد تباه انسان حتمي است، اما باور و اميد به خداوند همچون چراغي است که در تاريکترين شب هاي ظلماني نيز خاموش نمي شود. بزودي پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خوشنود شوي (ضحي،5) و اين آيه اي است که من در ياس و ناميدي تکرار مي کنم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="data:image/jpeg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wCEAAkGBxMTEhUSEhIWFRUXFRUXFhgVFxYYGBUWFRUWGBUYGBcYHiggGholHRgYIjEhJSkrLi4uFx8zODMsNygtLisBCgoKDg0OGhAQGy0lHyUtLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLf/AABEIAOAA4AMBIgACEQEDEQH/xAAbAAACAwEBAQAAAAAAAAAAAAACAwEEBQYAB/EADwQAAICAQMBBQYEBAUEAwEAAAECAxEABBIhMQUTQVFhBiJxgZGhMrHR8BRCUsEjU5Lh8RUzYqJygrNj/8QAGwEAAwEBAQEBAAAAAAAAAAAAAAECAwQFBgf/xAAxEQACAgEDAwMCAwgDAAAAAAAAAQIRAwQSITFBUQUTYSKhBhRxFUJSgbHB8PEykdH/2gAMAwEAAhEDEQA/AE57bkgYQGetZ8RtBC4wJhKuGFxNicR/Z+jVydzbQM0opFiDAW1AAHwBYHqMylXDtq4+PxAGc04bpcvg930KeH81jjNVz1/p9zR7I7QeJtu47D7oBPCt4H0Hh5c4vtFS8pYm7s+gAHQfD+2UYwfD6HyyNTraFcDjkn/2s35fr6ZTgoy3I/S54Xjze7Gqqn/6PWLizwPH9PU+maEHa7qgSIbRzyeTZN35D75j6XUrMLAteoAZjz634fOvTLmnHnXpRsnzseHh55TSkvqB7cquatdu6J1Godm95iePEnOn9ktYzho3JO2ipPWjfF9TnMTpfIzT9nNQ4kAHQ3u6dADX3zPPBPG6RlrcUZad0lx9jtmNYrvb6ZXM14oz88DPKUT5SWRItSucoyA3dWctRzX1xu0DwyuhL+ruZ/PGWITkyDyGCPLH1M48MYxvAfTnGJxjlfJ6GvD6lRNNk7Ky6pzzJhZSikZpXAKZdkixZix2FFEx4JTLzR4to8dhtKe3I25ZZMDbhYUfOgMYq5CjHKuey2fI+2eVcNVytrppEC93GHYtVFtoAokkmvQfXFavtB4wCUA4O6mLEeo4F1mbkerofQdTq0pQVR8s0wlHkgeXn9MshQpAF81Vjz6XRyj2fDYB6jaD8QRY/PL/AH6llJ6Ag/Tpg4WfW4fw3pcMO8pV1vv8GZp5wdS2nZWTgFGJBD2eBQquMp9rRKSBQBvaCVViGO7m2U7fLpx9c2+2WEwTaAm2RTuA96gDfvdQfL1rKpUlvd6lvDyJ97/1vMNuR259uh6unxZZRktQ74QjsmYohDEAryCgSOk6myq0QaI8OBfjQ0dLHuYLGPCqqiPIkjjaBfPwxXdgcjgg2Of7ZEXJHn5jjnzHlnRGG1cGmLSxxJxxKvk1R2VKeNoHxI/XNbs3s4Rc3bH6fTMKPt542CNb2eOLPXkWB1s9TnS6ecPXgaB2nqBnDlzybcGeJ6jm1SWyVV8dy6Gz2zBQ4y7zE8Zcg1j0fjFgYQGIpWScgJh1hqMB1YvbhBcYFw9uJlpC0FYV4YXJrJLFkYPd4+sp6LXq8PfGlT3zZPGxGYBj8VF/PAAzHi2TLGnkDorgEBlDAHqAwBAPrznP63R65u0YZFlRdEkT70HLSSMCBuBHgdpBB42nz5KGabJiimXXTFMuID5Mmtj/AK1/1L+uNk18aqWLilFmiDX0zmp/Z+WQUkkaGvwk8nlhwxAs0FP4Ry/hWZGh0uoknXTKe8KNbqzBUTbx7zcgG6Hjznq5M8N22PU4P2JlxtPJf6eTv+zdWXt2KkcUoIOz0av5q+mI9oWDIX/CFG4EcdOOfQ3zh9ndmLEo3EM9DeVJ7st47FIsgdLP2y4SCCKvr16Vm+xONI+59OxThpoxlGnXTsWRMO7UKAOB08qofasU2U9M9DbVUaHwHSvSqywG+uONUd0Me1cETseBfAPSvQj64yKMHx+Hx8M8kBPJyC1dMmUU076DaTVI9MTVZEYPhnlY+X6/TDaWhQUmx8K+ZrE6vccWu9SwaLG3lkk6tK+X+g2KBG5bUJEw4o7S1Ec8EigQa9QTlrR9maRG3/xZLXZqSNQfkBY+RzNVb6qR8wf+ceIxnNkxYpS3O7PzbVfinNlyOSVLwdZD2lABXfKf/lICfucevasH+dH/AK1/XOQWIY1YR+6yPbxeWcS9ak/3TrV7Uh/zY/8AWv641O0If81P9a/rnIrEMakIyHDH5N4erN/unXLrov8ANT/Uv64xdXH/AJif6l/XOVSHLcUHTIcYHVD1Hd2OjGoT+tf9Q/XGCZf6l+ozCjhy3DFkOKOyGp3di/FrYmdo1kQugUugZSyhvwki7ANGvhhQ6uNmdFkRnTbvUMCybha7h1FjkZzfYnsjDp9VqNWrO0mordvO4ILshT1okDr0CgDjHez/ALJQ6WfU6hGdpNQ4ZzI27aASdq+lk9fQeGS0jpU7NmbtKMJMUkVmhVi4VgShCbwGHga55zjTq437BEMLhnbs+BKBsgzoIRfkS24V6HNjsD2M0+lbVMhdzqmLSmRrNHd7oPlbtyeefTA9kvYbTaGEwx7nDSrKzSVZaMgx3tAFKQCPWzhwOzY7b7Uj0kBlkZVVSiAsaG52CICfAWeT4AE+Gc/237VTCeOLRpBNvk7sK8jB3K/910CAgRR0dzt1IIHIFt9ofYpdcHGsnZwRUKxju1gNg7wCW3yECizeBIAFnF+xfsDpezd7RFpJH4aSSr29dqgABRfJ8TQ8sOBnUsMUwyWXEumSOz5us6gAKgsc7iATfpg6eBRukAG+QjcfEhbq/qcrKp3Hg1Q5uxfPFeH++Pj1ew7doNkdeKJodc9qW2PLPuJRjtckunIyQXgyHYOaW/Mj5dfpipNVukKIQAn/AHGA3e9xUak8bq5J/lHqciXkMOKNGlFsPH8RskkjCGTeriuDhWrzZ4p4I8eZcfbqYP8AFHv376SkVS46KKXaavxLn3Rz0J4vprdlzCgLB90NYvad11RIB8D1F5Yl0Q2MSoZmoBWA4A96768tt8/w4zRAKtVYvofTr+eZRUrckcuOephLJOElNXxG6uutP/uv0LqOSOv9sSI+cMQ3yLHw/uKP2w1grrz+/TKeoiuGcGX8W6DTuUMu6M11jt5T/p9z2wD48fnkImPQDywwB5Zy5M29n536965+08yklUY8Lz/MSFwwMdQ8vzwlryzPceIn8iwLxgXDoYxQvlhuN4V5BUY5BhJs8scuzzyWzrxw+URGvpluIYMYTpeWUC+f5ZDZ6WGD8hxjLUQwUjXzywqDzxHqYYNBoMaowFxi4mdsExWr1AjjeQhiEVmIRSzEKLIVRyTx0Gcd7Le3smsm08X8DNGssEkrSNexArlU2sQN6tXUeLqOeTncVkgYGwOCww8FskYlhiWx7Yl8As+Wkj3iib5CtKt1uIBocmhlLtI7YWduqxs3rYUn88tTQg9czO2NE8kRhU0SVA9QTyD+nj0z1Mzkrb6H3OZ+zjnkT4p8GnoNF3UUcfiEBbxt2G5zfjyTz6DNOHT0Ax6noPH44iYjj3r91ASRVkKAxrw5Byws/vA+QFfSs3x8wVHPgmp4IPG+Gv7Cm0+0An8RJJpmI8hV9BVHjxJwAmWt4PGOGm6cGzdcelmsq6XJcZLGqYnRnnb59L8/L59Pplnuv3eBFD7wNcDmwL5/l6eN1x6ZaWMgciv+L6efxzh1LW7g/NvxhpsU9XGcFy19X9vsJERzxX0/P++OcEcnj8jjAx86NcL8fUWPvnM5Hyi0LZVr0ya+WWN9NRA5Brp+d49FuugsnnjFYLQuyoEyVTLZF+AJ9OmPVBzxx6DrhaNI6LkohDjQnplnaBXu/QfnzeNCivGhitG8NJXcrJGfLLEaY9EHw9McsHriO7Hp32YuIZYQHDSLGrHio78eOSPRnHrgKuMAxNHZGwgMnIGexG6bPE4DHDOAcCtwpmOKdjjWOIdsCXOj5c1rdji1AbimLXwPp9xhtF5+X/NH99MsdodmvGdoYbmo2RYWuOASQOMtdldjySh2J/Cu1fDe4PvGh4eHz9M9d5IKKk+h91+aio75P6f8RZ02wIslBmojYf6hwWNeFc16/TLlBs+Qv9j0zXghWJDvFPyCPLmvD0zK1Ml4YccYXtOfQabFhcvaXDd/6+BMWsUOiWAzml3EAE+Vni867RwPT96OaH4WHFdQPG7AvkeGYHYXZiagyrIDtCgWKuyboXweB4g51/Z2kKIY3O4DhSbJ2UK3G+oNj4Aeuefqs8nLZ2PN9ZyuUniXQHajKaCgckXX4uAefP1ypJLAgJoBz4Akk/E5oDTcbeo9L554xH/TAB/Mp8eWYdR5njp4Zx75HzeXTSk74v5FaKZH4s9KF1X08f8AbLJ7Mj4I5Fefh6eWeg0e08N4f09Ptf8AxgDSsWsOQfPZ6ePPGPezOGlqNSSbCXSxiktvHgbf3fGeXRp5keVsPrdEnGQaNrB4Nc1058yws4DaVr4LHx8SOP34ZW9jemX8KI/6UrG7YEm7BHFCvLGnssfyk3VWa/TPEsKPvcdbF+HplyOb+Y3VUeD1rGpMqOkx/wAJQOlIBJ5o9SCP15w003jx4EG+vn1rLm4sLPA+h/LK6S7SeLv0A9Pmce4iWnjF9OBogajYHmCDkiI/D44cGpX4c5cWjjTs0WGL6FBL5rnJVj05y22lyDpzg2NYaK8b/EfHGd4caIj6YKE+KnApQPd7k95nm9FwAleFYitrDLYBYYJXy/fzxbD0IwJdkk4h3HnnpiPhlXUkG+a+WNIymyprdCktFx+Guho15cC/y6ZbGmUACuBVAGgPLoMNV48B58V+d40fIfAf7ZhvbVWepKU3FRb4RyPtFomRy6hmVuSRZoigbv8AP1zBSRpG2Rqzv0pRdH1PRfnVZ9MvzJsYSScffihyfhnXHWyUdp6WL1aePGobba7mf7P9ldxEFPLk7nYdNxHQcdAKHyzSA63X3++ejbz4/frhK3PBF5yuVu2eXkySyScpdWBflf5fS8Jl+JHzH9sOuaPlz4YIXywMyY28wR8eb8vG6+We+AvPEdBR+uE4+XyxWAuMA3uBFdK5vHx1zZ+xGCL46fSs8R5/YkZVgSo8v7ZBXnkfc4Z9PnniMGAoadfDj0ByO68r+uGV6cj64zb44gK/cKfA38cJISPwsR6V/f8A2x4XBVcdhtQyGdudwHHSr/vjDPxdHEg/HDHjlWKj0WpJ6qR+eMOoX5npi92eUemFhRLTjwGCX9c9nrw3BQuz++uKacjqMsMfED9+OJcAnpisW0SZ1I6c/LAmVWFkAjqau/tnpdOPvz+xiRC12p6giwfE+lc4Jk7PJKufIfcn6DLC3Vnj7YaLzzf9uc8wDCv7/nme062yIqb1yWUeJryyBD5V8b4+mEsB8+eemKmS6CSP4/Os9JED4fPB7th4XVfu8jvD/TX1wbFtPRYe7j1wSRXiMjvB8fXFdC2hePlxno2YHjkYRIHjngoI/XKsVDA3hVfPAJI88FQCcgrjsVBlwevGSF8sEn4fXPX5D06YWFBZKnjpgK3rhbuf+cLCj1D1+p/LCrI+eeIGMCSfOsytJrnOtnhP4Eg0zp0u5H1Kv/8Amv0zWIGZyaU/xTyVwYI0uupWSVq+Qb740BPtHqmi0mplj/HHBK68D8SxsV+4GaCt+/DMCSWbURdoQFUJUyxRFCfeDwKyh7/nBejXGWPZ/Xyzd40sTwruURpKFEgARd5YK7cbyaPHwyq4Ea5WsHObk7ak2ahZdM86jUSwKNKu7fF3aNbbmFMN5Q0fxIcV2Lqm0sGnhm3RiTUPFF/EMpkSLZK8SOyMVL+4FHvHgr44bWFnUMRXWq+HAzL7L1jNJqlY8Rzqqe6PwnTQScV6u3XMT2816IIhOiz6c7w8AkVZZZDtEQWMkd8Px+4Dd7TzWV+1+1ZNE0qppNSwmeLumiRGCj+HijKe83/dHdNQIINr16FqPAHT6vtWGMkPPGpUWweRVIHFkgmwKZfqMo9j653k1aso/wAOcIvj7p08Eg5vzkOcppO0Gkg3J2XNLM0Rj/iJodOWedRsPfKzhtgIok1+AiuM6zQacpJqGYV3rxm6I3FYY1JAv/xr5YNUBch1Z6EX9vyy7HLfGUUTGgZwxyS7nXNJ9DQVfGsYo48soJMR440TGqzdZUc7iy0DglMpMxwVkIw91BsZcdCfGvkP755Yv6gOnP78MrjVN54f8Z5i8PcgG2Qbafnr/e+MH+Gs+8fpknUA+eF36nn8wcf0B9R7uqHuiz4c1+YwVRvFfvjImVuRRrzux8j0yJmN1Rrzx0uorAa/LPRsMcx6Ac/v1zyEX0r6V8se0ViTWe3cY4adSegzMm1yLrI9KR/3IJZQb8Y5I1K/R7+WLZIdoud6AOcIutdK+OJ0k7LEX1SxQ0zj8dps3kRks1USK49flkdta+HSxNNMSFFmlBZiQCSFVeSaBPoASaAJx7JC3IsJR5B8SOPMdR8spdqdlpMAGeZK8YZpYjz1B2MLHx+VZz3st25FJq9XpItOYdjySA83Ke92zsQRwd21uCRtdenTOwgPHOFOLoOxU0Ohi08YjiASNAfE+pZmZuSSSSWJskkk5ja32d0bai9rxTziRmkgkkiaRQYy4do2G4WU4PrVZo+0MqiIxGHvjNcSxFgok3IxYMx/CoQMSetDgE0DR0+4voTJD3L7ZlMYYOIwI+FDDgj3V+2VG+ojY0GijhjWKJAqKKUDw5s8nkkkkknkkknA7S7OinjMU8SyxnqrgEWOh9D65z3Yntkmo10+jCkBFVoJfe2zgKO8qwBwTwRYYWR5m52v2wplGkRqeVZo96g1HIISyjd030GbbZIoWORhTsdozdAmg00hTs7RpLOtq38Oqnu+lrLqHO1PC1LbuPwnNVNBJMjrrkhZHqoVUuqUb96RwN7XVEKoFeOZ/sBqpVgGi1EQim0yRoyrW10Zf8OVa4IbaQT/AFI2dI5I/Dfz6fUYSdMSK0OnWNFjjjCot0FFAc+Q8ySfHri5JF6EEetHr4dayyZDXNfXEySeHA46fpeSUEoxgzwwgM5DZsgZIyayaxk2eyNuEMnHQrFMmDtx9ZX1Wuij/HIq2a94gdcNo1InIyr/ANXi3V7wHPvMpVeBZ5auPC8viquwfhkuJVi7wono9SB45XfWxhipdQQaIsdeOPoQfnjwLwVoGaEVMLu/1H5ZV1WjZpYpBO6LH3lxrt2y71ob7H8p5FeOeimK4xZwT1IzqjkRi4MxpvZyYwxxrr598cToHfa4kYuro8q/zldoFWOCfM3Xl9kpJal1Gtc6pCDFNAiRdytMGRUbdYfcd24m6XptGdM06gcn6c/lni1dG+t19c13k0chrfYAyIUOv1DruMiJOIZo+9bdvZ0KDeDub3bAG7iiBWD7Sex+thWFYdZrZo1jZAI+5do2uMqCjlN8LbaILEgAA2Lz6Z3vmR9f9sUWB8fz++HuUG0weztK2lhk1Woll1OpGmJYSMpCbU7xoowiqoBYfiqzS+QyNZ26raHvYNbplcxLtmkZQm6huZlHQ/i4rg+B6Ztk+R8/D/jMWL2V0QfvRo4A93u7qO7PiOOD65m8ifUrZ4OY7G7F1HaEQnk7Q1CtFPugdO7MTFQAZEPcxM6lXdOQBwfxDr2XtD2R/EqlTSQPGxKvFtv3kKOpDAgqQTxXgMvCTCEvzGJ5bY9hzvYnsYmmkjk/idTMI6MazujhWETRWG2BqCMwCXtG4msCX2D0gBMIeGXvO8WZGZ5EayW2mXd7rbjuWqN850Zm8hkh/PF7j8hsOX0eoTTPKonbVaxmWJVldN52oHUFEUCKId4zFtp455NDG6X2fTvlll1UsuqFSGpmRKuiF04baIb4ognzJPObyaSIO0oRRIwCs4VQ7KOgLVZA8rxbaWPvO97sd5t2b6Xdsvdt3f03zXnlOYKIT11IHF4iZLv3VrjqARz04rHyHwvK/eMpFbSPEfv9MncVtLC4YOIV8aDnMmW0NGEMWDhA5SIDGTtyAckHHRIudiqk+Q9T9hznM9k6Y6iVpphyAFoWv4WalHNgV7xvk95R4Ws6pxYIzmuy0EExRlF8+N0rtfVulENY8QU61w06Ljyn5N2TSRsAGRSB0BAofAZgT+z7NPW4rp1UEKp4Z2J3KR/SAoIv+sivLploiwb+GQRiuhKVGfF2VGoIF8m+tV6CvDMrWQvBIHT3iQQB+Fb4Ch645s01WKHXdx0eY/tNMojAI5LpXU0Q6kEgdQDWJPkuLbZo6WZXW1YN5lel1f8Af74wrmb7N7+6pl2qD/hiqOzavUWfG81cTQPhiyuSCR0OEcE4dAslZfMA/Dg/phgjkryOhNdPj9sTWe6cjg1VjKU/InHwWef39sAxZCznxo/b8sYupFf0n7fX9azROLJ5RA8RV+lH7nCYLRsCvIYqKVXG5SGBuqO4EA0aI8iK+IxgkUEKXVTtLbbAO0cFq61yOfhlpEtkcAdPP92RiJkNWK+4/tlhhXjYon6fLKzTg9Tf2+nOTJLoVG+qBj3H3WA61wef3/vkMw/q+X9j5Yc7nimXp6jwHjfOKZBtJIv7Fb4s3RH3ya8GifNsU8vFg38P1yu2oI4A+POPMIK7r46n1I6c19vXM+aZm4uj8yPyyHx1NYxs1EGNXK6HGhszRm0OU4QxYOGDlEBg5IOAMIYyWgwcze1Ozd/vK208Hp1I6Ma5JA6fO+uaIOTeMStHNaXXulIDXvfzDrvk95ivUcBzXhXPFZuavXJGLdgLNfs+Hzzm/bFyjKVRSGGy2FKpZhRY+IvmuDYHW+C7J7GL/wCJIb3Kx3E225iPeQVSD8VVz+HnwyWdXtxcFN8GlJ23dd3GzCuppQevS+p6f2vMsiaaS2FspbaF3BF823cWaO0Hgdeub69mR82t2b558QePLkD6DLKxAGx1/TJ5M1kjH/ihOj0ojXavTwHlfND0xtYeQcKMrYJyMInMybtUBmXuJztliitYyVbvQp7xTfMS7qZvAg4JNjs0RnqylpO0Fc1tdG3yqFkXaWETbWdRzcZsEN47h55R7U9qIYXMNSSSgAmOGKSRhuBK3sU1YF5Si26oLLvbepaLTzyJ+KOKRh48qpP6ZkK8mvV9rrFpxLJHwBJNIYpCjbt42RglTxtckEH3T05rsbT6p31ztHqFOq07745ou7VZO4VYjGwYr13ptvdQUt0ze9mY0/iZZdPBPBDKrPMs6PGDqC6lWjR+bKmQOQNvupWbuCin5EnbHTbdNLHptMid9OrsZJ3c+5Dt5JsvIRv4QFQAG5WuVdl9lA6mdZ2MzKNPKCQFXfIZPeEQ90kNF7pfew/qxHtkY5Jo4hBO2qRDLpZoktUfcAdzbgAtqm7dxTeZzaSPZqpJW4DwaWO+aaQS6ngef4h8AecVtR+WVSbNXUazgljVAkt1FCySQORx5X8so6d2kELwmNoXG55CxB2FN0ZRfGyR1qgcp+02tjjiCypK6SsISIQzMO8Vq/AQ3NVxzZGczN2hINOINJp9bpmJ3AmAyk7mcypvkcBPe/mZuh445xQ+pWxvjhHca7URxq7MyhY03OzNe1QpIJAviga45rIkFKK23V+HHzvr06eecDp/Z/UspeTSxI5Qhwus1CvqOeF1G0ESCierHg104ztjq7JXgkUTwbF3QsUPA8frjm4royoRkxiyhQW2jke8bY36bRdfPKeop2G2+OhoA/8AlfT+39syNZ7SoszwjS6iRl2Btke5adNysJAR40KIFcnoCcDs/tWWd2IhljRURV3xssm87+8Ugt76AbKPSyawcXXJrF8/J0qPjkbK64YbOVE0WVOMVsrq2NDZRDQ8HCBxQbCBxohoYDk7sWGytp9YHMgAI7t9hvxO1GseYpx98dioT2zohKo3PtC2xPoBzyeBx1PlfnlvSx7VVRVAeGU+3Ie8008fXfDKvx3Iwr743s6fdDG3nHGfqoOTXFlbnW0ubs8TlPXa3u0L7HkoqNsS7n95lW9vkLs+QF4Wk1JkiWTYyFlDbJBtdSRe1hzR8MOaJLCyAkixYqx5X0vEzaxVkSMhtzhypCsV9yi25gKXrxZ5zM7GlZppGkUIzQ6VmQMHCse/DAOKDfhqxmbpe1NciRnUQbQdUFkLNGWEMxqOhEatZJES+bEZJq+L2ck2dYTkZndt6sQqsjzxwIsimRpACGSjaKSwpjxR56dMze3vaBI5Bp/4qHTExiQyzFfwszLUSsQrP7p5Jpfd4a6xKDkO0i3252bO7xTaaZYpIxIhEiF45EkKEhgGBBBjUgg+fnlfT9iSvIk2rmSVo2DIkUQjRWH4SWYs7EHkDcB6HEdl9uaGIME1vfsTud95ndjVcCMEAf8AioAFnjLKe1OmMiR3KpdgqGSCeNWc9FDSIBZ8B45T9xcJfYODcBxGsiZlISQxnwZQpr5MCDnpplUWzBRYFsQBZNAWcYScxVl0c9NKNHckszTzSkKu7YpIUMVSOJBe0cmlVmJPjXE6v+I1ESuiCCWORHjE1lXIVgwYL7yoQxFkBr52iqyp7BN/huJoe71qUNSX96STdZSTeeTG3NAcCmAFDOoJzSc9r+Rx5RhaWDVSOranuURDuEcJd9zD8JeRwtAE2FC9QDfFHWLYbYphmMptm8EkV44iHdzIxDbaQ1tj2gg7aF+9dmyemY+uh1STO+n7l0kC7kmZ0KOo27lZFawQBYNcj1zbYYh7xxyNM02poz9FpXQM8rh5HILlV2qABSooPO0c8nklj06CjD2e66l5u9YxslBC7bVc7dxC9AKRa8bZvPNh2xBOCyO2zaMFwjUGEDg5OJHINVsYr5WvDVsqxUWt+EHysrYanCyXEsBsoyaRywYTFR3odgET3kCbe7JPNE87uvGWd2SDjTYnEoQaKUFd2pdwO+DAog394bS6HGwcCuvjmP2jNHPGmhiSZmUw+8Y5YlgELKRI0jqBY2WFF7jXhznUVkY1NrlkuJi6ns7WLLI+m1MSpI28xzwl9jEAHa6Opo0OD05wW7L1r0X7Q2MpsCCBFTpRDrIzl+prkAGjVgZu3nrxe4/8SFsRz7+zDABYtZNCvdCJ9gi3PtaRg4JX/Da5H/CB1AFUMZB7NncrSa3VS027azxhG5UkMqIONyqeKrp0JvcLZ68PdkGxHLwrPqNc0jaeNtGEkgBlYb1dGkWV0TwDn3DfJCA3XBsx+zuoVQidpTBFFIGi07lVApQXdCWIHFnnNLsgbUZf/wC2oP8AqnkYfZhl28uWVp0hKCMUdhz+PaWq/wDqulT8ocqa72YclHTWTl42Dj+IYzRWvIJhBRdwPvBvAj4V0t5BOT70h7EcRpuyE7RjYSa+TURK527YliIaRAzbi6kMNslLQGwGrvnNHtvQ6jUylYdU+mEMkJpK98EW5awSx5oA+7wbu+OkLZUiiImkfwZIgOfFTLfHwZcfvNu1/IewT2V2a0bM8s7TyMFXcyogCqSQoRAB1JPN5fY5F4BbMZSb6msY0eZsWzZ5jmH2umtkOzTtDAp6yvckn/1jA2j4lj8BihDe6tL9Sm9qMr2m9rjBP3cZiKxiMz94wDHvHACRe8BvCbnNg8bfPOim1yLII2ljBYAqdzUd49yiVFlugq+eOuYvZnshp4WMrXPOTuaWanYt5hTwPvx45vK/FEngkpsVAEO4ulNe7arGwtEe6B0z0F+TdR8d+lmL95cnmQ7bJF7ipUgBlIAPIBPn40fTMfR9sQyOYw1PukAQ1uPdMysRXFWp8byzqOzkYMCo94MrEAK1NVgOgDAcDgGh5YnRdkxRMXjUhmDWdzG97l2/EfFjeck5YHbV/B0w91VZ/9k=" alt="" /><img src="http://arga-mag.com/file/img/2016/11/ax-neveshte-darbareye-khoda-6.jpg" alt="" width="550" height="550" /><br /></span></p> Tue, 01 May 2018 11:59:00 GMT برف و نيما http://ebtekarerangi.ParsiBlog.com/Posts/477/%d8%a8%d8%b1%d9%81+%d9%88+%d9%86%d9%8a%d9%85%d8%a7/ <p>برف عين پنبه، عين آه&zwnj;هاي پراکنده&zwnj;ي سفيد، عين نفس نرم جبرئيل، تکه تکه از آسمان ببارد و استادِ صبح شنبه نيامده باشد و تو توي تالار پژوهش دنبال کتابِ خوب بگردي که اين يکي دو ساعت را باهاش سر کني. همين! <br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ***<br />آه نيما! من از اول هم آمدم تالار پژوهش که دنبال نامه&zwnj;هاي تو بگردم. دنبالِ&laquo;به عاليه&zwnj;ي نجيب و عزيزم&raquo;، دنبالِ &laquo;به مادر محترمم&raquo;، &laquo;به بهجت کوچولويم&raquo;. آمده بودم دنبال اين&zwnj;ها بگردم. آه نيما! امروز فهميدم چقدر اخلاق ِ نچسبِ افتضاح من به تو رفته است. چقدر مردم گريزي و تشويش افکار کبود-کبودم به تو رفته است. آه نيما! تو با همين اخلاق گندت هم قشنگي. بس که شاعري! نوشته بودي توي مطبخ يا موقع شستن لباس بچه ها به شعر فکر مي&zwnj;کني. نوشته بودي حالت از آدم&zwnj;ها به هم مي&zwnj;خورد و فقط با طبيعت کيف مي کني. آه نيما. هنوز هم ديوانه شبيه تو پيدا مي&zwnj;شود؟ کجاي دنياست؟ چه شکلي ست؟ زبانش چيست؟ آه نيما! زبانش هرچه باشد، زبان شعر و نقاشي ست لابد. من امروز از بس گريه نکردم توي بهت و خلسه فرو رفته بودم و پله هاي سرد دانشکده را هي بالا و پايين مي&zwnj;رفتم. هي بين کلاس ها بر مي&zwnj;گشتم که بقيه&zwnj;ي نامه هاي تو را بخوانم. آن نثر عجيب و غريب تو که از زمين و زمان شاکي بود را دوست داشتم. آن درد دل هاي تو که مي&zwnj;خواست از تمام منافذش فحش بتراود را دوست داشتم. نيماي بداخلاق! آه نيماي بداخلاق! کاري به هيچ چيز و همه چيز ندارم، اما در تو يک ديوانه&zwnj;ي مردم گريزِ وحشيِ شاعر وجود داشت که دل مرا با برف&zwnj;هاي پنبه&zwnj;ايِ امروز آب کرد. دل مرا آب کرد. آه نيما!</p> Mon, 23 Apr 2018 07:57:00 GMT شوهر عزيز من http://ebtekarerangi.ParsiBlog.com/Posts/476/%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1+%d8%b9%d8%b2%d9%8a%d8%b2+%d9%85%d9%86/ <p>دراز کشيده ام روي مبل و پتوي گرمِ سفيد_مشکي انداخته ام روي خودم. هالوژن هاي يکي در ميان سقف را هم روشن کرده ام که زير نورش کتابي را که رفيقم بهم داده بخوانم:شوهر عزيزم. از فريبا کلهر، که وقتي دوازده سالم بود و توي کتابخانه ي مدرسه برايمان حرف زد، حس کرده بودم چقدر دوستش ندارم. بي دليل. بي جهت. يادم نمي آيد ازش چيزي خوانده بودم يا نه، اما در آن لحظه، در کتابخانه ي خوب راهنمايي، وقتي که صندلي ها گرد چيده شده بود و فريبا کلهر داشت لابد از راه هاي&nbsp; نويسندگي و چگونه زيبا بنويسيم و اين ها حرف مي زد، من در کمال خباثتي که مي تواند درون يک نوجوان دوازده ساله جوانه بزند، ازش بدم آمده بود! از حرف هاش. ازينکه پشت اين حرف هاي روشمند و منظم، پشت اين چهره ي با اعتماد به نفس و مغرور (حتي!) يک نويسنده پنهان شده باشد. به نظرم متناقض مي آمد و اين بي جهت حالم را بد مي کرد. درست مثل احساسي که سالها بعد وقتي تو نمازخانه ي مدرسه ي جديدم نشسته بودم و در حاليکه به شوفاژ چسبيده بودم، داشتم با بي رغبتي محض به حرف هاي کليشه اي بلقيس سليماني بيچاره گوش مي کردم. و دلم مي خواست از آن کلمات و جملاتي که خوب هم بود، بعضا قشنگ هم بود، درست هم بود، کارآمد هم بود و همه چي هم بود، فرار کنم. <br />درست شبيه حسي که نسبت به خودم داشتم. وقتي که در اولين پنج شنبه ي سال تحصيلي ايستاده بودم روي سکوي کلاس و داشتم براي بچه ها نوشتن و چرا نوشتن و چگونه نوشتن را تشريح مي کردم. درست در همان لحظه از خودم بدم آمده بود. احساس انزجار از حرف هاي تکراري که اتفاقا خيلي هم درست بودند، خيلي هم راهگشا ... و با خودم گفته بودم که نويسنده شدن اتفاقي ست که بايد از يک جاي عميق قلب اين دخترها فوران کند و بيفتد روي صفحه ي وبلاگ هايشان، يا ورق دفترهايشان، يا پيج هاي اينستاگرام... و نطق قراي من در باب نوشتن، اينجا، روي سکوي کلاس بچه هاي اول دبيرستان، مزخرف ترين کاري بود که مي شد کرد.<br />و از خودم بدم آمده بود. شده بودم شبيه بلقيس سليماني و فريبا کلهر در حال سخنراني! و دلم مي خواست جاي يکي از بچه ها بودم که به بهانه ي آب خوردن مثلا، از کلاس مي زند بيرون. و از خزعبلات خودم فرار مي کردم. <br />همه ي اين ها، حالا که دارم "شوهر عزيز من" مي خوانم به ذهنم مي رسد. حالا که دراز کشيده ام روي مبل و پتوي گرم سفيد_مشکي انداخته ام روي خودم. "شوهر عزيز من" خوب است. شبيه حس دوازده سالگيم نسبت به نويسنده اش نيست. فقط فکر مي کنم نويسنده ها از پشت کتاب هايشان خيلي خواستني ترند از وقتي که روي سن نمازخانه به سوالات بچه ها در باب چگونه بنويسيم پاسخ مي دهند.<br />بعد صفحه ي صد و يازده کتاب را باز مي کنم و دلم مي خواهد جاي شاهينِ توي کتاب باشم که زودتر از همه توي اتاق خوابش برده...<br />و نصف شبي، به بلقيس و فريبا و همه و همه ايراد نمي گيرد!</p> <p>#خواب_روياي_فراموشيهاست<br />#خواب_را_دريابيم<br />#که_در_آن_دولت_خاموشيهاست</p> Mon, 23 Apr 2018 07:56:00 GMT فرصت و حسرت http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/106/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa+%d9%88+%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp;<span style="font-size: small;"> همه ي ما در زندگي آرزوها و خواسته هايي داشته ايم که به آنها نرسيده ايم و چه بسيار آرزوهايمان که به حسرت تبديل شده اند. اما نرسيدن به خواسته ها و آرزوهايمان تقصير کيست؟ يا به خاطر چيست؟ چه بسيار شده است که از تقدير بدمان ناليده ايم و چه بسيار شده است که همه و همه را مقصر نرسيدن به آرزوهايمان قلمداد کرده ايم. زندگي فرصت يکباره و کوتاهي است که در اختيار آدمي است و از دست دادن فرصتها و نرسيدن با آرزوها در اين زندگي يکباره گاه چنان آزار دهنده مي شود که انسان را به ناميدي مي کشاند. اما بايد ببينيم که هدف از زندگي ما چيست؟ آيا ما به دنيا آمده ايم که به آرزوهايمان برسيم؟ (اگر زندگي را به کمال دريابي، وحشت مرگ از بين خواهد رفت. وقتي کسي بهنگام زندگي نمي کند، نمي تواند بهنگام بميرد. از خود بپرس آيا زندگي را به کمال يافته اي؟ آيا زندگي خودت را زيسته اي؟ يا با آن زنده بوده اي؟ آيا آن را برگزيده اي؟ يا زندگيت تو را برگزيده است؟ آيا آن را دوست داري يا از آن پشيماني؟ اين است معني زندگي را به کمال يافتن)(وقتي نيچه گريست، اروين يالوم).</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; آدمي شايد تنها به دنيا بيايد و تنها بميرد اما در اين دنيا به تنهايي نقش خود را بازي نمي کند. (زندگي نازيسته مي خواهد سينه ات را بشکافد، و قلبت زمان را مي شمارد، و طمع به زمان هميشگي است. زمان مي بلعد و مي بلعد و چيزي باقي نمي گذارد)(همان).&nbsp; انسان محصور شرايط خويش است و شايد آنچه را که تقدير مي ناميم اثري است که بقيه در زندگي آدمي بر جاي مي گذارند. انسان در خانواده و همچنين در اجتماع زندگي مي کند. تا چه حد بدون در نظر گرفتن خانواده و جامعه مي توان به تنهايي براي زندگي خود تصميم گرفت؟ گاه خانواده و آنهايي که دوستشان داريم و گاه جامعه و شرايطي که در آن زندگي مي کنيم زنجيري مي شود که نمي توانيم به آرزوهايمان برسيم و گاه خودمان و اعتقاداتي که داريم مانع از آن مي شود که از هر راهي و به هر نحوي بخواهيم به خواسته هايمان برسيم. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp; اما از همه ي اينها که بگذريم بايد ببينيم براي ما ارزش چيست و چه چيز از اهميت بيشتري برخوردار است. گاهي نرسيدن به يک خواسته بسيار بهتر است از رسيدن به آرزويي است که به دنبال آن پشيماني باشد. گاهي نرسيدن به آرزوها بهتر از رسيدن به آنها از طريقي است که به دنبالش عذاب وجدان باشد. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="http://arga-mag.com/file/img/2016/04/lonely-images-2-1.jpg" alt="" width="550" height="361" /><br /></span></p> Sun, 22 Apr 2018 11:17:00 GMT سي و نه http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/499/%d8%b3%d9%8a+%d9%88+%d9%86%d9%87/ <p>سلام بر سي و نه.&nbsp; به روز سي و نهم رسيدم و فردا اين دوره که براي خودم قرار گذاشتم تمام مي&zwnj;شه.</p> <p>هر چند که تصميم دارم دوباره شروع کنم اما بعضي چيزها را ديگر لازم نيست خودم را متقاعد به انجام دادنشان بکنم. از انجام دادنشان آنقدر لذت مي&zwnj;برم که احتياجي به اينکه ذهنا آنها را بپذيرم ندارم. فقط بايد ريتم و پشتکارم را براي انجام منظم آنها حفظ کنم.خيلي از کارها فقط و فقط با تکرار و پشتکار اثرات خودشون را نشان مي دن. يادمه پيش از اينها بارها مراقبه کردم. اما چون نتايج پايداري نداشت فکر مي&zwnj;کردم روش من درست نيست. در صورتيکه هر چيزي بايد تداوم داشته باشه تا اثر کنه. مراقبه جادوگري نيست که در يک ثانيه همه چيز را به شکل غير باوري عوض کنه. مراقبه يعني تمرين مي&zwnj;کني ذهنت را به اتفاقات گذشته و حوادث نيامده آزار دهنده، انتقام جويانه، تلخ، ترسناک و غمگين مشغول نکني و در همين الان زندگي کني و لذت ببري. خوب چطور ممکنه با چندين بار پراکنده انجام دادنش ذهن عادت کنه که در زمان حال باشه.</p> <p>بايد بپذيريم که همه ما خصوصياتي داريم که با تغييرش کيفيت زندگي ما بهتر مي شه. فرهنگ خانواده اي که توش بزرگ شديم، آدمها و اطرافيان ما و رفتارهايي که با ما داشتند، موفقيتها و شکستهامون در کودکي و نوجواني، تحقير شدنها و تشويق شدنهامون،حسرت ها و رضايتهامون، تربيتي که دريافت کرديم و هزاران عامل ديگه از ما چيزي را ساختند که الان هستيم. به همه اينها بايد ضعفها و قوتهاي ژنتيکيمون هم اضافه کنيم. قسمتي از خلق و خوي ما را ژنهاي ما تعيين مي کنند. به هر حال مي خوام بگم يک روزي چشم باز مي کنيم و مي بينيم از آن چه که هستيم راضي نيستيم. بعد شايد انگشت تقصير را رو به پدر و مادرمون بگيريم و تربيت غلطشون سرزنششون کنيم به خاطر اينکه به ما توجه کافي نکردند يا حتي چرا ما رو به دنيا آوردن، ميشه ناراضي بود از تقدير از اينکه چرا خدا خواسته ما در شرايط سختي بزرگ بشيم. ميتونيم حتي فکر کنيم ما قرباني طبيعت هستيم چون با يک سري ضعفها و حساسيتهاي خاص به دنيا اومديم. اما يک راه ديگر هم وجود داره. اون راه اينه به جاي متمرکز شدن روي چيزهايي که دوست نداريم و سخت و رنج آوره روي چيزهايي که مي خواهيم باشه و دوست داشتني و شيرينه تمرکز کنيم. بـــــــــــــــــــــــــــــــــاور کنيم که مي تونيم بسازيمش و همه توان و انرژيمون رو براي به دست آوردنشون به کار ببريم. شايد همين راز زندگي باشه. هر کدوم ما يک جوري راز زندگي را کشف ميکنيم و بهش مي رسيم من به اين يقين دارم. اما تا وقتي بشينيم و دست روي دست بذاريم و از شرايط ناله کنيم هيچ وقت رازي را کشف نخواهيم کرد.</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 22 Apr 2018 11:16:00 GMT كُلُمپيدَن http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/689/%d9%83%d9%8f%d9%84%d9%8f%d9%85%d9%be%d9%8a%d8%af%d9%8e%d9%86/ <p>واژه بايد ساخت<br />زبان اين&zwnj;طور رشد مي&zwnj;كند<br />با ساخت واژگان جديد<br />بر اساس قواعد موجود<br />قواعد زباني كه با آن سخن مي&zwnj;گوييم<br /><br />قديم مگر چطور سخن مي&zwnj;گفتند<br />گذشتگان ما<br />آن&zwnj;ها واژگاني را ساختند<br />كه امروز وامدارشانيم<br />نبودند، گفتگو نمي&zwnj;توانستيم<br />زبان زايا بايد باشد<br />سترون نباشد<br />اين&zwnj;كه بتوانيم با كمترين واژگان بيشترين معنا را منتقل سازيم<br />اين خوب است<br /><br /><a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86" target="_blank">ديرين&zwnj;ديرين</a> را شايد همه&zwnj;مان به اين جهت دوست داريم<br />واژه&zwnj;سازي&zwnj;اش را<br />نوآوري<br />شجاعت<br />جسارت در تركيب كلمات<br />استفاده از پيشوندها و پسوندهاي راستين زبان&zwnj;مان<br /><br />ديرين&zwnj;ديرين فعل مي&zwnj;سازد<br />افعال جديد<br />و اين خوب است<br />اين درست است<br />مُرديم از بس فعل كمكي به كار گرفتيم<br />چهار تا جمله كه بنويسيم<br />نصفش &laquo;كردن&raquo; دارد و نصفش &laquo;شدن&raquo;<br />خيلي زور بزنيم چند تا &laquo;گرديدن&raquo; هم استفاده كنيم<br />كمبود فعل ما را به چنين نگارشي رسانده<br /><br />روزنامه را برداريد<br />نه<br />همين سايت&zwnj;هاي خبري<br />به ته جملات نگاه كنيد:<br />استفاده كنيم<br />مصرف كنيم<br />خريد كنيم<br />بيمار شد<br />ارسال شد<br />دريافت شد<br />تبديل گرديد<br />چاپ گرديد<br />تدوين گرديد<br />انگار غير از اين سه تا فعل<br />هيچ فعل ديگري دم دست&zwnj;مان نيست<span style="color: #ff0000;">*</span><br />اين نمي&zwnj;شود<br />اين درست نيست<br />ديرين&zwnj;ديرين همينش خوب است<br />شروع فعل&zwnj;سازي<br />در زبان فارسي<br /><br />امروز خودمان شيريني پختيم<br />مبعث<br />سيداحمد گفت: مثل سال قبل كيك بخريم<br />من گفتم: بپزيم<br />مريم پرسيد: چه؟<br />گفتم: با استفاده از مُهري كه تازه خريده&zwnj;ايم<br />رفته بوديم بازار<br />چند روز پيش<br />سري هم زديم فروشگاه لوازم قنادي<br />چيزهايي اضافه كرديم<br />به مجموعه ابزارهاي خانگي&zwnj;مان<br /><br /><img style="width: 500px; height: 822px;" src="http://movashah.id.ir/o/klmp.jpg" alt="" width="500" height="822" /><br /><br />كُلُمپيديم<br />كلمپه پختيم يعني<br />امروز صبح<br />زيبا شد<br />و خوشمزه<br />راضي<br />همه<br />جشن مبعث&zwnj;مان<br />خودمان به دست خودمان رونقش داديم<br />به نيّت بزرگداشت ارسال رُسُل<br />انبيائي كه آمدند تا ما آدم شويم<br />تا شايد به يادمان بماند<br />فراموش نكنيم<br />مسير و مقصدمان را<br />مأموريت و هدف&zwnj;مان را<br />اين مناسك است كه تذكار مي&zwnj;شود<br />تذكّر است<br />مبدأ و مقصد را از خاطر نبريم<br />منحرف نگرديم<br />منحرف كه مي&zwnj;گرديم<br />غفلت كه هست<br />اما بازگرديم<br />دوباره به مسير اصلي<br />با اين يادآوري<br />با جشن مبعث خاتم انبياء (ص)<br />إن&zwnj;شاءالله.</p> <p><span style="color: #ff0000;">* پ.ن.</span><br /><span style="color: #999999;">&laquo;نمودن&raquo; را يادم رفته بود<br />گاهي هم از آن استفاده مي&zwnj;كنيم<br />وقتي چند تا &laquo;مي&zwnj;كنيم&raquo; كنار هم مي&zwnj;افتند<br />ناچار لابه&zwnj;لايشان &laquo;مي&zwnj;نماييم&raquo; مي&zwnj;گذاريم<br />يكي در ميان معمولاً<br />اين&zwnj;طوري مشكل تكرار &laquo;كردن&raquo; را حل مي&zwnj;كنيم يعني!</span> <span style="color: #ff0000;">:)</span></p> Wed, 18 Apr 2018 10:59:00 GMT سي و هفت http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/497/%d8%b3%d9%8a+%d9%88+%d9%87%d9%81%d8%aa/ <p>فقط يکي دو روز ديگه مونده &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; روزها گر رفت گو رو باک نيست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو بماني اي که چون تو پاک نيست</p> <p>با امروز سي و هفت&nbsp; روزه که دارم مراقبه مي&zwnj;کنم. از اثراتش اينه که توي اين سي و هفت روز خدا رو شکر ميگرن به سراغم نيومده. وقتي ناراحت و يا مضطرب شدم خيلي زود آرام شدم. زودتر به حالت تعادل رسيدم. مي دونم سي و هفت روز مدت خيلي کوتاهيه اما من از همين هم راضيم. خيلي جزييات ديگر هم بايد وارد زندگيم بکنم. الان ديگه مي دونم اگر همت کنم حتما مي&zwnj;تونم.</p> <p>خيلي جالبه که بعضي وقتها همين جزييات کوچک چقدر مي تونه کيفيت زندگي را تغيير بده. يادمه سالها پيش هر زمستان، سرما خوردگي هاي سختي مي&zwnj;گرفتم. اول با چند تا عطسه و کمي لرز شروع ميشد و بعد هم خيلي سخت و بعضي وقتها هم آنتي بيوتيک. تا اينکه بعدها دوستي به من ياد داد هر وقت احساس سرما خوردگي اومد به سراغم شروع کنم به خوردن مايعات گرم. آبميوه و سبزيجات تازه و خودم را گرم نگه دارم و استراحت کنم. همين توصيه هاي به ظاهر ساده واقعا معجزه آسا بودند. باور کردني نبود چيزي که من فکر مي کردم همينه که هست و زود تسليم مي شدم اصلا اونطوري نبود که فکر مي&zwnj;کردم.</p> <p>براي مراقبه هم همينطور واقعا فکر نمي کردم با يک دوره يک ماه و چند روزه بتونه سردردهام رو محو بکنه. مطمئنا براي هزاران مساله و درگيري کوچک و بزرگ ديگري هم که در زندگي وجود داره راه حلهاي ساده و راحتي هست که مي تونه زندگي را عوض کنه. اما مهم اينه که نذاريم جزييات کوچک روي همديگه جمع بشن و کوهي از مسائل در زندگيمون باشه که ندونيم از کجا شروع کنيم. مهم اينه که سعي کنيم اولن مشکلات بزرگمون را به مشکلات کوچکتر تقسيم کنيم و سعي کنيم براي تک تکشون تا دير نشده راه حلهاي عملي پيدا کنيم. من يقين دارم که براي هر چيزي که به ظاهر سخت و نفس و گيره يک راه حل آرام و آسان وجود داره.</p> <p>من ياد گرفتم مواظب خودم و سلامتيم باشم. الان مي فهمم سردردهايي که خيلي وقتها در مسافرت در مهماني و در روزهاي تعطيل و غيره همراه من بودند چيز ناشناخته اي که ناگهان بر من نازل شده باشند نبودند. بارها وقتي خيلي درد مي&zwnj;کشيدم از خودم مي&zwnj;پرسيدم آخه چرا بايد اينقدر درد بکشم؟؟؟ براي من خيلي عجيب بود که طبيعت اين همه بي خود و بي جهت اين درد را به من تحميل بکنه. نمي دونم دليل دقيقشون چي بود و پزشکي براش چه توضيح و تعريفي داره اما حداقل براي خودم معنيش اين بود که ذهنم را رها و آزاد کنم. توي درياي عميق ذهنم اين همه زباله هاي آلوده و خطرناک نريزم. نگرانيها را رها کنم چون سردردم مي گفت نگهداشتنشون درست نيست. مي گفت آدمها و رفتارهاشون را رها کن تو نمي توني بقيه را تربيت کني. نمي توني انتظار داشته باشي همه مطابق ارزشهاي تو رفتار کنن. من اين پيامها دريافت مي&zwnj;کردم اما براشون راه حل نداشتم. الان خيلي بهترم مطمئنم اگر باز هم جايي اشتباه کنم بدنم به من تذکر ميده. تصميم گرفتم خيلي مراقب خودم و سلامتيم باشم. بدن ما خيلي هوشمندتر از اوني هست که فکرش را بکنيم.</p> Mon, 16 Apr 2018 15:44:00 GMT قدم http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/342/%d9%82%d8%af%d9%85/ <p style="text-align: justify;">شما هم مثل من ، با فکر کردن به اينکه &laquo;ميگذره&raquo; حال بدتون رو سر ميکنيد؟ کار به جايي کشيده بود که امروز تو خيالم خودم رو کشته بودم و تو ذهن تکرار ميکردم {برزخ و جهنم هم ميگذره ..} <span style="color: #666699;">و اگه موقع گذشتن زد و دو نيمه مون کرد چي؟</span> اگه جعبه نگراني و صدتا ادا اصول فانتزيِ ديگه ، نگرانيامونو مرهم نشد چي؟ اگه گذشت و روحمونو مکيد و خاطره هامونو جا گذاشت چي؟ ديگه &laquo;نبودن ها&raquo; که پسر مزاحم تو خيابون نيست. بگم اين خيابونُ تموم کنم و ميگذره... <span style="color: #666699;">نبودن ها رو بايد خيابون به خيابون قدم زد.</span> مگه نه رفيق؟ بقول عليرضا آذر اگه رها شديم تو قدمهاي تکرار هم ميگذره اما جز برگايي که تو بهارم زير پامون له ميشن ، کس ديگه اي عمق اين &laquo;گذشتن&raquo; ُ متر نميکنه. اصلا اگه همه چيز ميگذره ، چرا هنوز حال بدمو ميبرم سر خاک شهيد گمنامي که رفيقم شده؟ اگه اين رها شدنها ميگذره ، چرا از رفيق مجازيم ميخوام کنارم قدم بزنم؟ باشه قبول / نبودنا ، نگرانيا ، خستگيا ، تنهاييا ، مُشتايي که بعضي شبا قلبمونو فشار ميده ، رفتنا و نموندنا ، همه ميگذره ولي با هر گذشتني ، يه تيکه از ما رو ميبره...</p> Mon, 16 Apr 2018 15:44:00 GMT توپ دولايه http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/687/%d8%aa%d9%88%d9%be+%d8%af%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%8a%d9%87/ <p>عجيب نيست كه نديده باشند<br />طبيعي هم هست<br />مربوط به عصرشان نيست<br />مهجور شده<br />اما اين نحوه ورزش هم<br />قطعاً مناسب سن و سالشان نيست<br /><br />مدرسه كه مي&zwnj;روم<br />زنگ ورزش كه مي&zwnj;شود<br />توپ بزرگي دستشان مي&zwnj;دهند<br />فوتبال بازي مي&zwnj;كنند<br />پسرها<br />مدرسه پسرانه<br />مگر مي&zwnj;شود؟!<br />مگر داريم؟!<br /><br />بچه كه بوديم &laquo;چهل تيكه&raquo; مي&zwnj;خوانديم<br />اين توپ&zwnj;هاي بزرگ را<br />و سنگين<br />چرا بايد كودكان با اين توپ&zwnj;ها بازي كنند<br />توپ&zwnj;هاي رسمي باشگاه&zwnj;هاي مردانه جهان؟!<br />آيا خطر ندارد؟!<br /><br />البته كه دارد<br />بارها داشته است<br />بارها محكم شوت كرده&zwnj;اند در شكم هم<br />در سر و صورت هم<br />يك بار نشده كه ببينم<br />بلكه بيشتر<br />بارها ديده&zwnj;ام<br />دانش&zwnj;آموزي با گريه و زاري از ورزشگاه مدرسه خارج مي&zwnj;شود<br />يا دلش را گرفته<br />يا پايش را<br />توپ سنگين است<br />آسيب مي&zwnj;زند<br />محكم كه بخورد<br />جاي ترديد هم ندارد!<br /><br />براي پارك رفتن خودمان اما<br />گفتم: توپ بزرگ نياور<br />من برايت توپ دولايه درست مي&zwnj;كنم<br />آن&zwnj;طور كه در بچگي درست مي&zwnj;كرديم<br />آن&zwnj;طور كه خودمان بازي مي&zwnj;كرديم<br />آن&zwnj;طوري كه آسيب نمي&zwnj;ديديم<br />به روش گل كوچيك!<br /><br /><img style="width: 500px; height: 674px;" src="http://movashah.id.ir/o/tpdly.jpg" alt="" width="500" height="674" /><br /><br />مهارت&zwnj;ها چيزهايي نيستند كه از دست بروند<br />معمولاً<br />دانش&zwnj;ها هستند كه فراموش مي&zwnj;شوند<br />اطلاعات<br />اما بدن انسان<br />كارهايي كه بدان&zwnj;ها ممارست داشته را از خاطر نمي&zwnj;برد<br />عموماً اين طور است<br />اين شد كه توانستم<br />با اين&zwnj;كه سي سالي مي&zwnj;شد نكرده بودم<br />چاقو برداشتم و پاره كردم<br />و توپ دولايه را ساختم<br />و بچه&zwnj;ها<br />از سبكي اين توپ در شگفت<br />بازي مفصلي در پارك<br />به نظر كه راضي مي&zwnj;آمدند<br /><br />هدف از ورزش تقويت ماهيچه&zwnj;هاست<br />و افزايش مديريت بر اعضاي بدن<br />مهارت تصميم سريع<br />اين&zwnj;ها خوب است<br />اما به شرطي كه خطر نيافريند<br />بعضي بازي&zwnj;ها اساساً خطرناك&zwnj;اند<br />و بعضي ابزارها<br />توپ رسمي فوتبال براي دبستاني&zwnj;ها مناسب نيست<br />اين را بايد توجه كنيم<br />قرار نيست فوتباليست بسازيم<br />تا ناگزير باشيم استانداردهاي جهاني را تبعيّت نماييم!</p> Mon, 16 Apr 2018 11:57:00 GMT بازي ِ جمع http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/685/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%8a+%d9%90+%d8%ac%d9%85%d8%b9/ <p>بازي بايد مهارت افزايد<br />ذهني يا جسمي<br />اصل ِ بازي براي اين است<br />وقت تلف كردن كه نيست<br />وقت تلف كردن؟<br />بله!<br />نمونه&zwnj;اش همين گشتن آدم&zwnj;ها در تلگرام<br />و ديدن اطلاعات بي&zwnj;ارزش<br />حجم زيادي فيلم مزخرف<br />به واقع مزخرف<br />بدون اغراق عرض مي&zwnj;كنم<br />حقيقتاً مزخرف<br />بدون شك!<br />بازي براي كودكان تمرين براي زندگي&zwnj;ست<br />و بايد باشد<br />اين&zwnj;طور بايد طراحي گردد<br /><br /><img style="width: 500px; height: 711px;" src="http://movashah.id.ir/o/bzadd.jpg" alt="" width="500" height="711" /><br /><br />اين بازي را از همين رو آزمودم<br />تابستان كه مدرسه نمي&zwnj;رفتند<br />جايي درباره&zwnj;اش خواندم<br />در اينترنت<br />و طراحي كردم<br />سياه و سفيد<br />موقتاً براي آزمايش<br /><br /><img style="width: 500px; height: 353px;" src="http://movashah.id.ir/o/dao1.png" alt="" width="3508" height="2480" /><br /><br />خيلي دوست داشتند<br />خيلي مفيد بود<br />مدام بايد جمع كني<br />اعداد را<br />اعدادي كه با دايره نشان داده&zwnj;ام<br />وقتي برگه&zwnj;ها را كنار هم مي&zwnj;چينند<br />تا از مقدار مشخصي بيشتر نشود<br />كه اگر بشود<br />بازنده مشخص مي&zwnj;شود<br />كسي كه كارت بيشتري نصيبش شود<br />محاسبه امتياز نيز مشحون از جمع و تفريق است<br /><br />كاغذي بود و دوام نياورد<br />زير حجم زياد استفاده<br />اين شد كه رفتيم و چاپ كرديم<br />اخيراً<br />پس از اين&zwnj;كه بازطراحي كردم رنگي<br />اين بار مقوّايي<br />با تصاويري جذّاب&zwnj;تر<br /><br /><img style="width: 500px; height: 679px;" src="http://movashah.id.ir/o/dao54.jpg" alt="" width="827" height="1123" /><br /><br /><a href="http://movashah.id.ir/o/DAO-Game.rar" target="_blank">اين&zwnj;جا </a>مي&zwnj;گذارم بردارند <br />آن&zwnj;هايي كه علاقه دارند<br />راهنما هم برايش نوشته&zwnj;ام<br /><br /><img style="width: 500px; height: 176px;" src="http://movashah.id.ir/o/DAO-guide.png" alt="" width="1000" height="352" /><br /><br />عمر ارزش دارد<br />سرمايه است<br />تا كودك است بازي<br />تمرين براي يادگيري<br />ذهن سرعت يابد و دست قوّت<br />اما بزرگ شد چه؟!<br />باز هم بازي؟!<br />وقت تلف كند به تماشاي چه؟!<br />چيزي كه بر انسان نمي&zwnj;افزايد<br />ذهناً و جسماً<br />اين نمي&zwnj;شود<br />اين رفتار انساني نيست<br />اين رفتاري كه امروز مي&zwnj;بينيم<br />اين بلاي خانمانسوزي كه مبتلايمان كرده<br />جامعه&zwnj;مان را<br />بيشتر دوستان و نزديكان&zwnj;مان را<br />اين را بايد درمان كرد<br />شبكه&zwnj;هاي اجتماعي را.</p> Sun, 15 Apr 2018 12:50:00 GMT براي سومين بار! http://etrezohoor.ParsiBlog.com/Posts/937/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%b3%d9%88%d9%85%d9%8a%d9%86+%d8%a8%d8%a7%d8%b1!/ <p>بايد تو هر شرايطي قوي و خوشحال باشي</p> <p>بايد انقدر شاد و باحال باشي که خودت از وجود خودت لذت ببري</p> <p>خوشحال نه به معناي اينکه گناهات رو فراموش کني که اينجوري شاديت باعث ناراحتيت ميشه</p> <p>و نه به معناي اينکه کلا گذشته و آينده رو بيخيال بشي و فقط خوش باشي</p> <p>تو خوش باش ولي فقط با خدا،</p> <p>اون مالکته، نگران هيچي نباش،فقط ازش خير رو بخواه</p> <p>امشب براي بار سومين بار رفتم سينما براي ديدن فيلم به وقت شام</p> <p>يک بار با خانواده، يبار با دوستان و هيأت و يک بار هم با پدر بزرگ</p> <p>چون قرار بود با موتور بريم و هوا ابري بود و مسير دور بود خيلي خيلي خوشحال بودم</p> <p>خيلي اصرار کردن با ماشين برين ولي خب من نذاشتم مثل هميشه</p> <p>توي مسير وقتي باد به چادرم ميخورد و من بصورت خود به خود نيشم باز شد و...</p> <p>براي بار اول که با خانواده ديدم خيلي هيجاني بود و ..</p> <p>دفعه بعد با بچه ها و سردار کلا دوساعت رو به تحليل فيلم پرداختيم</p> <p>چون هر سه تامون بار دوم بود که ميديمش</p> <p>سردار جان به شوهرش قبل از ورود زنگ زد و قول داد که سطحي ببينه تا اون از قم بياد و باهم بيان ببينن</p> <p>آنقدر عميق تحليل کرديم که بصورت صد در صد زد زير قولش</p> <p>قرار شد ما از حاج آقا عذرخواهي کنيم</p> <p>با اينکه سه بار ديدمش ولي با هر صحنه ايش يا خيلي خنديدم يا خيلي به فکر فرو رفتم و يا خيلي ناراحت شدم و اشک...</p> <p>تقريبا ديالوگ هاشم حفظم</p> <p>به اون لحظه اي که اون سرباز با بلال لحظه آخري مي&zwnj;ره و قطعا مي&zwnj;دونه انتحار ميشه و مي&zwnj;رهو اون لحظه که کمک خلبان خودش رو خلبان جا مي&zwnj;زنه و درجا تير ميخوره</p> <p>به خودم ميگم يعني منم انقدر جرعت دارم که جونمو اينجوري براي امام زمانم به دست بگيرم؟</p> <p>يعني ميتونم اينجوري جونمو فدا کنم توي اون موقعيت</p> <p>ولي بعدش به اين ميرسم که من حتي براي اومدنش يه دعاي عهد و يه ترک کردن گناه برام سخته</p> <p>چه برسه بخوام براش جون بدم</p> <p>به قول حاج حسين يکتا از ما جون دادن نخواستن ، به هرحال براي جون دادن دلت و ميزني به دريا و ميري</p> <p>ولي از ما کاري خواستن خيلي سخت تراز جون دادن</p> <p>در واقع هر روز شهيد شدن</p> <p>از ما يبار نخواستن شهيد بشيم از ما جهاد با نفس خواستن</p> <p>به قول حاج حسين که توي شهر نميذارم نگام به نگاه نامحرم بخوره و حال شيطون رو کوفت ميکنم ، ولي در عوض يه حالي ميدم به خدا</p> <p>کاش با هر دم و باز دم فدات ميشدم، فداي اون صورت ماهت</p> <p>خودت ميدوني چي ازت ميخوام و دقيقا الان دارم چيکار ميکنم و هدف نهايي چيه</p> <p>هرچند فقط اگه خيره دوست دارم انجام بشه</p> <p>کمک کن</p> <p>ان شاءالله فردا براي بار اول توي زندگيم بايد مصاحبه بدم</p> <p>دعا کنيد قبول بشم</p> <p>&nbsp;</p> <p>اين شبا آقا برا من خيلي دعا کن</p> <p>بوقت شهادت امام کاظم عليه السلام</p> <p>شروع درس شيرين رياضي :)</p> <p>عشق بورزيد به درسي که ازش متنفريد که اونم بهتون عشق بورزه</p> <p>ولي بعداز امتحان دوستيتون رو بهم بزنيد و بريد دنبال علاقتون</p> <p>طبيعيه ديگه</p> <p>ما انسانا تا وقتي که چيزي به سودمونه ازش استفاده ميکنيم</p> <p>وقتي بدرد نخورد و يه چيز بهتر اومد جا ميزنيم</p> <p>دنيا همينه....</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>نزديک ساعت1</p> <p>23/1/97</p> <p>عاشقتم مولا</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 15 Apr 2018 12:49:00 GMT دست خط http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/339/%d8%af%d8%b3%d8%aa+%d8%ae%d8%b7/ <p style="text-align: justify;"><span style="color: #c71585;">[</span> ميخواهم تمام&nbsp;ِ سطور اينروزها ، تو را فرياد کنم<span style="color: #c71585;"> ]</span></p> <p style="text-align: justify;">داشتم لباسهايي که برايم خريده بودي به خواهرم نشان ميدادم ، در دستانم لباس نبود ، تو بودي / عشق بود / تو بودي ... بعد نشسته بودم دفترهايي که برايم فرستاده اي را از کمد بيرون مي آوردم و لبخند ميشدم و عطر شوق ميپاشيدم به اتاق / <span style="color: #c71585;">به دست خط تو ، تو ، تو </span>... بعد ميخواستم قلبي که زده بودم به پارچه ي کتابخانه را به خواهر نشان بدهم ، بعد فلوکس را ، بعدتر همه چيز را ، سرمست در اتاق اينسو و آنسو ميشدم و [تو] بودي که ميتپيدي در من ، در پنجره هاي اتاق ، در کمد ، در کتابخانه ... ناگهان فکري آمد ، خراش انداخت روي من ، روي لبهام ، روي چشمهام : فکر آدمهايي که بارها دلم از من قول گرفت تا مُشت بکوبم بر چانه هاشان ! فکر آدمهايي که آزارت داده بودند . فکر آدمهايي که بي اعتمادت کرده بودند . فکر لطافتت که ميرفت تا زير دستان زبرشان ، جريحه دار شود . خشمگين بودم / مدتها قبل به خودم قول داده بودم تا از خودم آدم&nbsp;ِ سختي بسازم تا اخم کنم ، تا جدي بمانم و دست از شانه هايت برندارم . تا بدانند چه جري ميشوم وقتي پاي تو در ميان است / <span style="color: #c71585;">خشمگين بودم و&nbsp; تو همچنان در من جاري بودي .</span></p> <p style="text-align: justify;">+ کسيکه تمام کلمه هاي اينروزهايم براي اوست .</p> <p style="text-align: justify;">+ کسيکه سالها کنارش قد کشيدم و لامصب&nbsp;ِ من ! چقدر دوستت دارم :)</p> Thu, 12 Apr 2018 22:47:00 GMT خوش باش http://manvachamran.ParsiBlog.com/Posts/151/%d8%ae%d9%88%d8%b4+%d8%a8%d8%a7%d8%b4/ <p style="text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl;"><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">هوالحبيب</span></p> <p style="text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl;"><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">امروز وقتي داشتم با سرعت خودم را به کتابخانه، که در قلب پارک آرام گرفته، مي&zwnj;رساندم، دلم مي&zwnj;خواست براي چند دقيقه بنشينم رو يکي از نيمکت&zwnj;ها. چشم&zwnj;هايم را ببندم و چند نفس عميق بکشم. براي لحظاتي گوش&zwnj;هايم را ميهمان نغمه سرايي گنجشک&zwnj;هايي کنم که از شور بهار مي&zwnj;خواندند. مشامم را پر کنم از عطر بنفشه&zwnj;هايي که سر صبحي ذوق کرده بودند. اما وقتش نبود. به اندازه کافي اين روزها فرصت&zwnj;ها را سوزانده&zwnj;ام. قدم&zwnj;هايم را تندتر کردم. اما وقتي پيچيدم سمت درختچه شيشه&zwnj;شوي، شاخه&zwnj;هاي سربه زيرش مرا بي&zwnj;هوا &zwnj;برد آن سوي شهر، جايي که تو در گوشه&zwnj;اي از خاکش آرام گرفته&zwnj;اي. حالا آنجا حتما طاووسي&zwnj;ها به گل نشسته&zwnj;اند و عطرشان با بوي سحرآميز زيتون تلخ</span><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">&lrm;</span><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">ها در آميخته است. حتما آنجا هم بهار حال بلبل خرماها را خوب کرده است و آنها هم حال تو را. خوش باش با بهار مثل همه آدم&zwnj;ها. بي&zwnj;خيال من و دلگيري&zwnj;هاي اين روزهايم. من از همين&zwnj;جا حمدم را برايت مي&zwnj;خوانم رفيق!</span></p> Mon, 09 Apr 2018 10:57:00 GMT زندگي با قران http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/102/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a+%d8%a8%d8%a7+%d9%82%d8%b1%d8%a7%d9%86/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp;<span style="font-size: small;"> دوره کارشناسي شهر تهران دانشجو بودم و سال اول و به تبع اون ترم اول سخت گذشت، چون اولين بار بود که از خونه و خانواده اينقدر دور مي شدم. ترم اول و بعد از آخرين امتحان دلم حسابي هواي خونه رو کرده بود، واسه همين ديگه صبر نکردم و بعد از آخرين امتحانم به ترمينال آزادي رفتم و واسه اولين اتوبوسي که سمت مراغه مي رفت بيلط گرفتم. انوبوسهاي مهاباد هم از مراغه رد ميشن و بيلط من مال اتوبوس مهاباد بود. به راننده که کرد بود گفتم قراره مراغه پيدا بشم و بعد سر جام نشستم. من آدمي نيستم که هر جايي بتونم بخوابم، بايد بالش و جاي خودم باشه تا خوابم ببره. اون روز نمي دونم از خستگي زياد بود يا اعتماد به راننده که مثلا سپرده بودم مراغه بيدارم کنن خوابيدم و چه خواب عميقي. بيدار که شدم ساعت ساعت نصف شب بود و من بايد تا اون ساعت به مراغه مي رسيدم و تو هواي خواب و بيداري و اينکه بيرون برف بود و کولاک اصلا متوجه نشدم اون جايي که هستيم کجاست و پيدا شدم. تازه وقتي که هواي سرد بيرون به صورتم خورد و خواب رو از کلم پروند متوجه اشتباه بزرگم شدم. وقتي به تابلوي روبروم نگاه کردم شکه شدم، تابلو نوشته شده بود به طرف بوکان. تازه اون لحظه بود که من متوجه شدم تو خروجي مياندواب هستم، يعني سه شهر دورتر از مراغه. من شهر بناب و ملکان رو رد کرده بودم و حالا تو خروجي مياندواب و اون هم ساعت سه نصف شب و اون هم تو برف و کولاک تنهايي وايساده بودم کنار جاده. من بودم و چند تا سگ گرسنه که صداشون مي اومد و ديگه هيچ خبري از هيچي نبود. چند دقيقه بعد که از شک در اومدم اول حسابي به خودم فحش دادم که چرا اون شب رو تو خوابگاه استراحت نکردم تا فرداش با خيال راحت حرکت کنم و بعد ياد گوشي و زنگ زدن به خونه و کمک گرفتن افتادم. اما چشتون روز بد نبينه شارژ گوشيم تموم شده بود و گوشيم داشت خاموش مي شد. نمي دونم چرا فکر ميکردم که&nbsp; شهر امنتر بايد باشه و همين طور به طرف داخل شهر راه افتادم و تمام مدتي که راه مي رفتم مدام يک آيه تو ذهنم تکرار مي شد. (و چون در دريا به شما خوف و خطري رسد در آن حال به جز خدا تمام آنهايي که به خدايي مي خوانديد، از ياد شما بروند و آنگاه که خدا شما را به ساحل سلامت رسانيد باز از خدا روي مي گردانيد و انسان بسيار ناسپاس است. آيه 67 سوره اسراء). اون شب با خودم عهد کردم که هر روز هر چقدر که تونستم از قران رو با معنيش بخونم و شايد اثر همون عهد بود که همون لحظه يه ماشين جلوي پاي من ترمز کرد و سوارم کرد و به ترمينال رسوند و من با اولين ماشين به سلامت به خونه برگشتم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="https://cihrs.org/wp-content/uploads/2012/01/news-all_com_167327.jpg" alt="" width="300" height="300" /><br /></span></p> Mon, 09 Apr 2018 10:57:00 GMT ثانيه هاي انقلاب http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/663/%d8%ab%d8%a7%d9%86%d9%8a%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8/ <p>تغييرشان ديده نمي&zwnj;شود<br />حداقل براي من<br />مني كه هر روز مي&zwnj;بينم&zwnj;شان<br />لحظه به لحظه<br /><br />اما تغيير يك&zwnj;جايي لو مي&zwnj;رود<br />در نگاهي سالانه<br />وقتي به تصاوير راهپيمايي سال قبل مي&zwnj;نگرم<br /><br /><img style="width: 500px; height: 252px;" src="http://movashah.id.ir/o/b22gh.jpg" alt="" width="500" height="252" /><br /><br />و سال قبل&zwnj;تر<br /><br /><img style="width: 500px; height: 375px;" src="http://movashah.id.ir/o/b2294s.jpg" alt="" width="500" height="375" /><br /><br />در مقايسه با امسال<br />با امروز صبح<br />با تصويري كه سر پل حجتيه گرفتيم<br />چند ساعت پيش<br /><br /><img style="width: 500px; height: 371px;" src="http://movashah.id.ir/o/bhn6b.jpg" alt="" width="500" height="371" /></p> <p>تغيير ديده نمي&zwnj;شود<br />براي مايي كه داخل آنيم<br />براي همه كساني كه روزبه&zwnj;روز مي&zwnj;نگرند<br />اين&zwnj;كه بچه&zwnj;ها چقدر بزرگ شده&zwnj;اند<br />چه قدّي كشيده&zwnj;اند<br />چه پختگي در چهره&zwnj;شان پيدا شده<br />چه متانتي يافته&zwnj;اند<br />ولي در يك نگاه سالانه...<br /><br />استحاله هم خزنده است<br />انقلاب هم تغيير مي&zwnj;كند<br />دولت&zwnj;ها هم<br />مردم هم حتي<br />فرهنگ&zwnj;مان<br />از 22 بهمن 57 كه انقلاب كرديم<br />تا 22 بهمن امسال<br />هر لحظه<br />هر روز<br />ديده نمي&zwnj;شود اما<br />تمام اين تغييرات<br />از بس نرم است و آهسته<br />يواش و آرام<br /><br />اما يك روز در سال<br />ما <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86_(%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA_%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87)" target="_blank">مايلستون </a>داريم<br />علامت داريم<br />مقياس اندازه&zwnj;گيري داريم<br />ابزاري براي فهميدن<br />عكس گرفتن و مقايسه كردن<br />كافيست وضعيت جامعه را سالي يك&zwnj;بار ورانداز نماييم<br /><br />22 بهمن زمان اندازه&zwnj;گيري نقطه به نقطه ماست<br />نقطه به نقطه انقلاب<br />تا تحريف نشود<br />منحرف نشويم<br />اگر ظلم بيشتر شده<br />نسبت به سال قبل<br />بي&zwnj;عدالتي<br />استضعاف<br />اگر ضريب جيني افزايش يافته<br />فاصله طبقاتي<br />اگر حقوق&zwnj;ها نجومي&zwnj;تر شده<br />دزدها بيشتر<br />اختلاس&zwnj;ها فراوان&zwnj;تر<br />دادگاه&zwnj;ها كم&zwnj;اعتمادتر<br />نمايندگان مردم دنياپرست&zwnj;&zwnj;تر<br />سكوت&zwnj;شان بر انحرافات عميق&zwnj;تر<br />محرومين نالان&zwnj;تر<br />اگر و اگر...<br />امروز معلوم مي&zwnj;شود<br />تصويري كه از امروز با سال قبل مقايسه مي&zwnj;كنيم<br />تصويري از انقلاب را<br /><br />چرا؟!<br />تا انقلاب به ضدانقلاب تبديل نشود<br />نظام تحويل ليبرال&zwnj;ها نگردد<br />تا سكولارها حاكم نشوند<br />كه بخواهند سر دنيا با دنياپرستان كنار بيايند<br />تا تهاجم فرهنگي<br />ناتوي فرهنگي<br />شبيخون فرهنگي<br />تا تحولات فرهنگي مديريت شده توسط غرب<br />توسط عوامل غرب<br />در داخل خودمان<br />به ثمر ننشيند<br />تا حواسمان جمع شود<br />تا انحراف از معيار را ببينيم<br />تا تغيير را ببينيم<br />تا تغيير را درك كنيم<br />22 بهمن اين است<br />نقطه ثابتي از تاريخ<br />در هر سال<br />براي اندازه&zwnj;گيري<br />براي اصلاح<br />براي جلوگيري از سقوط...<br /><br />در كنار شعار مرگ بر آمريكا<br />مرگ بر اسرائيل<br />بايد دشمن داخلي را هم بشناسيم<br />دشمني كه دست در دست خارجي دارد<br />ربا را<br />اقتصاد كاپيتاليستي را<br />ليبراليستي را<br />نظام انباشت&zwnj;محور و سرمايه&zwnj;محور را<br />بايد نظام پرداخت حقوق نابرابر را بشناسيم<br />به عنوان ابزار نفوذ دشمن<br />بايد سازمان برنامه و بودجه را بشناسيم<br />به عنوان دستگاه مديريت غربي كشور<br />بودجه&zwnj;ريزي بر اساس مدل ربوي كينز<br />در تعادل اقتصاد كلان<br />22 بهمن فقط مرگ بر دشمن خارجي نباشد<br />آغازي بر مرگ دشمن داخلي هم!</p> Thu, 05 Apr 2018 11:33:00 GMT انتظار http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/338/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1/ <p style="text-align: justify;">ابتدا آرامشي بودم که در ورايش غمي بود / اکنون آرامشي هستم که پشتش به &laquo;هيچ&raquo; بند است . يک هيچ&nbsp;ِ بزرگ . يک تهي&nbsp;ِ بي رنگ و بي معنا ! بعد با خودم ميگويم شايد اين ، حال&nbsp;ِ تمام کسانيست که غمي را پشت سر ميگذارند . ابتدا غصه ميخورند ، اشک ميشوند ، خشمگين ميشوند ، از نفرت آکنده ميشوند ، دلهره امانشان را ميبُرد ، اضطراب ِ آينده دست و دلشان را ميلرزاند ، نااميد ميشوند ، حناق ميگيرند و لال ميشوند ، از آدمها کوچ ميکنند ، دور خود حصار ميکشند و با غارِ خود يار ميشوند <span style="color: #fa8072;">و شايد انتهايِ تمامِ اين اوضاع ، خلأ به انتظار ايستاده باشد .</span> خاليِ از اتفاقات ، احساسات و آدمها . ديگر يأس و نااميدي ، غم و اندوه و رنج ، ملال يا ستوه ، اضطراب و دل آشوبي و باقي احوالِ منفي از تنِ مريم نامم کوچ کرده . پشت&nbsp;ِ اين سدِ عاري و بري از همه و هيچ ، ايستاده ام . عقب اين بي تفاوتي&nbsp;ِ حجيم ...</p> <p style="text-align: justify;">اواسطِ کتابِ [بارِ هستي] جمله اي بود : به خلافِ ميلِ خود بيدار ميشد و دلش ميخواست شب طول بکشد و او چشمان خود را باز نکند . / ميلان کوندِرا ، احساسِ بيشتر شبهاي 6 ماه گذشته مرا به نوشته درآورد ...</p> <p style="text-align: justify;">+ درود به زندگي که همه رنگهايش برايم به پايان ميرسيد<span style="color: #fa8072;"> :)</span></p> Wed, 04 Apr 2018 23:01:00 GMT