مجله پارسي نامه - خاطره، روزنوشت http://Www.ParsiBlog.com/Mag/rss/11/خوراک خوان مجله پارسي نامه، سرويس وبلاگ نويسي پارسي بلاگ - مجله پارسي نامه - خاطره، روزنوشت fa ParsiBlog.com RSS Generator Sun, 22 Jul 2018 06:56:23 GMT پارسي بلاگ بستگي دارد! http://Komeil1367.ParsiBlog.com/Posts/1463/%d8%a8%d8%b3%d8%aa%da%af%d9%8a+%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af!/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">از شما چه پنهان نگارنده اخيراً به يک اصل جديد اخلاقي رسيده که خودش مي تواند تحولي در اخلاق سنتي و حرکت به سوي اخلاق مدرن يا مدرنيته ي اخلاقي باشد. آن اصل اين است که &laquo;آدم ها و سيستم هاي بد، هرکاري بکنند بد است و آدم ها و سيستم هاي خوب هر کاري انجام بدهند خوب است.&raquo;</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">مي دانم همين ابتداي کار يک عده با شنيدن اين اصل، رَگ کردن شان باد کرد و ناراحت شدند، اما بد نيست براي مجاب کردن اين عزيزان چند مثال بزنم؛ مثلاً:</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">يک- رأي دادن زن ها در يک حکومتِ بد (خذله الله تعالي)، بد است، اما در يک حکومتِ خوب (اعلي الله ارکانه)، خيلي هم خوب و لازم مي نمايد.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">دو- صنعت مونتاژ در يک حکومت ظالم و شاهنشاهي بد است و باعث از بين رفتن صنعت کشور مي شود، ولي در يک حکومت خوب و اسلامي، مي تواند مقدمه ي شکوفايي صنعت شود؛ البته نشده هم عيبي ندارد.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">سه- اگر اشرف پهلوي (لعنة الله عليها) ويلا داشته باشد مطمئناً چيز بدي است؛ چون خودش آدم بدي است، اما اگر همان ويلا در دست يک نظامي خدمتگزار به نظام اسلامي (ادام الله ظله) باشد، نه تنها بدنيست، که ثواب هم دارد. همينطور است وضعيت ويلاهاي متعدد در تهران و مناطق شمال که قبلاً در دست آدم هاي فاسد بود و اکنون به دست انسان هاي خوب و خدوم (زيدالله امثالهم) افتاده و دارند در آن نماز شب مي خوانند.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">چهار- مسؤولان کشور در يک حکومت بد اگر در خارج، خانه و حساب بانکي داشته باشند، فرزندان شان را براي تحصيل به خارج بفرستند و براي تفريح و درمان به خارج بروند، چون باعث تقويت نظام جور مي شود، بد است، اما مسؤولان در يک حکومت اسلامي اگر چنين کاري بکنند، به دليل تقويت پايه هاي نظام اسلامي، بد نيست که هيچ؛ اجر دنيوي و اخروي هم دارد.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">اصلاً يک سؤال: به نظر شما آيا يک شاه جنايتکار و نوکر بيگانه (عليه العنة والعذاب) که نفت مي فروخت و به کسي حساب و کتاب پس نمي داد با يک رئيس جمهور خدمتگزار و خاک پاي ملت (رضوان الله عليه) - که همين کار را مي کرد - يکي است؟ مطمئناً نبايد يکي باشد.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;">به نظر اين حقير و همه ي مردم فهيم و بصير ايران، هزارتا نفت و دکل و املاک و حقوق هاي نجومي و اختلاس هاي ناچيز چندهزار ميلياردي و قاچاق هاي مختصر چندصدهزار ميلياري فداي يک تار موي مسؤولان دلسوزي که روز و شب شان در فکر خدمتگزاري به اين ملت هميشه شهيدپرور مي گذرد.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: large;"><strong><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff0000;">&nbsp;(3/4/97)</span></span></strong></span></p> <p>&nbsp;</p> Wed, 18 Jul 2018 08:22:00 GMT فرهنگ شيعه (100): http://shenakhtema.ParsiBlog.com/Posts/856/%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af+%d8%b4%d9%8a%d8%b9%d9%87+(100)%3a/ <p><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"><span style="color: #0000ff; font-size: medium;">و از همه مهم تر،اين رسالت بزرگ عالم است که بر اساس احکام و اصول مکتب بزرگي که در اختيار دارد و بر حسب نياز و حرکت و ضرورت زماني که در آن مي زيد- <span style="color: #0000ff; font-size: medium;">و مذهبش نيز بايد زنده بماند- بايد به احکام و برداشت ها و فهم تازهء متناسب با زمان - و متناسب با نياز زمان و ضرورت بشر و نسل اين زمان - دست يازد و استنباط و استخراج شان کند،تا مذهب در چارچوب شرايط کهنه و گذشته - که ديگر گذشته است - نماند و منجمد نشود و از زمانش واپس نيفتد.</span></span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"><span style="color: #0000ff; font-size: medium;">اما متأسفانه - به قول دکتر شادمان - در گذشته با اينکه زندگي اجتماعي و عرفي و مباني حقوقي جامعه بر اساس فقه اسلامي بود،در حوزه هاي ديني ما،فقه يکي از رشته هاي علوم ديني بود و در کنارش فلسفه بود و ادبيات و کلام و حديث و تفسير و حتي طب و غيره.اما حالا که نظام اجتماعي و حقوقي جامعه از دست فقها بيرون است و فقه جنبهء علمي اش را از دست داده است،تمام کوشش هاي علمي حوزهء ما منحصر به فقه شده است؛در حالي که امروز به همان اندازه که فقه از زندگي اجتماعي کنار رفته،مسائل اعتقادي و اجتماعي و علمي دين،بيشتر از گذشته مطرح شده است،يعني آنچه فقيه نمي تواند بدان پاسخ گويد.اين است که متأسفانه هم زحمات علما و رنج طلاب به هدر مي رود و هم اسلام،بي دفاع مانده است!</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"><span style="color: #0000ff; font-size: medium;">و اين بدان معني نيست که فقيه - به جاي کشف حوادث جديد زمان و پاسخ يابي اسلامي - بنشيند تا بانک و سرقفلي و بيمه بيايد و او حکم توجيهي شرعي اش را بگويد،بلکه بايد بر حسب تغيير و تحول نيازها و ضرورتها،روح و بينش و برداشت عقايد و استنباط احکام و نقش فقه اسلامي - به وسيلهء مجتهد مسئول - يعني محقق آزاد و مسئول - تحول و تکامل بيابد.و اينجاست که ديگر بار،اجتهاد،نفس مسئوليت دانشمند را در هدايت فکري و علمي جامعه و در طول تحول زمان و تغيير ارزشها و نياز ها با اين خصوصيت و سنگيني و صراحت مطرح مي کند.</span></span></p> <p style="text-align: left;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"><span style="color: #ff0000; font-size: medium;">ادامه دارد...</span></span></p> Wed, 04 Jul 2018 10:44:00 GMT فرهنگ شيعه (98): http://shenakhtema.ParsiBlog.com/Posts/854/%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af+%d8%b4%d9%8a%d8%b9%d9%87+(98)%3a/ <p><span style="color: red; font-size: 12pt;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;">خويشاوندي مُرکّب و خون:</span></span></p> <div> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="color: blue; font-size: 12pt;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;">هر انساني امانتدار خداوند است - چون فرزند آدم است - و مسئول.و نه تنها مسئول گروه و خانواده و مردم خويش،که در برابر تمام وجود و ارادهء حاکم بر وجود و در برابر همهء کائنات مسئول است.اين است دامنهء مسئوليت انسان.اما در اسلام بزرگترين مسئوليت،متوجه علم است.اين است که در آن نهضت تازه پاي اسلام در عربستان که براي درگيري با بت پرست ها و دشمنان،اشراف و قدرتهاي مهاجم،به مجاهدين نياز افتاده است،رهبر نهضت با کلامي مجاهدين را آواز مي دهد که بشريت هنوز در دورهء نبوغ و فرهنگ و دانش،فاقد چنان تعبير درخشاني است که از سينهء جامعه اي بيسواد - حتي بي خط و کتابت - مي جوشد که:</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="color: red; font-size: 12pt;">مداد العلما افضل من دماء الشهدا</span><span style="color: blue; font-size: 12pt;">:در ارزش،مرکب دانشمندان از خون شهيدان برتر است.</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="color: blue; font-size: 12pt;">و از چنين تعبيري آيا اين معناي بلند روشن استنباط نمي شود که اولا خون و مُرکّب،مسئوليتي مشابه دارند و ثانيا مسئوليت مُرکّب از مسئوليت خون حساس تر و سنگين تر است؟اين است که قرآن در جامعه اي بيسواد - که پيامبرش در آغاز کار،حتي در مدينه فقط يک منشي دارد و آنهم يهودي است و خودش نيز يک امي است،به کتاب و مرکب و قلم و به آنچه که مي نويسند،سوگند مي خورد: </span><span style="color: red; font-size: 12pt;">(ن و القلم و ما يسطرون) </span><span style="color: blue; font-size: 12pt;">اما به قلمي که مسئول است و به مرکبي که همزاد برتر و خويشاوند والاتر خون است.</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="color: blue; font-size: 12pt;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;">اين است که علم و عالم را در زبان قرآن و اسلام،نه بنا به عقيدهء متجددان،مطلق هر علم و هر عالمي و متخصص در هر&nbsp;رشته اي ميدانم و نه مثل بسياري قدما،مي گويم فقط علم دين است و يعني فقه و علم بر احکام ديني،بلکه عالم در اينجا درست به همان معني است که امروز در فرهنگها و ادبيات اجتماعي و ايدئولوژي هاي مردمي و انقلابي و مسئول،براي روشنفکر قائلند.</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="color: red; font-size: 12pt;">علماء امتي افضل من انبياء بني اسرائيل</span><span style="color: blue; font-size: 12pt;">:(دانشمندان امت من،برتر از علماي بني اسرائيلند).در اين سخن،پيامبر اسلام(ص)،عالم را همرديف و مشابه پيامبر و علم را ادامهء نبوت مي داند و از نظر ارزيابي،رسالت دانشمندان تاريخ و جامعهء خويش را از رسالت پيامبران تاريخ بني اسرائيل سنگين تر و برتر و پر ارج تر مي شمارد.اين علم مسئول است،مسئوليتي که همراه و همگام نبوت است.و همين نتيجه را در حديثي ديگر باز مي گويد که:</span><span style="color: red; font-size: 12pt;">العلماء ورثة الانبياء</span><span style="color: blue; font-size: 12pt;"> (دانشمندان وارثان پيامبرانند)!چه چيز به ارث مي برند؟آگاهي را و </span><span style="color: red; font-size: 12pt;">مسئوليت</span><span style="color: blue; font-size: 12pt;"> در برابر زمان و نسبت به سرنوشت مردم را.اين مسئلهء دقيق در تشيع به صورت سه اصل طرح شده است،که اگرچه ظاهرا مطرح نيست اما در متن تشيع،عمل تشيع و در فرهنگ و اصول اعتقادي و عملي تشيع مشخص است...</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p dir="rtl" style="text-align: left;" align="right"><span style="color: red; font-size: 12pt;"><span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;">ادامه دارد...</span></span></p> </div> Wed, 04 Jul 2018 10:44:00 GMT بي رحمانه نمي بخشم http://SALAHSHOORFARD.ParsiBlog.com/Posts/333/%d8%a8%d9%8a+%d8%b1%d8%ad%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87+%d9%86%d9%85%d9%8a+%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d9%85/ <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">تا قبل از اين ها هرکس مي پرسيد کي بازنشسته مي شوي، مي گفتم من که عجله اي ندارم، هرچه ديرتر بهتر، فرصت خدمت را بايد غنيمت دانست.</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">ولي سال گذشته خدمتگزاران ارزشي به من خدمتي کردند که در سال جديد در اولين فرصت </span></span><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">با صرف حدود پنج ميليون تومان هزينه به صورت قسطي</span></span> براي احتساب دوران سربازي ام به عنوان سابقه خدمت اقدام کردم تا بلکه دو سال زودتر بازنشسته شوم.<br /></span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">خلاصه اينکه در اين شب هاي عزيز قدر که تأکيد و اصرار روي گذشت و بخشيدن يکديگر مي شود خواستم با صداي بلند اعلام کنم که بعد 32 سال بخشيدن در شب هاي احياء، امسال ديگر خبري از بخشش نيست.</span></span></p> <p><strong><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">از هرکسي که سر سوزني باعث شده باشد سر سوزني شوق خدمت رساني ام کاهش پيدا کند، سر سوزني گذشت نخواهم کرد.</span></span></strong></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">گذشت و بخشش در حق کساني است که از کرده خودشان پشيمان شده باشند، نه کساني که علي رغم آن همه نصيحت در باب اهميت انتقادپذيري و روشنگري در خصوص شاخص هاي ارزشمداري، همچنان مُصر بر پرونده سازي و سوءسابقه تراشي باشند.</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">کساني که همچنان به جاي پاسخگويي و پذيرش اشتباه خود، به ديگران مي گويند &laquo;فلاني سوءسابقه دارد ...&raquo; (*) و پشيزي حفظ آبروي زيرمجموعه شان برايشان موضوعيت ندارد.</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">کساني که در برابر آنچه خطا مي دانند، به تعبير خودشان با <strong>بي رحمانه ترين شکل ممکن</strong> برخورد مي کنند، ديگر در چنين شب هايي نبايد توقع رحم و گذشت داشته باشند.</span></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">آري، منِ خلاف کارِ جهنمي، هرگز از تهمت هاي درشتِ شما ارزشي نمايانِ بهشتي گذشت نخواهم کرد.</span></span></p> <p><span style="color: #ff0000;"><strong><span style="font-size: small;">پي نوشت:</span></strong></span></p> <p><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;">*- </span></span><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;"><span class="txt"><a id="Note_6574723" href="http://salahshoorfard.ParsiBlog.com/Posts/329/%d9%85%d9%86%d9%85%d8%8c+%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1+%d8%af%d8%b3%d8%aa+%d8%a8%d9%87+%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%84!/">منم، خلافکار دست به کانال!</a></span></span></span></p> Wed, 04 Jul 2018 10:44:00 GMT برگه شماره 53 http://beghalamedel.ParsiBlog.com/Posts/708/%d8%a8%d8%b1%da%af%d9%87+%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87+53/ <p>ريحان-صديقه-انيسه-ناهيد-خانم ايماني</p> <p>&nbsp;</p> <p>خنديد وگفت : مگه تو هم شرکت کرده بودي؟</p> <p>خنديدم و گفتم: آره</p> <p>حتما هموني بودي که نوشته بودي :هيچي</p> <p>خنديدم و جوابي ندادم</p> <p>درست حدس زدي ، يه چراغ روشن... همون بودم :)</p> <p>&nbsp;</p> <p>+ من...امثال من...چه شباهتي مي تونيم داشته باشيم به احمد علي واحمد علي ها جز همون *هيچي* که نوشتم و تمامو اين ربطي به عدم خودشناسي که خانم رضواني گفتند در رابطه با همين يک کلمه و صاحب کلمه، نداره...ازقضا چون خودم رو شناختم نوشتم *هيچي*...نکنه اين &nbsp;ثوابَک هاي پر گناهک &nbsp;سرشار از ريا و انبوه داد و بيداد و هواي دل و نمازاي کله ملاقي و روزه هاي صرف زباني و امر به معروفاي منفعتي ونهي از منکراي زورکي و خرکي و &nbsp;باقي اعمال دست دوم مون رو شباهت &nbsp;ب &nbsp;شهيد بايد حساب ميکردين خانم رضواني جان!</p> <p>ميدونيد حوصله سعي نداشتم و لذا سعي نکردم براتون توضيح زياد بدم...سعي هم مي کردم :لم يکن</p> <p>تقريبا ده روز برگه خام مسابقه دستم بود حتي بعد از موعد تحويل برگه ها ولي هيچي جز *هيچي* نداشتم براي نوشتن&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>+ حوزه- مسابقه کتاب عارفانه شهيداحمدعلي نيري- عارف &nbsp;اهل دل دفاع مقدس- صديقه ميگفت نميشه کتابشو &nbsp;به همه توصيه کرد شايد به خاطرعدم&zwnj;پذيرفتن جامعه به خاطر خفن بودن بعد معنوي شهيد تا اين حد و انکار و شايدم...اما من ميگم ميشه...توصيه ميشود- يادمه ازچندين وچند نفرها شنيدم و توصيه کردند ک کتاب ابراهيم هادي رو بخونم اما با اينکه کتابشو ازاعتکاف پارسال تا حال داشتم نخوندم و وقف کردم ، افسان کتابشواز راهيان اورد،نخوندمش،کتابشو دست اين و اون ديدم و نخوندم، توصيه شنيدم از صديقه و تااالازه شروع کردم به پراکنده خواني &nbsp;کتاب ولي يکي دو روزازگرفتن کتاب عارفانه از حوزه نگذشته بود و سرشب لم دادم وعکس شهيد روجلد رو خيره شدم و ب افسان گفتم: جااااان ،نيگا چقد چهره مظلوم و ارومي داره، چهره ش ساده ست افسان،خوشگل نيست اما خيلي آرامش داره &nbsp;و کتاب رو باز کردم و رندومي يه صفحه اش روخوندم ، ديگه مگه تونستم اين کتاب رو زمين بزارم! با ولع تا بامداد بيدار و اروم اروم خوندن و فکر کردن &nbsp;و ....</p> <p>&nbsp;</p> Fri, 01 Jun 2018 23:55:00 GMT داستان زندگي http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/115/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86+%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; هر کسي فکر مي کند که زندگيش تراژدي است. هر کسي گمان مي کند که خودش تنها کسي است که در زندگي مصيبت هاي بسيار ديده و رنجهاي بسيار کشيده است. هر کسي تصور مي کند که تنها زندگي اوست که سرتاسر حسرت و درد است. اما وقتي پاي صحبت آدمها مينشيني و داستان سرگذشت آدمها را مي شنوي تازه مي فهمي که تو تنها آدمي نيستي که زندگي با تو بازيها کرده است. زندگي همه ي آدمها داستان دارد و مي توان آن را داستان زندگي ناميد. هيچ يک از ما به خواسته ي خود پا به اين جهان ننهاده است و هيچ يک از ما نقشهاي تلخ را انتخاب نکرده است. کدام کودک است که هنگام تولد يتيمي را براي خود انتخاب کرده باشد؟ کدام مادر است که مرگ فرزند را براي خود بخواهد؟ کدام پدر است که فقر و گرسنگي را براي فرزندش انتخاب کرده است؟ زندگي است که براي ما مي نويسد و ما در آن نقش خود را بازي مي کنيم. تمام داستان زندگي بر اين محور است که ما در لحظه هاي تلخ و سخت زندگي بر اساس عقل درسترين و بهترين کار را انجام دهيم. هنگام تولد دنيا به هيچ يک از ما تعهد خوشبختي نمي دهد. زندگي به هيچ يک از ما قول راحتي و آسايش نمي دهد، بلکه دنيا و داستان زندگي بر سختيها و تلخ کاميها بنياد نهاده شده است. آيا داستاني را سراغ داريد که سرتاسرش خوشي و خنده و شادي باشد و همه ي آدمها خوشبخت در کنار هم زندگي کنند؟ داستان براساس اتفاقات شکل مي گيرد.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; زندگي دنيا بازي و سرگرمي است(انعام؛ 32)، و اين زندگي دنيا جز بازي و سرگرمي نيست(عنکبوت، 64). زندگي دنيا آري بازي است و ما گاهي چنان درگير بازي آن مي شويم که خود را غرق مي کنيم و همه چيز را فراموش مي کنيم. مادربزرگ پير من هميشه نصيحتم مي کند که با عقل يک پير به زندگي و ماجراهاي آن نگاه کنم. پيران که داستان زندگي را تجربه کرده اند مي دانند که زندگي داستان خود را دارد و روزي به پايان خود مي رسد. آنها مي دانند که بايد کنار بايستي و از کنار به زندگي و اتفاقات آن بنگري تا معناي زندگي را خوب بفهمي. زندگي براي هر کسي سرنوشتي را رقم زده است و همه بايد مسير آن را با اتمام خوشيها و رنجهايش بپيمايند. زندگي با همه ي اتفاقهايش زندگي است و عاقل آن کسي است که به اتفاقات تلخ آن بخندد و بگذرد. در برابر عظمت اين هستي ما نقطه ي پرگاريم و دنياي ما و داستان زندگي ما يک رنگ از هزاران رنگ دنياست و اگر يادمان باشد که نقطه ي کوچکي هستيم حسرت و رنجهاي زندگيمان را هم به قدر همان نقطه خواهيم ديد.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQUYy662XlEDrLp1G8fQseBfkEjpbsaUenDENZjWXWTROdZuYrc" alt="" width="284" height="177" /><br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> Tue, 15 May 2018 11:53:00 GMT ناميدي http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/111/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%af%d9%8a/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp; <span style="font-size: small;">همه ي ما در زندگي مشکلاتي داشته ايم و داريم. گاهي با خودم حساب مي کنم و روزي را به ياد نمي آورم که دغدغه اي در آن روز نداشته ام. اما گاهي دغدغه ها کم رنگند و زياد ذهن را به چالش نمي کشند ولي گاهي بعضي از روزها، بعضي از دغدغه ها دمار از روزگارمان در مي آورند، آنقدر ذهنمان را درگير مي کنند که آدم از خورد و خوراک مي افتد که بماند، آدم از خلق و خو هم مي افتد، آنوقت خود من يکي؛ بداخلاقي مي شوم که صد رحمت به يکي... . چند روز گذشته درگير مشکلي بودم مثل همه ي آدمها. وقتي راه حلي براي مشکلي وجود داشته باشد، يا راه حلي پيدا شود خوب است، هر چند آدم رندگيش تلخ مي شود و سخت مي گذرد، اما پايان خوش تلخي را از ياد آدم مي برد. اما اگر راه حلي نداشته باشد آن وقت چه بايد کرد؟ جواب شايد صبر باشد، اما به قول بابا طاهر:<br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به ما گفتند صبوري کن صبوري&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; صبوري طرفه خاکي بر سرم کرد</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; وقتي صبر نباشد آنوقت ياس سراغ آدم مي آيد. همه ي ما ياس را تجربه کرده ايم اما شايد کمتر متوجه آثار بد آن شده ايم. هميشه فکر مي کردم که چرا ناميدي از رحمت خدا گناه است؟ در اين چند روز گذشته با مشکلي که داشته ام وقتي متوجه شدم که هيچ راه حلي ندارد و هر طرف که رو کردم به در بسته خوردم، حالم شبيه حال پرنده اي بود که در قفس افتاده باشد اما قفسي که دري ندارد، به هر طرف که رو کردم ناميد بازگشتم و بعد تازه حال کساني را که خودکشي مي کنند دريافتم. اگر ناميدي به اوج رسد و پايه هاي ايمان را محکم نکرده باشيم خودکشي هم ممکن مي شود. چه کسي جز گمراهان از رحمت پروردگارش ناميد مي شود (حجر،56). ناميدي، انگيزه ي جنگيدن را مي گيرد، انسان را از درون مي خورد و به نابودي کامل مي کشاند. آدم که ناميد شود دنيا و آخرتش را يکجا به آتش مي کشاند و شايد براي همين است که ناميدي از رحمت خداوند گناه است. وقتي هيچ دري باز نباشد و هيچ کاري هم از ما ساخته نباشد اگر خدا هم نباشد تباه انسان حتمي است، اما باور و اميد به خداوند همچون چراغي است که در تاريکترين شب هاي ظلماني نيز خاموش نمي شود. بزودي پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خوشنود شوي (ضحي،5) و اين آيه اي است که من در ياس و ناميدي تکرار مي کنم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="data:image/jpeg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wCEAAkGBxMTEhUSEhIWFRUXFRUXFhgVFxYYGBUWFRUWGBUYGBcYHiggGholHRgYIjEhJSkrLi4uFx8zODMsNygtLisBCgoKDg0OGhAQGy0lHyUtLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLf/AABEIAOAA4AMBIgACEQEDEQH/xAAbAAACAwEBAQAAAAAAAAAAAAACAwEEBQYAB/EADwQAAICAQMBBQYEBAUEAwEAAAECAxEABBIhMQUTQVFhBiJxgZGhMrHR8BRCUsEjU5Lh8RUzYqJygrNj/8QAGwEAAwEBAQEBAAAAAAAAAAAAAAECAwQFBgf/xAAxEQACAgEDAwMCAwgDAAAAAAAAAQIRAwQSITFBUQUTYSKhBhRxFUJSgbHB8PEykdH/2gAMAwEAAhEDEQA/AE57bkgYQGetZ8RtBC4wJhKuGFxNicR/Z+jVydzbQM0opFiDAW1AAHwBYHqMylXDtq4+PxAGc04bpcvg930KeH81jjNVz1/p9zR7I7QeJtu47D7oBPCt4H0Hh5c4vtFS8pYm7s+gAHQfD+2UYwfD6HyyNTraFcDjkn/2s35fr6ZTgoy3I/S54Xjze7Gqqn/6PWLizwPH9PU+maEHa7qgSIbRzyeTZN35D75j6XUrMLAteoAZjz634fOvTLmnHnXpRsnzseHh55TSkvqB7cquatdu6J1Godm95iePEnOn9ktYzho3JO2ipPWjfF9TnMTpfIzT9nNQ4kAHQ3u6dADX3zPPBPG6RlrcUZad0lx9jtmNYrvb6ZXM14oz88DPKUT5SWRItSucoyA3dWctRzX1xu0DwyuhL+ruZ/PGWITkyDyGCPLH1M48MYxvAfTnGJxjlfJ6GvD6lRNNk7Ky6pzzJhZSikZpXAKZdkixZix2FFEx4JTLzR4to8dhtKe3I25ZZMDbhYUfOgMYq5CjHKuey2fI+2eVcNVytrppEC93GHYtVFtoAokkmvQfXFavtB4wCUA4O6mLEeo4F1mbkerofQdTq0pQVR8s0wlHkgeXn9MshQpAF81Vjz6XRyj2fDYB6jaD8QRY/PL/AH6llJ6Ag/Tpg4WfW4fw3pcMO8pV1vv8GZp5wdS2nZWTgFGJBD2eBQquMp9rRKSBQBvaCVViGO7m2U7fLpx9c2+2WEwTaAm2RTuA96gDfvdQfL1rKpUlvd6lvDyJ97/1vMNuR259uh6unxZZRktQ74QjsmYohDEAryCgSOk6myq0QaI8OBfjQ0dLHuYLGPCqqiPIkjjaBfPwxXdgcjgg2Of7ZEXJHn5jjnzHlnRGG1cGmLSxxJxxKvk1R2VKeNoHxI/XNbs3s4Rc3bH6fTMKPt542CNb2eOLPXkWB1s9TnS6ecPXgaB2nqBnDlzybcGeJ6jm1SWyVV8dy6Gz2zBQ4y7zE8Zcg1j0fjFgYQGIpWScgJh1hqMB1YvbhBcYFw9uJlpC0FYV4YXJrJLFkYPd4+sp6LXq8PfGlT3zZPGxGYBj8VF/PAAzHi2TLGnkDorgEBlDAHqAwBAPrznP63R65u0YZFlRdEkT70HLSSMCBuBHgdpBB42nz5KGabJiimXXTFMuID5Mmtj/AK1/1L+uNk18aqWLilFmiDX0zmp/Z+WQUkkaGvwk8nlhwxAs0FP4Ry/hWZGh0uoknXTKe8KNbqzBUTbx7zcgG6Hjznq5M8N22PU4P2JlxtPJf6eTv+zdWXt2KkcUoIOz0av5q+mI9oWDIX/CFG4EcdOOfQ3zh9ndmLEo3EM9DeVJ7st47FIsgdLP2y4SCCKvr16Vm+xONI+59OxThpoxlGnXTsWRMO7UKAOB08qofasU2U9M9DbVUaHwHSvSqywG+uONUd0Me1cETseBfAPSvQj64yKMHx+Hx8M8kBPJyC1dMmUU076DaTVI9MTVZEYPhnlY+X6/TDaWhQUmx8K+ZrE6vccWu9SwaLG3lkk6tK+X+g2KBG5bUJEw4o7S1Ec8EigQa9QTlrR9maRG3/xZLXZqSNQfkBY+RzNVb6qR8wf+ceIxnNkxYpS3O7PzbVfinNlyOSVLwdZD2lABXfKf/lICfucevasH+dH/AK1/XOQWIY1YR+6yPbxeWcS9ak/3TrV7Uh/zY/8AWv641O0If81P9a/rnIrEMakIyHDH5N4erN/unXLrov8ANT/Uv64xdXH/AJif6l/XOVSHLcUHTIcYHVD1Hd2OjGoT+tf9Q/XGCZf6l+ozCjhy3DFkOKOyGp3di/FrYmdo1kQugUugZSyhvwki7ANGvhhQ6uNmdFkRnTbvUMCybha7h1FjkZzfYnsjDp9VqNWrO0mordvO4ILshT1okDr0CgDjHez/ALJQ6WfU6hGdpNQ4ZzI27aASdq+lk9fQeGS0jpU7NmbtKMJMUkVmhVi4VgShCbwGHga55zjTq437BEMLhnbs+BKBsgzoIRfkS24V6HNjsD2M0+lbVMhdzqmLSmRrNHd7oPlbtyeefTA9kvYbTaGEwx7nDSrKzSVZaMgx3tAFKQCPWzhwOzY7b7Uj0kBlkZVVSiAsaG52CICfAWeT4AE+Gc/237VTCeOLRpBNvk7sK8jB3K/910CAgRR0dzt1IIHIFt9ofYpdcHGsnZwRUKxju1gNg7wCW3yECizeBIAFnF+xfsDpezd7RFpJH4aSSr29dqgABRfJ8TQ8sOBnUsMUwyWXEumSOz5us6gAKgsc7iATfpg6eBRukAG+QjcfEhbq/qcrKp3Hg1Q5uxfPFeH++Pj1ew7doNkdeKJodc9qW2PLPuJRjtckunIyQXgyHYOaW/Mj5dfpipNVukKIQAn/AHGA3e9xUak8bq5J/lHqciXkMOKNGlFsPH8RskkjCGTeriuDhWrzZ4p4I8eZcfbqYP8AFHv376SkVS46KKXaavxLn3Rz0J4vprdlzCgLB90NYvad11RIB8D1F5Yl0Q2MSoZmoBWA4A96768tt8/w4zRAKtVYvofTr+eZRUrckcuOephLJOElNXxG6uutP/uv0LqOSOv9sSI+cMQ3yLHw/uKP2w1grrz+/TKeoiuGcGX8W6DTuUMu6M11jt5T/p9z2wD48fnkImPQDywwB5Zy5M29n536965+08yklUY8Lz/MSFwwMdQ8vzwlryzPceIn8iwLxgXDoYxQvlhuN4V5BUY5BhJs8scuzzyWzrxw+URGvpluIYMYTpeWUC+f5ZDZ6WGD8hxjLUQwUjXzywqDzxHqYYNBoMaowFxi4mdsExWr1AjjeQhiEVmIRSzEKLIVRyTx0Gcd7Le3smsm08X8DNGssEkrSNexArlU2sQN6tXUeLqOeTncVkgYGwOCww8FskYlhiWx7Yl8As+Wkj3iib5CtKt1uIBocmhlLtI7YWduqxs3rYUn88tTQg9czO2NE8kRhU0SVA9QTyD+nj0z1Mzkrb6H3OZ+zjnkT4p8GnoNF3UUcfiEBbxt2G5zfjyTz6DNOHT0Ax6noPH44iYjj3r91ASRVkKAxrw5Byws/vA+QFfSs3x8wVHPgmp4IPG+Gv7Cm0+0An8RJJpmI8hV9BVHjxJwAmWt4PGOGm6cGzdcelmsq6XJcZLGqYnRnnb59L8/L59Pplnuv3eBFD7wNcDmwL5/l6eN1x6ZaWMgciv+L6efxzh1LW7g/NvxhpsU9XGcFy19X9vsJERzxX0/P++OcEcnj8jjAx86NcL8fUWPvnM5Hyi0LZVr0ya+WWN9NRA5Brp+d49FuugsnnjFYLQuyoEyVTLZF+AJ9OmPVBzxx6DrhaNI6LkohDjQnplnaBXu/QfnzeNCivGhitG8NJXcrJGfLLEaY9EHw9McsHriO7Hp32YuIZYQHDSLGrHio78eOSPRnHrgKuMAxNHZGwgMnIGexG6bPE4DHDOAcCtwpmOKdjjWOIdsCXOj5c1rdji1AbimLXwPp9xhtF5+X/NH99MsdodmvGdoYbmo2RYWuOASQOMtdldjySh2J/Cu1fDe4PvGh4eHz9M9d5IKKk+h91+aio75P6f8RZ02wIslBmojYf6hwWNeFc16/TLlBs+Qv9j0zXghWJDvFPyCPLmvD0zK1Ml4YccYXtOfQabFhcvaXDd/6+BMWsUOiWAzml3EAE+Vni867RwPT96OaH4WHFdQPG7AvkeGYHYXZiagyrIDtCgWKuyboXweB4g51/Z2kKIY3O4DhSbJ2UK3G+oNj4Aeuefqs8nLZ2PN9ZyuUniXQHajKaCgckXX4uAefP1ypJLAgJoBz4Akk/E5oDTcbeo9L554xH/TAB/Mp8eWYdR5njp4Zx75HzeXTSk74v5FaKZH4s9KF1X08f8AbLJ7Mj4I5Fefh6eWeg0e08N4f09Ptf8AxgDSsWsOQfPZ6ePPGPezOGlqNSSbCXSxiktvHgbf3fGeXRp5keVsPrdEnGQaNrB4Nc1058yws4DaVr4LHx8SOP34ZW9jemX8KI/6UrG7YEm7BHFCvLGnssfyk3VWa/TPEsKPvcdbF+HplyOb+Y3VUeD1rGpMqOkx/wAJQOlIBJ5o9SCP15w003jx4EG+vn1rLm4sLPA+h/LK6S7SeLv0A9Pmce4iWnjF9OBogajYHmCDkiI/D44cGpX4c5cWjjTs0WGL6FBL5rnJVj05y22lyDpzg2NYaK8b/EfHGd4caIj6YKE+KnApQPd7k95nm9FwAleFYitrDLYBYYJXy/fzxbD0IwJdkk4h3HnnpiPhlXUkG+a+WNIymyprdCktFx+Guho15cC/y6ZbGmUACuBVAGgPLoMNV48B58V+d40fIfAf7ZhvbVWepKU3FRb4RyPtFomRy6hmVuSRZoigbv8AP1zBSRpG2Rqzv0pRdH1PRfnVZ9MvzJsYSScffihyfhnXHWyUdp6WL1aePGobba7mf7P9ldxEFPLk7nYdNxHQcdAKHyzSA63X3++ejbz4/frhK3PBF5yuVu2eXkySyScpdWBflf5fS8Jl+JHzH9sOuaPlz4YIXywMyY28wR8eb8vG6+We+AvPEdBR+uE4+XyxWAuMA3uBFdK5vHx1zZ+xGCL46fSs8R5/YkZVgSo8v7ZBXnkfc4Z9PnniMGAoadfDj0ByO68r+uGV6cj64zb44gK/cKfA38cJISPwsR6V/f8A2x4XBVcdhtQyGdudwHHSr/vjDPxdHEg/HDHjlWKj0WpJ6qR+eMOoX5npi92eUemFhRLTjwGCX9c9nrw3BQuz++uKacjqMsMfED9+OJcAnpisW0SZ1I6c/LAmVWFkAjqau/tnpdOPvz+xiRC12p6giwfE+lc4Jk7PJKufIfcn6DLC3Vnj7YaLzzf9uc8wDCv7/nme062yIqb1yWUeJryyBD5V8b4+mEsB8+eemKmS6CSP4/Os9JED4fPB7th4XVfu8jvD/TX1wbFtPRYe7j1wSRXiMjvB8fXFdC2hePlxno2YHjkYRIHjngoI/XKsVDA3hVfPAJI88FQCcgrjsVBlwevGSF8sEn4fXPX5D06YWFBZKnjpgK3rhbuf+cLCj1D1+p/LCrI+eeIGMCSfOsytJrnOtnhP4Eg0zp0u5H1Kv/8Amv0zWIGZyaU/xTyVwYI0uupWSVq+Qb740BPtHqmi0mplj/HHBK68D8SxsV+4GaCt+/DMCSWbURdoQFUJUyxRFCfeDwKyh7/nBejXGWPZ/Xyzd40sTwruURpKFEgARd5YK7cbyaPHwyq4Ea5WsHObk7ak2ahZdM86jUSwKNKu7fF3aNbbmFMN5Q0fxIcV2Lqm0sGnhm3RiTUPFF/EMpkSLZK8SOyMVL+4FHvHgr44bWFnUMRXWq+HAzL7L1jNJqlY8Rzqqe6PwnTQScV6u3XMT2816IIhOiz6c7w8AkVZZZDtEQWMkd8Px+4Dd7TzWV+1+1ZNE0qppNSwmeLumiRGCj+HijKe83/dHdNQIINr16FqPAHT6vtWGMkPPGpUWweRVIHFkgmwKZfqMo9j653k1aso/wAOcIvj7p08Eg5vzkOcppO0Gkg3J2XNLM0Rj/iJodOWedRsPfKzhtgIok1+AiuM6zQacpJqGYV3rxm6I3FYY1JAv/xr5YNUBch1Z6EX9vyy7HLfGUUTGgZwxyS7nXNJ9DQVfGsYo48soJMR440TGqzdZUc7iy0DglMpMxwVkIw91BsZcdCfGvkP755Yv6gOnP78MrjVN54f8Z5i8PcgG2Qbafnr/e+MH+Gs+8fpknUA+eF36nn8wcf0B9R7uqHuiz4c1+YwVRvFfvjImVuRRrzux8j0yJmN1Rrzx0uorAa/LPRsMcx6Ac/v1zyEX0r6V8se0ViTWe3cY4adSegzMm1yLrI9KR/3IJZQb8Y5I1K/R7+WLZIdoud6AOcIutdK+OJ0k7LEX1SxQ0zj8dps3kRks1USK49flkdta+HSxNNMSFFmlBZiQCSFVeSaBPoASaAJx7JC3IsJR5B8SOPMdR8spdqdlpMAGeZK8YZpYjz1B2MLHx+VZz3st25FJq9XpItOYdjySA83Ke92zsQRwd21uCRtdenTOwgPHOFOLoOxU0Ohi08YjiASNAfE+pZmZuSSSSWJskkk5ja32d0bai9rxTziRmkgkkiaRQYy4do2G4WU4PrVZo+0MqiIxGHvjNcSxFgok3IxYMx/CoQMSetDgE0DR0+4voTJD3L7ZlMYYOIwI+FDDgj3V+2VG+ojY0GijhjWKJAqKKUDw5s8nkkkkknkkknA7S7OinjMU8SyxnqrgEWOh9D65z3Yntkmo10+jCkBFVoJfe2zgKO8qwBwTwRYYWR5m52v2wplGkRqeVZo96g1HIISyjd030GbbZIoWORhTsdozdAmg00hTs7RpLOtq38Oqnu+lrLqHO1PC1LbuPwnNVNBJMjrrkhZHqoVUuqUb96RwN7XVEKoFeOZ/sBqpVgGi1EQim0yRoyrW10Zf8OVa4IbaQT/AFI2dI5I/Dfz6fUYSdMSK0OnWNFjjjCot0FFAc+Q8ySfHri5JF6EEetHr4dayyZDXNfXEySeHA46fpeSUEoxgzwwgM5DZsgZIyayaxk2eyNuEMnHQrFMmDtx9ZX1Wuij/HIq2a94gdcNo1InIyr/ANXi3V7wHPvMpVeBZ5auPC8viquwfhkuJVi7wono9SB45XfWxhipdQQaIsdeOPoQfnjwLwVoGaEVMLu/1H5ZV1WjZpYpBO6LH3lxrt2y71ob7H8p5FeOeimK4xZwT1IzqjkRi4MxpvZyYwxxrr598cToHfa4kYuro8q/zldoFWOCfM3Xl9kpJal1Gtc6pCDFNAiRdytMGRUbdYfcd24m6XptGdM06gcn6c/lni1dG+t19c13k0chrfYAyIUOv1DruMiJOIZo+9bdvZ0KDeDub3bAG7iiBWD7Sex+thWFYdZrZo1jZAI+5do2uMqCjlN8LbaILEgAA2Lz6Z3vmR9f9sUWB8fz++HuUG0weztK2lhk1Woll1OpGmJYSMpCbU7xoowiqoBYfiqzS+QyNZ26raHvYNbplcxLtmkZQm6huZlHQ/i4rg+B6Ztk+R8/D/jMWL2V0QfvRo4A93u7qO7PiOOD65m8ifUrZ4OY7G7F1HaEQnk7Q1CtFPugdO7MTFQAZEPcxM6lXdOQBwfxDr2XtD2R/EqlTSQPGxKvFtv3kKOpDAgqQTxXgMvCTCEvzGJ5bY9hzvYnsYmmkjk/idTMI6MazujhWETRWG2BqCMwCXtG4msCX2D0gBMIeGXvO8WZGZ5EayW2mXd7rbjuWqN850Zm8hkh/PF7j8hsOX0eoTTPKonbVaxmWJVldN52oHUFEUCKId4zFtp455NDG6X2fTvlll1UsuqFSGpmRKuiF04baIb4ognzJPObyaSIO0oRRIwCs4VQ7KOgLVZA8rxbaWPvO97sd5t2b6Xdsvdt3f03zXnlOYKIT11IHF4iZLv3VrjqARz04rHyHwvK/eMpFbSPEfv9MncVtLC4YOIV8aDnMmW0NGEMWDhA5SIDGTtyAckHHRIudiqk+Q9T9hznM9k6Y6iVpphyAFoWv4WalHNgV7xvk95R4Ws6pxYIzmuy0EExRlF8+N0rtfVulENY8QU61w06Ljyn5N2TSRsAGRSB0BAofAZgT+z7NPW4rp1UEKp4Z2J3KR/SAoIv+sivLploiwb+GQRiuhKVGfF2VGoIF8m+tV6CvDMrWQvBIHT3iQQB+Fb4Ch645s01WKHXdx0eY/tNMojAI5LpXU0Q6kEgdQDWJPkuLbZo6WZXW1YN5lel1f8Af74wrmb7N7+6pl2qD/hiqOzavUWfG81cTQPhiyuSCR0OEcE4dAslZfMA/Dg/phgjkryOhNdPj9sTWe6cjg1VjKU/InHwWef39sAxZCznxo/b8sYupFf0n7fX9azROLJ5RA8RV+lH7nCYLRsCvIYqKVXG5SGBuqO4EA0aI8iK+IxgkUEKXVTtLbbAO0cFq61yOfhlpEtkcAdPP92RiJkNWK+4/tlhhXjYon6fLKzTg9Tf2+nOTJLoVG+qBj3H3WA61wef3/vkMw/q+X9j5Yc7nimXp6jwHjfOKZBtJIv7Fb4s3RH3ya8GifNsU8vFg38P1yu2oI4A+POPMIK7r46n1I6c19vXM+aZm4uj8yPyyHx1NYxs1EGNXK6HGhszRm0OU4QxYOGDlEBg5IOAMIYyWgwcze1Ozd/vK208Hp1I6Ma5JA6fO+uaIOTeMStHNaXXulIDXvfzDrvk95ivUcBzXhXPFZuavXJGLdgLNfs+Hzzm/bFyjKVRSGGy2FKpZhRY+IvmuDYHW+C7J7GL/wCJIb3Kx3E225iPeQVSD8VVz+HnwyWdXtxcFN8GlJ23dd3GzCuppQevS+p6f2vMsiaaS2FspbaF3BF823cWaO0Hgdeub69mR82t2b558QePLkD6DLKxAGx1/TJ5M1kjH/ihOj0ojXavTwHlfND0xtYeQcKMrYJyMInMybtUBmXuJztliitYyVbvQp7xTfMS7qZvAg4JNjs0RnqylpO0Fc1tdG3yqFkXaWETbWdRzcZsEN47h55R7U9qIYXMNSSSgAmOGKSRhuBK3sU1YF5Si26oLLvbepaLTzyJ+KOKRh48qpP6ZkK8mvV9rrFpxLJHwBJNIYpCjbt42RglTxtckEH3T05rsbT6p31ztHqFOq07745ou7VZO4VYjGwYr13ptvdQUt0ze9mY0/iZZdPBPBDKrPMs6PGDqC6lWjR+bKmQOQNvupWbuCin5EnbHTbdNLHptMid9OrsZJ3c+5Dt5JsvIRv4QFQAG5WuVdl9lA6mdZ2MzKNPKCQFXfIZPeEQ90kNF7pfew/qxHtkY5Jo4hBO2qRDLpZoktUfcAdzbgAtqm7dxTeZzaSPZqpJW4DwaWO+aaQS6ngef4h8AecVtR+WVSbNXUazgljVAkt1FCySQORx5X8so6d2kELwmNoXG55CxB2FN0ZRfGyR1qgcp+02tjjiCypK6SsISIQzMO8Vq/AQ3NVxzZGczN2hINOINJp9bpmJ3AmAyk7mcypvkcBPe/mZuh445xQ+pWxvjhHca7URxq7MyhY03OzNe1QpIJAviga45rIkFKK23V+HHzvr06eecDp/Z/UspeTSxI5Qhwus1CvqOeF1G0ESCierHg104ztjq7JXgkUTwbF3QsUPA8frjm4royoRkxiyhQW2jke8bY36bRdfPKeop2G2+OhoA/8AlfT+39syNZ7SoszwjS6iRl2Btke5adNysJAR40KIFcnoCcDs/tWWd2IhljRURV3xssm87+8Ugt76AbKPSyawcXXJrF8/J0qPjkbK64YbOVE0WVOMVsrq2NDZRDQ8HCBxQbCBxohoYDk7sWGytp9YHMgAI7t9hvxO1GseYpx98dioT2zohKo3PtC2xPoBzyeBx1PlfnlvSx7VVRVAeGU+3Ie8008fXfDKvx3Iwr743s6fdDG3nHGfqoOTXFlbnW0ubs8TlPXa3u0L7HkoqNsS7n95lW9vkLs+QF4Wk1JkiWTYyFlDbJBtdSRe1hzR8MOaJLCyAkixYqx5X0vEzaxVkSMhtzhypCsV9yi25gKXrxZ5zM7GlZppGkUIzQ6VmQMHCse/DAOKDfhqxmbpe1NciRnUQbQdUFkLNGWEMxqOhEatZJES+bEZJq+L2ck2dYTkZndt6sQqsjzxwIsimRpACGSjaKSwpjxR56dMze3vaBI5Bp/4qHTExiQyzFfwszLUSsQrP7p5Jpfd4a6xKDkO0i3252bO7xTaaZYpIxIhEiF45EkKEhgGBBBjUgg+fnlfT9iSvIk2rmSVo2DIkUQjRWH4SWYs7EHkDcB6HEdl9uaGIME1vfsTud95ndjVcCMEAf8AioAFnjLKe1OmMiR3KpdgqGSCeNWc9FDSIBZ8B45T9xcJfYODcBxGsiZlISQxnwZQpr5MCDnpplUWzBRYFsQBZNAWcYScxVl0c9NKNHckszTzSkKu7YpIUMVSOJBe0cmlVmJPjXE6v+I1ESuiCCWORHjE1lXIVgwYL7yoQxFkBr52iqyp7BN/huJoe71qUNSX96STdZSTeeTG3NAcCmAFDOoJzSc9r+Rx5RhaWDVSOranuURDuEcJd9zD8JeRwtAE2FC9QDfFHWLYbYphmMptm8EkV44iHdzIxDbaQ1tj2gg7aF+9dmyemY+uh1STO+n7l0kC7kmZ0KOo27lZFawQBYNcj1zbYYh7xxyNM02poz9FpXQM8rh5HILlV2qABSooPO0c8nklj06CjD2e66l5u9YxslBC7bVc7dxC9AKRa8bZvPNh2xBOCyO2zaMFwjUGEDg5OJHINVsYr5WvDVsqxUWt+EHysrYanCyXEsBsoyaRywYTFR3odgET3kCbe7JPNE87uvGWd2SDjTYnEoQaKUFd2pdwO+DAog394bS6HGwcCuvjmP2jNHPGmhiSZmUw+8Y5YlgELKRI0jqBY2WFF7jXhznUVkY1NrlkuJi6ns7WLLI+m1MSpI28xzwl9jEAHa6Opo0OD05wW7L1r0X7Q2MpsCCBFTpRDrIzl+prkAGjVgZu3nrxe4/8SFsRz7+zDABYtZNCvdCJ9gi3PtaRg4JX/Da5H/CB1AFUMZB7NncrSa3VS027azxhG5UkMqIONyqeKrp0JvcLZ68PdkGxHLwrPqNc0jaeNtGEkgBlYb1dGkWV0TwDn3DfJCA3XBsx+zuoVQidpTBFFIGi07lVApQXdCWIHFnnNLsgbUZf/wC2oP8AqnkYfZhl28uWVp0hKCMUdhz+PaWq/wDqulT8ocqa72YclHTWTl42Dj+IYzRWvIJhBRdwPvBvAj4V0t5BOT70h7EcRpuyE7RjYSa+TURK527YliIaRAzbi6kMNslLQGwGrvnNHtvQ6jUylYdU+mEMkJpK98EW5awSx5oA+7wbu+OkLZUiiImkfwZIgOfFTLfHwZcfvNu1/IewT2V2a0bM8s7TyMFXcyogCqSQoRAB1JPN5fY5F4BbMZSb6msY0eZsWzZ5jmH2umtkOzTtDAp6yvckn/1jA2j4lj8BihDe6tL9Sm9qMr2m9rjBP3cZiKxiMz94wDHvHACRe8BvCbnNg8bfPOim1yLII2ljBYAqdzUd49yiVFlugq+eOuYvZnshp4WMrXPOTuaWanYt5hTwPvx45vK/FEngkpsVAEO4ulNe7arGwtEe6B0z0F+TdR8d+lmL95cnmQ7bJF7ipUgBlIAPIBPn40fTMfR9sQyOYw1PukAQ1uPdMysRXFWp8byzqOzkYMCo94MrEAK1NVgOgDAcDgGh5YnRdkxRMXjUhmDWdzG97l2/EfFjeck5YHbV/B0w91VZ/9k=" alt="" /><img src="http://arga-mag.com/file/img/2016/11/ax-neveshte-darbareye-khoda-6.jpg" alt="" width="550" height="550" /><br /></span></p> Tue, 01 May 2018 11:59:00 GMT برف و نيما http://ebtekarerangi.ParsiBlog.com/Posts/477/%d8%a8%d8%b1%d9%81+%d9%88+%d9%86%d9%8a%d9%85%d8%a7/ <p>برف عين پنبه، عين آه&zwnj;هاي پراکنده&zwnj;ي سفيد، عين نفس نرم جبرئيل، تکه تکه از آسمان ببارد و استادِ صبح شنبه نيامده باشد و تو توي تالار پژوهش دنبال کتابِ خوب بگردي که اين يکي دو ساعت را باهاش سر کني. همين! <br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ***<br />آه نيما! من از اول هم آمدم تالار پژوهش که دنبال نامه&zwnj;هاي تو بگردم. دنبالِ&laquo;به عاليه&zwnj;ي نجيب و عزيزم&raquo;، دنبالِ &laquo;به مادر محترمم&raquo;، &laquo;به بهجت کوچولويم&raquo;. آمده بودم دنبال اين&zwnj;ها بگردم. آه نيما! امروز فهميدم چقدر اخلاق ِ نچسبِ افتضاح من به تو رفته است. چقدر مردم گريزي و تشويش افکار کبود-کبودم به تو رفته است. آه نيما! تو با همين اخلاق گندت هم قشنگي. بس که شاعري! نوشته بودي توي مطبخ يا موقع شستن لباس بچه ها به شعر فکر مي&zwnj;کني. نوشته بودي حالت از آدم&zwnj;ها به هم مي&zwnj;خورد و فقط با طبيعت کيف مي کني. آه نيما. هنوز هم ديوانه شبيه تو پيدا مي&zwnj;شود؟ کجاي دنياست؟ چه شکلي ست؟ زبانش چيست؟ آه نيما! زبانش هرچه باشد، زبان شعر و نقاشي ست لابد. من امروز از بس گريه نکردم توي بهت و خلسه فرو رفته بودم و پله هاي سرد دانشکده را هي بالا و پايين مي&zwnj;رفتم. هي بين کلاس ها بر مي&zwnj;گشتم که بقيه&zwnj;ي نامه هاي تو را بخوانم. آن نثر عجيب و غريب تو که از زمين و زمان شاکي بود را دوست داشتم. آن درد دل هاي تو که مي&zwnj;خواست از تمام منافذش فحش بتراود را دوست داشتم. نيماي بداخلاق! آه نيماي بداخلاق! کاري به هيچ چيز و همه چيز ندارم، اما در تو يک ديوانه&zwnj;ي مردم گريزِ وحشيِ شاعر وجود داشت که دل مرا با برف&zwnj;هاي پنبه&zwnj;ايِ امروز آب کرد. دل مرا آب کرد. آه نيما!</p> Mon, 23 Apr 2018 07:57:00 GMT شوهر عزيز من http://ebtekarerangi.ParsiBlog.com/Posts/476/%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1+%d8%b9%d8%b2%d9%8a%d8%b2+%d9%85%d9%86/ <p>دراز کشيده ام روي مبل و پتوي گرمِ سفيد_مشکي انداخته ام روي خودم. هالوژن هاي يکي در ميان سقف را هم روشن کرده ام که زير نورش کتابي را که رفيقم بهم داده بخوانم:شوهر عزيزم. از فريبا کلهر، که وقتي دوازده سالم بود و توي کتابخانه ي مدرسه برايمان حرف زد، حس کرده بودم چقدر دوستش ندارم. بي دليل. بي جهت. يادم نمي آيد ازش چيزي خوانده بودم يا نه، اما در آن لحظه، در کتابخانه ي خوب راهنمايي، وقتي که صندلي ها گرد چيده شده بود و فريبا کلهر داشت لابد از راه هاي&nbsp; نويسندگي و چگونه زيبا بنويسيم و اين ها حرف مي زد، من در کمال خباثتي که مي تواند درون يک نوجوان دوازده ساله جوانه بزند، ازش بدم آمده بود! از حرف هاش. ازينکه پشت اين حرف هاي روشمند و منظم، پشت اين چهره ي با اعتماد به نفس و مغرور (حتي!) يک نويسنده پنهان شده باشد. به نظرم متناقض مي آمد و اين بي جهت حالم را بد مي کرد. درست مثل احساسي که سالها بعد وقتي تو نمازخانه ي مدرسه ي جديدم نشسته بودم و در حاليکه به شوفاژ چسبيده بودم، داشتم با بي رغبتي محض به حرف هاي کليشه اي بلقيس سليماني بيچاره گوش مي کردم. و دلم مي خواست از آن کلمات و جملاتي که خوب هم بود، بعضا قشنگ هم بود، درست هم بود، کارآمد هم بود و همه چي هم بود، فرار کنم. <br />درست شبيه حسي که نسبت به خودم داشتم. وقتي که در اولين پنج شنبه ي سال تحصيلي ايستاده بودم روي سکوي کلاس و داشتم براي بچه ها نوشتن و چرا نوشتن و چگونه نوشتن را تشريح مي کردم. درست در همان لحظه از خودم بدم آمده بود. احساس انزجار از حرف هاي تکراري که اتفاقا خيلي هم درست بودند، خيلي هم راهگشا ... و با خودم گفته بودم که نويسنده شدن اتفاقي ست که بايد از يک جاي عميق قلب اين دخترها فوران کند و بيفتد روي صفحه ي وبلاگ هايشان، يا ورق دفترهايشان، يا پيج هاي اينستاگرام... و نطق قراي من در باب نوشتن، اينجا، روي سکوي کلاس بچه هاي اول دبيرستان، مزخرف ترين کاري بود که مي شد کرد.<br />و از خودم بدم آمده بود. شده بودم شبيه بلقيس سليماني و فريبا کلهر در حال سخنراني! و دلم مي خواست جاي يکي از بچه ها بودم که به بهانه ي آب خوردن مثلا، از کلاس مي زند بيرون. و از خزعبلات خودم فرار مي کردم. <br />همه ي اين ها، حالا که دارم "شوهر عزيز من" مي خوانم به ذهنم مي رسد. حالا که دراز کشيده ام روي مبل و پتوي گرم سفيد_مشکي انداخته ام روي خودم. "شوهر عزيز من" خوب است. شبيه حس دوازده سالگيم نسبت به نويسنده اش نيست. فقط فکر مي کنم نويسنده ها از پشت کتاب هايشان خيلي خواستني ترند از وقتي که روي سن نمازخانه به سوالات بچه ها در باب چگونه بنويسيم پاسخ مي دهند.<br />بعد صفحه ي صد و يازده کتاب را باز مي کنم و دلم مي خواهد جاي شاهينِ توي کتاب باشم که زودتر از همه توي اتاق خوابش برده...<br />و نصف شبي، به بلقيس و فريبا و همه و همه ايراد نمي گيرد!</p> <p>#خواب_روياي_فراموشيهاست<br />#خواب_را_دريابيم<br />#که_در_آن_دولت_خاموشيهاست</p> Mon, 23 Apr 2018 07:56:00 GMT فرصت و حسرت http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/106/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa+%d9%88+%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp;<span style="font-size: small;"> همه ي ما در زندگي آرزوها و خواسته هايي داشته ايم که به آنها نرسيده ايم و چه بسيار آرزوهايمان که به حسرت تبديل شده اند. اما نرسيدن به خواسته ها و آرزوهايمان تقصير کيست؟ يا به خاطر چيست؟ چه بسيار شده است که از تقدير بدمان ناليده ايم و چه بسيار شده است که همه و همه را مقصر نرسيدن به آرزوهايمان قلمداد کرده ايم. زندگي فرصت يکباره و کوتاهي است که در اختيار آدمي است و از دست دادن فرصتها و نرسيدن با آرزوها در اين زندگي يکباره گاه چنان آزار دهنده مي شود که انسان را به ناميدي مي کشاند. اما بايد ببينيم که هدف از زندگي ما چيست؟ آيا ما به دنيا آمده ايم که به آرزوهايمان برسيم؟ (اگر زندگي را به کمال دريابي، وحشت مرگ از بين خواهد رفت. وقتي کسي بهنگام زندگي نمي کند، نمي تواند بهنگام بميرد. از خود بپرس آيا زندگي را به کمال يافته اي؟ آيا زندگي خودت را زيسته اي؟ يا با آن زنده بوده اي؟ آيا آن را برگزيده اي؟ يا زندگيت تو را برگزيده است؟ آيا آن را دوست داري يا از آن پشيماني؟ اين است معني زندگي را به کمال يافتن)(وقتي نيچه گريست، اروين يالوم).</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; آدمي شايد تنها به دنيا بيايد و تنها بميرد اما در اين دنيا به تنهايي نقش خود را بازي نمي کند. (زندگي نازيسته مي خواهد سينه ات را بشکافد، و قلبت زمان را مي شمارد، و طمع به زمان هميشگي است. زمان مي بلعد و مي بلعد و چيزي باقي نمي گذارد)(همان).&nbsp; انسان محصور شرايط خويش است و شايد آنچه را که تقدير مي ناميم اثري است که بقيه در زندگي آدمي بر جاي مي گذارند. انسان در خانواده و همچنين در اجتماع زندگي مي کند. تا چه حد بدون در نظر گرفتن خانواده و جامعه مي توان به تنهايي براي زندگي خود تصميم گرفت؟ گاه خانواده و آنهايي که دوستشان داريم و گاه جامعه و شرايطي که در آن زندگي مي کنيم زنجيري مي شود که نمي توانيم به آرزوهايمان برسيم و گاه خودمان و اعتقاداتي که داريم مانع از آن مي شود که از هر راهي و به هر نحوي بخواهيم به خواسته هايمان برسيم. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp; اما از همه ي اينها که بگذريم بايد ببينيم براي ما ارزش چيست و چه چيز از اهميت بيشتري برخوردار است. گاهي نرسيدن به يک خواسته بسيار بهتر است از رسيدن به آرزويي است که به دنبال آن پشيماني باشد. گاهي نرسيدن به آرزوها بهتر از رسيدن به آنها از طريقي است که به دنبالش عذاب وجدان باشد. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="http://arga-mag.com/file/img/2016/04/lonely-images-2-1.jpg" alt="" width="550" height="361" /><br /></span></p> Sun, 22 Apr 2018 11:17:00 GMT سي و نه http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/499/%d8%b3%d9%8a+%d9%88+%d9%86%d9%87/ <p>سلام بر سي و نه.&nbsp; به روز سي و نهم رسيدم و فردا اين دوره که براي خودم قرار گذاشتم تمام مي&zwnj;شه.</p> <p>هر چند که تصميم دارم دوباره شروع کنم اما بعضي چيزها را ديگر لازم نيست خودم را متقاعد به انجام دادنشان بکنم. از انجام دادنشان آنقدر لذت مي&zwnj;برم که احتياجي به اينکه ذهنا آنها را بپذيرم ندارم. فقط بايد ريتم و پشتکارم را براي انجام منظم آنها حفظ کنم.خيلي از کارها فقط و فقط با تکرار و پشتکار اثرات خودشون را نشان مي دن. يادمه پيش از اينها بارها مراقبه کردم. اما چون نتايج پايداري نداشت فکر مي&zwnj;کردم روش من درست نيست. در صورتيکه هر چيزي بايد تداوم داشته باشه تا اثر کنه. مراقبه جادوگري نيست که در يک ثانيه همه چيز را به شکل غير باوري عوض کنه. مراقبه يعني تمرين مي&zwnj;کني ذهنت را به اتفاقات گذشته و حوادث نيامده آزار دهنده، انتقام جويانه، تلخ، ترسناک و غمگين مشغول نکني و در همين الان زندگي کني و لذت ببري. خوب چطور ممکنه با چندين بار پراکنده انجام دادنش ذهن عادت کنه که در زمان حال باشه.</p> <p>بايد بپذيريم که همه ما خصوصياتي داريم که با تغييرش کيفيت زندگي ما بهتر مي شه. فرهنگ خانواده اي که توش بزرگ شديم، آدمها و اطرافيان ما و رفتارهايي که با ما داشتند، موفقيتها و شکستهامون در کودکي و نوجواني، تحقير شدنها و تشويق شدنهامون،حسرت ها و رضايتهامون، تربيتي که دريافت کرديم و هزاران عامل ديگه از ما چيزي را ساختند که الان هستيم. به همه اينها بايد ضعفها و قوتهاي ژنتيکيمون هم اضافه کنيم. قسمتي از خلق و خوي ما را ژنهاي ما تعيين مي کنند. به هر حال مي خوام بگم يک روزي چشم باز مي کنيم و مي بينيم از آن چه که هستيم راضي نيستيم. بعد شايد انگشت تقصير را رو به پدر و مادرمون بگيريم و تربيت غلطشون سرزنششون کنيم به خاطر اينکه به ما توجه کافي نکردند يا حتي چرا ما رو به دنيا آوردن، ميشه ناراضي بود از تقدير از اينکه چرا خدا خواسته ما در شرايط سختي بزرگ بشيم. ميتونيم حتي فکر کنيم ما قرباني طبيعت هستيم چون با يک سري ضعفها و حساسيتهاي خاص به دنيا اومديم. اما يک راه ديگر هم وجود داره. اون راه اينه به جاي متمرکز شدن روي چيزهايي که دوست نداريم و سخت و رنج آوره روي چيزهايي که مي خواهيم باشه و دوست داشتني و شيرينه تمرکز کنيم. بـــــــــــــــــــــــــــــــــاور کنيم که مي تونيم بسازيمش و همه توان و انرژيمون رو براي به دست آوردنشون به کار ببريم. شايد همين راز زندگي باشه. هر کدوم ما يک جوري راز زندگي را کشف ميکنيم و بهش مي رسيم من به اين يقين دارم. اما تا وقتي بشينيم و دست روي دست بذاريم و از شرايط ناله کنيم هيچ وقت رازي را کشف نخواهيم کرد.</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 22 Apr 2018 11:16:00 GMT كُلُمپيدَن http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/689/%d9%83%d9%8f%d9%84%d9%8f%d9%85%d9%be%d9%8a%d8%af%d9%8e%d9%86/ <p>واژه بايد ساخت<br />زبان اين&zwnj;طور رشد مي&zwnj;كند<br />با ساخت واژگان جديد<br />بر اساس قواعد موجود<br />قواعد زباني كه با آن سخن مي&zwnj;گوييم<br /><br />قديم مگر چطور سخن مي&zwnj;گفتند<br />گذشتگان ما<br />آن&zwnj;ها واژگاني را ساختند<br />كه امروز وامدارشانيم<br />نبودند، گفتگو نمي&zwnj;توانستيم<br />زبان زايا بايد باشد<br />سترون نباشد<br />اين&zwnj;كه بتوانيم با كمترين واژگان بيشترين معنا را منتقل سازيم<br />اين خوب است<br /><br /><a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86" target="_blank">ديرين&zwnj;ديرين</a> را شايد همه&zwnj;مان به اين جهت دوست داريم<br />واژه&zwnj;سازي&zwnj;اش را<br />نوآوري<br />شجاعت<br />جسارت در تركيب كلمات<br />استفاده از پيشوندها و پسوندهاي راستين زبان&zwnj;مان<br /><br />ديرين&zwnj;ديرين فعل مي&zwnj;سازد<br />افعال جديد<br />و اين خوب است<br />اين درست است<br />مُرديم از بس فعل كمكي به كار گرفتيم<br />چهار تا جمله كه بنويسيم<br />نصفش &laquo;كردن&raquo; دارد و نصفش &laquo;شدن&raquo;<br />خيلي زور بزنيم چند تا &laquo;گرديدن&raquo; هم استفاده كنيم<br />كمبود فعل ما را به چنين نگارشي رسانده<br /><br />روزنامه را برداريد<br />نه<br />همين سايت&zwnj;هاي خبري<br />به ته جملات نگاه كنيد:<br />استفاده كنيم<br />مصرف كنيم<br />خريد كنيم<br />بيمار شد<br />ارسال شد<br />دريافت شد<br />تبديل گرديد<br />چاپ گرديد<br />تدوين گرديد<br />انگار غير از اين سه تا فعل<br />هيچ فعل ديگري دم دست&zwnj;مان نيست<span style="color: #ff0000;">*</span><br />اين نمي&zwnj;شود<br />اين درست نيست<br />ديرين&zwnj;ديرين همينش خوب است<br />شروع فعل&zwnj;سازي<br />در زبان فارسي<br /><br />امروز خودمان شيريني پختيم<br />مبعث<br />سيداحمد گفت: مثل سال قبل كيك بخريم<br />من گفتم: بپزيم<br />مريم پرسيد: چه؟<br />گفتم: با استفاده از مُهري كه تازه خريده&zwnj;ايم<br />رفته بوديم بازار<br />چند روز پيش<br />سري هم زديم فروشگاه لوازم قنادي<br />چيزهايي اضافه كرديم<br />به مجموعه ابزارهاي خانگي&zwnj;مان<br /><br /><img style="width: 500px; height: 822px;" src="http://movashah.id.ir/o/klmp.jpg" alt="" width="500" height="822" /><br /><br />كُلُمپيديم<br />كلمپه پختيم يعني<br />امروز صبح<br />زيبا شد<br />و خوشمزه<br />راضي<br />همه<br />جشن مبعث&zwnj;مان<br />خودمان به دست خودمان رونقش داديم<br />به نيّت بزرگداشت ارسال رُسُل<br />انبيائي كه آمدند تا ما آدم شويم<br />تا شايد به يادمان بماند<br />فراموش نكنيم<br />مسير و مقصدمان را<br />مأموريت و هدف&zwnj;مان را<br />اين مناسك است كه تذكار مي&zwnj;شود<br />تذكّر است<br />مبدأ و مقصد را از خاطر نبريم<br />منحرف نگرديم<br />منحرف كه مي&zwnj;گرديم<br />غفلت كه هست<br />اما بازگرديم<br />دوباره به مسير اصلي<br />با اين يادآوري<br />با جشن مبعث خاتم انبياء (ص)<br />إن&zwnj;شاءالله.</p> <p><span style="color: #ff0000;">* پ.ن.</span><br /><span style="color: #999999;">&laquo;نمودن&raquo; را يادم رفته بود<br />گاهي هم از آن استفاده مي&zwnj;كنيم<br />وقتي چند تا &laquo;مي&zwnj;كنيم&raquo; كنار هم مي&zwnj;افتند<br />ناچار لابه&zwnj;لايشان &laquo;مي&zwnj;نماييم&raquo; مي&zwnj;گذاريم<br />يكي در ميان معمولاً<br />اين&zwnj;طوري مشكل تكرار &laquo;كردن&raquo; را حل مي&zwnj;كنيم يعني!</span> <span style="color: #ff0000;">:)</span></p> Wed, 18 Apr 2018 10:59:00 GMT سي و هفت http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/497/%d8%b3%d9%8a+%d9%88+%d9%87%d9%81%d8%aa/ <p>فقط يکي دو روز ديگه مونده &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; روزها گر رفت گو رو باک نيست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو بماني اي که چون تو پاک نيست</p> <p>با امروز سي و هفت&nbsp; روزه که دارم مراقبه مي&zwnj;کنم. از اثراتش اينه که توي اين سي و هفت روز خدا رو شکر ميگرن به سراغم نيومده. وقتي ناراحت و يا مضطرب شدم خيلي زود آرام شدم. زودتر به حالت تعادل رسيدم. مي دونم سي و هفت روز مدت خيلي کوتاهيه اما من از همين هم راضيم. خيلي جزييات ديگر هم بايد وارد زندگيم بکنم. الان ديگه مي دونم اگر همت کنم حتما مي&zwnj;تونم.</p> <p>خيلي جالبه که بعضي وقتها همين جزييات کوچک چقدر مي تونه کيفيت زندگي را تغيير بده. يادمه سالها پيش هر زمستان، سرما خوردگي هاي سختي مي&zwnj;گرفتم. اول با چند تا عطسه و کمي لرز شروع ميشد و بعد هم خيلي سخت و بعضي وقتها هم آنتي بيوتيک. تا اينکه بعدها دوستي به من ياد داد هر وقت احساس سرما خوردگي اومد به سراغم شروع کنم به خوردن مايعات گرم. آبميوه و سبزيجات تازه و خودم را گرم نگه دارم و استراحت کنم. همين توصيه هاي به ظاهر ساده واقعا معجزه آسا بودند. باور کردني نبود چيزي که من فکر مي کردم همينه که هست و زود تسليم مي شدم اصلا اونطوري نبود که فکر مي&zwnj;کردم.</p> <p>براي مراقبه هم همينطور واقعا فکر نمي کردم با يک دوره يک ماه و چند روزه بتونه سردردهام رو محو بکنه. مطمئنا براي هزاران مساله و درگيري کوچک و بزرگ ديگري هم که در زندگي وجود داره راه حلهاي ساده و راحتي هست که مي تونه زندگي را عوض کنه. اما مهم اينه که نذاريم جزييات کوچک روي همديگه جمع بشن و کوهي از مسائل در زندگيمون باشه که ندونيم از کجا شروع کنيم. مهم اينه که سعي کنيم اولن مشکلات بزرگمون را به مشکلات کوچکتر تقسيم کنيم و سعي کنيم براي تک تکشون تا دير نشده راه حلهاي عملي پيدا کنيم. من يقين دارم که براي هر چيزي که به ظاهر سخت و نفس و گيره يک راه حل آرام و آسان وجود داره.</p> <p>من ياد گرفتم مواظب خودم و سلامتيم باشم. الان مي فهمم سردردهايي که خيلي وقتها در مسافرت در مهماني و در روزهاي تعطيل و غيره همراه من بودند چيز ناشناخته اي که ناگهان بر من نازل شده باشند نبودند. بارها وقتي خيلي درد مي&zwnj;کشيدم از خودم مي&zwnj;پرسيدم آخه چرا بايد اينقدر درد بکشم؟؟؟ براي من خيلي عجيب بود که طبيعت اين همه بي خود و بي جهت اين درد را به من تحميل بکنه. نمي دونم دليل دقيقشون چي بود و پزشکي براش چه توضيح و تعريفي داره اما حداقل براي خودم معنيش اين بود که ذهنم را رها و آزاد کنم. توي درياي عميق ذهنم اين همه زباله هاي آلوده و خطرناک نريزم. نگرانيها را رها کنم چون سردردم مي گفت نگهداشتنشون درست نيست. مي گفت آدمها و رفتارهاشون را رها کن تو نمي توني بقيه را تربيت کني. نمي توني انتظار داشته باشي همه مطابق ارزشهاي تو رفتار کنن. من اين پيامها دريافت مي&zwnj;کردم اما براشون راه حل نداشتم. الان خيلي بهترم مطمئنم اگر باز هم جايي اشتباه کنم بدنم به من تذکر ميده. تصميم گرفتم خيلي مراقب خودم و سلامتيم باشم. بدن ما خيلي هوشمندتر از اوني هست که فکرش را بکنيم.</p> Mon, 16 Apr 2018 15:44:00 GMT قدم http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/342/%d9%82%d8%af%d9%85/ <p style="text-align: justify;">شما هم مثل من ، با فکر کردن به اينکه &laquo;ميگذره&raquo; حال بدتون رو سر ميکنيد؟ کار به جايي کشيده بود که امروز تو خيالم خودم رو کشته بودم و تو ذهن تکرار ميکردم {برزخ و جهنم هم ميگذره ..} <span style="color: #666699;">و اگه موقع گذشتن زد و دو نيمه مون کرد چي؟</span> اگه جعبه نگراني و صدتا ادا اصول فانتزيِ ديگه ، نگرانيامونو مرهم نشد چي؟ اگه گذشت و روحمونو مکيد و خاطره هامونو جا گذاشت چي؟ ديگه &laquo;نبودن ها&raquo; که پسر مزاحم تو خيابون نيست. بگم اين خيابونُ تموم کنم و ميگذره... <span style="color: #666699;">نبودن ها رو بايد خيابون به خيابون قدم زد.</span> مگه نه رفيق؟ بقول عليرضا آذر اگه رها شديم تو قدمهاي تکرار هم ميگذره اما جز برگايي که تو بهارم زير پامون له ميشن ، کس ديگه اي عمق اين &laquo;گذشتن&raquo; ُ متر نميکنه. اصلا اگه همه چيز ميگذره ، چرا هنوز حال بدمو ميبرم سر خاک شهيد گمنامي که رفيقم شده؟ اگه اين رها شدنها ميگذره ، چرا از رفيق مجازيم ميخوام کنارم قدم بزنم؟ باشه قبول / نبودنا ، نگرانيا ، خستگيا ، تنهاييا ، مُشتايي که بعضي شبا قلبمونو فشار ميده ، رفتنا و نموندنا ، همه ميگذره ولي با هر گذشتني ، يه تيکه از ما رو ميبره...</p> Mon, 16 Apr 2018 15:44:00 GMT توپ دولايه http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/687/%d8%aa%d9%88%d9%be+%d8%af%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%8a%d9%87/ <p>عجيب نيست كه نديده باشند<br />طبيعي هم هست<br />مربوط به عصرشان نيست<br />مهجور شده<br />اما اين نحوه ورزش هم<br />قطعاً مناسب سن و سالشان نيست<br /><br />مدرسه كه مي&zwnj;روم<br />زنگ ورزش كه مي&zwnj;شود<br />توپ بزرگي دستشان مي&zwnj;دهند<br />فوتبال بازي مي&zwnj;كنند<br />پسرها<br />مدرسه پسرانه<br />مگر مي&zwnj;شود؟!<br />مگر داريم؟!<br /><br />بچه كه بوديم &laquo;چهل تيكه&raquo; مي&zwnj;خوانديم<br />اين توپ&zwnj;هاي بزرگ را<br />و سنگين<br />چرا بايد كودكان با اين توپ&zwnj;ها بازي كنند<br />توپ&zwnj;هاي رسمي باشگاه&zwnj;هاي مردانه جهان؟!<br />آيا خطر ندارد؟!<br /><br />البته كه دارد<br />بارها داشته است<br />بارها محكم شوت كرده&zwnj;اند در شكم هم<br />در سر و صورت هم<br />يك بار نشده كه ببينم<br />بلكه بيشتر<br />بارها ديده&zwnj;ام<br />دانش&zwnj;آموزي با گريه و زاري از ورزشگاه مدرسه خارج مي&zwnj;شود<br />يا دلش را گرفته<br />يا پايش را<br />توپ سنگين است<br />آسيب مي&zwnj;زند<br />محكم كه بخورد<br />جاي ترديد هم ندارد!<br /><br />براي پارك رفتن خودمان اما<br />گفتم: توپ بزرگ نياور<br />من برايت توپ دولايه درست مي&zwnj;كنم<br />آن&zwnj;طور كه در بچگي درست مي&zwnj;كرديم<br />آن&zwnj;طور كه خودمان بازي مي&zwnj;كرديم<br />آن&zwnj;طوري كه آسيب نمي&zwnj;ديديم<br />به روش گل كوچيك!<br /><br /><img style="width: 500px; height: 674px;" src="http://movashah.id.ir/o/tpdly.jpg" alt="" width="500" height="674" /><br /><br />مهارت&zwnj;ها چيزهايي نيستند كه از دست بروند<br />معمولاً<br />دانش&zwnj;ها هستند كه فراموش مي&zwnj;شوند<br />اطلاعات<br />اما بدن انسان<br />كارهايي كه بدان&zwnj;ها ممارست داشته را از خاطر نمي&zwnj;برد<br />عموماً اين طور است<br />اين شد كه توانستم<br />با اين&zwnj;كه سي سالي مي&zwnj;شد نكرده بودم<br />چاقو برداشتم و پاره كردم<br />و توپ دولايه را ساختم<br />و بچه&zwnj;ها<br />از سبكي اين توپ در شگفت<br />بازي مفصلي در پارك<br />به نظر كه راضي مي&zwnj;آمدند<br /><br />هدف از ورزش تقويت ماهيچه&zwnj;هاست<br />و افزايش مديريت بر اعضاي بدن<br />مهارت تصميم سريع<br />اين&zwnj;ها خوب است<br />اما به شرطي كه خطر نيافريند<br />بعضي بازي&zwnj;ها اساساً خطرناك&zwnj;اند<br />و بعضي ابزارها<br />توپ رسمي فوتبال براي دبستاني&zwnj;ها مناسب نيست<br />اين را بايد توجه كنيم<br />قرار نيست فوتباليست بسازيم<br />تا ناگزير باشيم استانداردهاي جهاني را تبعيّت نماييم!</p> Mon, 16 Apr 2018 11:57:00 GMT بازي ِ جمع http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/685/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%8a+%d9%90+%d8%ac%d9%85%d8%b9/ <p>بازي بايد مهارت افزايد<br />ذهني يا جسمي<br />اصل ِ بازي براي اين است<br />وقت تلف كردن كه نيست<br />وقت تلف كردن؟<br />بله!<br />نمونه&zwnj;اش همين گشتن آدم&zwnj;ها در تلگرام<br />و ديدن اطلاعات بي&zwnj;ارزش<br />حجم زيادي فيلم مزخرف<br />به واقع مزخرف<br />بدون اغراق عرض مي&zwnj;كنم<br />حقيقتاً مزخرف<br />بدون شك!<br />بازي براي كودكان تمرين براي زندگي&zwnj;ست<br />و بايد باشد<br />اين&zwnj;طور بايد طراحي گردد<br /><br /><img style="width: 500px; height: 711px;" src="http://movashah.id.ir/o/bzadd.jpg" alt="" width="500" height="711" /><br /><br />اين بازي را از همين رو آزمودم<br />تابستان كه مدرسه نمي&zwnj;رفتند<br />جايي درباره&zwnj;اش خواندم<br />در اينترنت<br />و طراحي كردم<br />سياه و سفيد<br />موقتاً براي آزمايش<br /><br /><img style="width: 500px; height: 353px;" src="http://movashah.id.ir/o/dao1.png" alt="" width="3508" height="2480" /><br /><br />خيلي دوست داشتند<br />خيلي مفيد بود<br />مدام بايد جمع كني<br />اعداد را<br />اعدادي كه با دايره نشان داده&zwnj;ام<br />وقتي برگه&zwnj;ها را كنار هم مي&zwnj;چينند<br />تا از مقدار مشخصي بيشتر نشود<br />كه اگر بشود<br />بازنده مشخص مي&zwnj;شود<br />كسي كه كارت بيشتري نصيبش شود<br />محاسبه امتياز نيز مشحون از جمع و تفريق است<br /><br />كاغذي بود و دوام نياورد<br />زير حجم زياد استفاده<br />اين شد كه رفتيم و چاپ كرديم<br />اخيراً<br />پس از اين&zwnj;كه بازطراحي كردم رنگي<br />اين بار مقوّايي<br />با تصاويري جذّاب&zwnj;تر<br /><br /><img style="width: 500px; height: 679px;" src="http://movashah.id.ir/o/dao54.jpg" alt="" width="827" height="1123" /><br /><br /><a href="http://movashah.id.ir/o/DAO-Game.rar" target="_blank">اين&zwnj;جا </a>مي&zwnj;گذارم بردارند <br />آن&zwnj;هايي كه علاقه دارند<br />راهنما هم برايش نوشته&zwnj;ام<br /><br /><img style="width: 500px; height: 176px;" src="http://movashah.id.ir/o/DAO-guide.png" alt="" width="1000" height="352" /><br /><br />عمر ارزش دارد<br />سرمايه است<br />تا كودك است بازي<br />تمرين براي يادگيري<br />ذهن سرعت يابد و دست قوّت<br />اما بزرگ شد چه؟!<br />باز هم بازي؟!<br />وقت تلف كند به تماشاي چه؟!<br />چيزي كه بر انسان نمي&zwnj;افزايد<br />ذهناً و جسماً<br />اين نمي&zwnj;شود<br />اين رفتار انساني نيست<br />اين رفتاري كه امروز مي&zwnj;بينيم<br />اين بلاي خانمانسوزي كه مبتلايمان كرده<br />جامعه&zwnj;مان را<br />بيشتر دوستان و نزديكان&zwnj;مان را<br />اين را بايد درمان كرد<br />شبكه&zwnj;هاي اجتماعي را.</p> Sun, 15 Apr 2018 12:50:00 GMT براي سومين بار! http://etrezohoor.ParsiBlog.com/Posts/937/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%b3%d9%88%d9%85%d9%8a%d9%86+%d8%a8%d8%a7%d8%b1!/ <p>بايد تو هر شرايطي قوي و خوشحال باشي</p> <p>بايد انقدر شاد و باحال باشي که خودت از وجود خودت لذت ببري</p> <p>خوشحال نه به معناي اينکه گناهات رو فراموش کني که اينجوري شاديت باعث ناراحتيت ميشه</p> <p>و نه به معناي اينکه کلا گذشته و آينده رو بيخيال بشي و فقط خوش باشي</p> <p>تو خوش باش ولي فقط با خدا،</p> <p>اون مالکته، نگران هيچي نباش،فقط ازش خير رو بخواه</p> <p>امشب براي بار سومين بار رفتم سينما براي ديدن فيلم به وقت شام</p> <p>يک بار با خانواده، يبار با دوستان و هيأت و يک بار هم با پدر بزرگ</p> <p>چون قرار بود با موتور بريم و هوا ابري بود و مسير دور بود خيلي خيلي خوشحال بودم</p> <p>خيلي اصرار کردن با ماشين برين ولي خب من نذاشتم مثل هميشه</p> <p>توي مسير وقتي باد به چادرم ميخورد و من بصورت خود به خود نيشم باز شد و...</p> <p>براي بار اول که با خانواده ديدم خيلي هيجاني بود و ..</p> <p>دفعه بعد با بچه ها و سردار کلا دوساعت رو به تحليل فيلم پرداختيم</p> <p>چون هر سه تامون بار دوم بود که ميديمش</p> <p>سردار جان به شوهرش قبل از ورود زنگ زد و قول داد که سطحي ببينه تا اون از قم بياد و باهم بيان ببينن</p> <p>آنقدر عميق تحليل کرديم که بصورت صد در صد زد زير قولش</p> <p>قرار شد ما از حاج آقا عذرخواهي کنيم</p> <p>با اينکه سه بار ديدمش ولي با هر صحنه ايش يا خيلي خنديدم يا خيلي به فکر فرو رفتم و يا خيلي ناراحت شدم و اشک...</p> <p>تقريبا ديالوگ هاشم حفظم</p> <p>به اون لحظه اي که اون سرباز با بلال لحظه آخري مي&zwnj;ره و قطعا مي&zwnj;دونه انتحار ميشه و مي&zwnj;رهو اون لحظه که کمک خلبان خودش رو خلبان جا مي&zwnj;زنه و درجا تير ميخوره</p> <p>به خودم ميگم يعني منم انقدر جرعت دارم که جونمو اينجوري براي امام زمانم به دست بگيرم؟</p> <p>يعني ميتونم اينجوري جونمو فدا کنم توي اون موقعيت</p> <p>ولي بعدش به اين ميرسم که من حتي براي اومدنش يه دعاي عهد و يه ترک کردن گناه برام سخته</p> <p>چه برسه بخوام براش جون بدم</p> <p>به قول حاج حسين يکتا از ما جون دادن نخواستن ، به هرحال براي جون دادن دلت و ميزني به دريا و ميري</p> <p>ولي از ما کاري خواستن خيلي سخت تراز جون دادن</p> <p>در واقع هر روز شهيد شدن</p> <p>از ما يبار نخواستن شهيد بشيم از ما جهاد با نفس خواستن</p> <p>به قول حاج حسين که توي شهر نميذارم نگام به نگاه نامحرم بخوره و حال شيطون رو کوفت ميکنم ، ولي در عوض يه حالي ميدم به خدا</p> <p>کاش با هر دم و باز دم فدات ميشدم، فداي اون صورت ماهت</p> <p>خودت ميدوني چي ازت ميخوام و دقيقا الان دارم چيکار ميکنم و هدف نهايي چيه</p> <p>هرچند فقط اگه خيره دوست دارم انجام بشه</p> <p>کمک کن</p> <p>ان شاءالله فردا براي بار اول توي زندگيم بايد مصاحبه بدم</p> <p>دعا کنيد قبول بشم</p> <p>&nbsp;</p> <p>اين شبا آقا برا من خيلي دعا کن</p> <p>بوقت شهادت امام کاظم عليه السلام</p> <p>شروع درس شيرين رياضي :)</p> <p>عشق بورزيد به درسي که ازش متنفريد که اونم بهتون عشق بورزه</p> <p>ولي بعداز امتحان دوستيتون رو بهم بزنيد و بريد دنبال علاقتون</p> <p>طبيعيه ديگه</p> <p>ما انسانا تا وقتي که چيزي به سودمونه ازش استفاده ميکنيم</p> <p>وقتي بدرد نخورد و يه چيز بهتر اومد جا ميزنيم</p> <p>دنيا همينه....</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>نزديک ساعت1</p> <p>23/1/97</p> <p>عاشقتم مولا</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 15 Apr 2018 12:49:00 GMT دست خط http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/339/%d8%af%d8%b3%d8%aa+%d8%ae%d8%b7/ <p style="text-align: justify;"><span style="color: #c71585;">[</span> ميخواهم تمام&nbsp;ِ سطور اينروزها ، تو را فرياد کنم<span style="color: #c71585;"> ]</span></p> <p style="text-align: justify;">داشتم لباسهايي که برايم خريده بودي به خواهرم نشان ميدادم ، در دستانم لباس نبود ، تو بودي / عشق بود / تو بودي ... بعد نشسته بودم دفترهايي که برايم فرستاده اي را از کمد بيرون مي آوردم و لبخند ميشدم و عطر شوق ميپاشيدم به اتاق / <span style="color: #c71585;">به دست خط تو ، تو ، تو </span>... بعد ميخواستم قلبي که زده بودم به پارچه ي کتابخانه را به خواهر نشان بدهم ، بعد فلوکس را ، بعدتر همه چيز را ، سرمست در اتاق اينسو و آنسو ميشدم و [تو] بودي که ميتپيدي در من ، در پنجره هاي اتاق ، در کمد ، در کتابخانه ... ناگهان فکري آمد ، خراش انداخت روي من ، روي لبهام ، روي چشمهام : فکر آدمهايي که بارها دلم از من قول گرفت تا مُشت بکوبم بر چانه هاشان ! فکر آدمهايي که آزارت داده بودند . فکر آدمهايي که بي اعتمادت کرده بودند . فکر لطافتت که ميرفت تا زير دستان زبرشان ، جريحه دار شود . خشمگين بودم / مدتها قبل به خودم قول داده بودم تا از خودم آدم&nbsp;ِ سختي بسازم تا اخم کنم ، تا جدي بمانم و دست از شانه هايت برندارم . تا بدانند چه جري ميشوم وقتي پاي تو در ميان است / <span style="color: #c71585;">خشمگين بودم و&nbsp; تو همچنان در من جاري بودي .</span></p> <p style="text-align: justify;">+ کسيکه تمام کلمه هاي اينروزهايم براي اوست .</p> <p style="text-align: justify;">+ کسيکه سالها کنارش قد کشيدم و لامصب&nbsp;ِ من ! چقدر دوستت دارم :)</p> Thu, 12 Apr 2018 22:47:00 GMT خوش باش http://manvachamran.ParsiBlog.com/Posts/151/%d8%ae%d9%88%d8%b4+%d8%a8%d8%a7%d8%b4/ <p style="text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl;"><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">هوالحبيب</span></p> <p style="text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl;"><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">امروز وقتي داشتم با سرعت خودم را به کتابخانه، که در قلب پارک آرام گرفته، مي&zwnj;رساندم، دلم مي&zwnj;خواست براي چند دقيقه بنشينم رو يکي از نيمکت&zwnj;ها. چشم&zwnj;هايم را ببندم و چند نفس عميق بکشم. براي لحظاتي گوش&zwnj;هايم را ميهمان نغمه سرايي گنجشک&zwnj;هايي کنم که از شور بهار مي&zwnj;خواندند. مشامم را پر کنم از عطر بنفشه&zwnj;هايي که سر صبحي ذوق کرده بودند. اما وقتش نبود. به اندازه کافي اين روزها فرصت&zwnj;ها را سوزانده&zwnj;ام. قدم&zwnj;هايم را تندتر کردم. اما وقتي پيچيدم سمت درختچه شيشه&zwnj;شوي، شاخه&zwnj;هاي سربه زيرش مرا بي&zwnj;هوا &zwnj;برد آن سوي شهر، جايي که تو در گوشه&zwnj;اي از خاکش آرام گرفته&zwnj;اي. حالا آنجا حتما طاووسي&zwnj;ها به گل نشسته&zwnj;اند و عطرشان با بوي سحرآميز زيتون تلخ</span><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">&lrm;</span><span style="color: black; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 13pt;">ها در آميخته است. حتما آنجا هم بهار حال بلبل خرماها را خوب کرده است و آنها هم حال تو را. خوش باش با بهار مثل همه آدم&zwnj;ها. بي&zwnj;خيال من و دلگيري&zwnj;هاي اين روزهايم. من از همين&zwnj;جا حمدم را برايت مي&zwnj;خوانم رفيق!</span></p> Mon, 09 Apr 2018 10:57:00 GMT زندگي با قران http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/102/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a+%d8%a8%d8%a7+%d9%82%d8%b1%d8%a7%d9%86/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp;<span style="font-size: small;"> دوره کارشناسي شهر تهران دانشجو بودم و سال اول و به تبع اون ترم اول سخت گذشت، چون اولين بار بود که از خونه و خانواده اينقدر دور مي شدم. ترم اول و بعد از آخرين امتحان دلم حسابي هواي خونه رو کرده بود، واسه همين ديگه صبر نکردم و بعد از آخرين امتحانم به ترمينال آزادي رفتم و واسه اولين اتوبوسي که سمت مراغه مي رفت بيلط گرفتم. انوبوسهاي مهاباد هم از مراغه رد ميشن و بيلط من مال اتوبوس مهاباد بود. به راننده که کرد بود گفتم قراره مراغه پيدا بشم و بعد سر جام نشستم. من آدمي نيستم که هر جايي بتونم بخوابم، بايد بالش و جاي خودم باشه تا خوابم ببره. اون روز نمي دونم از خستگي زياد بود يا اعتماد به راننده که مثلا سپرده بودم مراغه بيدارم کنن خوابيدم و چه خواب عميقي. بيدار که شدم ساعت ساعت نصف شب بود و من بايد تا اون ساعت به مراغه مي رسيدم و تو هواي خواب و بيداري و اينکه بيرون برف بود و کولاک اصلا متوجه نشدم اون جايي که هستيم کجاست و پيدا شدم. تازه وقتي که هواي سرد بيرون به صورتم خورد و خواب رو از کلم پروند متوجه اشتباه بزرگم شدم. وقتي به تابلوي روبروم نگاه کردم شکه شدم، تابلو نوشته شده بود به طرف بوکان. تازه اون لحظه بود که من متوجه شدم تو خروجي مياندواب هستم، يعني سه شهر دورتر از مراغه. من شهر بناب و ملکان رو رد کرده بودم و حالا تو خروجي مياندواب و اون هم ساعت سه نصف شب و اون هم تو برف و کولاک تنهايي وايساده بودم کنار جاده. من بودم و چند تا سگ گرسنه که صداشون مي اومد و ديگه هيچ خبري از هيچي نبود. چند دقيقه بعد که از شک در اومدم اول حسابي به خودم فحش دادم که چرا اون شب رو تو خوابگاه استراحت نکردم تا فرداش با خيال راحت حرکت کنم و بعد ياد گوشي و زنگ زدن به خونه و کمک گرفتن افتادم. اما چشتون روز بد نبينه شارژ گوشيم تموم شده بود و گوشيم داشت خاموش مي شد. نمي دونم چرا فکر ميکردم که&nbsp; شهر امنتر بايد باشه و همين طور به طرف داخل شهر راه افتادم و تمام مدتي که راه مي رفتم مدام يک آيه تو ذهنم تکرار مي شد. (و چون در دريا به شما خوف و خطري رسد در آن حال به جز خدا تمام آنهايي که به خدايي مي خوانديد، از ياد شما بروند و آنگاه که خدا شما را به ساحل سلامت رسانيد باز از خدا روي مي گردانيد و انسان بسيار ناسپاس است. آيه 67 سوره اسراء). اون شب با خودم عهد کردم که هر روز هر چقدر که تونستم از قران رو با معنيش بخونم و شايد اثر همون عهد بود که همون لحظه يه ماشين جلوي پاي من ترمز کرد و سوارم کرد و به ترمينال رسوند و من با اولين ماشين به سلامت به خونه برگشتم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="https://cihrs.org/wp-content/uploads/2012/01/news-all_com_167327.jpg" alt="" width="300" height="300" /><br /></span></p> Mon, 09 Apr 2018 10:57:00 GMT ثانيه هاي انقلاب http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/663/%d8%ab%d8%a7%d9%86%d9%8a%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8/ <p>تغييرشان ديده نمي&zwnj;شود<br />حداقل براي من<br />مني كه هر روز مي&zwnj;بينم&zwnj;شان<br />لحظه به لحظه<br /><br />اما تغيير يك&zwnj;جايي لو مي&zwnj;رود<br />در نگاهي سالانه<br />وقتي به تصاوير راهپيمايي سال قبل مي&zwnj;نگرم<br /><br /><img style="width: 500px; height: 252px;" src="http://movashah.id.ir/o/b22gh.jpg" alt="" width="500" height="252" /><br /><br />و سال قبل&zwnj;تر<br /><br /><img style="width: 500px; height: 375px;" src="http://movashah.id.ir/o/b2294s.jpg" alt="" width="500" height="375" /><br /><br />در مقايسه با امسال<br />با امروز صبح<br />با تصويري كه سر پل حجتيه گرفتيم<br />چند ساعت پيش<br /><br /><img style="width: 500px; height: 371px;" src="http://movashah.id.ir/o/bhn6b.jpg" alt="" width="500" height="371" /></p> <p>تغيير ديده نمي&zwnj;شود<br />براي مايي كه داخل آنيم<br />براي همه كساني كه روزبه&zwnj;روز مي&zwnj;نگرند<br />اين&zwnj;كه بچه&zwnj;ها چقدر بزرگ شده&zwnj;اند<br />چه قدّي كشيده&zwnj;اند<br />چه پختگي در چهره&zwnj;شان پيدا شده<br />چه متانتي يافته&zwnj;اند<br />ولي در يك نگاه سالانه...<br /><br />استحاله هم خزنده است<br />انقلاب هم تغيير مي&zwnj;كند<br />دولت&zwnj;ها هم<br />مردم هم حتي<br />فرهنگ&zwnj;مان<br />از 22 بهمن 57 كه انقلاب كرديم<br />تا 22 بهمن امسال<br />هر لحظه<br />هر روز<br />ديده نمي&zwnj;شود اما<br />تمام اين تغييرات<br />از بس نرم است و آهسته<br />يواش و آرام<br /><br />اما يك روز در سال<br />ما <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86_(%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA_%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87)" target="_blank">مايلستون </a>داريم<br />علامت داريم<br />مقياس اندازه&zwnj;گيري داريم<br />ابزاري براي فهميدن<br />عكس گرفتن و مقايسه كردن<br />كافيست وضعيت جامعه را سالي يك&zwnj;بار ورانداز نماييم<br /><br />22 بهمن زمان اندازه&zwnj;گيري نقطه به نقطه ماست<br />نقطه به نقطه انقلاب<br />تا تحريف نشود<br />منحرف نشويم<br />اگر ظلم بيشتر شده<br />نسبت به سال قبل<br />بي&zwnj;عدالتي<br />استضعاف<br />اگر ضريب جيني افزايش يافته<br />فاصله طبقاتي<br />اگر حقوق&zwnj;ها نجومي&zwnj;تر شده<br />دزدها بيشتر<br />اختلاس&zwnj;ها فراوان&zwnj;تر<br />دادگاه&zwnj;ها كم&zwnj;اعتمادتر<br />نمايندگان مردم دنياپرست&zwnj;&zwnj;تر<br />سكوت&zwnj;شان بر انحرافات عميق&zwnj;تر<br />محرومين نالان&zwnj;تر<br />اگر و اگر...<br />امروز معلوم مي&zwnj;شود<br />تصويري كه از امروز با سال قبل مقايسه مي&zwnj;كنيم<br />تصويري از انقلاب را<br /><br />چرا؟!<br />تا انقلاب به ضدانقلاب تبديل نشود<br />نظام تحويل ليبرال&zwnj;ها نگردد<br />تا سكولارها حاكم نشوند<br />كه بخواهند سر دنيا با دنياپرستان كنار بيايند<br />تا تهاجم فرهنگي<br />ناتوي فرهنگي<br />شبيخون فرهنگي<br />تا تحولات فرهنگي مديريت شده توسط غرب<br />توسط عوامل غرب<br />در داخل خودمان<br />به ثمر ننشيند<br />تا حواسمان جمع شود<br />تا انحراف از معيار را ببينيم<br />تا تغيير را ببينيم<br />تا تغيير را درك كنيم<br />22 بهمن اين است<br />نقطه ثابتي از تاريخ<br />در هر سال<br />براي اندازه&zwnj;گيري<br />براي اصلاح<br />براي جلوگيري از سقوط...<br /><br />در كنار شعار مرگ بر آمريكا<br />مرگ بر اسرائيل<br />بايد دشمن داخلي را هم بشناسيم<br />دشمني كه دست در دست خارجي دارد<br />ربا را<br />اقتصاد كاپيتاليستي را<br />ليبراليستي را<br />نظام انباشت&zwnj;محور و سرمايه&zwnj;محور را<br />بايد نظام پرداخت حقوق نابرابر را بشناسيم<br />به عنوان ابزار نفوذ دشمن<br />بايد سازمان برنامه و بودجه را بشناسيم<br />به عنوان دستگاه مديريت غربي كشور<br />بودجه&zwnj;ريزي بر اساس مدل ربوي كينز<br />در تعادل اقتصاد كلان<br />22 بهمن فقط مرگ بر دشمن خارجي نباشد<br />آغازي بر مرگ دشمن داخلي هم!</p> Thu, 05 Apr 2018 11:33:00 GMT انتظار http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/338/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1/ <p style="text-align: justify;">ابتدا آرامشي بودم که در ورايش غمي بود / اکنون آرامشي هستم که پشتش به &laquo;هيچ&raquo; بند است . يک هيچ&nbsp;ِ بزرگ . يک تهي&nbsp;ِ بي رنگ و بي معنا ! بعد با خودم ميگويم شايد اين ، حال&nbsp;ِ تمام کسانيست که غمي را پشت سر ميگذارند . ابتدا غصه ميخورند ، اشک ميشوند ، خشمگين ميشوند ، از نفرت آکنده ميشوند ، دلهره امانشان را ميبُرد ، اضطراب ِ آينده دست و دلشان را ميلرزاند ، نااميد ميشوند ، حناق ميگيرند و لال ميشوند ، از آدمها کوچ ميکنند ، دور خود حصار ميکشند و با غارِ خود يار ميشوند <span style="color: #fa8072;">و شايد انتهايِ تمامِ اين اوضاع ، خلأ به انتظار ايستاده باشد .</span> خاليِ از اتفاقات ، احساسات و آدمها . ديگر يأس و نااميدي ، غم و اندوه و رنج ، ملال يا ستوه ، اضطراب و دل آشوبي و باقي احوالِ منفي از تنِ مريم نامم کوچ کرده . پشت&nbsp;ِ اين سدِ عاري و بري از همه و هيچ ، ايستاده ام . عقب اين بي تفاوتي&nbsp;ِ حجيم ...</p> <p style="text-align: justify;">اواسطِ کتابِ [بارِ هستي] جمله اي بود : به خلافِ ميلِ خود بيدار ميشد و دلش ميخواست شب طول بکشد و او چشمان خود را باز نکند . / ميلان کوندِرا ، احساسِ بيشتر شبهاي 6 ماه گذشته مرا به نوشته درآورد ...</p> <p style="text-align: justify;">+ درود به زندگي که همه رنگهايش برايم به پايان ميرسيد<span style="color: #fa8072;"> :)</span></p> Wed, 04 Apr 2018 23:01:00 GMT منم همينطور http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/336/%d9%85%d9%86%d9%85+%d9%87%d9%85%d9%8a%d9%86%d8%b7%d9%88%d8%b1/ <p style="text-align: justify;">يکي از چيزهايي که ناخودآگاه رويش حساسم ، کلمه ها هستند . مثلا از نخ نما شدن&nbsp;ِ واژه هاي عشق و شور و دلبستگي به تنگ آمده ام ، آنقدر که دستمالي شده اند / در کتاب ها ، فيلم ها ، چت ها ، روابط&nbsp;ِ نه چندان عميق و ... بارها دستمالي شده اند / حرمتشان شکسته شده . ديگر به دل من و امثال من ها نميشينند ، و براي جايگزين کردن واژه ها براي برون ريزيِ احساسات ، به سمت کلماتي من درآوردي خم شده ايم . کلمه هايي که ميدانيم ويژه خودمان دونفر ميماند و دست هيچ نويسنده و زوج و فيلمنامه نويسي بدان نميرسد تا خاکي اش کند . مثلا از &laquo;نوشتن&raquo; واژه هايي که ميدانم درواقعيت کسي را آنطور صدا نميکنم ، پرهيز ميکنم . اگر روزي مريمي نوشت &laquo;عزيزکم ، گلم ، عشقم و ...&raquo; آن ، نسخه جعلي من است . مثلا از روي شورِ دخترانه ، وقتي دلم براي کسي تنگ نشده باشد ، در جوابِ &laquo;دلم تنگ شده&raquo; ، يک &laquo;منم همينطور&raquo; نميچسبانم . لااقل در دلم ميدانم آنچه بودم را نشان دادم . خود خود واقعي ام را - هرچند اگر سرد و بي احساس مينمايد . واقعي و بي اعتمادم . واقعي و بي اعتمادم . واقعي و بي اعتمادم . من [فرسايش کلمه ها را از فرطِ دستمالي شدن هاي توخالي] ميبينم ، چگونه ميتوانم اعتماد کنم؟ حصارِ نامرئيِ ناباوري را دربرابر&nbsp;ِ جمله هايي مثلِ &laquo;تو با بقيه فرق داري&raquo; ، &laquo;من دوسِت دارم&raquo; و غيره و ذالک کشيده ام . بد است ! ميدانم ... [اما اين سختگيري را زمان و زمين به من تزريق کرده اند .]</p> <p style="text-align: justify;">حالا امشب ، شبِ ولادتِ حضرت علي است ... روزِ؟ روزِ &laquo;مرد&raquo; :) بدون تعارف بگويم ، چنين اسمي شامل حالِ چند درصد از مردان اين سرزمين است؟ اصلا تعريفِ شما از &laquo;مرد&raquo; چيست؟ آيا اين کلمه هم مشابه همان مثال هاي بالايي ، چرک و دست خورده نشده؟ آيا تبريکاتمان رنگ واقعيت ميدهند يا عطرِ چاپلوسي و غيرمنطقي بودن؟ روز چه کسي مبارک؟ هزاران هزار مردي که هرروز با نگاه هاي تيره و دست هاي سياه ، پندارِ دختران مترو و اتوبوس و تاکسي و ... را خراش ميدهند؟ يا همان ها که &laquo;روشنفکر نما&raquo; هستند؟ (و نميدانم چرا اينروزها اينقدر زيادند...) که پاي صحبت هاشان بنشيني ، خوب جلوه و رنگ و لعابي دارند اما پاي عمل که بيايد -خواسته يا ناخواسته- يادشان ميرود بم بودن صداي جنس مذکر براي انداختنش پس کله شان نيست يا در صبر و تحمل پيشه کردن ، نبايد چيزي کم از زنها بگذارند . يا همان هايي که ضعف و وابستگي به همسرشان را در پوششي از آقابالاسر بودن ، پنهان ميکنند؟ آدمهايي که طبق افکار مردسالارانه قانون کشور(ها) را تعيين ميکنند؟ يا همانها که جنس مذکر را در قالبي براي ارضاي نياز جنسي ميريزند و آنرا با ملات هر بهانه و توجيه اسلامي هم ميزنند؟ و غيره و غيره و غيره که هرروز مقابل نگاه هاي مات و مبهوتمان رژه ميروند . همگي در عين&nbsp;ِ حال بهم زن بودن ، رقت انگيز هم هستند ... دلم ميسوزد براي ضعفي که بايد چُنين ، پشتِ نقابي از جدي بودن ها و برتري هاي بي پايه ،&zwnj; پنهان شود ...</p> <p style="text-align: justify;">ميدانم که نميشود تعميم داد و بايد در انتخابِ&zwnj; قيدهايم هم حساس باشم . ميدانم &laquo;همه&raquo; اينگونه نيستند ... اما اين &laquo;اکثريتِ اشتباه&raquo; براي خشم من و امثال من ها کافي ست . اين ناباوري و برآشفتگي را -نه يکجا ، بلکه ذره ذره - مردان اين سرزمين به من وارد کردند /. من آدمهاي خيلي کمي را ميشناسم که لايقِ تبريکات اين شب باشند . کمتر از انگشتان يک دستم . از يکجايي بايد چاپلوسي و تعارفات ِ مرسوم را کنار بگذاريم و تبريک روز مرد را به آنهايي که &laquo;مرد&raquo; اند روانه کنيم . کمي روي واژه هايمان حساس باشيم ، قبل از اينکه به خودمان بياييم و ببينيم با گنجينه اي از واژه هاي بيهوده مصرف شده ، تنها مانده ايم.</p> <p style="text-align: justify;">+ ولادت خضرت علي مبارک !</p> Wed, 04 Apr 2018 22:58:00 GMT سوپرايز روز پدر به داداش ها وهمسران http://banoyedashteroya.ParsiBlog.com/Posts/199/%d8%b3%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%a7%d9%8a%d8%b2+%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%be%d8%af%d8%b1+%d8%a8%d9%87+%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4+%d9%87%d8%a7+%d9%88%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d9%86/ <p><span style="font-size: small;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/267d36f2c5453cf49b1c927f9d72ad76.jpg" alt="" width="552" height="365" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">سوپرايز ما آبجي ها و زن داداش ها به آقايان شوهر و داداش ها <img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /></span></p> <p><span style="font-size: small;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/f4daf74f9c31307655020a1eb60afc2b.jpg" alt="" width="559" height="458" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;ان شا الله خداوند عزيزان همه رو نيگه بداره عزيزان ما رو هم برامون نگه بداره (الهي آمين)</span></p> <p><span style="font-size: small;">ما 10خواهر و 10برادريم و به لطف الهي هميشه و در همه حال به همديگه احترام مي زاريم و در تمام غم و شادي همديگه با هم هستيم <img title="بووووس" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/111.gif" border="0" alt="بووووس" /> ايام عيد قشنگ ترين لحظات براي همه ي ماست چون بيشتر روزهاي عيد به دعوت برادرها و گاهي هم آبجي ها تا 13 فروردين دور هم هستيم و روي هم ، با نوه ها و نبيره ها صدو خورده اي نفر ميشيم.<img title="تبسم" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/103.gif" border="0" alt="تبسم" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">ديروز آخرين دورهمي امان در باغ داداش ها بود با همفکري آبجي ها و زن داداش ها تصميم گرفته شد11 فروردين که مصادف شده با روز پدر،براي داداش ها و دامادها يه کيک بزرگ سفارش بديم با تعداد 20 عدد جوراب و يک روز خاطره انگيز براي خودمون به يادگار ثبت کنيم.<img title="شوخي" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/105.gif" border="0" alt="شوخي" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">عصر توي آلاچيق دور کيک ،جوراب ها رو چيديم و داداش ها و داماد ها رو هم صدا زديم&nbsp;&nbsp;<img title="پوزخند" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/169.gif" border="0" alt="پوزخند" /></span></p> <p><span style="font-size: small;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/6a762be857f40c8c8b2b93b81f7a1ba5.jpg" alt="" width="565" height="342" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">بعد از ديدن کيک و جوراب ها که هديه ما به آقايان بود بعدِ کلي خنده و پچ پچ آقايان ، يکي از دامادها که خيلي هم شوخ طبع هستند گفتند خانومها&nbsp; دستتون درد نکنه&nbsp;<img title="تبسم" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/103.gif" border="0" alt="تبسم" />ان شا الله سال ديگه ما هم روز زن ، توي باغ براتون يه جشن مي گيريم و يه کيک با 20 عدد دستکش ظرف شويي براتون جبران مي کنيم&nbsp;<img title="واااااي" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/110.gif" border="0" alt="واااااي" /><img title="مؤدب" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/102.gif" border="0" alt="مؤدب" />و .......... وشليک خنده و بحث و جدال و.... فضاي باغ رو پر کرد <img title="جالب بود" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/173.gif" border="0" alt="جالب بود" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">بعد از گرفتن عکس هاي يادگاري دختر داداشم جوراب ها رو جمع کرد و رو کرد به آقايان و گفت دلتون رو خوش نکنيد جوراب ها فقط تززين کيک بود<img title="پوزخند" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/169.gif" border="0" alt="پوزخند" />حالا هر کس جوراب ميخواد شش هزار تومان بده يه جفت جوراب بهش بدم <img title="شوخي" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/105.gif" border="0" alt="شوخي" /> و قبل از برش کيک ،جورابها رو توي سيني گذاشت و جلوي آقايون گرفت و دوباره به شوخي گفت سهم هر نفر يکي هست دوتا برنداريد ها <img title="پوزخند" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/169.gif" border="0" alt="پوزخند" /></span></p> <p><span style="font-size: small;"><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/a24ac7edc4ed755bc3e986d89f8c7fdc.jpg" alt="" width="563" height="318" /></span></p> <p><span style="font-size: small;">اين هم کادوي من به آقاي شوهر به مناسبت روز پدر </span><img title="دوست داشتن" src="NoteEdit/tinymce/jscripts/tiny_mce/plugins/emotions/img/243.gif" border="0" alt="دوست داشتن" /></p> <p><img src="http://banoyedashteroya.parsiblog.com/Files/2a3a68b16c5dd9155a87bad4caf22bc5.jpg" alt="" width="573" height="361" /></p> Wed, 04 Apr 2018 19:09:00 GMT دعا مي كنم تا عيد نيايد http://diyarasheghan.ParsiBlog.com/Posts/361/%d8%af%d8%b9%d8%a7+%d9%85%d9%8a+%d9%83%d9%86%d9%85+%d8%aa%d8%a7+%d8%b9%d9%8a%d8%af+%d9%86%d9%8a%d8%a7%d9%8a%d8%af/ <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">چند سال پيش دوستي ميگفت : </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">وقتي خاطرات دوران كودكي را مرور مي كنم ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">وقتي برخي از كودكان اقوام را مي بينم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه قبل و بعد ازعيد چه حالي دارند ،</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">دعا مي كنم تا عيد نيايد . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ميگفت : از پچ پچ پدر ومادم متوجّه ميشدم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه عيد نزديگ شده ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">براي لحظه تحويل سال روز شماري ميكردم ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">روز وساعت تحويل سال را از اين وآن مي پرسيدم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ميگفت : عيد نوروز پررنگ ترين عيد ما بود ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">از اعيادي چون مبعث ،غدير ،قربان ،فطرو... </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه با زرق و برق هاي امروزي امروزي همراه است خبري نبود . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ميگفت : مشكل من با عيد نوروز و يا نبودن اعياد مذهبي نيست ،</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ما در همان تنها عيدي كه داشتيم گير كرده بوديم ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">چه رسد به اين همه مناسبتهاي طول سال .</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">پرسيدم :&nbsp;پس چرا دعا ميكني كه عيد نيايد </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">گفت : عيد رادوست دارم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ولي دردهايش را نمي توانم تحمّل كنم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">عقده ها و حسرت هايي را كه از كودكي </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">با جام فقر به كام مان ريختند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">مزه اش تا&nbsp;به امروز در وجودم تلخي ميكند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">اين تلخي ها نه تنها از بين نمي رود </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">بلكه گاهي اوقات به حدّ غير قابل تحمّل ميرسد .</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ميگفت : ديروز لباس دست دوّم بچّه هاي فاميل و </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">لباس هاي كهنه بازار ، لباس عيدم بود ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">آجيل سفره عيد آنقدركم بود كه براي آبروداري </span></p> <p><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">مجبور بوديم فقط نگاه كنيم و </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">گاهي هم براي همراهي با ميهمانان </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">چند دانه از آن را به دهان بگذاريم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">خدا خدا مي كرديم تا فاميلهاي پولدار به خانه مان بيايند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و درعيد ديدني ها هم چشم به جيب صاحب خانه داشتيم&nbsp;</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">تا عيدي بدهند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">هرچند مادرم&nbsp;پولي كه من و برادر وخواهرم جمع ميكرديم&nbsp;</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">را تا قبل از سيزده خرج ميكرد ولي با اين حال مشتاق عيد بودم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ميگفت : دوست عزيز خوب گوش كن </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">گردش در بازار وخريد لباس نو نداشتيم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">سفره رنگين و آجيل هاي جور واجور نداشتيم ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">امّا محبّت و مهرباني فراوان بود </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">چندين خانواده كه از چندين عمو و عمّه ، خاله و دايي ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">برادر و خواهر بودند هركدام با خانواده ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">دور هم جمع مي شديم&nbsp;و از احوال هم با خبربوديم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">امّا امروز و درآينده چه به روز نسل هاي مان خواهد آمد ؟ </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">امروز سفره هاي رنگين و لباس هاي نو </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و خريد به مناسبت هايي چون : </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">روز پدر ، مادر ، زن ، دختر ، جوان و... </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه سال به سال پر هزينه تر و با شكوه تر مي شود </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">فراوان شده اما</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">ديگر از شلوغي ها و دور هم بودن ها خبري نيست . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">&nbsp;ميگفت : يك طرف ماجرا اين است كه :</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">خيلي از كودكان تك فرزند هستند و برادر ويا خواهرندارند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و درآينده هم عمّه وعمو و خاله ودايي نخواهند داشت </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و ازطرفي نوع شكل گيري شخصيت اجتماعي نسل جديد است </span></p> <p><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه در پاي ميزكامپيوتر و اينترنت و ماهواره </span></p> <p><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">وگوشي هاي همراه شكل يافته </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و فرزندان ما را به سمت شخصيت انفرادي سوق داده </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">از روابط عمومي حدّاقلي برخوردار خواهند شد </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">وهرچه شخصيت&nbsp;اجتماعي به سمت شخصيت انفرادي </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">سوق يابد انگيزه هاي ملّي جايگزين </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">انگيزه هاي شخصي خواهد شد </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">تا جايي كه به بلاي جوامع به اصطلاح </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">متمدّن غرب دجارخواهيم شد .</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">وقتي ديدم خودش سواره درحال تاخت وتاز است </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">گفتم : دوست عزيز لطفاً بيا پايين تا باهم بريم . </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">من به عقيده تان و به عقيده همه صاحب نظران </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">در اين امور احترام ميگذارم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و با خيلي از موارد هم&nbsp;عقيده&nbsp;هستم&nbsp;</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">امّا برايم قابل قبول نيست كه با حقوق زير خط فقر </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">كه با رشد عجيب گراني همراه شده </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">بتوانم به دوستان و بستگانم توصيه كنم <br /></span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">تا براي فرزندان تان </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">برادر وخواهر وعمو وعمّه وخاله ودايي جوركنيد </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">دوست عزيز : طرف نان ندارد تا شكم خود راسير كند </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">آنوقت داروي اشتها آور برايش تجويز ميكني ؟</span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">و سفارش هم ميكني تا برايت تبليغات هم داشته باشند ؟ </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">شما دعا كن تا عيد نيايد امّا من دعا ميكنم </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">تا هر روز و به هر بهانه ايي عيد باشد ، </span></p> <p style="margin-bottom: .0001pt;"><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">شايد دل خودمان ودل خداي خود و </span></p> <p><span style="font-size: 16.0pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;">دل بندگانش را به طريقي شاد كرديم .</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Zar&quot;; color: red;">&nbsp; خدابخش قبادي</span><span style="font-size: 12.0pt;"> <br /></span></p> Wed, 04 Apr 2018 19:04:00 GMT روز سيزدهم http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/477/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d8%b3%d9%8a%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/ <p>سلام بر روز سيزدهم. خدايا شکرت يک روز ديگر را شروع مي کنم. کمکم کن امروز يکي از بهترين روزهاي زندگي من باشه.</p> <p>مي خوام بر شکهام غلبه کنم. مي خوام اطمينان و آرامش را جايگزينش کنم براي اين کار اول لازمه که تصميم جدي بگيرم. يک تصميمي که هر لحظه مواظبش باشم و نذارم خدشه اي بهش وارد بشه.</p> <p>سال جديد را بايد خيلي خوب شروع کنم و بسيار خوب به پايان ببرم. و فکر مي کنم چه چيزي بهتر از اينکه با اطمينان کامل به خدا باشه. به اينکه خودم و همه چيزهاي که دارم و برام ارزشمند هستند را به دستهاي گرم و مهربانش بسپرم با اطمينان کامل. زندگي لذت بخشي ميشه که اميدوار و مطمئن باشي و هييييييييچ ترس و اضطرابي نباشه. من همچين زندگي را مي خوام لبريز آرامش.</p> <p>لازمه اش اينه که به ظاهر اتفاقها اصلا وقعي نگذارم و با اطمينان و يقين بدونم که همه چي خوب و خوش و خير خواهد بود.</p> <p>خداوند را به اندازه ذهن کوچک و محدودم کوچک نکنم، تکرار کنم خداوند نعمت، فراواني، برکت، شادي، آرامش، سلامتي، صلح ، عشق و آشتي است پس من هم مي خواهم که تجلي خواسته هاي خداوند باشم. سرشار از سلامتي و صلح و عشق و آرامش و آشتي.</p> <p>براي همه کساني که اينجا را مي خوانند همه اين خوبي ها را آرزو مي کنم. انشالله امسال سال خبرهاي خوش، موفقيتهاي بزرگ، سلامتي جسم و روح و ثروت و فراواني باشه براي هممون.</p> <p>انشالله باران به اندازه کافي بباره، زمينهاي ما سبز باشه، محصولات ما از گزند آفات در امان. انشالله درختها رودخانه ها کوهها و دشت ها و درياهاي ما از آسيب در امان باشند و خداوند اونها را حفظ کنه.</p> <p>اميدوارم کشورمون باز هم در صلح و آرامش باشه و همين رو براي کشورهاي همسايه آرزو مي کنم. انشالله که با هم مهربونتر بشيم به فقيرا و ناتوانها بيشتر کمک کنيم. کينه ها را از ياد ببريم. بيشتر به فکر آباداني کشورمون باشيم.</p> <p>سال نو پيشاپيش بر همه مبارک</p> Wed, 21 Mar 2018 15:15:00 GMT روز يازدهم http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/475/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%8a%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/ <p>روز يازدهم هم تمام شد. خدايا شکرت</p> <p>خوب با خودم قرار گذاشته بودم که کاري را انجام بدهم. بعد از مراقبه. انجام دادم اما نه بعد از مراقبه ....... خيلي بعدتر و ديدم که نتيجه دلخواه را ندارد. هر چيزي وقتي دارد. خوب باز هم از فردا تمرين مي کنم. حتما بعد از مراقبه انجامش بدهم.</p> <p>پشتکار، پشتکار، پشتکار در هر کاري در ايجاد هر تغيير مثبتي در انجام هر کار سخت و آساني فقط پشتکار راه گشاست. شايد به نظر بياد که بيشتر براي کارهاي عملي پشتکار لازمه اما تجربه من مي گه خير. حتي براي داشتن ذهني منظم، آرام هم پشتکار لازمه. مثل ورزشکاري که هر روز و هر روز روي عضلاتش کار مي کنه و حتي سالها سعي مي کنه ريتمش را حفظ کنه. براي شاد بودن هم پشتکار لازمه قبلا فکر کنم نوشته بودم عادتها چه فکري باشن چه عملي مثل کش مي مونن هر چقدر که بخواي ازشون دور بشي همين که رهاشون کني با سرعت بيشتر به سمتت بر مي گردن تنها راه اينه که اونقدر مداوم پيش بري که ديگه از اون حالت بياد بيرون.</p> <p>شايد عجيب باشه اما براي داشتن زندگي شاد هم بايد تمرين کرد. هر روز هر ساعت و هر دقيقه. براي رسيدن به درجه يقين هم بايد تمرين کرد. هر روز و هر ساعت و هر دقيقه.</p> <p>من صبحها مراقبه مي کنم. مراقبه به من نشون داد که ذهنم خيلي شلوغ بود. فهميدم افکار منفي و ترسهام زياد بودن. اما خودم آگاه نبودم از حضورشون. يک بار براي کسي تعريف کردم که فلان اتفاق افتاد و من خييييييلي ترسيدم. با تعجب نگاهم کرد و گفت واقعا! اين که ترس نداشت. به خودم اومدم و ديدم که حتي من در خيلي چيزها بزرگنماييهاي غير واقع بينانه دارم. مراقبه را ادامه دادم. دارم ادامه مي دم. هر روز تمرين مي کنم ذهنم را آرام کنم. افکار پراکنده را منظم کنم. هر ساعت روز همين که مي بينم ذهنم به سمت فکرهاي ناخوشايند مي ره برش مي گردونم و اين خيلي لذت بخشه.</p> <p>خيليها و از جمله خودم خيلي آرزوهاي دور و دراز داريم با رسيدن سال نو براي برآورده شدنشون دعامي کنيم. اما به اين آگاهي رسيدم که هـــــــــــــــــــــــــــــــيچ آرزويي بهتر از داشتن شادي عميق و پايدار نيست. هــــــــــــــــــــــــــــــــــــيچ خوشبختي بالاتر از زندگي در آرامش و اطمينان کامل به خداوند نيست و هــــــــــــــــــــــــــــــيچ دستاوردي بهتر از زندگي کردن به دور از ترس و افکار منفي نيست.</p> <p>براي خودم و براي همه آدمها اين خوشبختي هاي واقعي را آرزو مي کنم.</p> Wed, 21 Mar 2018 15:14:00 GMT - 204 - http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/332/-+204+-/ <p style="text-align: justify;">من از آن دسته اي هستم که در دبيرستان رشته ام انساني نبود و مشخصا به درس&nbsp;ِ ادبيات توجه آنچناني نميشد و يا اگر ميشد ، عده اي در کلاس مي نشستيم به تجزيه کردن&nbsp;ِ ادبياتمان و بخش&nbsp;ِ لذت بخشش را هرگز متوجه نميشديم . هرگز در کلاس و درس و مدرسه غرق در شيريني هاي&nbsp;ِ ادبيات نميشديم . بجز يک نفر ، مابقيِ استادانِ ادبياتمان ما را به کتاب خواني ترغيب نميکردند . به نوشتن . به رقص در کنار&nbsp;ِ واژه ها . من از آن دسته اي هستم که تاريخ ادبيات را خيلي خوب نميدانم ، اما ادبيات را دوست دارم . از آنهايي که دير ، پا به واديِ نويسندگانِ اساسي که با عمق&nbsp;ِ ادبيات در صلح اند ، آشنا شدم ، اما ادبيات را دوست دارم . از آن افرادي هستم که هنوز سالهاي سال بايد بخوانم و بخوانم ، بعد شايد بشود اسمم را گذاشت کسي که چيزي از ادبيات سرش ميشود ، اما ادبيات را دوست دارم . از تفريحات سالم&nbsp;ِ روزگار من دستکاري کردن&nbsp;ِ واژه هاست . همين بازي با ترادف ها و تضادها . همين ترکيب ها و افعال&nbsp;ِ متفاوت .</p> <p style="text-align: justify;">خودم را لايق&nbsp;ِ نويسنده بودن و خوانده شدن نميدانم ، چون از ادبيات کم ميدانم ، در درياي&nbsp;ِ ادبيات ناچيزم ، اما اينها باعث نميشود ادبيات را دوست نداشته باشم ... تمام&nbsp;ِ آدمهاي&nbsp;ِ غني&nbsp;ِ دنياي&nbsp;ِ من ، با ادبيات پيوند خورده بودند . ادبيات ، آدمي را فروتن ميکند . وسيع ميکند . مهربان خوي ميکند . [انسان] ميکند . از وقتي اينها را فهميده ام ، تمام سعي ام در جهت اين بود که نخ&nbsp;ِ نازک&nbsp;ِ دوستي ام با ادبيات شکافته نشود . جسته و گريخته کلاس هاي حافظ خواني را ميروم . چند شب درميان مثنوي ميگشايم و از ادامه قبل ميخوانم . در ذهنم مدام اتفاقات را به قابِ کلمات درمي آورم . کتاب خواندن را زمين نميگذارم ... <span style="color: #008b8b;">ميخواهم اتصالم با ادبيات پابرجا بماند ، هرچند رنگ پريده ... هرچند بي نور .</span>&nbsp;اين سالها بلاگر بودن و قلم زدن در صفحات مجازي ، مرا عوض کرده ، دلم را سخت کرده ... اين را از روزيکه پا به دانشگاه گذاشتم فهميدم . قصد دارم با الفاظ و کلمات درگير بمانم ... اين درگيري به زندگي ام جان ميدهد . ادبيات روزهايم را نوازش ميدهد ، حتي اگر هيچ ندانم . نميتوانم داستان هاي سمک عيار را گوش ندهم ، حتي اگر آرامش&nbsp;ِ آنها که در اقيانوس&nbsp;ِ شعر و ادب غرق شده اند را نداشته باشم&nbsp;...</p> <p style="text-align: justify;">من از آن دسته اي هستم که تنها <span style="color: #008b8b;">نوک&nbsp;ِ انگشتان&nbsp;ِ پايم با يم&nbsp;ِ ادب خيس شده </span>و همين اندک ، مرا در شور&nbsp;ِ بي بديلي مغروق کرده . همين مختصر ، من را بدل به ديگري کرده <span style="color: #008b8b;">: )</span></p> Thu, 15 Mar 2018 22:37:00 GMT روز پنجم http://zendegiaram.ParsiBlog.com/Posts/469/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%be%d9%86%d8%ac%d9%85/ <p>فقط پنج روز گذشته اما امروز يک کمي از روال برنامه خارج شدم. من هميشه با انرژي خيلي خوب و زيادي کارم را شروع مي کنم اما دو تا مورد را از همين حالا که تقريبا اول راهم بايد براي خودم در نظر داشته باشم اول اينکه دربرابر اتفاقاتي که آماده نيستم معمولا از برنامه هايم فاصله نگيرم. دوم اينکه معمولا وقتي حدود ده روزي از برنامه ام مي گذره انرژي و انگيزه اوليه ام کمرنگ مي شه. بايد اعتراف کنم که هر بار همينه! اما اين بار تصميم گرفتم اين مورد را اصلاح کنم. براي اين کار بايد برنامه اي را که روز اول براي خودم نوشتم چند بار بخونم. دوم اينکه تمرين اراده کنم يعني هرجا که مي بينم دارم از برنامه خارج مي شم دوباره برگردم و شروع کنم.</p> <p>اين کار دقيقا مثل مراقبه کردن مي مونه يعني همانطور که ذهن را دائم از خيالهاي دور و نزديک روي زمان حال متمرکز مي کنم بايد هر لحظه تلاش کنم همه تفکرات و برنامه هايي که من را از هدف اصليم دور مي کنه از ذهنم برانم و ازشون فاصله بگيريم.</p> <p>با نزديک شدن به روزهاي جشن و مهماني مي دونم که کم کم اين برنامه از روال ممکنه خارج بشه پس بايد تا جايي که براي من امکان داره سعي خودم را بکنم که به بيراهه نرم.</p> <p>يکي از راهها نوشتنه با نوشتن مي شه فکرها و کارهايي که بايد انجام بدم را مرتب کنم و بگذارمشون يک گوشه .</p> <p>يک راه ديگه خوندن برنامه است.</p> <p>راه سوم فکر کردن به روز آخر چله است به برگشتن به عقب و نگاه کردن روزهايي که با سلامت و خوبي سپري شدن و لذت بردن از اينکه توانايي مديريت برنامه ام را داشتم.&nbsp;</p> <p>راه چهارم اينه که تا جايي که مي شه فقط روي هدف اصلي متمرکز موند و از اهداف ديگه دوري کرد.</p> <p>خدايا قول مي دم همه تلاشم را براي زندگي آرام و در جهت رضاي تو بکنم. کمکم کن قدمهايم استوار باشد و نلغزم. کمکم کن دنيا و آنچه در آن است مرا از تو دور نکند. کمکم کن قول و قرارهايم را فراموش نکنم و هر لحظه به يادت باشم.</p> Thu, 15 Mar 2018 22:36:00 GMT فصل اول http://Romanturkifarsi.ParsiBlog.com/Posts/4/%d9%81%d8%b5%d9%84+%d8%a7%d9%88%d9%84/ <p><strong><span style="font-size: medium;">3-فاميل هاي دور</span></strong></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>باز هم نتوانستم خود دار باشم, و شب موقع شام موضوع را به مادرم گفتم, اين که موقع خريد کيف براي سيبل, فاميل دورمان افسون را ديده ام.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>_اوه, درست است, افسون دختر نسيبه, توي مغازه ي شناي کار ميکنه, دختر بيچاره, ديگه حتي عيدهارو هم خونه ي ما نمي يان, شرکت تو مسابقه ي دختر شايسته اصلا کار خوبي نبود, گاهي که از جلوي مغازه رد ميشم, نه دوس دارم و نه يادم مي افته که برم ببينمش, ولي وقتي بچه بود خيلي دوسش داشتم, روزهايي که مادرش واسه خياطي مي امد اون رو هم با خودش مي آورد با اسباب بازي هاي شما بازي مي کرد, دختر خيلي آرومي بود, مادر نسيبه, مهريور, هم زن خيلي خوبي بود.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>_کدوم مسابقه؟؟&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>مادرم با غيظ گفت:وقتي افسون 16سالش بود و دبيرستان مي رفت تو مسابقه ي دختر شايسته شرکت کرد, نسيبه به جاي اين که جلوش رو بگيره تشويقش هم مي کرد و از اين بابت خوشحال بود.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>به گفته ي مادرم بعد از اين جريان حرفهاي زيادي پشت سر افسون گفته شد و مادرم که اين برايش يک ننگ به شمار مي آمد با &nbsp;نسيبه قطع رابطه کرد. در حالي که نسيبه, مادرم را که 20سال از خودش بزرگتر بود بسيار دوست داشت و برايش احترام قايل بود,&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>_آن زمانها خيلي خيلي فقير بودند, &nbsp;و در حالي که آه مي کشيد افزود:البته فقط اونها فقير نبودند پسرم, همه ي ترکيه اون سالها تو فلاکت و بدبختي بود.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>مادرم آن سالها با گفتن جمالاتي مثل"زن خيلي خوبيه, خياط فوق العاده ايه" نسيبه را به دوستان ثروتمندش معرفي مي کرد و هر سال دو سه بار هم براي دوخت لباس, او را به خانه مان دعوت مي کرد.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>آن موقع ها چون بيشتر وقتم را در مدرسه مي گذراندم, وقتي براي خياطي به خانه مان مي آمد او را نمي ديدم. در سال1956 اواخر بهار مادرم به يک عروسي دعوت شد و فورا بايد لباسي براي اين منظور تهيه مي کرد, او &nbsp;نسيبه را به ويلايمان در سعاديه دعوت کرد, اتاق کوچک ته راهروي طبقه ي دوم را براي خياطي اختصاص داده بود. نسيبه و مادرم تمام روز در آن اتاق بين پارچه ها, تور ها, سوزن ها و قيچي ها از گرماي هوا و پشه ها شکايت کرده, شوخي مي کردند و مي خنديدند, درست مثل دو خواهر.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>يادم هست صداي چرخ خياطي سينجر مادرم تا نصف شب به گوش مي رسيد, آشپزمان ليوان ليوان ليموناد براي نسيبه مي برد, چون نسيبه ي 20ساله حامله بود و مدام هوس ليموناد مي کرد, مادرم موقع ناهار به آشپزمان دستور مي داد که هر چه نسيبه دوست دارد ب ايش آماده کند و باشوخي مي گفت:اگه هر چي هوس مي کنه نخوره ممکنه بچه ش زشت بشه. &nbsp;و من با کنجکاوي به شکم برآمده ي نسيبه نگاه مي کردم, فکر مي کنم اين اولين بار بود که من متوجه وجود افسون شده بودم.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>_نسيبه حتي از شوهرش هم اجازه نگرفته بود سرخود با دست کاري کردن سن دختره اونو تو اين مسابقه شرکت داده بود. &nbsp;مادرم در حالي که رفته رفته با ياد آوري آن جريان عصباني مي شد, ادامه داد: خدا رو شکر برنده نشد و از اين رذالت خلاص شدن, اگه توي مدرسه متوجه مي شدند حتما اخراجش مي کردند, الان دبيرستان رو تموم کرده ولي فکر نمي کنم رشته ي به درد بخوري خونده باشه, ديگه حتي عيد هارو هم اينجا نميان که بفهميم چي کار دارن مي کنن, توي اين کشور زن ها و دختر هايي که تو يه هم چين مسابقاتي شرکت ميکنند معلومه چه کارن, برخوردش با تو چطور بود؟&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>مادرم نامحسوس, به هم خوابي افسون با مردها اشاره کرده بود, عين همين مسئله را در جمع دوستانم از زبان هيزترينشان شنيده بودم و اين برايم به عنوان يک فاميل خيلي شرم آور بود.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>مادرم وقتي سکوتم را ديد با لحن معني داري گفت:مواظب باش, تو به زودي قراره با يک دختر خاص, زيبا و ثروتمند ازدواج کني, کيفي رو که براش خريدي نشونم بده, ممتاز(نام پدرم) ببين کمال براي سيبل کيف خريده.</strong></span></p> <p><span style="font-size: xx-small;"><strong>_واقعا(پدرم گفت) در حالي که سعي مي کرد وانمود کند کيف را ديده با خوشحالي برايمان آرزوي خوشبختي کرد ولي تمام حواسش به تلوزيون بود.&nbsp;</strong></span></p> <p><span style="font-size: small;"><strong>4-اولين رابطه ها</strong></span></p> <p><span style="font-size: small;"><strong><br /></strong></span></p> Thu, 15 Mar 2018 22:33:00 GMT