مجله پارسي نامه - خاطره، روزنوشت http://Www.ParsiBlog.com/Mag/rss/11/خوراک خوان مجله پارسي نامه، سرويس وبلاگ نويسي پارسي بلاگ - مجله پارسي نامه - خاطره، روزنوشت fa ParsiBlog.com RSS Generator Fri, 19 Jan 2018 20:21:04 GMT پارسي بلاگ ما اومديم تا از دست دادن رو ياد بگيريم http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/33/%d9%85%d8%a7+%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%af%d9%8a%d9%85+%d8%aa%d8%a7+%d8%a7%d8%b2+%d8%af%d8%b3%d8%aa+%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86+%d8%b1%d9%88+%d9%8a%d8%a7%d8%af+%d8%a8%da%af%d9%8a%d8%b1%d9%8a%d9%85/ <p>چند وقته که نتونستم کتابي رو به پايان برسونم يعني چندتايي کتاب باز کردم و خوندم ولي تمومش نکردم&nbsp;</p> <p>اول فکر کردم شايد داستان هاي کسل کننده اي انتخاب کردم ولي فکر ميکنم واقعيت چيز ديگه اي</p> <p>واقعيت اينه که من نميخوام چيزي تموم بشه ميخوام همه باشن، همه چي باشه و تو براي رسيدن بهش تلاش کني و به وجود بياري&nbsp;</p> <p>ولي چيزي از بين نره</p> <p>فاني بودن اين دنيا آزار دهندست&nbsp;</p> <p>نميدونم اصلا شايد ما به دنيا ميايم که ياد بگيريم به چيزي دل نبنديم</p> <p>وقتي آدما واسه دار فاني همو ميکشن اگه ماندگار بود معلوم نبود چه بلايي سر همديگه&nbsp; بيارن</p> <p>دارم عادت ميکنم با بي تفاوتي از دست بدم&nbsp;</p> <p>ما اومديم تا از دست دادن رو ياد بگيريم&nbsp;</p> <p>ميگن بهشت زير پاي مادران است چون مادر موجودي از وجود خودش رو با عشق پرورش ميده و در اين دنيا رها ميکنه&nbsp;</p> <p>هميشه نگران و ازش دور ميشه و تحمل ميکنه از دست دادن رو با تمام تار و پودش تجربه ميکنه&nbsp;</p> <p>و بزرگــــــــــ ميشه&nbsp;</p> <p>سخته...</p> <p>من حتي دلم نمياد عروسکمو دست کسي بسپارم چطور ممکنه يه تيکه از وجودمو تو جامعه بين تعدادي آدم که هدف اصلي رو فراموش کردن رها کنم و براش آرزوي خوشبختي کنم؟</p> <p>هدف ها گم شده</p> <p>همه ما انسان ها به دنيا اومديم و از دنيا ميريم&nbsp;</p> <p>هدف اينه که همو دوست داشته باشيم&nbsp;</p> <p>با هم خوب باشيم</p> <p>عادلانه رفتار کنيم و با آرامش بميريم</p> <p>صاحب کارخانه شدن هدف نيست، خواسته تو</p> <p>خواسته جسمت&nbsp; و تو براي رسيدن بهش نبايد هدف روحت رو زير پا بزاري</p> <p>اين که دوس داري فوتباليست، خواننده، راننده، پليس، خلبان يا مدير باشي خواسته توا</p> <p>جسمت اين توانايي رو در خودش ميبينه و بي صبرانه تلاش ميکنه تا شکوفاش کنه و اينو به همه نشون بده ولي بايد حواست باشه خوب بودن رو فراموش نکني&nbsp;</p> <p>بايد تلاش کني خوانننده خوبي باشي، نه اينکه فقط خواننده باشي&nbsp;</p> <p>بايد تلاش کني مدير خوبي باشي، نه اينکه فقط مدير باشي</p> <p>بايد تلاش کني راننده خوبي باشي، نه اينکه فقط راننده باشي</p> <p>بايد تلاش کني در کنار توانايي هات خوب باشي</p> <p>هر آدمي تو يه چيزي بهترينه&nbsp;</p> <p>يکي هوش بالا&nbsp;</p> <p>يکي سياست بالا</p> <p>يکي زبان قوي</p> <p>يکي قلم توانا</p> <p>يکي صدا دلنشين</p> <p>يکي روحيه طنز&nbsp;</p> <p>يکي زيبايي</p> <p>يکي شناگر ماهر</p> <p>يکي مشاور&nbsp;</p> <p>خيلي توانايي ها هست که نميشه همشو نام برد&nbsp;</p> <p>همه اين آدم هاي توانا ميتونن خوب باشن</p> <p>ولي</p> <p>گاهي به هر دليلي از خوب بودن دست ميکشن&nbsp;</p> <p>گاهي کسي بهشون اسيبي ميرسونه و خشمگينشون ميکنه</p> <p>گاهي از يه بدي کوچيک سودي ميبينن و زير زبونشون مزه ميکنه&nbsp;</p> <p>گاهي....</p> <p>ولي بايد بيدار شد&nbsp;</p> <p>چشم هارو بستيم کار ميکنيم&nbsp;</p> <p>ميدونيم ميميريم ولي باور نداريم&nbsp;</p> <p>جاي اينکه تلاش کنيم زنده بمونيم&nbsp;</p> <p>داريم تلاش ميکنيم زودتر بميريم&nbsp;</p> <p>سيگار ميکشيم، پرخوري ميکنيم، به خواب اهميت نميديم</p> <p>به جاي استفاده از دوچرخه يا پياده روي با ماشين رفت و آمد ميکنيم تو دود نفس ميکشيم&nbsp;</p> <p>براي زياد شدن مال و اموالمون حرص ميخوريم و همديگرو گول ميزنيم</p> <p>براي اذيت کردن همديگه نقشه ميکشيم و دروغ ميگيم&nbsp;</p> <p>خلاصه که بدمون نمياد زودتر بميريم&nbsp;</p> <p>وقتشه بيدار شيم</p> <p>وقتشه براي خوب بودن تلاش کنيم</p> <p>و اولين قدم اينکه</p> <p>به خانوادت عشق بورزي</p> Mon, 15 Jan 2018 18:39:00 GMT 15 دي 96 http://ruznegari.ParsiBlog.com/Posts/77/15+%d8%af%d9%8a+96/ <p style="text-align: justify;">تا حالا شده با وقتتون کلنجار برين؟ دقيقا وقتتون...زماني که طي روز دارين...همون 24 خودمون .</p> <p style="text-align: justify;">امروز کل روز اينجوري بودم...اصلا يک هفتس که اينجوريم...يک هفتس که به فکر وقتمم...به فکر اينکه همش وقتم به کار نگذره به خودم برسم به زبان و روزم و اين چيزا...هي به سر وکلم ور رفتم...به قيافه و تيپم، ولي حتي وقت نکردم که ازشون لذت ببرم...انگار يه ليست ته ذهنم بود تيک اون بخشو زدم و ازش در رفتم.</p> <p style="text-align: justify;">اين بود که به خودم قول دادم که آخر هفته کاملا در خدمت خودم باشم. که متاسفانه 5 شنبه مجبور شدم بيام سر کار و بعدش له و لورده سينه خيز اومدم خونه و بعدش خوابيدم...تمام وجودم داشت پر پر ميزد که يه خط از کتاب تاريخ هنر عزيزمو بخونم...کتابي که اول هفته پيش بهم کادو دادن و هنوز حتي وقت نکردم بازش کنم که عکساشو ببينم.کتابي که اين همه سال منتظرش بودم که مال من باشه ديگه براي داشتنش وقتي ندارم!</p> <p style="text-align: justify;">خواب شيرين تر از خوندن منو پيدا کرد و در آغوش کشيد.</p> <p style="text-align: justify;">به خودم...به شرافتم...به همه مقدسات عالم قول دادم که جمعه کاملا در اختيار خودم باشم. که که مهمون اومد...اومد و نرفت ... و نرفت....و نرفت ....تا همين 10-11 شب و من واقعا در درون خودم بيچاره به نظر ميرسيدم! نميتونستم تميز بدم که بهتره آدم وقتي کل هفته سر کاره آخر هفته مال خودش باشه يا معاشرت کنه؟ بهتره که کم تر بخوابم و مطالعه کنم يا زودتر جمع کنم و برم بخزم تو تختم و اين خستگي و اعصاب خوردي رو در يک معاشقانه شيرين با بالش و تشک و پتوي نازنينم شريک بشم!</p> <p style="text-align: justify;">سر در گم وگنگ بودم و گيج ميزدم....که مجبور شدم پناه ببرم به تميزکاري و غذا پختن براي فردا و ظرف هاي مهموني رو شستن و روزمرگي وروزمرگي و فکرکار...از خودم حالم کاملا داشت بهم ميخورد که قاطي وسايل تميز کردني يه فلش پيدا کردم که يکي از دوستام 2 هفته پيش سپرده بود دستم که آهنگاي توشو بردارم...يادم افتاد که چقددير شده...کامپيوترمو روشن کردم و ديدم کلي فلدره...شانسي از هر کدوم فقط يکيو گذاشتم بخونه....طبق همون يه ترک همه فولدر رو قضاوت کردم...که خوبه يا بد.</p> <p style="text-align: justify;">به خودم اومدم يه لحظه...</p> <p style="text-align: justify;">شايد 5 سال پيش اينقدر سريع تصميم نميگرفتم...درباره جزييات...درباره درخواست ها...بدنم و ذهنم خودشونو براي اين تغييرات منعطف کردن يا شايد سخت .</p> <p style="text-align: justify;">ديدم نه نميشه...دلم آروم نميگيره. اول کل فلدرها رو کپي کردم و بعد يه سراومدم اينجا.</p> <p style="text-align: justify;">شايد 24 ساعت شبانه روز کم باشه....اما من سعي ميکنم...تلاشمو ميکنم...که ببينم...حتي ديرتر از اون زماني که بايد.قول دادم اينو همين الان به خودم.</p> Sat, 06 Jan 2018 10:39:00 GMT سس ِکيوي http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/644/%d8%b3%d8%b3+%d9%90%da%a9%d9%8a%d9%88%d9%8a/ <p>سنّت&zwnj;هاي غذايي جالبي داريم<br />قطعاً تصادفي پديد نيامده<br />اين&zwnj;كه گوجه&zwnj;سبز و خيار را مثلاً با <a href="http://www.google.com/search?q=نمك+سبز&amp;tbm=isch" target="_blank">&laquo;نمك&zwnj;سبز&raquo;</a> مي&zwnj;خوريم<br />يا گريفروت را با گلپر<br />در انار و باقالي&zwnj;پخته هم گلپر مي&zwnj;ريزيم<br />سركه هم در دومي<br /><br /><img style="width: 400px; height: 766px;" src="http://movashah.org/o/gcbkh.jpg" alt="" width="400" height="766" /><br /><br />در پختني&zwnj;ها دقيق&zwnj;تر<br />براي كباب سماق<br />براي كله&zwnj;پاچه آب&zwnj;ليمو<br />ولي سيرابي سركه<br />در ماست نعناع و پونه<br />در نيمرو شويد<br />پنير هم با گردو<br />كاهو با سكنجبين<br />تا عوارض جانبي هر غذا را دفع كند<br />آسيب&zwnj;هايي كه هر ماده غذايي مي&zwnj;تواند سبب شود<br />به تنهايي<br /><br />سال&zwnj;هاست &laquo;كيوي&raquo; وارد كشور شده<br />در فرهنگ غذايي ما<br />آن اوايل چه موج عجيبي هم داشت<br />درخت&zwnj;هاي پرتقال را مي&zwnj;بريدند و كيوي مي&zwnj;كاشتند<br />در گيلان<br />گران&zwnj;تر بود و اقتصادي&zwnj;تر<br />اما...<br /><br />گذشتگان كارشان را انجام داده&zwnj;اند<br />براي هر ميوه&zwnj;اي كه لازم بوده<br />اگر ترش بوده و طعمش نياز به مكمّل داشته<br />سس مخصوصي طراحي كرده&zwnj;اند<br />انتخاب يعني<br />امروز تكليف غذايي ما چيست<br />درباره با پديده&zwnj;هاي جديد؟!<br />پزشكان مدرن به فكر مي&zwnj;افتند يا اطبّاي سنّتي؟!<br />كدام تحقيق مي&zwnj;كند<br />بررسي و تصميم<br />اين&zwnj;كه كيوي را با چه چيزي بايد بخوريم؟!<br />نمك يا نمك&zwnj;سبز<br />گلپر يا شكر؟!<br />آيا مي&zwnj;توان با شير آميخت؟!<br />مثل شيرموز و شيرخرما و شيرهويج؟!<br /><br />اين&zwnj;ها پرسش&zwnj;هايي بود كه ذهنم را متوجه خود ساخت<br />وقتي داشتم براي بچه&zwnj;ها پوست مي&zwnj;كندم<br />ترش&zwnj;ترين&zwnj;هايش را<br /><br /><img style="width: 500px; height: 1296px;" src="http://movashah.org/o/glprnmk.jpg" alt="" width="500" height="1296" /><br /><br />با گلپر و نمك خوشمزه به نظر آمد<br />براي من البته<br />نه بچه&zwnj;ها<br />من اين سس را برگزيدم<br />سؤال اما باقي؛<br /><span style="color: #ff0000;">مسئول طراحي و تأمين بهداشت و سلامتي غذاهاي جديد در كشور ما كدام نهاد علمي&zwnj;ست؟!</span></p> Sat, 06 Jan 2018 10:39:00 GMT اطلاعيه مهم http://Komeil1367.ParsiBlog.com/Posts/1427/%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%d9%8a%d9%87+%d9%85%d9%87%d9%85/ <p><span style="color: #993300; font-size: medium; text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; بدينوسيله مراتب اعتراض و نارضايتي شديد خود را نسبت به عملکرد قوه ي محترم قضائيه اعلام مي داريم وخواهان وخواستاريم که مسؤولان آن قوه نسبت به اصلاح آسيب ها، مفاسد و سوء مديريت هاي موجود درمجموعه ي تحت امر خود اقدامات لازم را عاجلاً مبذول و معمول فرمايند.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">امضا:</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">مختلسان بزرگ و کوچک دولتي</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">سارقان مسلح و غيرمسلح</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">زمين خواران، جنگل خواران، کوه خواران و دريا خواران</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">زمين خوار بزرگ منطقه ي ورامين و پيشوا</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">مجرمان واقعه ي کهريزک</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">قاچاقچيان عمده و خرده</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">صاحبان اسکله هاي غيرمجاز</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">مفسدان اقتصادي</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">گيرندگان حقوق ها و املاک نجومي</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">*************</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">&nbsp; &nbsp; <span style="color: #000080;">لطفاً تعجب نکنيد وآرام باشيد! اين يک اطلاعيه ي واقعي نيست.</span></span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000080;">&nbsp; &nbsp; راستش را بخواهيد مي خواهم رازي را يواشکي به شما بگويم؛ به شرط آن که به کسي بروز ندهيد. راز اين است که اطلاعيه ي بالا را خودم تنظيم کرده ام...مي پرسيد چرا؟</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000080;">&nbsp; &nbsp; براي اين که مي خواستم ازطرف امضا کنندگان اطلاعيه، يک حمله ي کوچکي به قوه ي قضائيه انجام بدهم تا به مسؤولانش بربخورد و احساس کنند به آن ها توهين شده است، بلکه تحريک شوند و بالاخره براي امضاکنندگان مذکور پرونده ي مجازات تشکيل بدهند.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #993300;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000080;">خداکند نقشه ام بگير وباعث عصبانيت و اقدام قوه ي قضائيه شود.</span></span></span></p> <p><strong><span style="color: #339966;">(6/9/96)</span></strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> Tue, 05 Dec 2017 16:53:00 GMT تب ِ مجازي http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/634/%d8%aa%d8%a8+%d9%90+%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%d9%8a/ <p>&laquo;چرا مي&zwnj;خواست با ما عكس بگيره؟&raquo;<br />اين سؤال را وقتي پرسيد<br />كه عكس را گرفت و رفت<br />مردي با همسر و دو فرزندش<br />با گوشي موبايلش<br />مردي كه ما را نمي&zwnj;شناخت<br />و ما او را<br />پس چرا با ما عكس گرفت<br />آن هم در حياطي به اين بزرگي<br />با آن همه آدمي كه مي&zwnj;شد براي عكس گرفتن برگزيد؟!<br />اين سؤالي بود كه ذهن سيداحمد را مشغول كرد!<br /><br /><img style="width: 500px; height: 770px;" src="http://movashah.org/o/jmkrn1.jpg" alt="" width="500" height="770" /><br /><br />رفته بوديم جمكران<br />دو ركعتي نماز بخوانيم<br />دسته&zwnj;جمعي<br />هوا سرد<br />باد شديد<br />و پياده كه مي&zwnj;رفتيم<br />او از ما خواست بايستيم<br />ابتدا فكر كردم سؤال شرعي دارد<br />چيزي كه معمول توقف&zwnj;هاي ماست<br />اما...<br />او در كنار ما ايستاد<br />گوشي را دست همسرش سپرد<br />و با ما عكس مشترك گرفت<br />البته بعد از اين&zwnj;كه اجازه گرفت<br />اما چرا؟!<br /><br />- خب، پسرم<br />چيزي غيرعادي در ما ديد<br />اين رسم دوره جديد است<br />چند سال اخير<br />همه دنبال سوژه&zwnj;هاي غيرمتعارف<br />&laquo;چه چيز غيرعادي در ما ديد؟!&raquo;<br />با ناباوري اين را پرسيد<br />- پسر گلم!<br />لباس من كه متعارف است<br />اين&zwnj;جا پر است از طلبه و روحاني<br />پس به نظرت چه چيزي در ما غيرمتعارف است؟!<br /><br />متوجه نمي&zwnj;شد<br />مجبور شدم صريح&zwnj;تر اشاره كنم<br />- عزيزم<br />به عبايي كه انداخته&zwnj;اي نگاه كن<br />كدام پسربچه&zwnj;اي را مي&zwnj;بيني كه عبا انداخته باشد؟<br />پس اين يك ظاهر غيرعادي&zwnj;ست<br /><br />خودشان اصرار داشتند<br />خواستند جمكران كه مي&zwnj;آيند با عبا باشند<br />من دخالتي نكردم<br />نه بله گفتم و نه خير<br />و حالا تعجب كرده:<br />&laquo;مگه عبا غيرعاديه؟!&raquo;<br />- غيرعادي هر چيزي&zwnj;ست كه مردم معمولاً نمي&zwnj;بينند<br />عادتاً يعني<br />هر چيزي كه مرسوم نباشد مي&zwnj;شود لباس شهرت<br />مي&zwnj;شود لباس به چشم آمدن<br />خب، عبا براي كودكان غيرعادي&zwnj;ست ديگر<br />نيست؟!<br /><br />گردونه بحث را عوض كرد<br />مسير طولاني بود و وقت براي صحبت بسيار:<br />&laquo;حالا چرا دنبال چيزهاي غيرعادي مي&zwnj;گردند؟!&raquo;<br />سؤال خوبي بود<br />بايد پاسخ خوبي هم مي&zwnj;دادم<br />- هواي نفس است پسرم<br />ميل به ديده شدن<br />گروه&zwnj;هاي مجازي راه افتاده<br />هر كسي مي&zwnj;خواهد برتر باشد<br />چيزي بايد بياورد و عرضه كند<br />چيزي كه باقي را غافلگير نمايد<br />غافلگيري كي حاصل مي&zwnj;شود؟!<br />از عاديات كه نمي&zwnj;شود<br />مسائل معمول<br />پس بايد نامعمول باشد<br />بايد بگردد و چيزهاي عجيب و غريب بجويد<br />اين مي&zwnj;شود كه مي&zwnj;بيني<br /><br /><img style="width: 500px; height: 425px;" src="http://movashah.org/o/jmkrn2.jpg" alt="" width="500" height="425" /><br /><br />مي&zwnj;داني پسرم...<br />نمي&zwnj;داني كه چه عمرها تلف مي&zwnj;گردد<br />نمي&zwnj;داني كه چه انرژي&zwnj;ها مصروف هيچ مي&zwnj;شود<br />نمي&zwnj;داني و نمي&zwnj;تواني باور كني<br />چطور با چند نرم&zwnj;افزار بي&zwnj;مصرف<br />تمام سرمايه انسان&zwnj;ها را<br />بهترين انسان&zwnj;هاي ما را حتي<br />مؤمنين&zwnj;مان نيز<br />بردند و خوردند و تار و مار كردند<br />تمام سرمايه انسان چيست مگر؟!<br />عمر...<br />عمر ما را دارند مي&zwnj;برند<br />مي&zwnj;خورند و يك آب هم رويش<br />تمام شد و رفت<br />اين بيچارگي دهه اخير است<br />سال&zwnj;هاي جديد<br />ببين سيداحمد<br />حتي وقتي براي جمكران هم آمده&zwnj;اند<br />براي دو ركعت نماز خالص خواندن<br />و به مبدأ جهان هستي انديشيدن<br />فكرها چطور اسير شبكه است<br />به بردگي كشيده شده<br />كه جذب آن مي&zwnj;شود<br />بيشتر از اين&zwnj;كه جذب توحيد گردد!</p> Tue, 05 Dec 2017 16:36:00 GMT اهميت سبزي http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/632/%d8%a7%d9%87%d9%85%d9%8a%d8%aa+%d8%b3%d8%a8%d8%b2%d9%8a/ <p>سبزي خوردن يك شاهكار است<br />يك شاهكار ايراني<br />بارها وقتي مشغول پاك كردن سبزي هستم<br />برايم سؤال&zwnj;هايي پيدا مي&zwnj;شود<br />مثلاً چرا جعفري در خوردن نيست<br />ولي گشنيز هست<br />چرا تره را انتخاب كرده&zwnj;اند<br />چرا تربچه و پيازچه<br />مگر ريحان به تنهايي كافي نيست؟!<br />در كنار كباب كه تنهاست<br />مثلاً شاهي<br />چقدر شيرين و گواراست<br />نمي&zwnj;شد سبزي خوردن را منحصر مي&zwnj;كردند در شاهي؟!<br />اصلاً تاريخچه اين تركيب از سبزي به چه زماني برمي&zwnj;گردد؟!<br />چه كساني آن را اختراع كرده&zwnj;اند؟!<br />اين شاهكار تاريخي ايراني را</p> <p>اما تأثيرش بي&zwnj;بديل است<br />من كه اين طور يافتم<br />در اين چند وقتي كه دو سه روز يك بار مي&zwnj;خرم<br />صبح وقتي بچه&zwnj;ها را مدرسه مي&zwnj;گذارم<br />نيم&zwnj;كيلو<br />دو سه روز مي&zwnj;ماند<br />و در كنار هر غذا...<br />وقتي مدتي مصرف كند انسان<br />متوجه تأثير شگفت آن در تنظيم گوارش مي&zwnj;گردد!</p> <p><img style="width: 400px; height: 699px;" src="http://movashah.org/o/sbzdy.jpg" alt="" width="400" height="699" /></p> <p>به گمانم بايد نتيجه دانش طبيبان قديم ايراني بوده باشد<br />مطالعاتي كه روي خواص گياهان داشته&zwnj;اند<br />و طعم آن&zwnj;ها البته<br />كه اين&zwnj;ها را براي خوردن روزانه برگزيده&zwnj;اند<br />اما با اين همه مفيد بودن<br />بد است كه فرهنگ&zwnj;مان دارد از آن دور مي&zwnj;شود<br />زن&zwnj;ها ديگر كمتر فرصت سبزي پاك كردن را دارند<br />به سمت خريدن آماده&zwnj;اش مي&zwnj;روند<br />و در بيشتر خانه&zwnj;ها حذف شده تقريباً<br />و منحصر شايد در مهماني&zwnj;ها فقط</p> <p>من اما بنا گذاشته&zwnj;ام بر احياء اين سنّت<br />همين&zwnj;كه گاهي با بچه&zwnj;ها دور هم مي&zwnj;نشينيم و سبزي پاك مي&zwnj;كنيم لذّت&zwnj;بخش است<br />حتي فرصتي براي گفتگو<br />براي با هم بودن<br />جداي از اين&zwnj;كه از فوايد فراوان آن بهره مي&zwnj;بريم<br />و زيبايي&zwnj;اي كه به غذا مي&zwnj;دهد<br />و مزه&zwnj;هاي شگفتي كه در كنار هم دارد<br />واقعاً متفاوت<br />برگ&zwnj;برگش طعم&zwnj;هاي گوناگون<br />پاك&zwnj;كردنش هم واقعاً خيلي وقت نمي&zwnj;گيرد<br />وقتي هر روز ممارست داشته باشي</p> <p>آناني&zwnj;كه خودروي زيرپاي خود را مدام چك&zwnj;آپ مي&zwnj;كنند<br />تعويض روغن و مصرف نوبه&zwnj;اي بنزين سوپر و مكمّل شايد<br /><span style="color: #ff0000;">جسم هم مركب روح ماست</span><br />بايد مراقب سلامت آن باشيم<br />اگر بخواهيم زودتر و سريع&zwnj;تر و در شرايطي امن به مقصد برسيم!</p> Tue, 05 Dec 2017 16:33:00 GMT زلزله http://ajanar.ParsiBlog.com/Posts/243/%d8%b2%d9%84%d8%b2%d9%84%d9%87/ <p style="text-align: center;"><span style="color: #ff99cc; background-color: #800000;">يا محبوب</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">تقريبا هستيم در ميدان نه وقت خوب</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">بل وقت خوب بودن</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">هنگامي که بايد مسکن بسازيم که در آن مردم آرامش پيدا کنند گم مي شويم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">وقتي آرامش از همين افراد گرفته مي شود مي آيم که باعث آرامش شويم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">چه راحت آسايش مردم را مي گيريم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">و چقدر بد بود که هنگام بلا هم گم مي شديم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">کاش هنگام گرفتن آرامش براي رسيدن به آسايش گم مي شديم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">ما چگونه مردمي هستيم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">... ناشناخته در زمان</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">... نا آگاه به مکان</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #800000;">فرياد از اين همه دنيا طلبي در وقت مطلوب</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #800000;">و درود بر اين همه همت هنگام طالب</span></p> Sat, 18 Nov 2017 13:07:00 GMT خمينيِ پشيمان از نهضت را مگر اينکه در خواب ببينيد! http://SALAHSHOORFARD.ParsiBlog.com/Posts/317/%d8%ae%d9%85%d9%8a%d9%86%d9%8a%d9%90+%d9%be%d8%b4%d9%8a%d9%85%d8%a7%d9%86+%d8%a7%d8%b2+%d9%86%d9%87%d8%b6%d8%aa+%d8%b1%d8%a7+%d9%85%da%af%d8%b1+%d8%a7%d9%8a%d9%86%da%a9%d9%87+%d8%af%d8%b1+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8+%d8%a8%d8%a8%d9%8a%d9%86%d9%8a%d8%af!/ <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">چندي قبل يکي از آقايان علما در مسجدي بين دو نماز به نقل خوابي پرداخت که حجت الإسلام رحيميان(سرپرست پيشين بنياد شهيد و توليت فعلي آستان مقدس جمکران) برايش تعريف کرده بود.</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">وي ابتدا تأکيد مي کند که حاج آقاي رحيميان معمولاً اهل تعريف کردن خواب نيست، سپس در ادامه به جهت ذکر اهمّيت پرهيز از اختلافات، اينگونه نقل مي کند که ايشان امام خميني(ره) را در خواب ديده است در حالي که بسيار لاغر شده بود؛ لذا جوياي احوال مي شود و از امام سؤال مي کند که چرا به اين وضع درآمده ايد؟!</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">امام(ره) در پاسخ مي گويد:&laquo;من اگر مي دانستم مردم پس از من اينگونه به اختلاف مي افتند از اول نهضت برپا نمي کردم&raquo;!!!</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">با شنيدن حکايتِ اين خواب، غرق در شگفتي و تعجّب شدم؛ چرا که &nbsp;امامِ تکليف گرايي که ما مي شناسيم همواره خود را مأمور به انجام تکليف مي دانست و نتيجه برايش موضوعيت چنداني نداشت(1).</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">چگونه امام در عالم رؤيا و يا عالم برزخ تغيير مي کند و از انجام تکليف خود، پشيمان مي شود؟!</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">آيا با اختلافاتي که مسلمانان صدر اسلام دچارش شدند، به گونه اي که دختر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را به خشم آوردند، علي(عليه السلام) را خانه نشين کردند، پيشوايان معصوم(عليهم السلام) را يکي پس از ديگري مقتول يا مسموم کردند و...، پيامبر اسلام هم بايد بگويد &laquo;من از انجام رسالت خود پشيمان شده ام&raquo;؟!</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">امام راحل(ره) فقط درباره مقطع کوتاهي از نهضتِ پر برکتش فرمود &laquo;ما در جنگ براي يک لحظه هم نادم و پشيمان از عملکرد خود نيستيم؛ راستي مگر فراموش کرده&zwnj;ايم که ما براي اداي تکليف جنگيده&zwnj;ايم و نتيجه فرع آن بوده است؟!.&raquo;(2)؛ آن وقت چگونه باور کنيم چنين فردِ تکليف گرايي، يهويي در خواب از کلِّ نهضت پيامبرگونه اش پشيمان مي شود؟!</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">بر فرض هم که خداي ناکرده روزي ملّت دچار اختلافاتي بدتر از عصر صدر اسلام و فاجعه بار تر از عصر حاضر در کشورهايي مثل مصرِ پس از سرنگوني مبارک شوند، باز هم امامِ ما از اين جهت که تا وقتي بود به تکليف خود عمل کرد و نهضت را پيش برد، نزد خداي متعال رو سفيد است؛ چرا که &laquo;لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها&raquo;</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">در قصص انبياء(عليهم اسّلام) امّت هايي را شاهديم که گرفتار &laquo;فَاخْتَلَفَ الْأَحْزَابُ مِن بَيْنِهِمْ&raquo;، &laquo;فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ&raquo; و نظائير آن شدند، امّا هرگز پيامبري از انجام رسالت خود پشيمان نشد و نگفت من اگر مي دانستم چنين و چنان مي شود، نهضت برپا نمي کردم!؛ چرا که خدا به آن ها مأموريّت انذار داد و تأکيد فرمود &laquo;لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ&raquo;</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">امّا جالب اينجاست که حجت الاسلام رحيميان سال گذشته در آستانه دهه فجر انقلاب اسلامي تأکيد کرده بود:&laquo;نسل حاضر بايد به&zwnj;جاي استناد به خواب&zwnj;ها و خاطره&zwnj;ها و گفته&zwnj;هاي اين و آن، استناد به وصيت&zwnj;نامه حضرت امام کنند.&raquo;(3)</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">حال به وصيّت امام راحل(ره) رجوع مي کنيم که در تمجيد از امّتش تأکيد مي کند: &laquo;من با جرأت مدعي هستم که ملّت ايران و توده ميليوني آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله(صلي الله عليه وآله) و کوفه و عراق در عهد اميرالمؤمنين و حسين بن علي(صلوات الله و سلامه عليهما) مي&zwnj;باشند.&raquo;(4)</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">آيا امّتِ امام امروز تغيير کرده است؟ به جديدترين ديدگاه نائب بر حقش، امام خامنه اي رجوع مي کنيم: &laquo;نسل جوان، نسل نوجوان با همان روشن&zwnj;بيني که در اوّل انقلاب وجود داشت و از او توقّع مي رود، امروز هم وجود دارد. دليلش هم همين است که شما مشاهده مي کنيد؛ جوان دهه&zwnj;ي هشتادي که نه جنگ را، نه امام را، نه انقلاب را ديده امّا همان مفاهيم را با همان روشن&zwnj;بيني، با همان اقتدار که آن روز يک جوان فهميده&zwnj;اي دنبال مي کرد، امروز اين نوجوان ما دارد دنبال مي کند.&raquo;(5)</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">نه آقا جان! هر کس امام را با چنين وصفي در خواب ببيند، امام را نديده است، بلکه شيطاني را ديده است که به شکل يک خمينيِ تحريف شده جعلي درآمده تا او را فريب دهد!؛ پس مراقب باشيد نه خود فريب بخوريد و نه ديگران را فريب دهيد.</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">خمينيِ پشيمان از نهضت را مگر اينکه در همان خواب ببينيد!</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">نهضت خميني(ره) به خواست خدا با قدرت به پيش مي رود، خس و خاشاک را کنار مي زند و پشيمان ها و از نفس افتاده ها و منافقان را غربال مي کند تا إن شاءالله به سر منزل مقصود برسد.</span></span></p> <p><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: small;"><strong>پي نوشت ها:</strong></span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">1- <a href="http://farsi.rouhollah.ir/library/sahifeh?volume=21&amp;page=284">صحيفه امام خميني &raquo; جلد 21 &raquo; صفحه 284</a>: &laquo; همه ما مأمور به اداي تکليف و وظيفه&zwnj;ايم نه مأمور به نتيجه&raquo;</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">2-همان</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">3-<a href="http://www.rajanews.com/news/265114/%D8%AD%D8%AC%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D8%B6%D8%B1-%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85">شبکه افق سيما، قسمت بيست و يکم برنامه جهان&zwnj;آرا (11 بهمن 1395)</a></span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">4-<a href="http://farsi.khamenei.ir/imam-content?id=9447">متن کامل وصيت&zwnj;نامه الهي سياسي حضرت امام خميني رحمه&zwnj;الله</a></span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">5- <a href="http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=38083">بيانات در ديدار دانش&zwnj;آموزان و دانشجويان/ 11 آبان 1396</a></span></span></p> Wed, 08 Nov 2017 19:17:00 GMT كوله يا كيف؟ http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/613/%d9%83%d9%88%d9%84%d9%87+%d9%8a%d8%a7+%d9%83%d9%8a%d9%81%d8%9f/ <p>چرا كوله؟!<br /> واقعاً برايم سؤال بود<br /> از همان روز اولي كه اولين فرزندم را به مدرسه فرستادم!<br /> &nbsp;<br /> <img style="width: 200px; height: 227px;" src="http://movashah.org/o/kif0.png" alt="" width="200" height="227" /><br /> &nbsp;<br /> ما مدرسه را با كيف&zwnj;هاي صاف و ساده&zwnj;اي تجربه كرديم<br /> كيف&zwnj;هايي كه اگر چه روي شانه حمل مي&zwnj;شد<br /> اما كاملاً مستطيلي بودند<br /> لبه&zwnj;هاي گرد نداشتند<br /> شل و ول نبودند<br /> &nbsp;<br /> من البته خلاف جريان اجتماعي حركت نكردم<br /> براي بچه&zwnj;ها خريدم<br /> به مدرسه رفتند<br /> اما...<br /> همان&zwnj;طور كه حدس مي&zwnj;زدم<br /> مشكل به سرعت خود را نشان داد!<br /> لبه&zwnj;هاي كتاب&zwnj;ها<br /> دفترها<br /> هر چه كه در چنين كيف&zwnj;هايي...<br /> كيف كه چه عرض كنم<br /> كوله&zwnj;هايي...<br /> هر چه كه در آن&zwnj;ها حمل شود<br /> كج و كوله مي&zwnj;گردد!<br /> &nbsp;<br /> چند بار چند جاي شهر را در چند زمان مختلف جستجو كردم<br /> كرديم يعني<br /> با بچه&zwnj;ها رفتيم و اما<br /> كيف قديمي&nbsp;<br /> مانند آن&zwnj;چه در گذشته داشتيم نيافتيم<br /> كيفي كه بشود بر پشت حمل كرد<br /> مستطيلي باشد و لبه&zwnj;هاي كتاب و دفتر را نيازارد!<br /> &nbsp;<br /> تا امسال:<br /> &nbsp;<br /> <img style="width: 500px; height: 387px;" src="http://movashah.org/o/kif1.jpg" alt="" width="500" height="387" /><br /> &nbsp;<br /> تابستان به فروشگاه قم تحرير رفتيم<br /> كيف ديديم<br /> البته نه داراي بندي كه بشود بر پشت حمل كرد<br /> اما<br /> در همين حد هم كه مستطيلي بود<br /> سفت و محكم<br /> بچه&zwnj;ها استقبال كردند<br /> خواستند و تهيه كرديم<br /> &nbsp;<br /> <img style="width: 500px; height: 380px;" src="http://movashah.org/o/kif2.jpg" alt="" width="500" height="380" /><br /> &nbsp;<br /> يك ماهي را با همين كيف&zwnj;ها به مدرسه رفتند<br /> كودكانم<br /> راضي بودند<br /> از اين&zwnj;كه كتاب&zwnj;ها و دفترها صاف مي&zwnj;ماند<br /> به هم نمي&zwnj;ريزد و همه چيز هميشه مرتّب<br /> سر جاي خود<br /> اما...<br /> از اين&zwnj;كه كيف را هميشه بايد يك طرف بدن حمل كرد<br /> هم براي صاف نگه داشتن ستون فقرات مشكل<br /> هم دستي كه بايد مشغول بماند<br /> اين شد كه از خودم پرسيدم:<br /> &laquo;چرا خودمان بند پشت برايش نمي&zwnj;دوزيم؟!&raquo;<br /> &nbsp;<br /> رفتيم با هم بازار<br /> نيم&zwnj;متر چرم مصنوعي خريديم<br /> و چند قلّاب فلزي<br /> خيلي قيمتي نداشت<br /> نخ محكمي هم داشتم...<br /> &nbsp;<br /> <img style="width: 500px; height: 337px;" src="http://movashah.org/o/kif3.jpg" alt="" width="500" height="337" /><br /> &nbsp;<br /> راضي هستند<br /> خدا را شكر<br /> بر پشت مي&zwnj;نهند<br /> و هر روز به مدرسه مي&zwnj;روند و باز مي&zwnj;گردند<br /> و هم&zwnj;مدرسه&zwnj;اي&zwnj;ها<br /> و هم&zwnj;كلاسي&zwnj;ها<br /> همه در شگفت<br /> چون فرزندان عزيز من تنها دانش&zwnj;آموزاني هستند كه كيف&zwnj;هاي صاف دارند<br /> كيف&zwnj;هايي كه كتاب و دفتر را خراب نمي&zwnj;كند!<br /> واقعاً كوله&zwnj;پشتي مگر براي كوهنوردي نيست؟!<br /> ما كه قديم&zwnj;ها فقط با آن&zwnj;ها كوه مي&zwnj;رفتيم<br /> اين چه فرهنگي&zwnj;ست كه مدرسه را كوهنوردي فرض كرده<br /> چرا بايد كودكان چنين كوله&zwnj;هاي نامناسبي براي تحصيل داشته باشند؟!<br /> از كي و توسط چه كسي اين رسم پيدا شد؟!<br /> &nbsp;<br /> از قضيه كوله بگذريم<br /> يك اصل تربيتي در اين اتفاق وجود داشت<br /> يك هدف ثانوي<br /> اين&zwnj;كه فرزندانم يك مطلب مهم را فرا بگيرند<br /> ياد بگيرند مجبور نيستيم سبك زندگي ديگران را تكرار كنيم<br /> حتي اگر همه مسيري اشتباه را بروند<br /> ما مي&zwnj;توانيم تنها كساني باشيم كه مسير درست را انتخاب مي&zwnj;كنيم<br /> <span style="color: #008000;">از تنها بودن در راه صحيح نهراسيم!</span> <span style="color: #ff0000;">:)</span></p> Sat, 04 Nov 2017 12:25:00 GMT پست موقت http://iman86.ParsiBlog.com/Posts/232/%d9%be%d8%b3%d8%aa+%d9%85%d9%88%d9%82%d8%aa/ Sat, 04 Nov 2017 12:24:00 GMT خيلي بدم مي آيد!! http://alaviyan.ParsiBlog.com/Posts/237/%d8%ae%d9%8a%d9%84%d9%8a+%d8%a8%d8%af%d9%85+%d9%85%d9%8a+%d8%a2%d9%8a%d8%af!!/ <p>بسم الله النور</p> <p>سلام آقاي خوبم</p> <p>آقاي خوبم اجازه!</p> <p><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">دوستان مهربانم سلام، قبل از خواندن اين مطلب لازم است نکته اي را متذکر شوم، مطلب زير به اين معنا نيست که دانشگاه هميشه و براي همه افراد بد است. دانشگاه جاي کساني است که قبل از رفتن به دانشگاه اعتقادات خود را مستحکم کرده و هدف خود را معين کرده باشند. ضمنا خواهش مي کنم هنگام خواندن اين مطلب تقصير را به گردن جنس مخالف خود نيندازيد چرا که ما همه مقصريم!!!</span></p> <p>&nbsp;</p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl">ديده اي آدم توي زندگي اش از خيلي چيزها بدش مي آيد! مثلا <strong><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">من بدم مي آيد</span></strong><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> از اينکه سر کلاس به بغل دستي ام نگاه کنم، تا بپرسم &laquo; جمله آخر استاد چه بود؟&raquo;و ببينم به جاي تخته به دختر جلويي نگاه مي کند، </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">من بدم مي آيد از اينکه دوستم موقع جزوه گرفتن از دختر همکلاسيمان به جاي انکه نگاهش به جزوه باشد،</span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> به ناخن هاي نارنجي رنگش نگاه مي کند. </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">من بدم مي آيد هر وقت به بوفه مي روم بايد از جلو دانشجوياني رد شوم که بدون هيچ خجالتي در مورد مش موي دختر همکلاسيشان صحبت مي کنند. </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">من بدم مي آيد از اينکه وقتي از دوستم مي پرسم مي داند کدام يک از دخترها جزوه ي تميز و کافي دارد؟</span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> بگويد همان که رژ لب مسي مي زند و پشت چشمش را آبي مي کند،</span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> من بدم مي آيد از اينکه ساعت هفت صبح با يکي از از دخترهاي هم کلاسم هم زمان از مترو پياده مي شويم اما هميشه ديرتر از من به کلاس مي رسد،</span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> چون اول مي رود دستشويي هاي ساختمان ابن سينا و بعد با صورت رنگي تر به کلاس مي آيد.</span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> من بدم مي آيد از اينکه يکي از دخترهاي هم دوره ي ما آن قدر ساده بود، حالا مثل عروس ها خودش را درست مي کند. </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">از اين يکي براي اين بدم مي آيد، که نمي فهمم در دانشگاه ها، چي به آدم ها ياد مي دهند که اينجور تغيير مي کنند.</span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> دانشگاه جاي درس خواندن است. </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">براي درس خواندن هم مهم نيست چه ريخت و قيافه و تيپي داشته باشي، چه برسد که اينقدر سقوط کني؟! </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">استاد، چند روز پيش وقتي کلاس تمام شد، گفت معايب مانتوي تنگ از مزايايش بيشتر است. </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">مي خواستم حالا که استاد بحثش را مطرح کرد، بروم از آن دختري که آن قدر مانتويش تنگ است که هر لحظه فکر مي کني الان يا نفسش بند مي آيد يا دکمه اش مي پرد هوا، </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">بپرسم لطف آنکه بدنش را براي اين همه چشم در اين لوله بخاري قاب گرفته است چيست؟ </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">اما نرفتم چون دوست نداشتم کسي مرا کنار او ببيند!</span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> مي دانيد من هميشه فکر مي کردم فرق آدم از روزي که پا به دانشگاه،</span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> آن هم شريفش مي گذارد تا روزي که از آن خارج مي شود فقط در سطح معلومات، فرهنگ و شعورش است،</span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> آن هم در جهت صعودش، ولي حالا هر چه مي خواهم برهنگي را در يکي از اين ها جا بدهم نمي توانم! </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">من بدم مي آيد از اينکه دانشگاه به جاي آنکه چيزي به آدم بدهد، چيزي ازش بگيرد، </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">آن هم چيزهاي ناياب و با ارزشي مثل حيا از دخترها و غيرت از پسرها؟! </span></p> <p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">من خيلي بدم مي آيد، آنقدر که مي خواهم همه اين چيزها را از جلو چشمم دور کنم.</span></p> <p>&nbsp;</p> Mon, 23 Oct 2017 09:17:00 GMT بهشت پنهان http://ruznegari.ParsiBlog.com/Posts/68/%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa+%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%86/ <p>يک روز هميشگي جمعه...ساعت 10 صبح و هر چيزي در سکون جمعه معلق وآروم...روي ميز ناهارخوري من يه ليوان کمر باريک دستمه که روي نلبکي شاه عباسي سوار شده... مامان کاموا ميبافه و مهرنوش نيمه خواب نيمه بيدار از باريکه آفتابي که تونسته از درز پرده فرار کنه و خودشو به زور توي خونه راه بده لذت ميبره... آهنگ ميره روي ترک بعدي و تو اي پري کجاييييي؟ که رخ نمي نمايييييي؟ از آن بهشت پنهان....</p> <p>به گلدونا خيره ميشم ...به نور روي کاکتوساي د فرمه شده ي خودم...به برگ گل کاغذي و ترمه روي ميز و لاک ناخون کنار پايه صندلي....چيزاي دم دستي... چيزاي ساده .</p> <p>چه کليشه جالبي . انگار کسي از قبل اين صحنه رو با دقت چيدمان کرده که اينقدر تکرار وجمعه زدگي درکنار هم ترکيب بشن و يه دقيقه از کل زندگي تکرار نشدني منو و مهرنوش و مامان و هر آدم ديگه روي اين کره رو تشکيل بدن... اين کرختي و اين رخوت رو.&nbsp;</p> <p>کليشه اي که اگر چه کوتاه و سطحيه اما در اصل اصيل ويگانه و بي بديله....چرا که فقط در اون لحظه ترد اتفاق مي افته... اون لحظه اي که کسي حواسش نيست که زندس.</p> Fri, 20 Oct 2017 20:14:00 GMT اين هم کيک پارسي بلاگ http://banoyedashteroya.ParsiBlog.com/Posts/169/%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d9%87%d9%85+%da%a9%d9%8a%da%a9+%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d9%8a+%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af/ <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: medium;">اينهم کيک پارسي بلاگ <img title="گل تقديم شما" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/160.gif" border="0" alt="گل تقديم شما" /><br />به پاس تقدير و تشکر از جناب مهندس فخري <br />و مهندس اسپايکا ( محمد آقا)<br />به خاطر ارتقاء پارسي يار <br />&nbsp;و البته به همراه عکس عليرضا جيگر خاله هما <img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /><br />دورش بگردم ديونشم <img title="بووووس" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/111.gif" border="0" alt="بووووس" /></span></span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: medium;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/262a4bbb3d92a3bac53cc2e87aed6fa9.jpg" alt="" width="486" height="480" /></span></span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: medium;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/5e2335114c75d6bd1b6d63856ed7a54c.jpg" alt="" width="480" height="598" /></span></span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: medium;">و امااااااااااااااااا <img title="قابل بخشش نيست" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/155.gif" border="0" alt="قابل بخشش نيست" /></span></span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: medium;">آبجي جان حواسشون نبود جاي "L"&nbsp; و "O" رو اشتباه گذاشتن </span></span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: medium;">که بعد از برش و قبل از خوردن متوجه شدم که ديگه دير شده بود <img title="دلم شكست" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/109.gif" border="0" alt="دلم شكست" /></span></span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: medium;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/068e9eadadeb5ad040eeaf0abce3a4a4.jpg" alt="" width="484" height="345" /></span></span></strong></p> Tue, 17 Oct 2017 20:16:00 GMT يادداشت شخصي... http://delneveshteh68.ParsiBlog.com/Posts/66/%d9%8a%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa+%d8%b4%d8%ae%d8%b5%d9%8a.../ <p>سلام دوستان عزيز و قديمي</p> <p>خيلي بي مقدمه شروع ميکنم....!!!</p> <p>هيچي ديگه بعد از مدتهااااااااااااا وبلاگمو باز کردم و دلم براي همه چيز تنگ شد!</p> <p>کلا گذر زمان و درگيري هاي زندگي ، آدمو از خيلي سرگرمي ها و علاقه هاي شخصيش دور ميکنه.</p> <p>ولي خوبه گاهي آدم براي خودش باشه و به سرگرمي هاي مورد علاقه اش بپردازه.</p> <p>اگه از حال ما خواسته باشين خوبيم خداراشکر همه چيز عالييييييييه. البته عالي به معناي راضي به رضاي خدا بودن و همه چيزو مثبت ديدن نه اينکه هيچ مشکلي نباشه چون مسلمه که زندگي هييييييچ کس بدون مشکل نيست.</p> <p>آقا محمدطه هاي ما 3 سالش شد و مردي شد واسه خودش.</p> <p>بحث حمايت از توليد ملي و فرزندآوري که خيلي مورد تاکيد آقا است را ما هم داريم اهميت ميديم بشدت!!</p> <p>ولي مثل اينکه خواست خدا نبود و بچه دوم ما نخواست اين دنيا را ببينه و بقول دوستان شدم مادر شهيد!! داغش خيلي سخت بود ولي حتما خيري درش بوده. الهي رضي بقضائک&nbsp;</p> <p>راجع به توليدملي هم خيلي دلم پره.هرچند تو اين مدت خيلييييييي جنس هاي توليد داخل ديدم که عاليييييي تر از مشابه خارجيش بودن ولي بازم ضعف ها و حتي خلأ هايي وجود داره که جاي کار داره.از خيلي چيزاي مورد علاقم گذشتم و پا روي دلم گذاشتم که پول از مملکتم خارج نشه و جوون هاي مملکتم بيکار نشن و حرف آقام روي زمين نمونه. خيلي سخته .... گاهي اوقات واقعا سخته خب ...يه چيزي را عاشقش بشي که بخري بعد ببيني ايراني نيست. ولي لذتش به اينه که خدا حواسش هست و داره ميبيندت....</p> <p>خيلي دوست دارم بدونم دوستان قديمي چيکارميکنند و در چه حالي هستند.وبلاگ ها هم خيلي وقته آپ نشدن.بياين زود بياين خبر بدين از حال و اوضاعتون.</p> <p>منتظرم....</p> <p>دعا کنيد برامون.....</p> Wed, 20 Sep 2017 13:23:00 GMT طرح؛ يا کاغذي به اضافه کاغذبازيها؟! http://triboun.ParsiBlog.com/Posts/1048/%d8%b7%d8%b1%d8%ad%d8%9b+%d9%8a%d8%a7+%da%a9%d8%a7%d8%ba%d8%b0%d9%8a+%d8%a8%d9%87+%d8%a7%d8%b6%d8%a7%d9%81%d9%87+%da%a9%d8%a7%d8%ba%d8%b0%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%8a%d9%87%d8%a7%d8%9f!/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">چندين سال قبل، ملت را رديف کردند که کارت ملي بگيريد!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">بعدش هم هر جا رفتيم، هم کارت ملي خواستند و هم شناسنامه! يعني کاغذي به کاغذبازيها اضافه شد!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">حالا هم که مي گويند دوباره بياييد کارت ملي را تمديد کنيد تا هوشمند شود! شناسنامه ها را هم عوض کنيد که به زودي، قبليها فاقد اعتبار خواهد شد!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">ما که مانديم که فرق کارت ملي، هوشمند و غيرهوشمند، با شناسنامه چيست و چه کارآيي متفاوتي دارند؟! چرا يکي از اين دو، کفايت نمي کند و چرا لازم است که هر دو باشد؟!<br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">آن زمان که براي کارتهاي ملي جاري، ملت را قانع مي کردند، کلي فايده تراشيدند که البته هيچ کدام در عمل محقق نشد!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">خدا به داد ملت برسد؛ با اين مسئولان بيکار؛ و گاهي، طرحهايي رؤيايي که روي کاغذ قشنگ است؛ ما در عمل، جز زحمت بيجا و هزينه اضافي براي ملت، خاصيت ديگري ندارد!<br /></span></p> Wed, 20 Sep 2017 13:23:00 GMT هر وقت لازمه بگو ، نه http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/456/%d9%87%d8%b1+%d9%88%d9%82%d8%aa+%d9%84%d8%a7%d8%b2%d9%85%d9%87+%d8%a8%da%af%d9%88+%d8%8c+%d9%86%d9%87/ <p>اينکه آدم آستانه عصبانيتش مياد پايين، اينکه آدم يه روزايي دوست داره به زمين و زمان بد بگه، اينکه يه روزايي از همه چيز و همه کس ناراحت مي شه، اينکه يه روزايي اصلا دوست داره با همه دعوا کنه به در و ديوار گير ميده فکر مي کنه حرفها و کارهاي ديگران بدجوري روي اعصابشه فکر مي کنه حوصله هيچ چيز و هيچ کس را نداره فقط به يک دليله</p> <p>اينکه به ذهن اجازه داده شده براي خودش جولان بده بره به هر جا که خواست، خاطرات تلخ و سخت و ناگوار رو زير و رو کنه، بعد يک طرفه تجزيه و تحليل کنه راي صادر کنه.... خلاصه اينکه اگر افسار ذهن حتي براي چند ساعت از دست رها بشه معلوم نيست تا کجاها بره. قبلا هم براي خودم نوشتم حال خوبتو حفظ کن همينکه ديدي داره ذهنت مي ره به سمتي که بعد حالت خراب بشه نذار. پاشو خودتو سرگرم کن به چيزهاي خوب فکر کن. يادت باشه خداوند امن، ثبات، آرامش، نيکي، خير، بخشش، گذشت و مهربانيه هر چيزي که غير از اينها اومد توي ذهنت بهش محکم بگو نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه</p> <p>نه بک بار نه دو بار صد بار هر چند بار که لازمه بگو نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه اونقدر بگو نه اونقدر تمرين کن تا ياد بگيري هميشه حال خوبتو حفظ کني ديگه هيچ وقت وقتي از خواب بيدار شدي بي دليل نمي خواي با ديگران دعوا کني، بي دليل غمگين نيستي، بي دليل به بچه و شوهرت و زمين و زمان گير نمي دي. مي بيني آستانه تحملت خيلي بالاست.</p> Mon, 18 Sep 2017 11:07:00 GMT مردگان خاموش http://goldokhtar.ParsiBlog.com/Posts/463/%d9%85%d8%b1%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86+%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b4/ <p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;"><span style="font-size: 10pt;">اولين تجربه&zwnj;اش در زندان به سه سال پيش بر مي&zwnj;گردد. همسرم را مي&zwnj;گويم، زماني که ايام تبليغي فرا مي&zwnj;رسد با هماهنگي سازمان زندان&zwnj;ها بعنوان روحاني بين زندانيان حضور مي&zwnj;يابد، گاهي بند قاتلين روزي&zwnj;اش مي&zwnj;شود، گاهي بند جرايم اقتصادي، گاهي قاچاقچيان، گاهي ...</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;"><span style="font-size: 10pt;">اين بار بند متادوني&zwnj;ها قسمت َش شد... بندي که حتي مي&zwnj;ترسيدند به همسرم نزديک شوند! وقتي علت را جويا مي&zwnj;شوند مي&zwnj;گويند: &laquo;اينجا هيچ کدام از مسئولين به ما سر نمي&zwnj;زنند، هر کسي هم براي سرکشي وارد مي&zwnj;شود حق نزديک شدن به آنها نداريم، هراس از ابتلا به انواع بيماري، بين ما و آنان ديواري بلند کشيده...&raquo;</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;"><span style="font-size: 10pt;">همسرم تعريف مي&zwnj;کرد از آنان خواستم تا خاطرات&zwnj;شان را بنويسند، زندگي شان را در قالب داستان بيان کنند، تا شايد کمي گرد مردگي از رويشان برداشته شود...</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;"><span style="font-size: 10pt;">خواندن داستان&zwnj;ها و خاطرات آنان بيش از پيش غم&zwnj;زده و نگرانم کرد، دلَ&zwnj;م نيامد صحبت&zwnj;هاي همسرم را منتشر نکنم. شايد خلاصه باشد ولي خواندنش خالي از لطف نخواهد بود...</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">"کلمه &laquo;فراموش شدگان&raquo; خاطرات تيرماه 96 را برايم زنده مي&zwnj;کند. زماني که بعنوان روحاني طرح هجرت به ندامتگاه قزلحصار کرج اعزام شدم.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">با هماهنگي مسئول فرهنگي زندان، بعنوان روحاني&nbsp; اندرزگاه متادوني&zwnj;ها معرفي شدم، قسمتي که در بين&nbsp; زندانيان به&nbsp; بند &laquo;مردگان خاموش&raquo;&nbsp; معروف بود، زندانياني که اکثرا به بيماري&zwnj;هايي همچون ايدز و سل مبتلا بودند.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">همانجا بود که يافتم زنده&zwnj;هايي را كه فراموش شده&zwnj;اند و كسي از آنها خبري نمي&zwnj;گيرد، زنداني كه ده سال نه&nbsp; بلكه بيست و پنج سال اسير است و از خانواده&zwnj;هايشان هيچ خبري ندارند، حتي نميدانند فرزندانشان عروس يا داماد شده&zwnj;اند.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">استاد دانشگاهي كه روزي سخنران سمينارها و همايش&zwnj;ها بود و براي ديدار با او نياز به هماهنگي وتشريفات خاص داشت، اكنون كسي سراغش را نمي&zwnj;گيرد و به تنهايي&nbsp; غرق در خاطرات گذشته&zwnj;است.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">فراموش شدهاي كه تنها دلخوشي&zwnj;اش عكس پسرک شش ساله&zwnj;اش است که&zwnj; در بهزيستي نگهداري مي&zwnj;شد و با حسرت مي&zwnj;گفت: "حاج اقا چقدر در عكس قشنگ مي&zwnj;خنده، مجبورم براي تامين هزينه نگهداريش نامه براي زندانيان بنويسم&nbsp; و در نهضت زندان درس بدم ..."</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">&nbsp;فراموش شدگاني كه روزگاري اسم&zwnj;شان در بنر شهرها به عنوان قهرمان نوشته شده&zwnj;بود، يا بازاريان و مسئولاني&zwnj; كه اطرافشان شلوغ بود و اكنون در گذر زمان، زندان آنها را به دست فراموشي&nbsp; سپرده&zwnj;است و كسي سراغي از آنها نمي&zwnj;گيرد.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">بزگترين عذاب و نعمت الهي در زندان همان فراموشي است، عذاب است كه سالها ملاقات نداشته&zwnj;باشي و كسي جوياي احوالت نباشد &zwnj;و شب و روزت مثل هم باشد، حتي ديگر حوصله&zwnj;اي برايت نماند تا با هسته&zwnj;هاي خرما تسيبح درست کني تا با فروشش بتواني پاکتي سيگار براي خودت بخري... در مقابل فراموشي بزرگترين نعمت آن است&zwnj; که ديگر يادتان نيايد روزي&zwnj;که به زندان آمديد پدر و مادر، همسر و فرزندان همراه&zwnj;تان بودند و اكنون بعضي از آنها را از دست داده&zwnj;ايد.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">گاهي خودم را در بين آنها گم مي&zwnj;کنم و فراموش مي&zwnj;کنم که روحاني آن بند هستم، فراموش مي&zwnj;کنم از قرآن و&nbsp; روايت بگويم، جک و لطيفه مي&zwnj;شنويم و صداي بلند خنده در حسينه براي لحظاتي جلب توجه مي&zwnj;کند، که اين لطيفه&zwnj;ها بيشتر بازگو کردن خاطرات زندانيان مي&zwnj;باشد، همانند روزي که از دوستي اقامه&zwnj;ي نماز را پرسيدم ولي&nbsp; در همان ابتداي اقامه، چشماني که تا ثانيه&zwnj;هاي گذشته به من نگاه مي&zwnj;کرد آرام آرام&nbsp; پلک&zwnj;هايش سنگين شد و صدايش مثل نواري که در ضبط صوت گير کرده نامفهوم ماند و خوابش گرفت...&nbsp; از حسينه خارج شدم، او ماند در روياهايي که بوي متادون مي&zwnj;داد.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">يا جوان صافکار ماهر قديمي که اسم زن بازيگري را با خطي درشت روي بازويش خالکوبي کرده&zwnj;بود و عکسش را همه جا با خود مي&zwnj;برد حتي اسمش&nbsp; را صدا&nbsp; مي&zwnj;زد و گه&zwnj;گاه مودبانه همانند بچه&zwnj;هاي کوچک از من اجازه مي&zwnj;گرفت تا لحظه&zwnj;اي در کنارم بنشيند تا از عشق خيالي خود بگويد، و نماز ميخواند تا خدا كمكش كند به او برسد... در حيرتم از بلايي كه مواد مخدر بر سر زندانيان آورده&zwnj;است...</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">و در حيرتم از دست طمع کاراني که زندگي عده&zwnj;اي را تباه کرده&zwnj;اند و افتخار مي&zwnj;کنند.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">فراموش نکنيم وقتي دنبال علت دردها مي&zwnj;گرديم چوب توبيخ را تنها بر سر زندانيان نکوبيم.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">شايد اگر خانواده&zwnj;ها براي تربيت فرزند دقت بيشتري داشتند يا آموزش در مدارس به درستي انجام مي&zwnj;گرفت و يا مسولين رنگ فقر و اختلاف طبقاتي را کم رنگ مي&zwnj;کردند و هزاران يا....</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;">امروز با افسوس خاطره&zwnj;هاي زندان و زندانيان را ذکر نمي&zwnj;کرديم."</span></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: 10pt;"><img src="https://saimg-a.akamaihd.net/saatchi/386259/art/3515860/2585747-CVJCBKNY-6.jpg" alt="" width="375" height="375" /><br /></span></span></p> </p> Mon, 28 Aug 2017 23:14:00 GMT مهم عزت و غرور آدمه! http://mohammadhosain.ParsiBlog.com/Posts/57/%d9%85%d9%87%d9%85+%d8%b9%d8%b2%d8%aa+%d9%88+%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1+%d8%a2%d8%af%d9%85%d9%87!/ <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;"><span style="font-size: medium;">اين <span style="color: #800080;">دولت </span>که انگار درست بشو نيست، اما اين دفعه <span style="color: #ff0000;">مجلس </span>گند زده!</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;"><span style="font-size: medium;">بعضي از آدماي <span style="color: #ff0000;">موگريني نديده</span> يه جوري به آب و آتيش ميزدن که با زني که اين کشور رو خيلي اذيت کرده عکس بگيرن!</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;"><span style="font-size: medium;">براي چي بعضي آدما يه ذره سرشون رو بالا نميگيرن و چشاشون رو باز نميکنن که ببينن به کيا <span style="color: #ff0000;">رأي </span>بدن؟!</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;"><span style="font-size: medium;">شعار آزادي دادن مهم نيست! مهم <span style="color: #008000;">عزت </span>و غرور آدمه که اين جوري لگدمال نشه!*</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #3366ff;"><span style="font-size: medium;">محمد حسين صياد؛ سياستمدار هشت ساله</span></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="color: #3366ff;"><span style="font-size: medium;"><img style="vertical-align: middle;" title="وبگاه نذر آقا-محمد حسين صياد" src="http://www.ParsiBlog.com/PhotoAlbum/mohammadhosain/8af569015d4755835dafcfd61d806664.jpg" alt="مهم عزت و غرور آدمه!" width="500" height="353" /><br /></span></span></p> <p style="text-align: justify;"><br /><span style="color: #000080;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #3366ff;">*اين مطلب نوشته ي محمد حسين صياد، سياستمدار 8 ساله است که عزت را از بعضي بزرگترها بهتر فهميده.</span></span></span></p> Fri, 25 Aug 2017 22:11:00 GMT روزي که باران آمد http://baran95.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%8a+%da%a9%d9%87+%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86+%d8%a2%d9%85%d8%af/ <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">سلام پارسي بلاگي ها</p> <p style="text-align: center;">من باران کوچولوام</p> <p style="text-align: center;">تو يه شب باروني زمستوني به دنيا اومدم</p> <p style="text-align: center;">منکه نمي دونم وبلاگ چيه حتي نميتونم تلفظش کنم:))) ولي بابايي ميگه وبلاگم هم سن خودمه</p> <p style="text-align: center;">ميگه اولين روزي که بدنيا اومدي اين شکلي بودي:) :</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8304248642/photo_2017_01_31_10_34_08.jpg" alt="" width="297" height="464" /></p> <p style="text-align: center;">اين لحظه داشتم فکر ميکرم که اينجا کجااااست که من اومدم؟؟ چشامو به زور باز نگه مي داشتم آخه به روشنايي عادت نداشتم:)</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8304248668/photo_2017_01_31_10_34_22.jpg" alt="" width="296" height="527" /></p> <p style="text-align: center;">منکه نيدونم ولي تو دنياي آدم بزرگا به اين ميگن قنداق(چگد سخته تلفظش -_- ) <br />ميگن کار ماماني هامه... خودشون دوس دالن من قنداقشون کنم؟ گوششون بدهکار نبود ميگفتن واسه پاهات خوبه<img title="يعني چي؟" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/117.gif" border="0" alt="يعني چي؟" /></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s8.picofile.com/file/8304248734/photo_2017_01_31_10_34_36.jpg" alt="" width="296" height="592" /></p> <p style="text-align: center;">نگا چه ناز خوافيدم آخه از راه دوري اومده بودم... از سفر به دنياي آدما خسده شده بودم <img title="خوابم گرفت" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/163.gif" border="0" alt="خوابم گرفت" /></p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s8.picofile.com/file/8304248750/photo_2017_01_31_10_34_49.jpg" alt="" width="293" height="518" /></p> <p style="text-align: center;">باز دوباله بيدال شدم يه سرکي به دنياي اطرافم بندازم... اونقدرام که فکر مي کردم بد نبودا... چه لباساي رنگارنگي چه پتوي گشنگي... منکه نيدونستم چه رنگي ن ولي گشنگ بودن <img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8304248792/photo_2017_01_31_10_35_03.jpg" alt="" width="304" height="518" /></p> <p style="text-align: center;">عه اينجا لباسم عبض شده اين چه رنگيه ماماني<img title="بايد فكر كرد" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/167.gif" border="0" alt="بايد فكر كرد" /> چه موهايي داشتما بگيد ماشالله :))</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8304248800/photo_2017_02_11_11_12_10.jpg" alt="" width="302" height="295" /></p> <p style="text-align: center;">شنيدين ميگن خرس گنده؟ حالا اين خرس کوچولوئه ولي من باز پيشش کوچولوترم فک کنم ازش تلسيدم گليه کردم <img title="گريه&zwnj;آور" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/126.gif" border="0" alt="گريه&zwnj;آور" /></p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8304248826/photo_2017_01_31_10_35_08.jpg" alt="" width="308" height="391" /></p> <p style="text-align: center;">آخيش اينجا بهد گليه خوافم برده چگده چسبيدا <img title="مؤدب" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/102.gif" border="0" alt="مؤدب" /></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8304248834/photo_2017_02_11_11_44_48.jpg" alt="" width="305" height="346" /></p> <p style="text-align: center;">چه عسک نوستالژيکي بح بح <img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /><img title="جالب بود" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/173.gif" border="0" alt="جالب بود" /> ماماني ميگه اينو خودش گلفته ازم</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s8.picofile.com/file/8304248850/photo_2017_04_10_08_34_07.jpg" alt="" width="444" height="249" /></p> <p style="text-align: center;">ماشالله به چشماش.. ماشالله به خندش<img title="پوزخند" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/169.gif" border="0" alt="پوزخند" /> ببينيد چه خوف نيدا ميتنم به دوربين ياد بجيريد <img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8304248868/photo_2017_04_10_08_34_12.jpg" alt="" width="307" height="542" /></p> <p style="text-align: center;">آخه بچه ي به اين نوزادي و کوچکولويي رو اينجوري مينشونن؟ عايا پدر؟ عايا مادر؟ نناه دالم خووو انتظار داشتيد لبخند ژکوندم بزنم براتون <img title="مشكوكم" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/183.gif" border="0" alt="مشكوكم" /></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8304248918/photo_2017_04_10_08_33_39.jpg" alt="" width="306" height="539" /></p> <p style="text-align: center;">اوخي لباس بنفشام يادگار عمه جوووونم <img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /> (از اتاق فرمان اشاره مي کنن عمه ذوق مرگ شد <img title="پوزخند" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/169.gif" border="0" alt="پوزخند" /> )</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s8.picofile.com/file/8304248934/photo_2017_04_10_08_34_55.jpg" alt="" width="306" height="524" /></p> <p style="text-align: center;">آخيش خسده شدم بذاريد يکم لالا کنمم <img title="خوابم گرفت" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/163.gif" border="0" alt="خوابم گرفت" /></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8304248950/photo_2017_04_10_08_33_57.jpg" alt="" width="380" height="213" /></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">خب حالا سرحااال شدم بلاتون مي خندم ذوق کنيد<img title="جالب بود" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/173.gif" border="0" alt="جالب بود" /> <img title="بلبلبلو" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/252.gif" border="0" alt="بلبلبلو" /></p> <p style="text-align: center;">ماماني<img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /> بابايي <img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /></p> <p style="text-align: center;">دوستون دالم<img title="گل تقديم شما" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/160.gif" border="0" alt="گل تقديم شما" /></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">پ.ن: بچه ها اينا تازه عسکاي روزاي اول زندگيمه ان شاء الله منتظر عسکاي بهديم باشيد خوشحال شدم از ديدنتون<img title="چشمك" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/147.gif" border="0" alt="چشمك" /></p> Wed, 23 Aug 2017 10:52:00 GMT بزرگ خاندان http://rashedkhodaei.ParsiBlog.com/Posts/255/%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af+%d8%ae%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86/ <p style="text-align: justify;"><span>پيش نوشت: وقتي بچه مرشد بزرگ خاندان مي شود!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span>خب هميشه پشت سر آدماي موفق و معروف و بقول معروف سلبريتي ها شايعه زياده! حالا چه برسه به ما که بزرگ خاندانيم و همه جوره زير ذره بين...<br />بگذريم<br />يادم مياد اون زمانا که هنوز بچه بودم و توي فاميل <a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86/">#بزرگ_خاندان</a> نشده بودم؛ چند باري گم شدم. اما تنها کسي که متوجه گم شدن و کم کسري من ميشد مادرم بود و بس<br />اما حالا چي؟ کافيه يکي دو ساعت توي فضاي مجازي نباشيم تا هزارجور شايعه و اما و اگر واسمون درست بشه (اين هوا)<br /><br />سرتونو درد نيارم؛ اخرين شايعه اي که از خودم خوندم اين بود که <a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D8%AF_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C/">#حاج_راشد_خدايي</a> ، <a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86/">#بزرگ_خاندان</a> فخيمه ي خدايي در کلوپ شبانه ي استانبول به ضرب گلوله ي بابانوِئل کشته شد!<br />تازه اين خبري هست که تابناک زده???? پس ديگه از بي بي سي نميشه انتظاري داشت که گفته: <a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C/">#بزرگ_خاندان_خدايي</a> پس از 68 روز <a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%A8_%D8%BA%D8%B0%D8%A7/">#اعتصاب_غذا</a> در زندان اوين درگذشت!<br /><br />آخه لامصبا مگه ما آدماي معروف چه هيزم تري به شماها فروختيم که با ما اينکارا رو ميکنيد؟! يه کم سرتون به زندگي خودتون گرم باشه!<br /><br />لذا بايد از همين تريبون اعلام کنم که علت عدم بنده در معابر عمومي،سطح شهر، بزرگراه ها،جاده هاي مواصلاتي شرق غرب شمال جنوب و مرکز کشور،کليه ي محلات و نقاط خارج از دسترس، تنها بعلت فعاليت در مجامع علمي بوده و ربطي به مسايل جهاني و نرخ ارز و دلار ندارد!!! </span></p> <p style="text-align: justify;"><span>در پايان قويا اعلام مي دارم؛ اينجانب<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D8%AF_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C/">#حاج_راشد_خدايي</a> همچنان گذشته با کمال قدرت و عظمت زعامت خاندان را بر دوش کشيده و تا آخرين نفس <a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C/">#بزرگ_خاندان_خدايي</a> خواهم ماند و اين افتخار را تا سالهاي سال به کس ديگري واگذار نمي نمايم!<br />لکن افراد بدسگال و کج انديش با تشويش افکار عمومي سعي در برهم زدن آرامش ملت قهرمان و شهيدپرور نداشته باشند...<br />چون <a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D9%85%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85/">#ما_خودمان_هستيم</a>!!! </span></p> <p style="text-align: justify;"><span>امضا:<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C/">#بزرگ_خاندان_فخيمه_خدايي</a></span></p> <p style="text-align: justify;">پي نوشت: بزرگ خاندان از لحاظ قد و وزن<br /></p> Mon, 14 Aug 2017 18:11:00 GMT برگي از زندگي http://bonar.ParsiBlog.com/Posts/779/%d8%a8%d8%b1%da%af%d9%8a+%d8%a7%d8%b2+%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;مادرم زني روستايي و ساده بود . روزهاي آخر زندگي اش &nbsp;همچنان به ما مي آموخت . او با آنکه روي تخت بيمارستان افتاده بود و هوش و حواس نداشت اما چشم ما را به جهاني پر از رمز و راز&nbsp; باز کرد تا بتوانيم خيلي از اتفاقات به ظاهر پراکنده را به هم وصل کنيم و آن سوي برخي از قضايا را ببينيم . در فرصت مناسب در باره ي او خواهم نوشت اما اکنون که دومين پنج شنبه ي پس از مرگ اوست و خانواده ام به زيارت مزارش مي روند ، &nbsp;من که اين امکان برايم نيست ، قرآن را برداشته و پيش از باز کردن گفتم : خدايا ! قرآن را باز مي کنم و هر صفحه اي آمد ،&nbsp; آيه ي ابتداي آن را مي خوانم تا ثوابش به مادرم برسد . قرآن با ترجمه ي استاد بهاءالدين خرمشاهي را باز کردم . صفحه ي 314 آمد . سوره ي طه . آيه 38&nbsp; &laquo; آنگاه که به مادرت آنچه بايد وحي کرديم . &raquo; </span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> Fri, 23 Jun 2017 12:04:00 GMT پول در بانك http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/580/%d9%be%d9%88%d9%84+%d8%af%d8%b1+%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%83/ <p><span style="color: #ff0000;">&laquo;من الآن چقدر پول تو حسابم دارم؟&raquo;</span><br />- دقيقشو نمي&zwnj;دونم.<br /><span style="color: #ff0000;">&laquo;خب اگه اونا از پولام بردارند چطوري متوجه بشيم؟&raquo;</span><br />- باشه، مي&zwnj;رم ببينم چقدر تو حسابت هست، روي كاغذ مي&zwnj;نويسيم از اين به بعد، تا بدونيم چقدر داري.<br /><span style="color: #ff0000;">&laquo;نه، من همه پولامو همين فردا از بانك برمي&zwnj;دارم&raquo;</span><br />- چرا؟<br /><span style="color: #ff0000;">&laquo;آخه اگه دزد بزنه پولامو مي&zwnj;بره&raquo;</span><br />- مگه نديدي چقدر دوربين مداربسته توي بانك بود؟ فوري دزد رو پيدا مي&zwnj;كنن و پولارو پس مي&zwnj;گيرن.<br /><span style="color: #ff0000;">&laquo;نه ديگه، دزده فوري پولارو مي&zwnj;بره طلا و اين&zwnj;جور چيزا مي&zwnj;خره&raquo;</span><br />- خب، طلاها رو مي&zwnj;فروشن و پول تو رو پس مي&zwnj;دن.<br /><span style="color: #ff0000;">&laquo;نميشه، چون طلاها رو موقع فروش ارزون&zwnj;تر مي&zwnj;خرن، پس همه پولمو پس نمي&zwnj;دن&raquo;</span><br /><br /><img style="width: 500px; height: 373px;" src="http://movashah.org/o/smbnk.jpg" alt="" width="500" height="373" /><br /><br />من ديگه كم آوردم<br />گفتم: باشه، حالا تا فردا صبر كن يه فكري مي&zwnj;كنيم!<br />به اين اميد كه تا فردا فراموش كند<br />اين&zwnj;كه چقدر به بانك بي&zwnj;اعتماد است!<br /><br />كيف پول ديواري بچه&zwnj;ها را يادتان هست<br /><a href="http://rastan.parsiblog.com/Posts/282" target="_blank">اين&zwnj;جا</a> درباره&zwnj;اش نوشته بودم قبلاً<br />تمام عيدي&zwnj;هايشان را در آن مي&zwnj;گذاشتند<br />جمع مي&zwnj;كردند و كم&zwnj;كم خرج<br />امسال هم دوباره برايشان جاپولي سه&zwnj;تايي درست كردم<br />اين&zwnj;بار با باقي&zwnj;مانده جعبه شكلات<br />نماي بسيار زيبايي پيدا كرد<br /><br /><img style="width: 500px; height: 896px;" src="http://movashah.org/o/jp3.jpg" alt="" width="500" height="896" /><br /><br />ولي پول كمي را برايشان در آن قرار دادم<br />باقي پول&zwnj;هايشان را<br />كه مقداري جمع شده بود و ارزش پس&zwnj;انداز داشت<br />با رضايت خودشان به بانك سپردم<br />و سه تا كارت اعتباري برايشان گرفتم<br /><br /><img style="width: 500px; height: 714px;" src="http://movashah.org/o/bnkkds.jpg" alt="" width="500" height="714" /><br /><br />از داشتن كارت&zwnj;ها خيلي خوشحال شدند<br />احساس بزرگي دست&zwnj;شان داد<br />اما گفتم اجازه نداريد پول برداشت كنيد<br />فقط هر چه عيدي و هديه و جايزه گرفتيد<br />مي&zwnj;توانيد به موجودي اين كارت&zwnj;ها اضافه كنيد!<br /><br />سيدمرتضي تنها فردي بود كه نسبت به بانك ابراز بي&zwnj;اعتمادي كرد<br />و فرض اختلاس و دزدي را طرح نمود<br />اين توجّه برايم جالب بود!</p> <p>راستي، واقعاً اگر بانك از پول&zwnj;هايمان بردارد<br />متوجه خواهيم شد؟!<br />با توجه به اين&zwnj;كه ديگر دفترچه حسابي هم نداريم تا هر تراكنشي در آن ثبت شود و ما امضايش كنيم<br />بانك بدون امضاي ما مي&zwnj;تواند از حسابمان بردارد<br />ما هم فقط اعداد را مي&zwnj;بينيم<br />آيا هميشه به خاطرمان مي&zwnj;ماند كه مثلاً فلان 15 هزار تومان را كجا خرج كرده&zwnj;ايم<br />و در كدام فروشگاه كارت كشيده&zwnj;ايم؟!<br />من كه هر بار صورت&zwnj;حساب مي&zwnj;گيرم با فوجي از تراكنش&zwnj;هايي مواجه مي&zwnj;شوم كه اصلاً خاطرم نيست انجام&zwnj;شان داده باشم<br />نكند حرف سيدمرتضي درست در بيايد و واقعاً بانك يك روزي... <span style="color: #339966;">الله أعلم! </span><span style="color: #ff0000;">:)</span></p> Sun, 18 Jun 2017 10:18:00 GMT روز هاي پر خاطره http://nasim999.ParsiBlog.com/Posts/371/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%be%d8%b1+%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87/ Sun, 11 Jun 2017 10:45:00 GMT يک روز انتخاباتي.... http://javans.ParsiBlog.com/Posts/10/%d9%8a%da%a9+%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa%d9%8a..../ <p style="text-align: center;">به نام حضرت دوست</p> <p style="text-align: center;">وقتي يک ساعت و نيم در صف راي منتظر بودم چيز هاي جالبي ديدم و شنيدم</p> <p style="text-align: center;">پيرمردي که سعي داشت به پسرجووني بفهمونه راي دادن به روحاني اشتباهه اما آخرش اون پسر وادارش کرد به روحاني راي بده:|</p> <p style="text-align: center;">همون پسر به دوتا از دوستاش 80 تومن پول داد تا حاضر بشن تو انتخابات شرکت کنن و به روحاني راي بدن:||</p> <p style="text-align: center;">و باز هم همون به پسر به آقاي ديگه اي پول داد تا به روحاني راي بده:| خواستم بفروشمش اما اينکارو به دلايلي انجام ندادم</p> <p style="text-align: center;">بچه هاي کوچولو بازيگوشي باپدر و مادر اومده بودن و تو حياط مدرسه با کبوترا بازي ميکردن البته ديوونشون کردن:)))</p> <p style="text-align: center;">خنده هايي که اين بچه ها به لب ما آوردن با حرفا و حرکاتشون:)))</p> <p style="text-align: center;">من اولش شروع کردم به کتاب خوندن اما خب بعدش به تماشاي آدما و در و ديوار پرداختم</p> <p style="text-align: center;">نکته جالب انتخابات امسال برام حضور سربازان و درجه داران سپاه به جاي نيروي انتظامي بود که برام لذت بخش بود:)</p> <p style="text-align: center;">تو اون مدتي که من تو صف بودم چندبار اومدن و وضيعت رو بازرسي کردن...</p> <p style="text-align: center;">به خودم بارها تو ذهنم گفت اين آدما که اينقدر خوب کنار هم وايستادن چرا اگر خلاف عقيدشون و علاقشون کسي راي بياره دلشون ميخواد با هم درگير بشن؟؟؟!!!!</p> <p style="text-align: center;">وقتي هم ميخواستم راي ام رو بنويسم خانمي ازم کمک خواست و به کانديد محبوب شوراي شهر و رياست جمهوري من راي داد:))</p> <p style="text-align: center;">نميدونم چرا اين برگه هاي من همين ورودي صندوق ميموندن:))) من هم به زور انداختمشون قشنگ تو:)))</p> <p style="text-align: center;">ان شاالله که خير مملکت رقم بخوره...</p> Sun, 21 May 2017 22:07:00 GMT ننه ! کوپن هاي ما چگونه هپولي شد؟ http://parishanmahdi.ParsiBlog.com/Posts/141/%d9%86%d9%86%d9%87+!+%da%a9%d9%88%d9%be%d9%86+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d8%a7+%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87+%d9%87%d9%be%d9%88%d9%84%d9%8a+%d8%b4%d8%af%d8%9f/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><strong>چند روز پيش با اين تکنولوژي جديد ارتباطي پيامکي برآيم آمد که : "سود تعاوني ... به حساب شما واريز شد ."</strong></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><strong>از خوشحالي در پوست نمي گنجيدم! خصوصا اين که چند روزي بود جيب هايم رنگ پول به خود نديده بودند.با حالتي بي قرار در منزل قدم مي زدم ،روي مبلمان منزل ورجه وورجه مي کردم ،آوازهاي محلي مي خواندم و خلاصه عليرغم تذکرات پي در پي عيال، تاب نشستنم نبود. به زحمت اهل منزل توانستند کنترلم کنند ... ،هنوز از &nbsp;آن حال و هوا خارج نشده بودم که تلفن هاي همکاران بازنشسته ام شروع شد :پيام بهت رسيد ؟ چقد به حسابت واريز کردن ؟بازم ميدن ؟ اون وقت تا حالا چرا از اين خبرا نبود ؟!(و بيشتر با تمسخر )</strong></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><strong>داستان از اين قرار بود که يکي از شرکت هاي تعاوني اداره مان که ساليان زيادي در آن مسئوليت اجرايي داشتم و در حال حاضر چندي از دوستان گراميم مديريت آن را بعهده دارند ،از طريق پيامک به اطلاع اعضا رسانده بودند &nbsp;که سود شرکت .... به حساب آن ها واريز شده است .</strong></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><strong>به اين که آيا شرکت مذکور &nbsp;قابليت سود دهي دارد يا خير و اين که از بابت اين سود کذايي چقدر به حساب اعضا واريز شده است هم کاري ندارم. چرا که در طول آن سنوات متمادي که به اتفاق چند نفر از دوستان با همت و کم توقعم آن جا را اداره مي کرديم به زحمت مداخل و مخارجش موازنه مي شد ،چه رسد به سوددهي آن! و البته تنها بهره ي مجموعه ما که مشوق ادامه ي راهمان بود رضايت مندي اعضاي شرکت بود و دعاي خير آن ها که حقا به آن ايمان داشتم و نتيجه آن را در زندگي روزمره ديده ام و پس از گذشت سال ها همچنان به آن اميدوارم.انشاءالله که اين رضايت مندي براي گردانندگان فعلي هم پابرجا باشد. اما اين ماجرا مرا به ياد داستاني انداخت که در اوايل پيروزي انقلاب اتفاق افتاده بود :</strong></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><strong>نقل مي کنند در آن زمان، واحد سيار صدا و سيما براي تهيه گزارشي از خدمات ارائه شده از پرتو انقلاب اسلامي به يکي از روستا هاي منطقه ما رفته و شروع به مصاحبه با اهالي مي کنند .هر کدام از اهل آبادي به فراخور اطلاع و دانش خود از برکات انقلاب مي گويند :يکي از آب لوله کشي و ديگري از احداث جاده جديد به همت جهاد سازندگي و ديگري هم از برپايي کلاس نهضت سوادآموزي و ....که انصافا در آن زمان و با توجه به محدوديت اعتبارات و امکانات ،اقدامات خوب و قابل توجهي هم انجام شده بود. تا اين که در آخر کار ميکروفن را به دست پيرزن کهن سالي مي دهند که بسي مشتاق بود او هم &nbsp;چون سايرين از حسنات انقلاب بگويد. آن بنده خدا تنها اقدام ملموسي را که به واسطه انقلاب در ذهنش داشت، چند برگ کوپني بود که به او اختصاص داده بودند تا با آن سهميه قند و شکر و آرد ماهانه اش را تامين کند.اين بود که رو به دوربين با صداي لرزاني گفت: ننه !من فقط مي خوام از سران رژيم پدر سوخته قبلي بپرسم اون وقت تا حالا کوپن هاي ما را چطوري هپولي مي کردين!!!؟</strong></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><strong><span style="color: #ff00ff;">هپولي: مالي که يک جا بلعيده شود ،ناپديد شود ....</span></strong></span></p> Fri, 05 May 2017 17:40:00 GMT لطفا آرامش خودتون را حفظ کنيد http://SheidayeEsfahani.ParsiBlog.com/Posts/1603/%d9%84%d8%b7%d9%81%d8%a7+%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85%d8%b4+%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d9%88%d9%86+%d8%b1%d8%a7+%d8%ad%d9%81%d8%b8+%da%a9%d9%86%d9%8a%d8%af/ <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;">&nbsp; &nbsp; هر چهار سال يکبار موقع انتخابات که ميشه مردم يادشون مي افتد که که بايد کاري انجام بدهند برخي تکليف گرا هستند برخي هم بي درد برخي هم دنبال قيل وقال ها فکر نکردهاحساساتي ميشن وسنگ اين وآن را به سينه مي زنند وبرخي هم جدا سياسي حزبي وگروهي براساس خط ومشي از پيش تعيين شده مي روند&nbsp;</span></p> <p><span style="font-size: medium;">اما از اينها که بگذريم از همه مهمتر نقش مردم بسيار پر رنگ هست البته مردمي که از تبليغات کذب وقولهاي دروغ فريب نخورند کم هستند مردمي که با فکر وتحيق انتخاب کنند جو زده نشده باشند .زئد باور نباشند عدهاي هم با همه اينها مخالف هستند دنبال تنش ايجاد کردن بهم زدن افکار عمومي وبلوا راه اندختن هستند گويا با اصل نظام مشکل دارند هر قدم وقلمي که مردم را از اصل نظام وآرمانها ي ارزشمند دور کند آنها را خوشحال کرده وباعث دشمن بشادي شده است&nbsp;</span></p> <p><span style="font-size: medium;">پايبندي واحترام به قانون بايد در نهاد تک تک مردم ايران نهادينه وهيچکس به خود اجازه بدهد از آن تعدي کند</span></p> <p><span style="font-size: medium;">چرا/ نظم اجتماعي وافکار عمومي اين ملت بزرگ آشفته مي گردد ودشمن ازين آشفتگي سود مي برد&nbsp;</span></p> <p><span style="font-size: medium;">بهترين کار اين است که هرکس بر خو د لازم بداند بهترين وشايسته ترين را انتخاب کند&nbsp;</span></p> <p><span style="font-size: medium;">نکته قابل تذکر &nbsp;اين که ------از سياهنمايي دروغ پردازي اهانت خيانت وفحاشي وبدگويي هنجار شکني همه بايد دوري جسته وبرعقل وخرد خود تکيه کنند خود را مفت براي کسي که کانديد شده است مرد اتهام اهانت قرار ندهند&nbsp;</span></p> <p><span style="font-size: medium;">عفت کلام واخلاق در رفتار کردار را در نظر بگيرند&nbsp;</span></p> <p><span style="font-size: medium;">&nbsp;تا در نزد خداي متعال وجدان خود ومردم شرمنده نگردند&nbsp;</span></p> <p><span style="font-size: medium;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;مدير وبلاگ شيداي اصفهاني</span></p> Sun, 23 Apr 2017 13:01:00 GMT به دروغ شنيدن عادت کرديم! http://triboun.ParsiBlog.com/Posts/986/%d8%a8%d9%87+%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%ba+%d8%b4%d9%86%d9%8a%d8%af%d9%86+%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa+%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%8a%d9%85!/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">در قضيه ماشين نود ميليوني شهردار، برخي از مرتبطان شهرداري و مدافعان اين تصميم، چنين توجيه کردند که براي صرفه جويي در بيت المال، اين ماشين خريداري شده تا هزينه هاي سفر هواپيمايي مأموريتها کاهش يابد!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">همان وقت خنديديم و گفتيم توقع نداشته باشيد باور کنيم! گفتيم خودجيگرپنداري اشکالي ندارد؛ اما ديگرجيگرپنداري، حتماً نامطلوب است!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">از اين دست توجيهاتي که خيلي زود دروغ بودنش آشکار ميشود، کم نيست!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">گفتيم پياده روهاي بلوار آيت الله خاتمي چرا مثل بقيه جاها، با موزائيک يا سنگ فرش نميشود و آسفالت مي شود؟!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">گفتند چون هنوز خيلي زمينها نيمه کاره است و عمليات ساختماني مالکان، باعث خرابي سنگفرش يا موزائيک پياده رو مي شود! لذا موقتاً آسفالت مي شود!!!!<br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">ديدم ديروز و امروز به شدت مشغول آسفالتمالي پياده روي کنار ديوار دانشکده فني شهيد بهشتي و در ادامه پياده روي کنار ديوار دانشگاه پيام نور هستند!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">آقاي محترم عضو شورا که توجيه بالا را براي آسفالت پياده روها آورديد، جلوي دانشگاه پيام نور و دانشکده فني هم قرار است ساختماني احداث شود که به جاي سنگفرش و موزائيک، آسفالت پخش مي کنيد؟!</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">بيچاره بيت المال؛ بيچاره مردم! </span></p> Fri, 14 Apr 2017 21:08:00 GMT شاهان ِ بد http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/536/%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86+%d9%90+%d8%a8%d8%af/ <p><span style="color: #ff0000;">&laquo;همه شاهان بد بودند و ظالم، اصلاً شاه خوب نداريم!&raquo;</span><br />مگر مي&zwnj;شود كه داشته باشيم<br />شاه غاصب است<br />شاه به دنبال هواي نفس است<br />دنبال قدرت<br />شاه براي رسيدن به قدرت از خيلي چيزها مي&zwnj;گذرد<br />مجبور است بگذرد<br />راه ديگري ندارد<br />وقتي سر قدرتي دعوا مي&zwnj;كني كه مدعي زياد دارد<br />معلوم است كه بايد از چيزهايي گذشت<br />و اگر قدرت براي خدا نباشد<br />معلوم است كه اول بايد از خدا گذشت<br />يا هر چيزي كه به او منتسب باشد<br /><br />اين&zwnj;ها را براي بچه&zwnj;هايم توضيح دادم<br />وقتي كه بليط بازديد از كاخ گلستان را خريديم<br />و در عمارت&zwnj;هاي آن قدم مي&zwnj;زديم<br /><br /><img style="width: 400px; height: 539px;" src="http://movashah.org/o/kkhg2.jpg" alt="" width="400" height="539" /><br /><br />شاهاني كه قبرشان را از سنگ يك تكه مي&zwnj;تراشند<br />پسر براي پدر<br />نسل بعد از نسل<br />آناني&zwnj;كه بدون اذن خداوند<br />يا اذن صاحبان اصلي جامعه<br />بر جان و مال و آبروي يك ملّت حكومت مي&zwnj;كنند<br />نه خلافت از جانب خدا دارند<br />نه وكالت از جانب ملّت<br />فارغ از مشروعيّت<br /><br /><img style="width: 400px; height: 539px;" src="http://movashah.org/o/kkhg1.jpg" alt="" width="400" height="539" /><br /><br />تجمّلات را نشان&zwnj;شان دادم<br />تشريفات را<br />انواع ظروف غذاخوري را<br />سفالينه&zwnj;هاي گران&zwnj;بها را<br />نقاشي&zwnj;هاي روي كف زمين را <br />كه به خاطر از بين نرفتن&zwnj;شان مجبور بوديم پوششي نايلوني روي كفش&zwnj;هايمان بپوشيم<br />و سپس داخل عمارت شويم<br /><br /><img style="width: 400px; height: 539px;" src="http://movashah.org/o/kkhg3.jpg" alt="" width="400" height="539" /><br /><br />گفتم امروزمان را ببينيد<br />اين&zwnj;كه بسياري از مردم خودمان تشريفات دارند در مراسمات&zwnj;شان<br />در زندگي&zwnj;شان<br />تبذير و اسرافي كه رايج شده<br />گفتم براي اين&zwnj;كه همه&zwnj;مان در خودمان شاهي داريم<br />در نفس&zwnj;مان<br />هر كدام براي خودمان شاهي هستيم<br />اگر مانند شاه رفتار كنيم<br /><br />ساعتي را ديدند كه ملكه انگليس براي شاه قاجار فرستاده بود<br />گفتم ببينيد<br />او مردمش را به كار وادار كرده<br />تا به رشد علمي برسند<br />فني و مهندسي<br />و اين شاه را ببينيد<br />مردمش را وادار كرده به نقاشي ديوارها<br />و اتلاف درآمدهاي كشور با خريد كالا<br />گفتم&zwnj;شان كه اگر امروز اين&zwnj;طور عقب مانديم از رشد مادي و معنوي<br />مال همين خودپرستي&zwnj;هاي ملوكانه و شاهانه است<br /><br />ما مردم بايد مراقب باشيم<br />صندلي&zwnj;اي كه ناصرالدين&zwnj;شاه روي آن نشست را نشان&zwnj;شان دادم<br />پس از اين&zwnj;كه ميرزا رضاي كرماني او را هدف گلوله قرار داد<br />اگر مردم عصر قجر مراقبت مي&zwnj;كردند تا اموالشان را شاه به نابودي نكشد<br />امروزمان اين&zwnj;طور نمي&zwnj;شد<br />و اگر امروز مراقب نباشيم تا دولت&zwnj;مردان&zwnj;مان<br />كساني كه به آن&zwnj;ها رأي مي&zwnj;دهيم تا مراقب ثروت&zwnj;هاي مادي و معنوي&zwnj;مان باشند<br />ثروت&zwnj;هاي عمومي را بر باد ندهند<br />آبروي ملّت را نريزند<br />و داشته&zwnj;هاي&zwnj;مان را نابود نكنند<br />آيندگان از ما ناراضي خواهند بود<br />حق هم خواهند داشت<br />و در كاخ&zwnj;هاي برجاي مانده از دولتيان ما قدم خواهند زد<br />و درباره عبرت گرفتن از دولت&zwnj;هاي عصر ما سخن خواهند راند<br /><span style="color: #ff0000;">انسان شرمنده مي&zwnj;شود از اين&zwnj;كه مي&zwnj;بيند بخشي از كاخ&zwnj;هاي باقي مانده از دوران ستم&zwnj;شاهي هنوز در دست دولت است و مورد استفاده مسئولين قرار مي&zwnj;گيرد!</span></p> Mon, 03 Apr 2017 12:59:00 GMT بارها گفته ام و http://SheidayeEsfahani.ParsiBlog.com/Posts/1598/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7+%da%af%d9%81%d8%aa%d9%87+%d8%a7%d9%85+%d9%88/ <p>چقدر خوب مي شد اگر همه کساني که مديريت جامعه را در دست دارند</p> <p>آگاهانه .دلسوزانه وخدا پسندانه اهداف نظام مقدس جمهوري اسلامي را با تاکيدات مکرر رهبر فرزانه به خوبي اجرايي مي کردند&nbsp;</p> <p>چقدر خوب بود اگر مردم شريف ايران بي تفاوت از کنار مسايل موجود در جامعه نمي گذشتند</p> <p>از مسولين مي خواستند که مجريان خوبي براي قوانين وضع شده باشند&nbsp;</p> <p>چقدر خوب بود اگر هر ايراني با شرفي بخود نهيب مي زد .</p> <p>که رشوه اختلاس دروغ احتکار وزياده خواهي در شان تونيست</p> <p>&nbsp;تومديون خون هزاران شهيد گلگون کفن اين سر زميني چقدر خوب بود</p> <p>هر ايراني کار وتلاش را سر لوحه زندگي خود مي کرد&nbsp;</p> <p>بيعاري وسستي از خود دور مي کرد&nbsp;</p> <p>چقدر خوب بود اگر ازسرمايه ها .منابع ملي ما بخوبي محافظت مي شد &nbsp;از خاک شن اين مملکت گرفته تا .....</p> <p>چقدر خوب مي شد اگر قدر داشته هاي خود را مي دانستيم وطلا را با روي وعناصر پست تعويض نمي کرديم&nbsp;</p> <p>بالاترين سرمايه که مغز هاي متفکر وکار آمد هستند قدري نسبت به سر زمينشان احساس دين مي کردند</p> <p>چقدر خوب مي شد اگر هنرمنداننويسندگان کار گردانان خود را در برابر نظام ليبرال &nbsp;غربي نمي باختند&nbsp;</p> <p>وچقدر چقدر .اين را گفتم اما بسياري از مشکلات ما بخاطر ضعف در مديريت است</p> <p>که سبب دلزدگي &nbsp;وروح نا اميدي را در جامعه مي دمد&nbsp;</p> <p>وچقدر خوب بود کارهاي خوبي را که انجام شده سياه نمايي نمي کرديم</p> <p>چقدر خوب بود هر ايراني از هم اکنون در اين سال نو با خودش عهد مي کرد</p> <p>شايسته ترين رفتار را با خودش جامعه وطبيعت زيباي سرزمينش داشته باشد .</p> <p>&nbsp;</p> <p>شايد ماهم از بي سوادي &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; مدير وبلاگ شيداي اصفهاني&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Sat, 25 Mar 2017 21:34:00 GMT خوش مزه در نهال http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/529/%d8%ae%d9%88%d8%b4+%d9%85%d8%b2%d9%87+%d8%af%d8%b1+%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%84/ <p>خوشحال، خوشحال، خوشحال<br />- چي شده مگه دخترم اين&zwnj;قدر خوشحالي؟!<br />از مدرسه كه مي&zwnj;آمد<br />دنبالش كه رفته بودم<br />خوشحالي شگفتي را در چهره&zwnj;اش ديدم<br />&laquo;بچه&zwnj;هاي مدرسه مي&zwnj;گن تلويزيون منو نشون داده&raquo;<br />منظورش برنامه خوش&zwnj;مزه در شبكه نهال بود<br /><br /><img style="width: 500px; height: 359px;" src="http://movashah.org/o/khshmz.jpg" alt="" width="500" height="359" /><br /><br />دو سه ماه پيش فرستاده بوديم<br />تصاويري از شيريني&zwnj;پزي مريم<br />تابستان تقريباً هر هفته چيزي مي&zwnj;پخت<br /><br /><img style="width: 500px; height: 375px;" src="http://movashah.org/o/mshr.jpg" alt="" width="500" height="375" /><br /><br />وسايل در اختيارش مي&zwnj;گذاشتم<br />و خودش استاد شده<br />صفر تا صد را انجام مي&zwnj;داد<br />صد ِ صد كه نه...<br />تا نود و نه يا نود و هشت مثلاً<br />چون گذاشتن در فر و در آوردن از فر را خودم انجام مي&zwnj;دهم!<br /><br />چه كسي باور مي&zwnj;كند اين نان&zwnj;خامه&zwnj;اي&zwnj;ها را سيده&zwnj;مريم ِ من پخته باشد؟! <span style="color: #ff0000;">:)</span><br /><br /><img style="width: 500px; height: 345px;" src="http://movashah.org/o/nkhm.jpg" alt="" width="500" height="345" /><br /><br />ولي چرا خوشحال بود<br />آن هم اين&zwnj;قدر؟!<br /><br />من هم در خودم همين حس را دارم<br />داشتم و دارم<br />اين چه حسّي&zwnj;ست؟!<br />پخش از تلويزيون آيا موضوعيّت دارد؟!<br />يا ديده شدن در آن؟!<br />قطعاً اگر ديده نمي&zwnj;شديم كه اين&zwnj;قدر لذّت نمي&zwnj;برديم<br />منشأ اين لذّت چيست؟!<br />چرا از اين&zwnj;كه ديده مي&zwnj;شويم احساس شادي مي&zwnj;كنيم<br />در پوست خود نمي&zwnj;گنجيم و عالم و آدم را خبر مي&zwnj;كنيم؟!<br />او كودك است<br />چون من كه بودم<br />و در كودكي عشق ديده شدن مثلاً نقاشي&zwnj;هايم را در تلويزيون داشتم<br />اما امروز چه؟!<br />امروز كه كودك نيستم<br />ولي وقتي درون خود را مي&zwnj;نگرم<br />هنوز از اين&zwnj;كه در تلويزيون<br />يا نه حتي<br />در اينترنت و رسانه&zwnj;هاي ديگر<br />حتي راديو...<br />چرا احساس خاصّي پيدا مي&zwnj;كنم؟!<br />چرا درون دلم حسّ قلقلك پديد مي&zwnj;آيد<br />از اين&zwnj;كه فكر مي&zwnj;كنم<br />تنها فكر<br />كه در تلويزيون ديده مي&zwnj;شوم<br />يا كارهايم ديده شود<br /><br />وقتي فكر &laquo;ديده شدن&raquo;، اين مي&zwnj;كند با دل انسان<br />خود ِ &laquo;ديده شدن در رسانه&raquo; چه مي&zwnj;كند؟!<br />انسان حاضر مي&zwnj;شود چه چيزهايي را فدا كند تا ديده شود؟!<br />چه آرمان&zwnj;ها و اعتقادها و باورهايي را؟!<br />چرا بيشتر ما دلمان مي&zwnj;خواهد در رسانه&zwnj;ها ديده شويم؟!<br />از كودكي تا بزرگسالي و حتي چه بسا تا پيري و كهنسالي؟!<br />اين خوشحالي&zwnj;ها از چه روست؟!<br /><br /><span style="color: #993300;">امير المؤمنين عليٌّ عليه&rlm;السلام لِعَبدِ اللّه بنِ&rlm;عبّاسٍ&rlm;رحمهُ&rlm;اللّه علَيهِ وكانَ يقولُ: ما انتَفَعتُ بكلامٍ بَعدَ كلامِ رسولِ اللّه صلى&rlm; الله &rlm;عليه و &rlm;آله و سلّم كانتِفاعِي بهذا الكلامِ :</span><br /><span style="color: #008000;">&laquo;أمّا بَعدُ ، فإنَّ المَرءَ قد يَسُرُّهُ دَرْكُ ما لَم يَكُن لِيَفُوتَهُ ، ويَسُوؤهُ فَوتُ ما لَم يَكُن لِيُدرِكَهُ ، فَليَكُن سُرُورُكَ بما نِلتَ مِن آخِرَتِكَ ، وليَكُنْ أسَفُكَ على ما فاتَكَ مِنها&raquo;</span><span style="color: #999999;"> (نهج البلاغة: خطبه 224)</span><br /><span style="color: #ff0000;">امام على عليه&rlm;السلام - خطاب به عبداللّه&rlm; بن&rlm;عباس رحمه&rlm;الله- : امّا بعد ، آدمى گاه براى دست يافتن به چيزى شاد مى&rlm;شود كه در هر حال به آن مى&rlm;رسد و براى نرسيدن به چيزى اندوهگين مى&rlm;شود كه هرگز به آن نمى&rlm;رسيد. پس، شادى تو در جايى باشد كه به امرى از امور آخرتت دست يابى و اندوهت آن جا باشد كه امرى از امور آن را از دست دهى و ابن عباس مى&rlm;گفت پس از سخن رسول خدا (ص) از هيچ سخنى به اندازه اين سخن بهره&rlm;مند نشده&rlm;ام.</span></p> Tue, 07 Mar 2017 11:00:00 GMT