مجله پارسي نامه - خاطره، روزنوشت http://Www.ParsiBlog.com/Mag/rss/11/خوراک خوان مجله پارسي نامه، سرويس وبلاگ نويسي پارسي بلاگ - مجله پارسي نامه - خاطره، روزنوشت fa ParsiBlog.com RSS Generator Mon, 23 Apr 2018 04:01:10 GMT پارسي بلاگ فرصت و حسرت http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/106/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa+%d9%88+%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp;<span style="font-size: small;"> همه ي ما در زندگي آرزوها و خواسته هايي داشته ايم که به آنها نرسيده ايم و چه بسيار آرزوهايمان که به حسرت تبديل شده اند. اما نرسيدن به خواسته ها و آرزوهايمان تقصير کيست؟ يا به خاطر چيست؟ چه بسيار شده است که از تقدير بدمان ناليده ايم و چه بسيار شده است که همه و همه را مقصر نرسيدن به آرزوهايمان قلمداد کرده ايم. زندگي فرصت يکباره و کوتاهي است که در اختيار آدمي است و از دست دادن فرصتها و نرسيدن با آرزوها در اين زندگي يکباره گاه چنان آزار دهنده مي شود که انسان را به ناميدي مي کشاند. اما بايد ببينيم که هدف از زندگي ما چيست؟ آيا ما به دنيا آمده ايم که به آرزوهايمان برسيم؟ (اگر زندگي را به کمال دريابي، وحشت مرگ از بين خواهد رفت. وقتي کسي بهنگام زندگي نمي کند، نمي تواند بهنگام بميرد. از خود بپرس آيا زندگي را به کمال يافته اي؟ آيا زندگي خودت را زيسته اي؟ يا با آن زنده بوده اي؟ آيا آن را برگزيده اي؟ يا زندگيت تو را برگزيده است؟ آيا آن را دوست داري يا از آن پشيماني؟ اين است معني زندگي را به کمال يافتن)(وقتي نيچه گريست، اروين يالوم).</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; آدمي شايد تنها به دنيا بيايد و تنها بميرد اما در اين دنيا به تنهايي نقش خود را بازي نمي کند. (زندگي نازيسته مي خواهد سينه ات را بشکافد، و قلبت زمان را مي شمارد، و طمع به زمان هميشگي است. زمان مي بلعد و مي بلعد و چيزي باقي نمي گذارد)(همان).&nbsp; انسان محصور شرايط خويش است و شايد آنچه را که تقدير مي ناميم اثري است که بقيه در زندگي آدمي بر جاي مي گذارند. انسان در خانواده و همچنين در اجتماع زندگي مي کند. تا چه حد بدون در نظر گرفتن خانواده و جامعه مي توان به تنهايي براي زندگي خود تصميم گرفت؟ گاه خانواده و آنهايي که دوستشان داريم و گاه جامعه و شرايطي که در آن زندگي مي کنيم زنجيري مي شود که نمي توانيم به آرزوهايمان برسيم و گاه خودمان و اعتقاداتي که داريم مانع از آن مي شود که از هر راهي و به هر نحوي بخواهيم به خواسته هايمان برسيم. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp; اما از همه ي اينها که بگذريم بايد ببينيم براي ما ارزش چيست و چه چيز از اهميت بيشتري برخوردار است. گاهي نرسيدن به يک خواسته بسيار بهتر است از رسيدن به آرزويي است که به دنبال آن پشيماني باشد. گاهي نرسيدن به آرزوها بهتر از رسيدن به آنها از طريقي است که به دنبالش عذاب وجدان باشد. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="http://arga-mag.com/file/img/2016/04/lonely-images-2-1.jpg" alt="" width="550" height="361" /><br /></span></p> Sun, 22 Apr 2018 11:17:00 GMT سي و نه http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/499/%d8%b3%d9%8a+%d9%88+%d9%86%d9%87/ <p>سلام بر سي و نه.&nbsp; به روز سي و نهم رسيدم و فردا اين دوره که براي خودم قرار گذاشتم تمام مي&zwnj;شه.</p> <p>هر چند که تصميم دارم دوباره شروع کنم اما بعضي چيزها را ديگر لازم نيست خودم را متقاعد به انجام دادنشان بکنم. از انجام دادنشان آنقدر لذت مي&zwnj;برم که احتياجي به اينکه ذهنا آنها را بپذيرم ندارم. فقط بايد ريتم و پشتکارم را براي انجام منظم آنها حفظ کنم.خيلي از کارها فقط و فقط با تکرار و پشتکار اثرات خودشون را نشان مي دن. يادمه پيش از اينها بارها مراقبه کردم. اما چون نتايج پايداري نداشت فکر مي&zwnj;کردم روش من درست نيست. در صورتيکه هر چيزي بايد تداوم داشته باشه تا اثر کنه. مراقبه جادوگري نيست که در يک ثانيه همه چيز را به شکل غير باوري عوض کنه. مراقبه يعني تمرين مي&zwnj;کني ذهنت را به اتفاقات گذشته و حوادث نيامده آزار دهنده، انتقام جويانه، تلخ، ترسناک و غمگين مشغول نکني و در همين الان زندگي کني و لذت ببري. خوب چطور ممکنه با چندين بار پراکنده انجام دادنش ذهن عادت کنه که در زمان حال باشه.</p> <p>بايد بپذيريم که همه ما خصوصياتي داريم که با تغييرش کيفيت زندگي ما بهتر مي شه. فرهنگ خانواده اي که توش بزرگ شديم، آدمها و اطرافيان ما و رفتارهايي که با ما داشتند، موفقيتها و شکستهامون در کودکي و نوجواني، تحقير شدنها و تشويق شدنهامون،حسرت ها و رضايتهامون، تربيتي که دريافت کرديم و هزاران عامل ديگه از ما چيزي را ساختند که الان هستيم. به همه اينها بايد ضعفها و قوتهاي ژنتيکيمون هم اضافه کنيم. قسمتي از خلق و خوي ما را ژنهاي ما تعيين مي کنند. به هر حال مي خوام بگم يک روزي چشم باز مي کنيم و مي بينيم از آن چه که هستيم راضي نيستيم. بعد شايد انگشت تقصير را رو به پدر و مادرمون بگيريم و تربيت غلطشون سرزنششون کنيم به خاطر اينکه به ما توجه کافي نکردند يا حتي چرا ما رو به دنيا آوردن، ميشه ناراضي بود از تقدير از اينکه چرا خدا خواسته ما در شرايط سختي بزرگ بشيم. ميتونيم حتي فکر کنيم ما قرباني طبيعت هستيم چون با يک سري ضعفها و حساسيتهاي خاص به دنيا اومديم. اما يک راه ديگر هم وجود داره. اون راه اينه به جاي متمرکز شدن روي چيزهايي که دوست نداريم و سخت و رنج آوره روي چيزهايي که مي خواهيم باشه و دوست داشتني و شيرينه تمرکز کنيم. بـــــــــــــــــــــــــــــــــاور کنيم که مي تونيم بسازيمش و همه توان و انرژيمون رو براي به دست آوردنشون به کار ببريم. شايد همين راز زندگي باشه. هر کدوم ما يک جوري راز زندگي را کشف ميکنيم و بهش مي رسيم من به اين يقين دارم. اما تا وقتي بشينيم و دست روي دست بذاريم و از شرايط ناله کنيم هيچ وقت رازي را کشف نخواهيم کرد.</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 22 Apr 2018 11:16:00 GMT كُلُمپيدَن http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/689/%d9%83%d9%8f%d9%84%d9%8f%d9%85%d9%be%d9%8a%d8%af%d9%8e%d9%86/ <p>واژه بايد ساخت<br />زبان اين&zwnj;طور رشد مي&zwnj;كند<br />با ساخت واژگان جديد<br />بر اساس قواعد موجود<br />قواعد زباني كه با آن سخن مي&zwnj;گوييم<br /><br />قديم مگر چطور سخن مي&zwnj;گفتند<br />گذشتگان ما<br />آن&zwnj;ها واژگاني را ساختند<br />كه امروز وامدارشانيم<br />نبودند، گفتگو نمي&zwnj;توانستيم<br />زبان زايا بايد باشد<br />سترون نباشد<br />اين&zwnj;كه بتوانيم با كمترين واژگان بيشترين معنا را منتقل سازيم<br />اين خوب است<br /><br /><a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86" target="_blank">ديرين&zwnj;ديرين</a> را شايد همه&zwnj;مان به اين جهت دوست داريم<br />واژه&zwnj;سازي&zwnj;اش را<br />نوآوري<br />شجاعت<br />جسارت در تركيب كلمات<br />استفاده از پيشوندها و پسوندهاي راستين زبان&zwnj;مان<br /><br />ديرين&zwnj;ديرين فعل مي&zwnj;سازد<br />افعال جديد<br />و اين خوب است<br />اين درست است<br />مُرديم از بس فعل كمكي به كار گرفتيم<br />چهار تا جمله كه بنويسيم<br />نصفش &laquo;كردن&raquo; دارد و نصفش &laquo;شدن&raquo;<br />خيلي زور بزنيم چند تا &laquo;گرديدن&raquo; هم استفاده كنيم<br />كمبود فعل ما را به چنين نگارشي رسانده<br /><br />روزنامه را برداريد<br />نه<br />همين سايت&zwnj;هاي خبري<br />به ته جملات نگاه كنيد:<br />استفاده كنيم<br />مصرف كنيم<br />خريد كنيم<br />بيمار شد<br />ارسال شد<br />دريافت شد<br />تبديل گرديد<br />چاپ گرديد<br />تدوين گرديد<br />انگار غير از اين سه تا فعل<br />هيچ فعل ديگري دم دست&zwnj;مان نيست<span style="color: #ff0000;">*</span><br />اين نمي&zwnj;شود<br />اين درست نيست<br />ديرين&zwnj;ديرين همينش خوب است<br />شروع فعل&zwnj;سازي<br />در زبان فارسي<br /><br />امروز خودمان شيريني پختيم<br />مبعث<br />سيداحمد گفت: مثل سال قبل كيك بخريم<br />من گفتم: بپزيم<br />مريم پرسيد: چه؟<br />گفتم: با استفاده از مُهري كه تازه خريده&zwnj;ايم<br />رفته بوديم بازار<br />چند روز پيش<br />سري هم زديم فروشگاه لوازم قنادي<br />چيزهايي اضافه كرديم<br />به مجموعه ابزارهاي خانگي&zwnj;مان<br /><br /><img style="width: 500px; height: 822px;" src="http://movashah.id.ir/o/klmp.jpg" alt="" width="500" height="822" /><br /><br />كُلُمپيديم<br />كلمپه پختيم يعني<br />امروز صبح<br />زيبا شد<br />و خوشمزه<br />راضي<br />همه<br />جشن مبعث&zwnj;مان<br />خودمان به دست خودمان رونقش داديم<br />به نيّت بزرگداشت ارسال رُسُل<br />انبيائي كه آمدند تا ما آدم شويم<br />تا شايد به يادمان بماند<br />فراموش نكنيم<br />مسير و مقصدمان را<br />مأموريت و هدف&zwnj;مان را<br />اين مناسك است كه تذكار مي&zwnj;شود<br />تذكّر است<br />مبدأ و مقصد را از خاطر نبريم<br />منحرف نگرديم<br />منحرف كه مي&zwnj;گرديم<br />غفلت كه هست<br />اما بازگرديم<br />دوباره به مسير اصلي<br />با اين يادآوري<br />با جشن مبعث خاتم انبياء (ص)<br />إن&zwnj;شاءالله.</p> <p><span style="color: #ff0000;">* پ.ن.</span><br /><span style="color: #999999;">&laquo;نمودن&raquo; را يادم رفته بود<br />گاهي هم از آن استفاده مي&zwnj;كنيم<br />وقتي چند تا &laquo;مي&zwnj;كنيم&raquo; كنار هم مي&zwnj;افتند<br />ناچار لابه&zwnj;لايشان &laquo;مي&zwnj;نماييم&raquo; مي&zwnj;گذاريم<br />يكي در ميان معمولاً<br />اين&zwnj;طوري مشكل تكرار &laquo;كردن&raquo; را حل مي&zwnj;كنيم يعني!</span> <span style="color: #ff0000;">:)</span></p> Wed, 18 Apr 2018 10:59:00 GMT سي و هفت http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/497/%d8%b3%d9%8a+%d9%88+%d9%87%d9%81%d8%aa/ <p>فقط يکي دو روز ديگه مونده &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; روزها گر رفت گو رو باک نيست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو بماني اي که چون تو پاک نيست</p> <p>با امروز سي و هفت&nbsp; روزه که دارم مراقبه مي&zwnj;کنم. از اثراتش اينه که توي اين سي و هفت روز خدا رو شکر ميگرن به سراغم نيومده. وقتي ناراحت و يا مضطرب شدم خيلي زود آرام شدم. زودتر به حالت تعادل رسيدم. مي دونم سي و هفت روز مدت خيلي کوتاهيه اما من از همين هم راضيم. خيلي جزييات ديگر هم بايد وارد زندگيم بکنم. الان ديگه مي دونم اگر همت کنم حتما مي&zwnj;تونم.</p> <p>خيلي جالبه که بعضي وقتها همين جزييات کوچک چقدر مي تونه کيفيت زندگي را تغيير بده. يادمه سالها پيش هر زمستان، سرما خوردگي هاي سختي مي&zwnj;گرفتم. اول با چند تا عطسه و کمي لرز شروع ميشد و بعد هم خيلي سخت و بعضي وقتها هم آنتي بيوتيک. تا اينکه بعدها دوستي به من ياد داد هر وقت احساس سرما خوردگي اومد به سراغم شروع کنم به خوردن مايعات گرم. آبميوه و سبزيجات تازه و خودم را گرم نگه دارم و استراحت کنم. همين توصيه هاي به ظاهر ساده واقعا معجزه آسا بودند. باور کردني نبود چيزي که من فکر مي کردم همينه که هست و زود تسليم مي شدم اصلا اونطوري نبود که فکر مي&zwnj;کردم.</p> <p>براي مراقبه هم همينطور واقعا فکر نمي کردم با يک دوره يک ماه و چند روزه بتونه سردردهام رو محو بکنه. مطمئنا براي هزاران مساله و درگيري کوچک و بزرگ ديگري هم که در زندگي وجود داره راه حلهاي ساده و راحتي هست که مي تونه زندگي را عوض کنه. اما مهم اينه که نذاريم جزييات کوچک روي همديگه جمع بشن و کوهي از مسائل در زندگيمون باشه که ندونيم از کجا شروع کنيم. مهم اينه که سعي کنيم اولن مشکلات بزرگمون را به مشکلات کوچکتر تقسيم کنيم و سعي کنيم براي تک تکشون تا دير نشده راه حلهاي عملي پيدا کنيم. من يقين دارم که براي هر چيزي که به ظاهر سخت و نفس و گيره يک راه حل آرام و آسان وجود داره.</p> <p>من ياد گرفتم مواظب خودم و سلامتيم باشم. الان مي فهمم سردردهايي که خيلي وقتها در مسافرت در مهماني و در روزهاي تعطيل و غيره همراه من بودند چيز ناشناخته اي که ناگهان بر من نازل شده باشند نبودند. بارها وقتي خيلي درد مي&zwnj;کشيدم از خودم مي&zwnj;پرسيدم آخه چرا بايد اينقدر درد بکشم؟؟؟ براي من خيلي عجيب بود که طبيعت اين همه بي خود و بي جهت اين درد را به من تحميل بکنه. نمي دونم دليل دقيقشون چي بود و پزشکي براش چه توضيح و تعريفي داره اما حداقل براي خودم معنيش اين بود که ذهنم را رها و آزاد کنم. توي درياي عميق ذهنم اين همه زباله هاي آلوده و خطرناک نريزم. نگرانيها را رها کنم چون سردردم مي گفت نگهداشتنشون درست نيست. مي گفت آدمها و رفتارهاشون را رها کن تو نمي توني بقيه را تربيت کني. نمي توني انتظار داشته باشي همه مطابق ارزشهاي تو رفتار کنن. من اين پيامها دريافت مي&zwnj;کردم اما براشون راه حل نداشتم. الان خيلي بهترم مطمئنم اگر باز هم جايي اشتباه کنم بدنم به من تذکر ميده. تصميم گرفتم خيلي مراقب خودم و سلامتيم باشم. بدن ما خيلي هوشمندتر از اوني هست که فکرش را بکنيم.</p> Mon, 16 Apr 2018 15:44:00 GMT قدم http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/342/%d9%82%d8%af%d9%85/ <p style="text-align: justify;">شما هم مثل من ، با فکر کردن به اينکه &laquo;ميگذره&raquo; حال بدتون رو سر ميکنيد؟ کار به جايي کشيده بود که امروز تو خيالم خودم رو کشته بودم و تو ذهن تکرار ميکردم {برزخ و جهنم هم ميگذره ..} <span style="color: #666699;">و اگه موقع گذشتن زد و دو نيمه مون کرد چي؟</span> اگه جعبه نگراني و صدتا ادا اصول فانتزيِ ديگه ، نگرانيامونو مرهم نشد چي؟ اگه گذشت و روحمونو مکيد و خاطره هامونو جا گذاشت چي؟ ديگه &laquo;نبودن ها&raquo; که پسر مزاحم تو خيابون نيست. بگم اين خيابونُ تموم کنم و ميگذره... <span style="color: #666699;">نبودن ها رو بايد خيابون به خيابون قدم زد.</span> مگه نه رفيق؟ بقول عليرضا آذر اگه رها شديم تو قدمهاي تکرار هم ميگذره اما جز برگايي که تو بهارم زير پامون له ميشن ، کس ديگه اي عمق اين &laquo;گذشتن&raquo; ُ متر نميکنه. اصلا اگه همه چيز ميگذره ، چرا هنوز حال بدمو ميبرم سر خاک شهيد گمنامي که رفيقم شده؟ اگه اين رها شدنها ميگذره ، چرا از رفيق مجازيم ميخوام کنارم قدم بزنم؟ باشه قبول / نبودنا ، نگرانيا ، خستگيا ، تنهاييا ، مُشتايي که بعضي شبا قلبمونو فشار ميده ، رفتنا و نموندنا ، همه ميگذره ولي با هر گذشتني ، يه تيکه از ما رو ميبره...</p> Mon, 16 Apr 2018 15:44:00 GMT توپ دولايه http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/687/%d8%aa%d9%88%d9%be+%d8%af%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%8a%d9%87/ <p>عجيب نيست كه نديده باشند<br />طبيعي هم هست<br />مربوط به عصرشان نيست<br />مهجور شده<br />اما اين نحوه ورزش هم<br />قطعاً مناسب سن و سالشان نيست<br /><br />مدرسه كه مي&zwnj;روم<br />زنگ ورزش كه مي&zwnj;شود<br />توپ بزرگي دستشان مي&zwnj;دهند<br />فوتبال بازي مي&zwnj;كنند<br />پسرها<br />مدرسه پسرانه<br />مگر مي&zwnj;شود؟!<br />مگر داريم؟!<br /><br />بچه كه بوديم &laquo;چهل تيكه&raquo; مي&zwnj;خوانديم<br />اين توپ&zwnj;هاي بزرگ را<br />و سنگين<br />چرا بايد كودكان با اين توپ&zwnj;ها بازي كنند<br />توپ&zwnj;هاي رسمي باشگاه&zwnj;هاي مردانه جهان؟!<br />آيا خطر ندارد؟!<br /><br />البته كه دارد<br />بارها داشته است<br />بارها محكم شوت كرده&zwnj;اند در شكم هم<br />در سر و صورت هم<br />يك بار نشده كه ببينم<br />بلكه بيشتر<br />بارها ديده&zwnj;ام<br />دانش&zwnj;آموزي با گريه و زاري از ورزشگاه مدرسه خارج مي&zwnj;شود<br />يا دلش را گرفته<br />يا پايش را<br />توپ سنگين است<br />آسيب مي&zwnj;زند<br />محكم كه بخورد<br />جاي ترديد هم ندارد!<br /><br />براي پارك رفتن خودمان اما<br />گفتم: توپ بزرگ نياور<br />من برايت توپ دولايه درست مي&zwnj;كنم<br />آن&zwnj;طور كه در بچگي درست مي&zwnj;كرديم<br />آن&zwnj;طور كه خودمان بازي مي&zwnj;كرديم<br />آن&zwnj;طوري كه آسيب نمي&zwnj;ديديم<br />به روش گل كوچيك!<br /><br /><img style="width: 500px; height: 674px;" src="http://movashah.id.ir/o/tpdly.jpg" alt="" width="500" height="674" /><br /><br />مهارت&zwnj;ها چيزهايي نيستند كه از دست بروند<br />معمولاً<br />دانش&zwnj;ها هستند كه فراموش مي&zwnj;شوند<br />اطلاعات<br />اما بدن انسان<br />كارهايي كه بدان&zwnj;ها ممارست داشته را از خاطر نمي&zwnj;برد<br />عموماً اين طور است<br />اين شد كه توانستم<br />با اين&zwnj;كه سي سالي مي&zwnj;شد نكرده بودم<br />چاقو برداشتم و پاره كردم<br />و توپ دولايه را ساختم<br />و بچه&zwnj;ها<br />از سبكي اين توپ در شگفت<br />بازي مفصلي در پارك<br />به نظر كه راضي مي&zwnj;آمدند<br /><br />هدف از ورزش تقويت ماهيچه&zwnj;هاست<br />و افزايش مديريت بر اعضاي بدن<br />مهارت تصميم سريع<br />اين&zwnj;ها خوب است<br />اما به شرطي كه خطر نيافريند<br />بعضي بازي&zwnj;ها اساساً خطرناك&zwnj;اند<br />و بعضي ابزارها<br />توپ رسمي فوتبال براي دبستاني&zwnj;ها مناسب نيست<br />اين را بايد توجه كنيم<br />قرار نيست فوتباليست بسازيم<br />تا ناگزير باشيم استانداردهاي جهاني را تبعيّت نماييم!</p> Mon, 16 Apr 2018 11:57:00 GMT بازي ِ جمع http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/685/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%8a+%d9%90+%d8%ac%d9%85%d8%b9/ <p>بازي بايد مهارت افزايد<br />ذهني يا جسمي<br />اصل ِ بازي براي اين است<br />وقت تلف كردن كه نيست<br />وقت تلف كردن؟<br />بله!<br />نمونه&zwnj;اش همين گشتن آدم&zwnj;ها در تلگرام<br />و ديدن اطلاعات بي&zwnj;ارزش<br />حجم زيادي فيلم مزخرف<br />به واقع مزخرف<br />بدون اغراق عرض مي&zwnj;كنم<br />حقيقتاً مزخرف<br />بدون شك!<br />بازي براي كودكان تمرين براي زندگي&zwnj;ست<br />و بايد باشد<br />اين&zwnj;طور بايد طراحي گردد<br /><br /><img style="width: 500px; height: 711px;" src="http://movashah.id.ir/o/bzadd.jpg" alt="" width="500" height="711" /><br /><br />اين بازي را از همين رو آزمودم<br />تابستان كه مدرسه نمي&zwnj;رفتند<br />جايي درباره&zwnj;اش خواندم<br />در اينترنت<br />و طراحي كردم<br />سياه و سفيد<br />موقتاً براي آزمايش<br /><br /><img style="width: 500px; height: 353px;" src="http://movashah.id.ir/o/dao1.png" alt="" width="3508" height="2480" /><br /><br />خيلي دوست داشتند<br />خيلي مفيد بود<br />مدام بايد جمع كني<br />اعداد را<br />اعدادي كه با دايره نشان داده&zwnj;ام<br />وقتي برگه&zwnj;ها را كنار هم مي&zwnj;چينند<br />تا از مقدار مشخصي بيشتر نشود<br />كه اگر بشود<br />بازنده مشخص مي&zwnj;شود<br />كسي كه كارت بيشتري نصيبش شود<br />محاسبه امتياز نيز مشحون از جمع و تفريق است<br /><br />كاغذي بود و دوام نياورد<br />زير حجم زياد استفاده<br />اين شد كه رفتيم و چاپ كرديم<br />اخيراً<br />پس از اين&zwnj;كه بازطراحي كردم رنگي<br />اين بار مقوّايي<br />با تصاويري جذّاب&zwnj;تر<br /><br /><img style="width: 500px; height: 679px;" src="http://movashah.id.ir/o/dao54.jpg" alt="" width="827" height="1123" /><br /><br /><a href="http://movashah.id.ir/o/DAO-Game.rar" target="_blank">اين&zwnj;جا </a>مي&zwnj;گذارم بردارند <br />آن&zwnj;هايي كه علاقه دارند<br />راهنما هم برايش نوشته&zwnj;ام<br /><br /><img style="width: 500px; height: 176px;" src="http://movashah.id.ir/o/DAO-guide.png" alt="" width="1000" height="352" /><br /><br />عمر ارزش دارد<br />سرمايه است<br />تا كودك است بازي<br />تمرين براي يادگيري<br />ذهن سرعت يابد و دست قوّت<br />اما بزرگ شد چه؟!<br />باز هم بازي؟!<br />وقت تلف كند به تماشاي چه؟!<br />چيزي كه بر انسان نمي&zwnj;افزايد<br />ذهناً و جسماً<br />اين نمي&zwnj;شود<br />اين رفتار انساني نيست<br />اين رفتاري كه امروز مي&zwnj;بينيم<br />اين بلاي خانمانسوزي كه مبتلايمان كرده<br />جامعه&zwnj;مان را<br />بيشتر دوستان و نزديكان&zwnj;مان را<br />اين را بايد درمان كرد<br />شبكه&zwnj;هاي اجتماعي را.</p> Sun, 15 Apr 2018 12:50:00 GMT براي سومين بار! http://etrezohoor.ParsiBlog.com/Posts/937/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%b3%d9%88%d9%85%d9%8a%d9%86+%d8%a8%d8%a7%d8%b1!/ <p>بايد تو هر شرايطي قوي و خوشحال باشي</p> <p>بايد انقدر شاد و باحال باشي که خودت از وجود خودت لذت ببري</p> <p>خوشحال نه به معناي اينکه گناهات رو فراموش کني که اينجوري شاديت باعث ناراحتيت ميشه</p> <p>و نه به معناي اينکه کلا گذشته و آينده رو بيخيال بشي و فقط خوش باشي</p> <p>تو خوش باش ولي فقط با خدا،</p> <p>اون مالکته، نگران هيچي نباش،فقط ازش خير رو بخواه</p> <p>امشب براي بار سومين بار رفتم سينما براي ديدن فيلم به وقت شام</p> <p>يک بار با خانواده، يبار با دوستان و هيأت و يک بار هم با پدر بزرگ</p> <p>چون قرار بود با موتور بريم و هوا ابري بود و مسير دور بود خيلي خيلي خوشحال بودم</p> <p>خيلي اصرار کردن با ماشين برين ولي خب من نذاشتم مثل هميشه</p> <p>توي مسير وقتي باد به چادرم ميخورد و من بصورت خود به خود نيشم باز شد و...</p> <p>براي بار اول که با خانواده ديدم خيلي هيجاني بود و ..</p> <p>دفعه بعد با بچه ها و سردار کلا دوساعت رو به تحليل فيلم پرداختيم</p> <p>چون هر سه تامون بار دوم بود که ميديمش</p> <p>سردار جان به شوهرش قبل از ورود زنگ زد و قول داد که سطحي ببينه تا اون از قم بياد و باهم بيان ببينن</p> <p>آنقدر عميق تحليل کرديم که بصورت صد در صد زد زير قولش</p> <p>قرار شد ما از حاج آقا عذرخواهي کنيم</p> <p>با اينکه سه بار ديدمش ولي با هر صحنه ايش يا خيلي خنديدم يا خيلي به فکر فرو رفتم و يا خيلي ناراحت شدم و اشک...</p> <p>تقريبا ديالوگ هاشم حفظم</p> <p>به اون لحظه اي که اون سرباز با بلال لحظه آخري مي&zwnj;ره و قطعا مي&zwnj;دونه انتحار ميشه و مي&zwnj;رهو اون لحظه که کمک خلبان خودش رو خلبان جا مي&zwnj;زنه و درجا تير ميخوره</p> <p>به خودم ميگم يعني منم انقدر جرعت دارم که جونمو اينجوري براي امام زمانم به دست بگيرم؟</p> <p>يعني ميتونم اينجوري جونمو فدا کنم توي اون موقعيت</p> <p>ولي بعدش به اين ميرسم که من حتي براي اومدنش يه دعاي عهد و يه ترک کردن گناه برام سخته</p> <p>چه برسه بخوام براش جون بدم</p> <p>به قول حاج حسين يکتا از ما جون دادن نخواستن ، به هرحال براي جون دادن دلت و ميزني به دريا و ميري</p> <p>ولي از ما کاري خواستن خيلي سخت تراز جون دادن</p> <p>در واقع هر روز شهيد شدن</p> <p>از ما يبار نخواستن شهيد بشيم از ما جهاد با نفس خواستن</p> <p>به قول حاج حسين که توي شهر نميذارم نگام به نگاه نامحرم بخوره و حال شيطون رو کوفت ميکنم ، ولي در عوض يه حالي ميدم به خدا</p> <p>کاش با هر دم و باز دم فدات ميشدم، فداي اون صورت ماهت</p> <p>خودت ميدوني چي ازت ميخوام و دقيقا الان دارم چيکار ميکنم و هدف نهايي چيه</p> <p>هرچند فقط اگه خيره دوست دارم انجام بشه</p> <p>کمک کن</p> <p>ان شاءالله فردا براي بار اول توي زندگيم بايد مصاحبه بدم</p> <p>دعا کنيد قبول بشم</p> <p>&nbsp;</p> <p>اين شبا آقا برا من خيلي دعا کن</p> <p>بوقت شهادت امام کاظم عليه السلام</p> <p>شروع درس شيرين رياضي :)</p> <p>عشق بورزيد به درسي که ازش متنفريد که اونم بهتون عشق بورزه</p> <p>ولي بعداز امتحان دوستيتون رو بهم بزنيد و بريد دنبال علاقتون</p> <p>طبيعيه ديگه</p> <p>ما انسانا تا وقتي که چيزي به سودمونه ازش استفاده ميکنيم</p> <p>وقتي بدرد نخورد و يه چيز بهتر اومد جا ميزنيم</p> <p>دنيا همينه....</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>نزديک ساعت1</p> <p>23/1/97</p> <p>عاشقتم مولا</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 15 Apr 2018 12:49:00 GMT دست خط http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/339/%d8%af%d8%b3%d8%aa+%d8%ae%d8%b7/ <p style="text-align: justify;"><span style="color: #c71585;">[</span> ميخواهم تمام&nbsp;ِ سطور اينروزها ، تو را فرياد کنم<span style="color: #c71585;"> ]</span></p> <p style="text-align: justify;">داشتم لباسهايي که برايم خريده بودي به خواهرم نشان ميدادم ، در دستانم لباس نبود ، تو بودي / عشق بود / تو بودي ... بعد نشسته بودم دفترهايي که برايم فرستاده اي را از کمد بيرون مي آوردم و لبخند ميشدم و عطر شوق ميپاشيدم به اتاق / <span style="color: #c71585;">به دست خط تو ، تو ، تو </span>... بعد ميخواستم قلبي که زده بودم به پارچه ي کتابخانه را به خواهر نشان بدهم ، بعد فلوکس را ، بعدتر همه چيز را ، سرمست در اتاق اينسو و آنسو ميشدم و [تو] بودي که ميتپيدي در من ، در پنجره هاي اتاق ، در کمد ، در کتابخانه ... ناگهان فکري آمد ، خراش انداخت روي من ، روي لبهام ، روي چشمهام : فکر آدمهايي که بارها دلم از من قول گرفت تا مُشت بکوبم بر چانه هاشان ! فکر آدمهايي که آزارت داده بودند . فکر آدمهايي که بي اعتمادت کرده بودند . فکر لطافتت که ميرفت تا زير دستان زبرشان ، جريحه دار شود . خشمگين بودم / مدتها قبل به خودم قول داده بودم تا از خودم آدم&nbsp;ِ سختي بسازم تا اخم کنم ، تا جدي بمانم و دست از شانه هايت برندارم . تا بدانند چه جري ميشوم وقتي پاي تو در ميان است / <span style="color: #c71585;">خشمگين بودم و&nbsp; تو همچنان در من جاري بودي .</span></p> <p style="text-align: justify;">+ کسيکه تمام کلمه هاي اينروزهايم براي اوست .</p> <p style="text-align: justify;">+ کسيکه سالها کنارش قد کشيدم و لامصب&nbsp;ِ من ! چقدر دوستت دارم :)</p> Thu, 12 Apr 2018 22:47:00 GMT خوش باش http://manvachamran.ParsiBlog.com/Posts/151/%d8%ae%d9%88%d8%b4+%d8%a8%d8%a7%d8%b4/ <p style="text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl;"><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">هوالحبيب</span></p> <p style="text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl;"><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">امروز وقتي داشتم با سرعت خودم را به کتابخانه، که در قلب پارک آرام گرفته، مي&zwnj;رساندم، دلم مي&zwnj;خواست براي چند دقيقه بنشينم رو يکي از نيمکت&zwnj;ها. چشم&zwnj;هايم را ببندم و چند نفس عميق بکشم. براي لحظاتي گوش&zwnj;هايم را ميهمان نغمه سرايي گنجشک&zwnj;هايي کنم که از شور بهار مي&zwnj;خواندند. مشامم را پر کنم از عطر بنفشه&zwnj;هايي که سر صبحي ذوق کرده بودند. اما وقتش نبود. به اندازه کافي اين روزها فرصت&zwnj;ها را سوزانده&zwnj;ام. قدم&zwnj;هايم را تندتر کردم. اما وقتي پيچيدم سمت درختچه شيشه&zwnj;شوي، شاخه&zwnj;هاي سربه زيرش مرا بي&zwnj;هوا &zwnj;برد آن سوي شهر، جايي که تو در گوشه&zwnj;اي از خاکش آرام گرفته&zwnj;اي. حالا آنجا حتما طاووسي&zwnj;ها به گل نشسته&zwnj;اند و عطرشان با بوي سحرآميز زيتون تلخ</span><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">&lrm;</span><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">ها در آميخته است. حتما آنجا هم بهار حال بلبل خرماها را خوب کرده است و آنها هم حال تو را. خوش باش با بهار مثل همه آدم&zwnj;ها. بي&zwnj;خيال من و دلگيري&zwnj;هاي اين روزهايم. من از همين&zwnj;جا حمدم را برايت مي&zwnj;خوانم رفيق!</span></p> Mon, 09 Apr 2018 10:57:00 GMT زندگي با قران http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/102/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a+%d8%a8%d8%a7+%d9%82%d8%b1%d8%a7%d9%86/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp;<span style="font-size: small;"> دوره کارشناسي شهر تهران دانشجو بودم و سال اول و به تبع اون ترم اول سخت گذشت، چون اولين بار بود که از خونه و خانواده اينقدر دور مي شدم. ترم اول و بعد از آخرين امتحان دلم حسابي هواي خونه رو کرده بود، واسه همين ديگه صبر نکردم و بعد از آخرين امتحانم به ترمينال آزادي رفتم و واسه اولين اتوبوسي که سمت مراغه مي رفت بيلط گرفتم. انوبوسهاي مهاباد هم از مراغه رد ميشن و بيلط من مال اتوبوس مهاباد بود. به راننده که کرد بود گفتم قراره مراغه پيدا بشم و بعد سر جام نشستم. من آدمي نيستم که هر جايي بتونم بخوابم، بايد بالش و جاي خودم باشه تا خوابم ببره. اون روز نمي دونم از خستگي زياد بود يا اعتماد به راننده که مثلا سپرده بودم مراغه بيدارم کنن خوابيدم و چه خواب عميقي. بيدار که شدم ساعت ساعت نصف شب بود و من بايد تا اون ساعت به مراغه مي رسيدم و تو هواي خواب و بيداري و اينکه بيرون برف بود و کولاک اصلا متوجه نشدم اون جايي که هستيم کجاست و پيدا شدم. تازه وقتي که هواي سرد بيرون به صورتم خورد و خواب رو از کلم پروند متوجه اشتباه بزرگم شدم. وقتي به تابلوي روبروم نگاه کردم شکه شدم، تابلو نوشته شده بود به طرف بوکان. تازه اون لحظه بود که من متوجه شدم تو خروجي مياندواب هستم، يعني سه شهر دورتر از مراغه. من شهر بناب و ملکان رو رد کرده بودم و حالا تو خروجي مياندواب و اون هم ساعت سه نصف شب و اون هم تو برف و کولاک تنهايي وايساده بودم کنار جاده. من بودم و چند تا سگ گرسنه که صداشون مي اومد و ديگه هيچ خبري از هيچي نبود. چند دقيقه بعد که از شک در اومدم اول حسابي به خودم فحش دادم که چرا اون شب رو تو خوابگاه استراحت نکردم تا فرداش با خيال راحت حرکت کنم و بعد ياد گوشي و زنگ زدن به خونه و کمک گرفتن افتادم. اما چشتون روز بد نبينه شارژ گوشيم تموم شده بود و گوشيم داشت خاموش مي شد. نمي دونم چرا فکر ميکردم که&nbsp; شهر امنتر بايد باشه و همين طور به طرف داخل شهر راه افتادم و تمام مدتي که راه مي رفتم مدام يک آيه تو ذهنم تکرار مي شد. (و چون در دريا به شما خوف و خطري رسد در آن حال به جز خدا تمام آنهايي که به خدايي مي خوانديد، از ياد شما بروند و آنگاه که خدا شما را به ساحل سلامت رسانيد باز از خدا روي مي گردانيد و انسان بسيار ناسپاس است. آيه 67 سوره اسراء). اون شب با خودم عهد کردم که هر روز هر چقدر که تونستم از قران رو با معنيش بخونم و شايد اثر همون عهد بود که همون لحظه يه ماشين جلوي پاي من ترمز کرد و سوارم کرد و به ترمينال رسوند و من با اولين ماشين به سلامت به خونه برگشتم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="https://cihrs.org/wp-content/uploads/2012/01/news-all_com_167327.jpg" alt="" width="300" height="300" /><br /></span></p> Mon, 09 Apr 2018 10:57:00 GMT ثانيه هاي انقلاب http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/663/%d8%ab%d8%a7%d9%86%d9%8a%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8/ <p>تغييرشان ديده نمي&zwnj;شود<br />حداقل براي من<br />مني كه هر روز مي&zwnj;بينم&zwnj;شان<br />لحظه به لحظه<br /><br />اما تغيير يك&zwnj;جايي لو مي&zwnj;رود<br />در نگاهي سالانه<br />وقتي به تصاوير راهپيمايي سال قبل مي&zwnj;نگرم<br /><br /><img style="width: 500px; height: 252px;" src="http://movashah.id.ir/o/b22gh.jpg" alt="" width="500" height="252" /><br /><br />و سال قبل&zwnj;تر<br /><br /><img style="width: 500px; height: 375px;" src="http://movashah.id.ir/o/b2294s.jpg" alt="" width="500" height="375" /><br /><br />در مقايسه با امسال<br />با امروز صبح<br />با تصويري كه سر پل حجتيه گرفتيم<br />چند ساعت پيش<br /><br /><img style="width: 500px; height: 371px;" src="http://movashah.id.ir/o/bhn6b.jpg" alt="" width="500" height="371" /></p> <p>تغيير ديده نمي&zwnj;شود<br />براي مايي كه داخل آنيم<br />براي همه كساني كه روزبه&zwnj;روز مي&zwnj;نگرند<br />اين&zwnj;كه بچه&zwnj;ها چقدر بزرگ شده&zwnj;اند<br />چه قدّي كشيده&zwnj;اند<br />چه پختگي در چهره&zwnj;شان پيدا شده<br />چه متانتي يافته&zwnj;اند<br />ولي در يك نگاه سالانه...<br /><br />استحاله هم خزنده است<br />انقلاب هم تغيير مي&zwnj;كند<br />دولت&zwnj;ها هم<br />مردم هم حتي<br />فرهنگ&zwnj;مان<br />از 22 بهمن 57 كه انقلاب كرديم<br />تا 22 بهمن امسال<br />هر لحظه<br />هر روز<br />ديده نمي&zwnj;شود اما<br />تمام اين تغييرات<br />از بس نرم است و آهسته<br />يواش و آرام<br /><br />اما يك روز در سال<br />ما <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86_(%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA_%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87)" target="_blank">مايلستون </a>داريم<br />علامت داريم<br />مقياس اندازه&zwnj;گيري داريم<br />ابزاري براي فهميدن<br />عكس گرفتن و مقايسه كردن<br />كافيست وضعيت جامعه را سالي يك&zwnj;بار ورانداز نماييم<br /><br />22 بهمن زمان اندازه&zwnj;گيري نقطه به نقطه ماست<br />نقطه به نقطه انقلاب<br />تا تحريف نشود<br />منحرف نشويم<br />اگر ظلم بيشتر شده<br />نسبت به سال قبل<br />بي&zwnj;عدالتي<br />استضعاف<br />اگر ضريب جيني افزايش يافته<br />فاصله طبقاتي<br />اگر حقوق&zwnj;ها نجومي&zwnj;تر شده<br />دزدها بيشتر<br />اختلاس&zwnj;ها فراوان&zwnj;تر<br />دادگاه&zwnj;ها كم&zwnj;اعتمادتر<br />نمايندگان مردم دنياپرست&zwnj;&zwnj;تر<br />سكوت&zwnj;شان بر انحرافات عميق&zwnj;تر<br />محرومين نالان&zwnj;تر<br />اگر و اگر...<br />امروز معلوم مي&zwnj;شود<br />تصويري كه از امروز با سال قبل مقايسه مي&zwnj;كنيم<br />تصويري از انقلاب را<br /><br />چرا؟!<br />تا انقلاب به ضدانقلاب تبديل نشود<br />نظام تحويل ليبرال&zwnj;ها نگردد<br />تا سكولارها حاكم نشوند<br />كه بخواهند سر دنيا با دنياپرستان كنار بيايند<br />تا تهاجم فرهنگي<br />ناتوي فرهنگي<br />شبيخون فرهنگي<br />تا تحولات فرهنگي مديريت شده توسط غرب<br />توسط عوامل غرب<br />در داخل خودمان<br />به ثمر ننشيند<br />تا حواسمان جمع شود<br />تا انحراف از معيار را ببينيم<br />تا تغيير را ببينيم<br />تا تغيير را درك كنيم<br />22 بهمن اين است<br />نقطه ثابتي از تاريخ<br />در هر سال<br />براي اندازه&zwnj;گيري<br />براي اصلاح<br />براي جلوگيري از سقوط...<br /><br />در كنار شعار مرگ بر آمريكا<br />مرگ بر اسرائيل<br />بايد دشمن داخلي را هم بشناسيم<br />دشمني كه دست در دست خارجي دارد<br />ربا را<br />اقتصاد كاپيتاليستي را<br />ليبراليستي را<br />نظام انباشت&zwnj;محور و سرمايه&zwnj;محور را<br />بايد نظام پرداخت حقوق نابرابر را بشناسيم<br />به عنوان ابزار نفوذ دشمن<br />بايد سازمان برنامه و بودجه را بشناسيم<br />به عنوان دستگاه مديريت غربي كشور<br />بودجه&zwnj;ريزي بر اساس مدل ربوي كينز<br />در تعادل اقتصاد كلان<br />22 بهمن فقط مرگ بر دشمن خارجي نباشد<br />آغازي بر مرگ دشمن داخلي هم!</p> Thu, 05 Apr 2018 11:33:00 GMT انتظار http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/338/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1/ <p style="text-align: justify;">ابتدا آرامشي بودم که در ورايش غمي بود / اکنون آرامشي هستم که پشتش به &laquo;هيچ&raquo; بند است . يک هيچ&nbsp;ِ بزرگ . يک تهي&nbsp;ِ بي رنگ و بي معنا ! بعد با خودم ميگويم شايد اين ، حال&nbsp;ِ تمام کسانيست که غمي را پشت سر ميگذارند . ابتدا غصه ميخورند ، اشک ميشوند ، خشمگين ميشوند ، از نفرت آکنده ميشوند ، دلهره امانشان را ميبُرد ، اضطراب ِ آينده دست و دلشان را ميلرزاند ، نااميد ميشوند ، حناق ميگيرند و لال ميشوند ، از آدمها کوچ ميکنند ، دور خود حصار ميکشند و با غارِ خود يار ميشوند <span style="color: #fa8072;">و شايد انتهايِ تمامِ اين اوضاع ، خلأ به انتظار ايستاده باشد .</span> خاليِ از اتفاقات ، احساسات و آدمها . ديگر يأس و نااميدي ، غم و اندوه و رنج ، ملال يا ستوه ، اضطراب و دل آشوبي و باقي احوالِ منفي از تنِ مريم نامم کوچ کرده . پشت&nbsp;ِ اين سدِ عاري و بري از همه و هيچ ، ايستاده ام . عقب اين بي تفاوتي&nbsp;ِ حجيم ...</p> <p style="text-align: justify;">اواسطِ کتابِ [بارِ هستي] جمله اي بود : به خلافِ ميلِ خود بيدار ميشد و دلش ميخواست شب طول بکشد و او چشمان خود را باز نکند . / ميلان کوندِرا ، احساسِ بيشتر شبهاي 6 ماه گذشته مرا به نوشته درآورد ...</p> <p style="text-align: justify;">+ درود به زندگي که همه رنگهايش برايم به پايان ميرسيد<span style="color: #fa8072;"> :)</span></p> Wed, 04 Apr 2018 23:01:00 GMT منم همينطور http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/336/%d9%85%d9%86%d9%85+%d9%87%d9%85%d9%8a%d9%86%d8%b7%d9%88%d8%b1/ <p style="text-align: justify;">يکي از چيزهايي که ناخودآگاه رويش حساسم ، کلمه ها هستند . مثلا از نخ نما شدن&nbsp;ِ واژه هاي عشق و شور و دلبستگي به تنگ آمده ام ، آنقدر که دستمالي شده اند / در کتاب ها ، فيلم ها ، چت ها ، روابط&nbsp;ِ نه چندان عميق و ... بارها دستمالي شده اند / حرمتشان شکسته شده . ديگر به دل من و امثال من ها نميشينند ، و براي جايگزين کردن واژه ها براي برون ريزيِ احساسات ، به سمت کلماتي من درآوردي خم شده ايم . کلمه هايي که ميدانيم ويژه خودمان دونفر ميماند و دست هيچ نويسنده و زوج و فيلمنامه نويسي بدان نميرسد تا خاکي اش کند . مثلا از &laquo;نوشتن&raquo; واژه هايي که ميدانم درواقعيت کسي را آنطور صدا نميکنم ، پرهيز ميکنم . اگر روزي مريمي نوشت &laquo;عزيزکم ، گلم ، عشقم و ...&raquo; آن ، نسخه جعلي من است . مثلا از روي شورِ دخترانه ، وقتي دلم براي کسي تنگ نشده باشد ، در جوابِ &laquo;دلم تنگ شده&raquo; ، يک &laquo;منم همينطور&raquo; نميچسبانم . لااقل در دلم ميدانم آنچه بودم را نشان دادم . خود خود واقعي ام را - هرچند اگر سرد و بي احساس مينمايد . واقعي و بي اعتمادم . واقعي و بي اعتمادم . واقعي و بي اعتمادم . من [فرسايش کلمه ها را از فرطِ دستمالي شدن هاي توخالي] ميبينم ، چگونه ميتوانم اعتماد کنم؟ حصارِ نامرئيِ ناباوري را دربرابر&nbsp;ِ جمله هايي مثلِ &laquo;تو با بقيه فرق داري&raquo; ، &laquo;من دوسِت دارم&raquo; و غيره و ذالک کشيده ام . بد است ! ميدانم ... [اما اين سختگيري را زمان و زمين به من تزريق کرده اند .]</p> <p style="text-align: justify;">حالا امشب ، شبِ ولادتِ حضرت علي است ... روزِ؟ روزِ &laquo;مرد&raquo; :) بدون تعارف بگويم ، چنين اسمي شامل حالِ چند درصد از مردان اين سرزمين است؟ اصلا تعريفِ شما از &laquo;مرد&raquo; چيست؟ آيا اين کلمه هم مشابه همان مثال هاي بالايي ، چرک و دست خورده نشده؟ آيا تبريکاتمان رنگ واقعيت ميدهند يا عطرِ چاپلوسي و غيرمنطقي بودن؟ روز چه کسي مبارک؟ هزاران هزار مردي که هرروز با نگاه هاي تيره و دست هاي سياه ، پندارِ دختران مترو و اتوبوس و تاکسي و ... را خراش ميدهند؟ يا همان ها که &laquo;روشنفکر نما&raquo; هستند؟ (و نميدانم چرا اينروزها اينقدر زيادند...) که پاي صحبت هاشان بنشيني ، خوب جلوه و رنگ و لعابي دارند اما پاي عمل که بيايد -خواسته يا ناخواسته- يادشان ميرود بم بودن صداي جنس مذکر براي انداختنش پس کله شان نيست يا در صبر و تحمل پيشه کردن ، نبايد چيزي کم از زنها بگذارند . يا همان هايي که ضعف و وابستگي به همسرشان را در پوششي از آقابالاسر بودن ، پنهان ميکنند؟ آدمهايي که طبق افکار مردسالارانه قانون کشور(ها) را تعيين ميکنند؟ يا همانها که جنس مذکر را در قالبي براي ارضاي نياز جنسي ميريزند و آنرا با ملات هر بهانه و توجيه اسلامي هم ميزنند؟ و غيره و غيره و غيره که هرروز مقابل نگاه هاي مات و مبهوتمان رژه ميروند . همگي در عين&nbsp;ِ حال بهم زن بودن ، رقت انگيز هم هستند ... دلم ميسوزد براي ضعفي که بايد چُنين ، پشتِ نقابي از جدي بودن ها و برتري هاي بي پايه ،&zwnj; پنهان شود ...</p> <p style="text-align: justify;">ميدانم که نميشود تعميم داد و بايد در انتخابِ&zwnj; قيدهايم هم حساس باشم . ميدانم &laquo;همه&raquo; اينگونه نيستند ... اما اين &laquo;اکثريتِ اشتباه&raquo; براي خشم من و امثال من ها کافي ست . اين ناباوري و برآشفتگي را -نه يکجا ، بلکه ذره ذره - مردان اين سرزمين به من وارد کردند /. من آدمهاي خيلي کمي را ميشناسم که لايقِ تبريکات اين شب باشند . کمتر از انگشتان يک دستم . از يکجايي بايد چاپلوسي و تعارفات ِ مرسوم را کنار بگذاريم و تبريک روز مرد را به آنهايي که &laquo;مرد&raquo; اند روانه کنيم . کمي روي واژه هايمان حساس باشيم ، قبل از اينکه به خودمان بياييم و ببينيم با گنجينه اي از واژه هاي بيهوده مصرف شده ، تنها مانده ايم.</p> <p style="text-align: justify;">+ ولادت خضرت علي مبارک !</p> Wed, 04 Apr 2018 22:58:00 GMT سوپرايز روز پدر به داداش ها وهمسران http://banoyedashteroya.ParsiBlog.com/Posts/199/%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%a7%d9%8a%d8%b2+%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%be%d8%af%d8%b1+%d8%a8%d9%87+%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4+%d9%87%d8%a7+%d9%88%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d9%86/ <p><span style="font-size: small;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/267d36f2c5453cf49b1c927f9d72ad76.jpg" alt="" width="552" height="365" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">سوپرايز ما آبجي ها و زن داداش ها به آقايان شوهر و داداش ها <img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /></span></p> <p><span style="font-size: small;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/f4daf74f9c31307655020a1eb60afc2b.jpg" alt="" width="559" height="458" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;ان شا الله خداوند عزيزان همه رو نيگه بداره عزيزان ما رو هم برامون نگه بداره (الهي آمين)</span></p> <p><span style="font-size: small;">ما 10خواهر و 10برادريم و به لطف الهي هميشه و در همه حال به همديگه احترام مي زاريم و در تمام غم و شادي همديگه با هم هستيم <img title="بووووس" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/111.gif" border="0" alt="بووووس" /> ايام عيد قشنگ ترين لحظات براي همه ي ماست چون بيشتر روزهاي عيد به دعوت برادرها و گاهي هم آبجي ها تا 13 فروردين دور هم هستيم و روي هم ، با نوه ها و نبيره ها صدو خورده اي نفر ميشيم.<img title="تبسم" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/103.gif" border="0" alt="تبسم" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">ديروز آخرين دورهمي امان در باغ داداش ها بود با همفکري آبجي ها و زن داداش ها تصميم گرفته شد11 فروردين که مصادف شده با روز پدر،براي داداش ها و دامادها يه کيک بزرگ سفارش بديم با تعداد 20 عدد جوراب و يک روز خاطره انگيز براي خودمون به يادگار ثبت کنيم.<img title="شوخي" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/105.gif" border="0" alt="شوخي" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">عصر توي آلاچيق دور کيک ،جوراب ها رو چيديم و داداش ها و داماد ها رو هم صدا زديم&nbsp;&nbsp;<img title="پوزخند" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/169.gif" border="0" alt="پوزخند" /></span></p> <p><span style="font-size: small;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/6a762be857f40c8c8b2b93b81f7a1ba5.jpg" alt="" width="565" height="342" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">بعد از ديدن کيک و جوراب ها که هديه ما به آقايان بود بعدِ کلي خنده و پچ پچ آقايان ، يکي از دامادها که خيلي هم شوخ طبع هستند گفتند خانومها&nbsp; دستتون درد نکنه&nbsp;<img title="تبسم" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/103.gif" border="0" alt="تبسم" />ان شا الله سال ديگه ما هم روز زن ، توي باغ براتون يه جشن مي گيريم و يه کيک با 20 عدد دستکش ظرف شويي براتون جبران مي کنيم&nbsp;<img title="واااااي" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/110.gif" border="0" alt="واااااي" /><img title="مؤدب" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/102.gif" border="0" alt="مؤدب" />و .......... وشليک خنده و بحث و جدال و.... فضاي باغ رو پر کرد <img title="جالب بود" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/173.gif" border="0" alt="جالب بود" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">بعد از گرفتن عکس هاي يادگاري دختر داداشم جوراب ها رو جمع کرد و رو کرد به آقايان و گفت دلتون رو خوش نکنيد جوراب ها فقط تززين کيک بود<img title="پوزخند" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/169.gif" border="0" alt="پوزخند" />حالا هر کس جوراب ميخواد شش هزار تومان بده يه جفت جوراب بهش بدم <img title="شوخي" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/105.gif" border="0" alt="شوخي" /> و قبل از برش کيک ،جورابها رو توي سيني گذاشت و جلوي آقايون گرفت و دوباره به شوخي گفت سهم هر نفر يکي هست دوتا برنداريد ها <img title="پوزخند" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/169.gif" border="0" alt="پوزخند" /></span></p> <p><span style="font-size: small;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/a24ac7edc4ed755bc3e986d89f8c7fdc.jpg" alt="" width="563" height="318" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">اين هم کادوي من به آقاي شوهر به مناسبت روز پدر </span><img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /></p> <p><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/2a3a68b16c5dd9155a87bad4caf22bc5.jpg" alt="" width="573" height="361" /></p> Wed, 04 Apr 2018 19:09:00 GMT دعا مي كنم تا عيد نيايد http://diyarasheghan.ParsiBlog.com/Posts/361/%d8%af%d8%b9%d8%a7+%d9%85%d9%8a+%d9%83%d9%86%d9%85+%d8%aa%d8%a7+%d8%b9%d9%8a%d8%af+%d9%86%d9%8a%d8%a7%d9%8a%d8%af/ <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">چند سال پيش دوستي ميگفت : </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">وقتي خاطرات دوران كودكي را مرور مي كنم ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">وقتي برخي از كودكان اقوام را مي بينم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه قبل و بعد ازعيد چه حالي دارند ،</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">دعا مي كنم تا عيد نيايد . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ميگفت : از پچ پچ پدر ومادم متوجّه ميشدم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه عيد نزديگ شده ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">براي لحظه تحويل سال روز شماري ميكردم ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">روز وساعت تحويل سال را از اين وآن مي پرسيدم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ميگفت : عيد نوروز پررنگ ترين عيد ما بود ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">از اعيادي چون مبعث ،غدير ،قربان ،فطرو... </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه با زرق و برق هاي امروزي امروزي همراه است خبري نبود . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ميگفت : مشكل من با عيد نوروز و يا نبودن اعياد مذهبي نيست ،</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ما در همان تنها عيدي كه داشتيم گير كرده بوديم ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">چه رسد به اين همه مناسبتهاي طول سال .</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">پرسيدم :&nbsp;پس چرا دعا ميكني كه عيد نيايد </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">گفت : عيد رادوست دارم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ولي دردهايش را نمي توانم تحمّل كنم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">عقده ها و حسرت هايي را كه از كودكي </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">با جام فقر به كام مان ريختند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">مزه اش تا&nbsp;به امروز در وجودم تلخي ميكند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">اين تلخي ها نه تنها از بين نمي رود </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">بلكه گاهي اوقات به حدّ غير قابل تحمّل ميرسد .</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ميگفت : ديروز لباس دست دوّم بچّه هاي فاميل و </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">لباس هاي كهنه بازار ، لباس عيدم بود ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">آجيل سفره عيد آنقدركم بود كه براي آبروداري </span></p> <p><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">مجبور بوديم فقط نگاه كنيم و </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">گاهي هم براي همراهي با ميهمانان </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">چند دانه از آن را به دهان بگذاريم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">خدا خدا مي كرديم تا فاميلهاي پولدار به خانه مان بيايند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و درعيد ديدني ها هم چشم به جيب صاحب خانه داشتيم&nbsp;</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">تا عيدي بدهند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">هرچند مادرم&nbsp;پولي كه من و برادر وخواهرم جمع ميكرديم&nbsp;</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">را تا قبل از سيزده خرج ميكرد ولي با اين حال مشتاق عيد بودم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ميگفت : دوست عزيز خوب گوش كن </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">گردش در بازار وخريد لباس نو نداشتيم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">سفره رنگين و آجيل هاي جور واجور نداشتيم ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">امّا محبّت و مهرباني فراوان بود </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">چندين خانواده كه از چندين عمو و عمّه ، خاله و دايي ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">برادر و خواهر بودند هركدام با خانواده ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">دور هم جمع مي شديم&nbsp;و از احوال هم با خبربوديم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">امّا امروز و درآينده چه به روز نسل هاي مان خواهد آمد ؟ </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">امروز سفره هاي رنگين و لباس هاي نو </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و خريد به مناسبت هايي چون : </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">روز پدر ، مادر ، زن ، دختر ، جوان و... </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه سال به سال پر هزينه تر و با شكوه تر مي شود </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">فراوان شده اما</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ديگر از شلوغي ها و دور هم بودن ها خبري نيست . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">&nbsp;ميگفت : يك طرف ماجرا اين است كه :</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">خيلي از كودكان تك فرزند هستند و برادر ويا خواهرندارند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و درآينده هم عمّه وعمو و خاله ودايي نخواهند داشت </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و ازطرفي نوع شكل گيري شخصيت اجتماعي نسل جديد است </span></p> <p><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه در پاي ميزكامپيوتر و اينترنت و ماهواره </span></p> <p><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">وگوشي هاي همراه شكل يافته </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و فرزندان ما را به سمت شخصيت انفرادي سوق داده </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">از روابط عمومي حدّاقلي برخوردار خواهند شد </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">وهرچه شخصيت&nbsp;اجتماعي به سمت شخصيت انفرادي </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">سوق يابد انگيزه هاي ملّي جايگزين </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">انگيزه هاي شخصي خواهد شد </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">تا جايي كه به بلاي جوامع به اصطلاح </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">متمدّن غرب دجارخواهيم شد .</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">وقتي ديدم خودش سواره درحال تاخت وتاز است </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">گفتم : دوست عزيز لطفاً بيا پايين تا باهم بريم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">من به عقيده تان و به عقيده همه صاحب نظران </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">در اين امور احترام ميگذارم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و با خيلي از موارد هم&nbsp;عقيده&nbsp;هستم&nbsp;</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">امّا برايم قابل قبول نيست كه با حقوق زير خط فقر </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه با رشد عجيب گراني همراه شده </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">بتوانم به دوستان و بستگانم توصيه كنم <br /></span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">تا براي فرزندان تان </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">برادر وخواهر وعمو وعمّه وخاله ودايي جوركنيد </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">دوست عزيز : طرف نان ندارد تا شكم خود راسير كند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">آنوقت داروي اشتها آور برايش تجويز ميكني ؟</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و سفارش هم ميكني تا برايت تبليغات هم داشته باشند ؟ </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">شما دعا كن تا عيد نيايد امّا من دعا ميكنم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">تا هر روز و به هر بهانه ايي عيد باشد ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">شايد دل خودمان ودل خداي خود و </span></p> <p><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">دل بندگانش را به طريقي شاد كرديم .</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Zar&quot;; color: red;">&nbsp; خدابخش قبادي</span><span style="font-size: 12.0pt;"> <br /></span></p> Wed, 04 Apr 2018 19:04:00 GMT روز سيزدهم http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/477/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d8%b3%d9%8a%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/ <p>سلام بر روز سيزدهم. خدايا شکرت يک روز ديگر را شروع مي کنم. کمکم کن امروز يکي از بهترين روزهاي زندگي من باشه.</p> <p>مي خوام بر شکهام غلبه کنم. مي خوام اطمينان و آرامش را جايگزينش کنم براي اين کار اول لازمه که تصميم جدي بگيرم. يک تصميمي که هر لحظه مواظبش باشم و نذارم خدشه اي بهش وارد بشه.</p> <p>سال جديد را بايد خيلي خوب شروع کنم و بسيار خوب به پايان ببرم. و فکر مي کنم چه چيزي بهتر از اينکه با اطمينان کامل به خدا باشه. به اينکه خودم و همه چيزهاي که دارم و برام ارزشمند هستند را به دستهاي گرم و مهربانش بسپرم با اطمينان کامل. زندگي لذت بخشي ميشه که اميدوار و مطمئن باشي و هييييييييچ ترس و اضطرابي نباشه. من همچين زندگي را مي خوام لبريز آرامش.</p> <p>لازمه اش اينه که به ظاهر اتفاقها اصلا وقعي نگذارم و با اطمينان و يقين بدونم که همه چي خوب و خوش و خير خواهد بود.</p> <p>خداوند را به اندازه ذهن کوچک و محدودم کوچک نکنم، تکرار کنم خداوند نعمت، فراواني، برکت، شادي، آرامش، سلامتي، صلح ، عشق و آشتي است پس من هم مي خواهم که تجلي خواسته هاي خداوند باشم. سرشار از سلامتي و صلح و عشق و آرامش و آشتي.</p> <p>براي همه کساني که اينجا را مي خوانند همه اين خوبي ها را آرزو مي کنم. انشالله امسال سال خبرهاي خوش، موفقيتهاي بزرگ، سلامتي جسم و روح و ثروت و فراواني باشه براي هممون.</p> <p>انشالله باران به اندازه کافي بباره، زمينهاي ما سبز باشه، محصولات ما از گزند آفات در امان. انشالله درختها رودخانه ها کوهها و دشت ها و درياهاي ما از آسيب در امان باشند و خداوند اونها را حفظ کنه.</p> <p>اميدوارم کشورمون باز هم در صلح و آرامش باشه و همين رو براي کشورهاي همسايه آرزو مي کنم. انشالله که با هم مهربونتر بشيم به فقيرا و ناتوانها بيشتر کمک کنيم. کينه ها را از ياد ببريم. بيشتر به فکر آباداني کشورمون باشيم.</p> <p>سال نو پيشاپيش بر همه مبارک</p> Wed, 21 Mar 2018 15:15:00 GMT روز يازدهم http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/475/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%8a%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/ <p>روز يازدهم هم تمام شد. خدايا شکرت</p> <p>خوب با خودم قرار گذاشته بودم که کاري را انجام بدهم. بعد از مراقبه. انجام دادم اما نه بعد از مراقبه ....... خيلي بعدتر و ديدم که نتيجه دلخواه را ندارد. هر چيزي وقتي دارد. خوب باز هم از فردا تمرين مي کنم. حتما بعد از مراقبه انجامش بدهم.</p> <p>پشتکار، پشتکار، پشتکار در هر کاري در ايجاد هر تغيير مثبتي در انجام هر کار سخت و آساني فقط پشتکار راه گشاست. شايد به نظر بياد که بيشتر براي کارهاي عملي پشتکار لازمه اما تجربه من مي گه خير. حتي براي داشتن ذهني منظم، آرام هم پشتکار لازمه. مثل ورزشکاري که هر روز و هر روز روي عضلاتش کار مي کنه و حتي سالها سعي مي کنه ريتمش را حفظ کنه. براي شاد بودن هم پشتکار لازمه قبلا فکر کنم نوشته بودم عادتها چه فکري باشن چه عملي مثل کش مي مونن هر چقدر که بخواي ازشون دور بشي همين که رهاشون کني با سرعت بيشتر به سمتت بر مي گردن تنها راه اينه که اونقدر مداوم پيش بري که ديگه از اون حالت بياد بيرون.</p> <p>شايد عجيب باشه اما براي داشتن زندگي شاد هم بايد تمرين کرد. هر روز هر ساعت و هر دقيقه. براي رسيدن به درجه يقين هم بايد تمرين کرد. هر روز و هر ساعت و هر دقيقه.</p> <p>من صبحها مراقبه مي کنم. مراقبه به من نشون داد که ذهنم خيلي شلوغ بود. فهميدم افکار منفي و ترسهام زياد بودن. اما خودم آگاه نبودم از حضورشون. يک بار براي کسي تعريف کردم که فلان اتفاق افتاد و من خييييييلي ترسيدم. با تعجب نگاهم کرد و گفت واقعا! اين که ترس نداشت. به خودم اومدم و ديدم که حتي من در خيلي چيزها بزرگنماييهاي غير واقع بينانه دارم. مراقبه را ادامه دادم. دارم ادامه مي دم. هر روز تمرين مي کنم ذهنم را آرام کنم. افکار پراکنده را منظم کنم. هر ساعت روز همين که مي بينم ذهنم به سمت فکرهاي ناخوشايند مي ره برش مي گردونم و اين خيلي لذت بخشه.</p> <p>خيليها و از جمله خودم خيلي آرزوهاي دور و دراز داريم با رسيدن سال نو براي برآورده شدنشون دعامي کنيم. اما به اين آگاهي رسيدم که هـــــــــــــــــــــــــــــــيچ آرزويي بهتر از داشتن شادي عميق و پايدار نيست. هــــــــــــــــــــــــــــــــــــيچ خوشبختي بالاتر از زندگي در آرامش و اطمينان کامل به خداوند نيست و هــــــــــــــــــــــــــــــيچ دستاوردي بهتر از زندگي کردن به دور از ترس و افکار منفي نيست.</p> <p>براي خودم و براي همه آدمها اين خوشبختي هاي واقعي را آرزو مي کنم.</p> Wed, 21 Mar 2018 15:14:00 GMT - 204 - http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/332/-+204+-/ <p style="text-align: justify;">من از آن دسته اي هستم که در دبيرستان رشته ام انساني نبود و مشخصا به درس&nbsp;ِ ادبيات توجه آنچناني نميشد و يا اگر ميشد ، عده اي در کلاس مي نشستيم به تجزيه کردن&nbsp;ِ ادبياتمان و بخش&nbsp;ِ لذت بخشش را هرگز متوجه نميشديم . هرگز در کلاس و درس و مدرسه غرق در شيريني هاي&nbsp;ِ ادبيات نميشديم . بجز يک نفر ، مابقيِ استادانِ ادبياتمان ما را به کتاب خواني ترغيب نميکردند . به نوشتن . به رقص در کنار&nbsp;ِ واژه ها . من از آن دسته اي هستم که تاريخ ادبيات را خيلي خوب نميدانم ، اما ادبيات را دوست دارم . از آنهايي که دير ، پا به واديِ نويسندگانِ اساسي که با عمق&nbsp;ِ ادبيات در صلح اند ، آشنا شدم ، اما ادبيات را دوست دارم . از آن افرادي هستم که هنوز سالهاي سال بايد بخوانم و بخوانم ، بعد شايد بشود اسمم را گذاشت کسي که چيزي از ادبيات سرش ميشود ، اما ادبيات را دوست دارم . از تفريحات سالم&nbsp;ِ روزگار من دستکاري کردن&nbsp;ِ واژه هاست . همين بازي با ترادف ها و تضادها . همين ترکيب ها و افعال&nbsp;ِ متفاوت .</p> <p style="text-align: justify;">خودم را لايق&nbsp;ِ نويسنده بودن و خوانده شدن نميدانم ، چون از ادبيات کم ميدانم ، در درياي&nbsp;ِ ادبيات ناچيزم ، اما اينها باعث نميشود ادبيات را دوست نداشته باشم ... تمام&nbsp;ِ آدمهاي&nbsp;ِ غني&nbsp;ِ دنياي&nbsp;ِ من ، با ادبيات پيوند خورده بودند . ادبيات ، آدمي را فروتن ميکند . وسيع ميکند . مهربان خوي ميکند . [انسان] ميکند . از وقتي اينها را فهميده ام ، تمام سعي ام در جهت اين بود که نخ&nbsp;ِ نازک&nbsp;ِ دوستي ام با ادبيات شکافته نشود . جسته و گريخته کلاس هاي حافظ خواني را ميروم . چند شب درميان مثنوي ميگشايم و از ادامه قبل ميخوانم . در ذهنم مدام اتفاقات را به قابِ کلمات درمي آورم . کتاب خواندن را زمين نميگذارم ... <span style="color: #008b8b;">ميخواهم اتصالم با ادبيات پابرجا بماند ، هرچند رنگ پريده ... هرچند بي نور .</span>&nbsp;اين سالها بلاگر بودن و قلم زدن در صفحات مجازي ، مرا عوض کرده ، دلم را سخت کرده ... اين را از روزيکه پا به دانشگاه گذاشتم فهميدم . قصد دارم با الفاظ و کلمات درگير بمانم ... اين درگيري به زندگي ام جان ميدهد . ادبيات روزهايم را نوازش ميدهد ، حتي اگر هيچ ندانم . نميتوانم داستان هاي سمک عيار را گوش ندهم ، حتي اگر آرامش&nbsp;ِ آنها که در اقيانوس&nbsp;ِ شعر و ادب غرق شده اند را نداشته باشم&nbsp;...</p> <p style="text-align: justify;">من از آن دسته اي هستم که تنها <span style="color: #008b8b;">نوک&nbsp;ِ انگشتان&nbsp;ِ پايم با يم&nbsp;ِ ادب خيس شده </span>و همين اندک ، مرا در شور&nbsp;ِ بي بديلي مغروق کرده . همين مختصر ، من را بدل به ديگري کرده <span style="color: #008b8b;">: )</span></p> Thu, 15 Mar 2018 22:37:00 GMT روز پنجم http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/469/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%be%d9%86%d8%ac%d9%85/ <p>فقط پنج روز گذشته اما امروز يک کمي از روال برنامه خارج شدم. من هميشه با انرژي خيلي خوب و زيادي کارم را شروع مي کنم اما دو تا مورد را از همين حالا که تقريبا اول راهم بايد براي خودم در نظر داشته باشم اول اينکه دربرابر اتفاقاتي که آماده نيستم معمولا از برنامه هايم فاصله نگيرم. دوم اينکه معمولا وقتي حدود ده روزي از برنامه ام مي گذره انرژي و انگيزه اوليه ام کمرنگ مي شه. بايد اعتراف کنم که هر بار همينه! اما اين بار تصميم گرفتم اين مورد را اصلاح کنم. براي اين کار بايد برنامه اي را که روز اول براي خودم نوشتم چند بار بخونم. دوم اينکه تمرين اراده کنم يعني هرجا که مي بينم دارم از برنامه خارج مي شم دوباره برگردم و شروع کنم.</p> <p>اين کار دقيقا مثل مراقبه کردن مي مونه يعني همانطور که ذهن را دائم از خيالهاي دور و نزديک روي زمان حال متمرکز مي کنم بايد هر لحظه تلاش کنم همه تفکرات و برنامه هايي که من را از هدف اصليم دور مي کنه از ذهنم برانم و ازشون فاصله بگيريم.</p> <p>با نزديک شدن به روزهاي جشن و مهماني مي دونم که کم کم اين برنامه از روال ممکنه خارج بشه پس بايد تا جايي که براي من امکان داره سعي خودم را بکنم که به بيراهه نرم.</p> <p>يکي از راهها نوشتنه با نوشتن مي شه فکرها و کارهايي که بايد انجام بدم را مرتب کنم و بگذارمشون يک گوشه .</p> <p>يک راه ديگه خوندن برنامه است.</p> <p>راه سوم فکر کردن به روز آخر چله است به برگشتن به عقب و نگاه کردن روزهايي که با سلامت و خوبي سپري شدن و لذت بردن از اينکه توانايي مديريت برنامه ام را داشتم.&nbsp;</p> <p>راه چهارم اينه که تا جايي که مي شه فقط روي هدف اصلي متمرکز موند و از اهداف ديگه دوري کرد.</p> <p>خدايا قول مي دم همه تلاشم را براي زندگي آرام و در جهت رضاي تو بکنم. کمکم کن قدمهايم استوار باشد و نلغزم. کمکم کن دنيا و آنچه در آن است مرا از تو دور نکند. کمکم کن قول و قرارهايم را فراموش نکنم و هر لحظه به يادت باشم.</p> Thu, 15 Mar 2018 22:36:00 GMT فصل اول http://Romanturkifarsi.ParsiBlog.com/Posts/4/%d9%81%d8%b5%d9%84+%d8%a7%d9%88%d9%84/ <p><strong style="font-size: 12px;"><span style="font-size: medium;">3-فاميل هاي دور</span></strong></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>باز هم نتوانستم خود دار باشم, و شب موقع شام موضوع را به مادرم گفتم, اين که موقع خريد کيف براي سيبل, فاميل دورمان افسون را ديده ام.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>_اوه, درست است, افسون دختر نسيبه, توي مغازه ي شناي کار ميکنه, دختر بيچاره, ديگه حتي عيدهارو هم خونه ي ما نمي يان, شرکت تو مسابقه ي دختر شايسته اصلا کار خوبي نبود, گاهي که از جلوي مغازه رد ميشم, نه دوس دارم و نه يادم مي افته که برم ببينمش, ولي وقتي بچه بود خيلي دوسش داشتم, روزهايي که مادرش واسه خياطي مي امد اون رو هم با خودش مي آورد با اسباب بازي هاي شما بازي مي کرد, دختر خيلي آرومي بود, مادر نسيبه, مهريور, هم زن خيلي خوبي بود.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>_کدوم مسابقه؟؟&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>مادرم با غيظ گفت:وقتي افسون 16سالش بود و دبيرستان مي رفت تو مسابقه ي دختر شايسته شرکت کرد, نسيبه به جاي اين که جلوش رو بگيره تشويقش هم مي کرد و از اين بابت خوشحال بود.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>به گفته ي مادرم بعد از اين جريان حرفهاي زيادي پشت سر افسون گفته شد و مادرم که اين برايش يک ننگ به شمار مي آمد با &nbsp;نسيبه قطع رابطه کرد. در حالي که نسيبه, مادرم را که 20سال از خودش بزرگتر بود بسيار دوست داشت و برايش احترام قايل بود,&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>_آن زمانها خيلي خيلي فقير بودند, &nbsp;و در حالي که آه مي کشيد افزود:البته فقط اونها فقير نبودند پسرم, همه ي ترکيه اون سالها تو فلاکت و بدبختي بود.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>مادرم آن سالها با گفتن جمالاتي مثل"زن خيلي خوبيه, خياط فوق العاده ايه" نسيبه را به دوستان ثروتمندش معرفي مي کرد و هر سال دو سه بار هم براي دوخت لباس, او را به خانه مان دعوت مي کرد.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>آن موقع ها چون بيشتر وقتم را در مدرسه مي گذراندم, وقتي براي خياطي به خانه مان مي آمد او را نمي ديدم. در سال1956 اواخر بهار مادرم به يک عروسي دعوت شد و فورا بايد لباسي براي اين منظور تهيه مي کرد, او &nbsp;نسيبه را به ويلايمان در سعاديه دعوت کرد, اتاق کوچک ته راهروي طبقه ي دوم را براي خياطي اختصاص داده بود. نسيبه و مادرم تمام روز در آن اتاق بين پارچه ها, تور ها, سوزن ها و قيچي ها از گرماي هوا و پشه ها شکايت کرده, شوخي مي کردند و مي خنديدند, درست مثل دو خواهر.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>يادم هست صداي چرخ خياطي سينجر مادرم تا نصف شب به گوش مي رسيد, آشپزمان ليوان ليوان ليموناد براي نسيبه مي برد, چون نسيبه ي 20ساله حامله بود و مدام هوس ليموناد مي کرد, مادرم موقع ناهار به آشپزمان دستور مي داد که هر چه نسيبه دوست دارد ب ايش آماده کند و باشوخي مي گفت:اگه هر چي هوس مي کنه نخوره ممکنه بچه ش زشت بشه. &nbsp;و من با کنجکاوي به شکم برآمده ي نسيبه نگاه مي کردم, فکر مي کنم اين اولين بار بود که من متوجه وجود افسون شده بودم.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>_نسيبه حتي از شوهرش هم اجازه نگرفته بود سرخود با دست کاري کردن سن دختره اونو تو اين مسابقه شرکت داده بود. &nbsp;مادرم در حالي که رفته رفته با ياد آوري آن جريان عصباني مي شد, ادامه داد: خدا رو شکر برنده نشد و از اين رذالت خلاص شدن, اگه توي مدرسه متوجه مي شدند حتما اخراجش مي کردند, الان دبيرستان رو تموم کرده ولي فکر نمي کنم رشته ي به درد بخوري خونده باشه, ديگه حتي عيد هارو هم اينجا نميان که بفهميم چي کار دارن مي کنن, توي اين کشور زن ها و دختر هايي که تو يه هم چين مسابقاتي شرکت ميکنند معلومه چه کارن, برخوردش با تو چطور بود؟&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>مادرم نامحسوس, به هم خوابي افسون با مردها اشاره کرده بود, عين همين مسئله را در جمع دوستانم از زبان هيزترينشان شنيده بودم و اين برايم به عنوان يک فاميل خيلي شرم آور بود.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>مادرم وقتي سکوتم را ديد با لحن معني داري گفت:مواظب باش, تو به زودي قراره با يک دختر خاص, زيبا و ثروتمند ازدواج کني, کيفي رو که براش خريدي نشونم بده, ممتاز(نام پدرم) ببين کمال براي سيبل کيف خريده.</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>_واقعا(پدرم گفت) در حالي که سعي مي کرد وانمود کند کيف را ديده با خوشحالي برايمان آرزوي خوشبختي کرد ولي تمام حواسش به تلوزيون بود.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: small;"><strong>4-اولين رابطه</strong></span></p> <p><span style="font-size: small;"><strong><br /></strong></span></p> Thu, 15 Mar 2018 22:33:00 GMT قلب چيه؟ http://psychologystudent.ParsiBlog.com/Posts/29/%d9%82%d9%84%d8%a8+%da%86%d9%8a%d9%87%d8%9f/ <p>96/12/20</p> <p>ديروز استاد &nbsp;از بچه ها پرسيد قلب چيه،خب همه اول سکوت کرديم نميدونم نميدونستيم چي بگيم يا نميخواستيم بگيم که چيه، يکي هم گفت عضوي از بدنه??<img title="&Igrave;&Ccedil;&aacute;&Egrave; &Egrave;&aelig;&Iuml;" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/173.gif" border="0" alt="&Igrave;&Ccedil;&aacute;&Egrave; &Egrave;&aelig;&Iuml;" />&nbsp;اون لحظه ميخواستم بگم قلب چيه ولي نميدونستم اون چيزي که ميخوام بگم درسته يا نه، يه چيزي مانع شد نميدونم چي ،...خب راستش بنظرم قلب تنها يه ماهيچه ي کوچيک نيست ،از اونجا که استاد گفتن قلب جايگاهه روحه، به اين نتيجه رسيدم که وقتي روحم از کسي ناراحت ميشه اولين جايي که درد ميکشه قلبمه، درست قسمت چپ قفسه ي سينم تير ميکشه، وقتي روحم خوشحاله ،و يا از کسي خوشش بياد اولين جايي که تحول توش ايجاد ميشه درست قلبمه، حالا واي به حال کسي که عاشق بشه يعني قلبش چطوري ميشه؟ ??<img title="&Igrave;&Ccedil;&aacute;&Egrave; &Egrave;&aelig;&Iuml;" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/173.gif" border="0" alt="&Igrave;&Ccedil;&aacute;&Egrave; &Egrave;&aelig;&Iuml;" />در حالت عادي گاهي اوقات اون ماهيچه ي کوچولو خودش غيرعادي کار ميکنه، من فکر ميکنم قلب تنها جايگاه روح نيس وگرنه چطور ممکنه با تغيير حالات روحمون (از نظر شادي ، غمگيني،تنفر ،عشق...) قلبمون هم حسش تغيير. کنه ،به نظرم قلب يا انقدري با روح عجين شده که با هر حالتي از روح اونم تغيير حالت ميده يا اينکه قلب هم يه جوري عاشق روحه که از خوشحالي اون خوشحال از ناراحتي اون ناراحته ، يه جسم مادي عشق معنوي پيدا کرده(مثلا زماني که ميگيم واي دلم شکست ،قلبم گرفته در واقع اون روحمون هس که ناراحته ولي قلب بيشتر واکنش نشون ميده)...نکنه واقعا عاشقشه؟؟؟؟ و شايد تنها راه ابراز وجود روح اينه که قلبمون رو به بازي بگيره و بخواد بگه آهاااي من اينجام ،من وجود دارم و ما خيليا متوجه نميشيم که اون روحه ميگيم آي قلبم</p> <p>اينم جواب من استاد<img title="&atilde;&Auml;&Iuml;&Egrave;" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/102.gif" border="0" alt="&atilde;&Auml;&Iuml;&Egrave;" /></p> Thu, 15 Mar 2018 22:33:00 GMT عجب روزگاري است... http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/79/%d8%b9%d8%ac%d8%a8+%d8%b1%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a+%d8%a7%d8%b3%d8%aa.../ <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; عجب روزگاري است اين روزگار غريب ما. گم شده ايم يا گم کرده ايم... نمي دانم، نمي دانم خودمان گم شده ايم يا خودمان را گم کرده ايم... . نمي دانم در کدام جهان زندگي مي کنيم؟<br /></span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp; همه سر در گميم و حيران، انگار به دنبال چيزي مي گرديم، چيزي که نمي دانيم چيست؟ همه مي دانيم يا بهتر بگويم همه فکر مي کنيم که مي دانيم و اما وقتي حرف مي زنيم همه همان حرفهاي همديگر را به نوعي ديگر تکرار مي کنيم. </span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; همه از سکوت گريزان، همه از صدا بيزار&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چنين چرا دلتنگم؟ چنين چرا بيزار؟(نظري)<br /></span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; هر روز از خواب بيدار مي شويم، از حادثه هاي تلخ و آشفته روزگارمان مي شنويم، مي گوييم، نظر مي دهيم، فراموش مي کنيم. دنياي مجازيمان، دنياي زندگي مان، دنياي درونمان... اين همه دنيا و اين همه سردرگمي و اين همه حيراني... .<br /></span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp; مثل گنجشکي که طوفان لانه اش را برده است&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده است( بهمني)<br /></span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; اين است زندگيمان، گم شديم در حادثه هاي روزگارمان، مي شنويم، مي دانيم اما هيچ تلخي از بار روزگارمان کم نمي کنيم و در دنياي مجازمان از دردهاي بشر مي ناليم و تمام مي شود و باز فردا دوباره اينگونه به تکرار مي نشينيم. نه زمين آرام است، نه آسمان، نه آدمها و در اين همه آشفتگي، گم شدن معماي عجيبي است؟<br /></span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; خسته ام از زندگي، از مثل زندان بودنش&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اين نمايش درد دارد کارگردان بودنش(بهمني)</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp; اما دنياي خودم از اين هم گم گشته ترم، نمي دانم چرا؟ اما مي دانم که حيرانم... . گويي دنيا رنجي است ابدي بر روي شانه هايم. گويي باري سنگين تر از شانه هايم را به دوش گرفته ام... .</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; من گم شده ام هر چه بگردي خبري نيست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جز اين دو سه تا شعر که گفتم اثري نيست(فرجي)</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; نه دنياي بيرونمان آرام است و نه دنياي درونم آرام و نه دنياي مجازم آرام... همه ي جهان هاي من در التهابي مداومند. </span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شوق پرواز مجازي، بال هاي استعاري</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; لحظه هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن&nbsp;&nbsp;&nbsp; خاطرات بايگاني، زندگي هاي اداري(امين پور)<br /></span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; گويي براي حادثه اي تلخ تر از زندگي به انتظار نشسته ام... . </span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; شانه ات را دير آوردي سرم را باد برد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خشت خشت و آجر آجر پيکرم را باد برد</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; من بلوطي پير بودم پاي يک کوه بلند&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نيمم آتش سوخت، نيم ديگرم را باد برد(عسگري)</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp; خدايا در اين روزگار عجيب و در اين جهان هاي پر التهاب، معجزه کن، معجزه اي از جنس باران، از جنس دريا ... .</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; اي اسم مقدس تو باران&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آغاز قشنگ کشتزاران....</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp; يک خواب بد است بي تو دنيا&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دشت جسد است بي تو دنيا(يونان)</span></p> <p><span style="font-size: small;"><img src="https://img00.deviantart.net/623d/i/2010/327/d/8/little_girl_winter_by_lianneamanda20-d33ff3e.jpg" alt="" width="900" height="679" /><br /></span></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Sat, 27 Jan 2018 22:33:00 GMT ما اومديم تا از دست دادن رو ياد بگيريم http://shaqayeq96.ParsiBlog.com/Posts/33/%d9%85%d8%a7+%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%af%d9%8a%d9%85+%d8%aa%d8%a7+%d8%a7%d8%b2+%d8%af%d8%b3%d8%aa+%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86+%d8%b1%d9%88+%d9%8a%d8%a7%d8%af+%d8%a8%da%af%d9%8a%d8%b1%d9%8a%d9%85/ <p>چند وقته که نتونستم کتابي رو به پايان برسونم يعني چندتايي کتاب باز کردم و خوندم ولي تمومش نکردم&nbsp;</p> <p>اول فکر کردم شايد داستان هاي کسل کننده اي انتخاب کردم ولي فکر ميکنم واقعيت چيز ديگه اي</p> <p>واقعيت اينه که من نميخوام چيزي تموم بشه ميخوام همه باشن، همه چي باشه و تو براي رسيدن بهش تلاش کني و به وجود بياري&nbsp;</p> <p>ولي چيزي از بين نره</p> <p>فاني بودن اين دنيا آزار دهندست&nbsp;</p> <p>نميدونم اصلا شايد ما به دنيا ميايم که ياد بگيريم به چيزي دل نبنديم</p> <p>وقتي آدما واسه دار فاني همو ميکشن اگه ماندگار بود معلوم نبود چه بلايي سر همديگه&nbsp; بيارن</p> <p>دارم عادت ميکنم با بي تفاوتي از دست بدم&nbsp;</p> <p>ما اومديم تا از دست دادن رو ياد بگيريم&nbsp;</p> <p>ميگن بهشت زير پاي مادران است چون مادر موجودي از وجود خودش رو با عشق پرورش ميده و در اين دنيا رها ميکنه&nbsp;</p> <p>هميشه نگران و ازش دور ميشه و تحمل ميکنه از دست دادن رو با تمام تار و پودش تجربه ميکنه&nbsp;</p> <p>و بزرگــــــــــ ميشه&nbsp;</p> <p>سخته...</p> <p>من حتي دلم نمياد عروسکمو دست کسي بسپارم چطور ممکنه يه تيکه از وجودمو تو جامعه بين تعدادي آدم که هدف اصلي رو فراموش کردن رها کنم و براش آرزوي خوشبختي کنم؟</p> <p>هدف ها گم شده</p> <p>همه ما انسان ها به دنيا اومديم و از دنيا ميريم&nbsp;</p> <p>هدف اينه که همو دوست داشته باشيم&nbsp;</p> <p>با هم خوب باشيم</p> <p>عادلانه رفتار کنيم و با آرامش بميريم</p> <p>صاحب کارخانه شدن هدف نيست، خواسته تو</p> <p>خواسته جسمت&nbsp; و تو براي رسيدن بهش نبايد هدف روحت رو زير پا بزاري</p> <p>اين که دوس داري فوتباليست، خواننده، راننده، پليس، خلبان يا مدير باشي خواسته توا</p> <p>جسمت اين توانايي رو در خودش ميبينه و بي صبرانه تلاش ميکنه تا شکوفاش کنه و اينو به همه نشون بده ولي بايد حواست باشه خوب بودن رو فراموش نکني&nbsp;</p> <p>بايد تلاش کني خوانننده خوبي باشي، نه اينکه فقط خواننده باشي&nbsp;</p> <p>بايد تلاش کني مدير خوبي باشي، نه اينکه فقط مدير باشي</p> <p>بايد تلاش کني راننده خوبي باشي، نه اينکه فقط راننده باشي</p> <p>بايد تلاش کني در کنار توانايي هات خوب باشي</p> <p>هر آدمي تو يه چيزي بهترينه&nbsp;</p> <p>يکي هوش بالا&nbsp;</p> <p>يکي سياست بالا</p> <p>يکي زبان قوي</p> <p>يکي قلم توانا</p> <p>يکي صدا دلنشين</p> <p>يکي روحيه طنز&nbsp;</p> <p>يکي زيبايي</p> <p>يکي شناگر ماهر</p> <p>يکي مشاور&nbsp;</p> <p>خيلي توانايي ها هست که نميشه همشو نام برد&nbsp;</p> <p>همه اين آدم هاي توانا ميتونن خوب باشن</p> <p>ولي</p> <p>گاهي به هر دليلي از خوب بودن دست ميکشن&nbsp;</p> <p>گاهي کسي بهشون اسيبي ميرسونه و خشمگينشون ميکنه</p> <p>گاهي از يه بدي کوچيک سودي ميبينن و زير زبونشون مزه ميکنه&nbsp;</p> <p>گاهي....</p> <p>ولي بايد بيدار شد&nbsp;</p> <p>چشم هارو بستيم کار ميکنيم&nbsp;</p> <p>ميدونيم ميميريم ولي باور نداريم&nbsp;</p> <p>جاي اينکه تلاش کنيم زنده بمونيم&nbsp;</p> <p>داريم تلاش ميکنيم زودتر بميريم&nbsp;</p> <p>سيگار ميکشيم، پرخوري ميکنيم، به خواب اهميت نميديم</p> <p>به جاي استفاده از دوچرخه يا پياده روي با ماشين رفت و آمد ميکنيم تو دود نفس ميکشيم&nbsp;</p> <p>براي زياد شدن مال و اموالمون حرص ميخوريم و همديگرو گول ميزنيم</p> <p>براي اذيت کردن همديگه نقشه ميکشيم و دروغ ميگيم&nbsp;</p> <p>خلاصه که بدمون نمياد زودتر بميريم&nbsp;</p> <p>وقتشه بيدار شيم</p> <p>وقتشه براي خوب بودن تلاش کنيم</p> <p>و اولين قدم اينکه</p> <p>به خانوادت عشق بورزي</p> Mon, 15 Jan 2018 18:39:00 GMT 15 دي 96 http://ruznegari.ParsiBlog.com/Posts/77/15+%d8%af%d9%8a+96/ <p style="text-align: justify;">تا حالا شده با وقتتون کلنجار برين؟ دقيقا وقتتون...زماني که طي روز دارين...همون 24 خودمون .</p> <p style="text-align: justify;">امروز کل روز اينجوري بودم...اصلا يک هفتس که اينجوريم...يک هفتس که به فکر وقتمم...به فکر اينکه همش وقتم به کار نگذره به خودم برسم به زبان و روزم و اين چيزا...هي به سر وکلم ور رفتم...به قيافه و تيپم، ولي حتي وقت نکردم که ازشون لذت ببرم...انگار يه ليست ته ذهنم بود تيک اون بخشو زدم و ازش در رفتم.</p> <p style="text-align: justify;">اين بود که به خودم قول دادم که آخر هفته کاملا در خدمت خودم باشم. که متاسفانه 5 شنبه مجبور شدم بيام سر کار و بعدش له و لورده سينه خيز اومدم خونه و بعدش خوابيدم...تمام وجودم داشت پر پر ميزد که يه خط از کتاب تاريخ هنر عزيزمو بخونم...کتابي که اول هفته پيش بهم کادو دادن و هنوز حتي وقت نکردم بازش کنم که عکساشو ببينم.کتابي که اين همه سال منتظرش بودم که مال من باشه ديگه براي داشتنش وقتي ندارم!</p> <p style="text-align: justify;">خواب شيرين تر از خوندن منو پيدا کرد و در آغوش کشيد.</p> <p style="text-align: justify;">به خودم...به شرافتم...به همه مقدسات عالم قول دادم که جمعه کاملا در اختيار خودم باشم. که که مهمون اومد...اومد و نرفت ... و نرفت....و نرفت ....تا همين 10-11 شب و من واقعا در درون خودم بيچاره به نظر ميرسيدم! نميتونستم تميز بدم که بهتره آدم وقتي کل هفته سر کاره آخر هفته مال خودش باشه يا معاشرت کنه؟ بهتره که کم تر بخوابم و مطالعه کنم يا زودتر جمع کنم و برم بخزم تو تختم و اين خستگي و اعصاب خوردي رو در يک معاشقانه شيرين با بالش و تشک و پتوي نازنينم شريک بشم!</p> <p style="text-align: justify;">سر در گم وگنگ بودم و گيج ميزدم....که مجبور شدم پناه ببرم به تميزکاري و غذا پختن براي فردا و ظرف هاي مهموني رو شستن و روزمرگي وروزمرگي و فکرکار...از خودم حالم کاملا داشت بهم ميخورد که قاطي وسايل تميز کردني يه فلش پيدا کردم که يکي از دوستام 2 هفته پيش سپرده بود دستم که آهنگاي توشو بردارم...يادم افتاد که چقددير شده...کامپيوترمو روشن کردم و ديدم کلي فلدره...شانسي از هر کدوم فقط يکيو گذاشتم بخونه....طبق همون يه ترک همه فولدر رو قضاوت کردم...که خوبه يا بد.</p> <p style="text-align: justify;">به خودم اومدم يه لحظه...</p> <p style="text-align: justify;">شايد 5 سال پيش اينقدر سريع تصميم نميگرفتم...درباره جزييات...درباره درخواست ها...بدنم و ذهنم خودشونو براي اين تغييرات منعطف کردن يا شايد سخت .</p> <p style="text-align: justify;">ديدم نه نميشه...دلم آروم نميگيره. اول کل فلدرها رو کپي کردم و بعد يه سراومدم اينجا.</p> <p style="text-align: justify;">شايد 24 ساعت شبانه روز کم باشه....اما من سعي ميکنم...تلاشمو ميکنم...که ببينم...حتي ديرتر از اون زماني که بايد.قول دادم اينو همين الان به خودم.</p> Sat, 06 Jan 2018 10:39:00 GMT سس ِکيوي http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/644/%d8%b3%d8%b3+%d9%90%da%a9%d9%8a%d9%88%d9%8a/ <p>سنّت&zwnj;هاي غذايي جالبي داريم<br />قطعاً تصادفي پديد نيامده<br />اين&zwnj;كه گوجه&zwnj;سبز و خيار را مثلاً با <a href="http://www.google.com/search?q=نمك+سبز&amp;tbm=isch" target="_blank">&laquo;نمك&zwnj;سبز&raquo;</a> مي&zwnj;خوريم<br />يا گريفروت را با گلپر<br />در انار و باقالي&zwnj;پخته هم گلپر مي&zwnj;ريزيم<br />سركه هم در دومي<br /><br /><img style="width: 400px; height: 766px;" src="http://movashah.id.ir/o/gcbkh.jpg" alt="" width="400" height="766" /><br /><br />در پختني&zwnj;ها دقيق&zwnj;تر<br />براي كباب سماق<br />براي كله&zwnj;پاچه آب&zwnj;ليمو<br />ولي سيرابي سركه<br />در ماست نعناع و پونه<br />در نيمرو شويد<br />پنير هم با گردو<br />كاهو با سكنجبين<br />تا عوارض جانبي هر غذا را دفع كند<br />آسيب&zwnj;هايي كه هر ماده غذايي مي&zwnj;تواند سبب شود<br />به تنهايي<br /><br />سال&zwnj;هاست &laquo;كيوي&raquo; وارد كشور شده<br />در فرهنگ غذايي ما<br />آن اوايل چه موج عجيبي هم داشت<br />درخت&zwnj;هاي پرتقال را مي&zwnj;بريدند و كيوي مي&zwnj;كاشتند<br />در گيلان<br />گران&zwnj;تر بود و اقتصادي&zwnj;تر<br />اما...<br /><br />گذشتگان كارشان را انجام داده&zwnj;اند<br />براي هر ميوه&zwnj;اي كه لازم بوده<br />اگر ترش بوده و طعمش نياز به مكمّل داشته<br />سس مخصوصي طراحي كرده&zwnj;اند<br />انتخاب يعني<br />امروز تكليف غذايي ما چيست<br />درباره با پديده&zwnj;هاي جديد؟!<br />پزشكان مدرن به فكر مي&zwnj;افتند يا اطبّاي سنّتي؟!<br />كدام تحقيق مي&zwnj;كند<br />بررسي و تصميم<br />اين&zwnj;كه كيوي را با چه چيزي بايد بخوريم؟!<br />نمك يا نمك&zwnj;سبز<br />گلپر يا شكر؟!<br />آيا مي&zwnj;توان با شير آميخت؟!<br />مثل شيرموز و شيرخرما و شيرهويج؟!<br /><br />اين&zwnj;ها پرسش&zwnj;هايي بود كه ذهنم را متوجه خود ساخت<br />وقتي داشتم براي بچه&zwnj;ها پوست مي&zwnj;كندم<br />ترش&zwnj;ترين&zwnj;هايش را<br /><br /><img style="width: 500px; height: 1296px;" src="http://movashah.id.ir/o/glprnmk.jpg" alt="" width="500" height="1296" /><br /><br />با گلپر و نمك خوشمزه به نظر آمد<br />براي من البته<br />نه بچه&zwnj;ها<br />من اين سس را برگزيدم<br />سؤال اما باقي؛<br /><span style="color: #ff0000;">مسئول طراحي و تأمين بهداشت و سلامتي غذاهاي جديد در كشور ما كدام نهاد علمي&zwnj;ست؟!</span></p> Sat, 06 Jan 2018 10:39:00 GMT اطلاعيه مهم http://Komeil1367.ParsiBlog.com/Posts/1427/%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%d9%8a%d9%87+%d9%85%d9%87%d9%85/ <p><span style="color: #993300; font-size: medium; text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; بدينوسيله مراتب اعتراض و نارضايتي شديد خود را نسبت به عملکرد قوه ي محترم قضائيه اعلام مي داريم وخواهان وخواستاريم که مسؤولان آن قوه نسبت به اصلاح آسيب ها، مفاسد و سوء مديريت هاي موجود درمجموعه ي تحت امر خود اقدامات لازم را عاجلاً مبذول و معمول فرمايند.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">امضا:</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">مختلسان بزرگ و کوچک دولتي</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">سارقان مسلح و غيرمسلح</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">زمين خواران، جنگل خواران، کوه خواران و دريا خواران</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">زمين خوار بزرگ منطقه ي ورامين و پيشوا</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">مجرمان واقعه ي کهريزک</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">قاچاقچيان عمده و خرده</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">صاحبان اسکله هاي غيرمجاز</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">مفسدان اقتصادي</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">گيرندگان حقوق ها و املاک نجومي</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">*************</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">&nbsp; &nbsp; <span style="color: #000080;">لطفاً تعجب نکنيد وآرام باشيد! اين يک اطلاعيه ي واقعي نيست.</span></span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000080;">&nbsp; &nbsp; راستش را بخواهيد مي خواهم رازي را يواشکي به شما بگويم؛ به شرط آن که به کسي بروز ندهيد. راز اين است که اطلاعيه ي بالا را خودم تنظيم کرده ام...مي پرسيد چرا؟</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000080;">&nbsp; &nbsp; براي اين که مي خواستم ازطرف امضا کنندگان اطلاعيه، يک حمله ي کوچکي به قوه ي قضائيه انجام بدهم تا به مسؤولانش بربخورد و احساس کنند به آن ها توهين شده است، بلکه تحريک شوند و بالاخره براي امضاکنندگان مذکور پرونده ي مجازات تشکيل بدهند.</span></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="color: #993300;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000080;">خداکند نقشه ام بگير وباعث عصبانيت و اقدام قوه ي قضائيه شود.</span></span></span></p> <p><strong><span style="color: #339966;">(6/9/96)</span></strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> Tue, 05 Dec 2017 16:53:00 GMT تب ِ مجازي http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/634/%d8%aa%d8%a8+%d9%90+%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%d9%8a/ <p>&laquo;چرا مي&zwnj;خواست با ما عكس بگيره؟&raquo;<br />اين سؤال را وقتي پرسيد<br />كه عكس را گرفت و رفت<br />مردي با همسر و دو فرزندش<br />با گوشي موبايلش<br />مردي كه ما را نمي&zwnj;شناخت<br />و ما او را<br />پس چرا با ما عكس گرفت<br />آن هم در حياطي به اين بزرگي<br />با آن همه آدمي كه مي&zwnj;شد براي عكس گرفتن برگزيد؟!<br />اين سؤالي بود كه ذهن سيداحمد را مشغول كرد!<br /><br /><img style="width: 500px; height: 770px;" src="http://movashah.id.ir/o/jmkrn1.jpg" alt="" width="500" height="770" /><br /><br />رفته بوديم جمكران<br />دو ركعتي نماز بخوانيم<br />دسته&zwnj;جمعي<br />هوا سرد<br />باد شديد<br />و پياده كه مي&zwnj;رفتيم<br />او از ما خواست بايستيم<br />ابتدا فكر كردم سؤال شرعي دارد<br />چيزي كه معمول توقف&zwnj;هاي ماست<br />اما...<br />او در كنار ما ايستاد<br />گوشي را دست همسرش سپرد<br />و با ما عكس مشترك گرفت<br />البته بعد از اين&zwnj;كه اجازه گرفت<br />اما چرا؟!<br /><br />- خب، پسرم<br />چيزي غيرعادي در ما ديد<br />اين رسم دوره جديد است<br />چند سال اخير<br />همه دنبال سوژه&zwnj;هاي غيرمتعارف<br />&laquo;چه چيز غيرعادي در ما ديد؟!&raquo;<br />با ناباوري اين را پرسيد<br />- پسر گلم!<br />لباس من كه متعارف است<br />اين&zwnj;جا پر است از طلبه و روحاني<br />پس به نظرت چه چيزي در ما غيرمتعارف است؟!<br /><br />متوجه نمي&zwnj;شد<br />مجبور شدم صريح&zwnj;تر اشاره كنم<br />- عزيزم<br />به عبايي كه انداخته&zwnj;اي نگاه كن<br />كدام پسربچه&zwnj;اي را مي&zwnj;بيني كه عبا انداخته باشد؟<br />پس اين يك ظاهر غيرعادي&zwnj;ست<br /><br />خودشان اصرار داشتند<br />خواستند جمكران كه مي&zwnj;آيند با عبا باشند<br />من دخالتي نكردم<br />نه بله گفتم و نه خير<br />و حالا تعجب كرده:<br />&laquo;مگه عبا غيرعاديه؟!&raquo;<br />- غيرعادي هر چيزي&zwnj;ست كه مردم معمولاً نمي&zwnj;بينند<br />عادتاً يعني<br />هر چيزي كه مرسوم نباشد مي&zwnj;شود لباس شهرت<br />مي&zwnj;شود لباس به چشم آمدن<br />خب، عبا براي كودكان غيرعادي&zwnj;ست ديگر<br />نيست؟!<br /><br />گردونه بحث را عوض كرد<br />مسير طولاني بود و وقت براي صحبت بسيار:<br />&laquo;حالا چرا دنبال چيزهاي غيرعادي مي&zwnj;گردند؟!&raquo;<br />سؤال خوبي بود<br />بايد پاسخ خوبي هم مي&zwnj;دادم<br />- هواي نفس است پسرم<br />ميل به ديده شدن<br />گروه&zwnj;هاي مجازي راه افتاده<br />هر كسي مي&zwnj;خواهد برتر باشد<br />چيزي بايد بياورد و عرضه كند<br />چيزي كه باقي را غافلگير نمايد<br />غافلگيري كي حاصل مي&zwnj;شود؟!<br />از عاديات كه نمي&zwnj;شود<br />مسائل معمول<br />پس بايد نامعمول باشد<br />بايد بگردد و چيزهاي عجيب و غريب بجويد<br />اين مي&zwnj;شود كه مي&zwnj;بيني<br /><br /><img style="width: 500px; height: 425px;" src="http://movashah.id.ir/o/jmkrn2.jpg" alt="" width="500" height="425" /><br /><br />مي&zwnj;داني پسرم...<br />نمي&zwnj;داني كه چه عمرها تلف مي&zwnj;گردد<br />نمي&zwnj;داني كه چه انرژي&zwnj;ها مصروف هيچ مي&zwnj;شود<br />نمي&zwnj;داني و نمي&zwnj;تواني باور كني<br />چطور با چند نرم&zwnj;افزار بي&zwnj;مصرف<br />تمام سرمايه انسان&zwnj;ها را<br />بهترين انسان&zwnj;هاي ما را حتي<br />مؤمنين&zwnj;مان نيز<br />بردند و خوردند و تار و مار كردند<br />تمام سرمايه انسان چيست مگر؟!<br />عمر...<br />عمر ما را دارند مي&zwnj;برند<br />مي&zwnj;خورند و يك آب هم رويش<br />تمام شد و رفت<br />اين بيچارگي دهه اخير است<br />سال&zwnj;هاي جديد<br />ببين سيداحمد<br />حتي وقتي براي جمكران هم آمده&zwnj;اند<br />براي دو ركعت نماز خالص خواندن<br />و به مبدأ جهان هستي انديشيدن<br />فكرها چطور اسير شبكه است<br />به بردگي كشيده شده<br />كه جذب آن مي&zwnj;شود<br />بيشتر از اين&zwnj;كه جذب توحيد گردد!</p> Tue, 05 Dec 2017 16:36:00 GMT اهميت سبزي http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/632/%d8%a7%d9%87%d9%85%d9%8a%d8%aa+%d8%b3%d8%a8%d8%b2%d9%8a/ <p>سبزي خوردن يك شاهكار است<br />يك شاهكار ايراني<br />بارها وقتي مشغول پاك كردن سبزي هستم<br />برايم سؤال&zwnj;هايي پيدا مي&zwnj;شود<br />مثلاً چرا جعفري در خوردن نيست<br />ولي گشنيز هست<br />چرا تره را انتخاب كرده&zwnj;اند<br />چرا تربچه و پيازچه<br />مگر ريحان به تنهايي كافي نيست؟!<br />در كنار كباب كه تنهاست<br />مثلاً شاهي<br />چقدر شيرين و گواراست<br />نمي&zwnj;شد سبزي خوردن را منحصر مي&zwnj;كردند در شاهي؟!<br />اصلاً تاريخچه اين تركيب از سبزي به چه زماني برمي&zwnj;گردد؟!<br />چه كساني آن را اختراع كرده&zwnj;اند؟!<br />اين شاهكار تاريخي ايراني را</p> <p>اما تأثيرش بي&zwnj;بديل است<br />من كه اين طور يافتم<br />در اين چند وقتي كه دو سه روز يك بار مي&zwnj;خرم<br />صبح وقتي بچه&zwnj;ها را مدرسه مي&zwnj;گذارم<br />نيم&zwnj;كيلو<br />دو سه روز مي&zwnj;ماند<br />و در كنار هر غذا...<br />وقتي مدتي مصرف كند انسان<br />متوجه تأثير شگفت آن در تنظيم گوارش مي&zwnj;گردد!</p> <p><img style="width: 400px; height: 699px;" src="http://movashah.id.ir/o/sbzdy.jpg" alt="" width="400" height="699" /></p> <p>به گمانم بايد نتيجه دانش طبيبان قديم ايراني بوده باشد<br />مطالعاتي كه روي خواص گياهان داشته&zwnj;اند<br />و طعم آن&zwnj;ها البته<br />كه اين&zwnj;ها را براي خوردن روزانه برگزيده&zwnj;اند<br />اما با اين همه مفيد بودن<br />بد است كه فرهنگ&zwnj;مان دارد از آن دور مي&zwnj;شود<br />زن&zwnj;ها ديگر كمتر فرصت سبزي پاك كردن را دارند<br />به سمت خريدن آماده&zwnj;اش مي&zwnj;روند<br />و در بيشتر خانه&zwnj;ها حذف شده تقريباً<br />و منحصر شايد در مهماني&zwnj;ها فقط</p> <p>من اما بنا گذاشته&zwnj;ام بر احياء اين سنّت<br />همين&zwnj;كه گاهي با بچه&zwnj;ها دور هم مي&zwnj;نشينيم و سبزي پاك مي&zwnj;كنيم لذّت&zwnj;بخش است<br />حتي فرصتي براي گفتگو<br />براي با هم بودن<br />جداي از اين&zwnj;كه از فوايد فراوان آن بهره مي&zwnj;بريم<br />و زيبايي&zwnj;اي كه به غذا مي&zwnj;دهد<br />و مزه&zwnj;هاي شگفتي كه در كنار هم دارد<br />واقعاً متفاوت<br />برگ&zwnj;برگش طعم&zwnj;هاي گوناگون<br />پاك&zwnj;كردنش هم واقعاً خيلي وقت نمي&zwnj;گيرد<br />وقتي هر روز ممارست داشته باشي</p> <p>آناني&zwnj;كه خودروي زيرپاي خود را مدام چك&zwnj;آپ مي&zwnj;كنند<br />تعويض روغن و مصرف نوبه&zwnj;اي بنزين سوپر و مكمّل شايد<br /><span style="color: #ff0000;">جسم هم مركب روح ماست</span><br />بايد مراقب سلامت آن باشيم<br />اگر بخواهيم زودتر و سريع&zwnj;تر و در شرايطي امن به مقصد برسيم!</p> Tue, 05 Dec 2017 16:33:00 GMT زلزله http://ajanar.ParsiBlog.com/Posts/243/%d8%b2%d9%84%d8%b2%d9%84%d9%87/ <p style="text-align: center;"><span style="color: #ff99cc; background-color: #800000;">يا محبوب</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">تقريبا هستيم در ميدان نه وقت خوب</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">بل وقت خوب بودن</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">هنگامي که بايد مسکن بسازيم که در آن مردم آرامش پيدا کنند گم مي شويم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">وقتي آرامش از همين افراد گرفته مي شود مي آيم که باعث آرامش شويم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">چه راحت آسايش مردم را مي گيريم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">و چقدر بد بود که هنگام بلا هم گم مي شديم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">کاش هنگام گرفتن آرامش براي رسيدن به آسايش گم مي شديم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">ما چگونه مردمي هستيم</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">... ناشناخته در زمان</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #000080;">... نا آگاه به مکان</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #800000;">فرياد از اين همه دنيا طلبي در وقت مطلوب</span></p> <p style="text-align: right;"><span style="color: #800000;">و درود بر اين همه همت هنگام طالب</span></p> Sat, 18 Nov 2017 13:07:00 GMT