مجله پارسي نامه - هنر، ادبيات، طنز http://Www.ParsiBlog.com/Mag/rss/3/خوراک خوان مجله پارسي نامه، سرويس وبلاگ نويسي پارسي بلاگ - مجله پارسي نامه - هنر، ادبيات، طنز fa ParsiBlog.com RSS Generator Sun, 22 Jul 2018 06:57:54 GMT پارسي بلاگ آهواره هاي آواره http://yajaavad.ParsiBlog.com/Posts/67/%d8%a2%d9%87%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">نگاره هايم آهواره هاي آواره اي هستند&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">که در سوک نبود تو&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">نقش مي شوند&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">بر تارک ذهن پر خيال من&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">و آنگاه که&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">در انتظار چشمانت&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">بيخود مي شوم از خود&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">با روياي&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">لبخند سبزت&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">جاني تازه ميدود&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">در تني که ناتوان از تنهايي&nbsp;</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">به لب رسيده است .....</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">.</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">.</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="color: #ff0000;">&nbsp;انديشه نگار</span></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">.</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">.</span></p> <p style="text-align: center;"><img title="آهواره" src="http://s9.picofile.com/file/8332015626/IMG_20180701_222356_140_640x640.jpg" alt="آهواره" /></p> Sat, 21 Jul 2018 08:42:00 GMT باز امشب http://shaerekochak.ParsiBlog.com/Posts/94/%d8%a8%d8%a7%d8%b2+%d8%a7%d9%85%d8%b4%d8%a8/ <p><img src="http://s9.picofile.com/file/8323951118/dacd03323c60c317e495a574691a9118.jpg" alt="باز امشب در اوج آسمانم..." width="422" height="281" /></p> <p>در اين شب&zwnj;ها آسمان زيبا و مملو از ستارگان درخشان نقره&zwnj;اي است</p> <p>و ستاره&zwnj;ي من، در شرق به رنگ طلايي مي&zwnj;درخشد.</p> <p>امشب نيز حال من خوب است؛ غم از گوشه&zwnj;کنار، سرکي به حالم مي&zwnj;کِشد</p> <p>و براي لحظاتي مرا دچار حسي مبهم مي&zwnj;کند.</p> <p>تنها حال غمگين نياز به همدم ندارد، حس شادي که در تنهايي بميرد تمام ِ غم است.</p> <p>غمت اگر مرا ويران کرد</p> <p>بگذار بگويم لبخندت چقدر حالم را به&zwnj;تر مي&zwnj;کند...</p> <p>&lt;** ادامه مطلب... **&gt;</p> <p>مي&zwnj;داني، حس مبهم، حس ِ بلاتکليفي است؛ اين حس تماما خيانت است!</p> <p>من با غم تو غمگينم و با شادي&zwnj;ات، آخ .. تو فقط خوب باش</p> <p>بگذار من به يقين ِ حال خوب برسم، بگذار حس ِ خوب داشتنت را درک کنم.</p> <p>&nbsp;</p> <p>تمام ديشب از دردپا هزاربار مُردم و زنده شدم، حتي در خواب دردش را احساس مي&zwnj;کردم</p> <p>بارها بيدار شدم. به زحمت نشسته&zwnj;ام و برايت مي&zwnj;نويسم، دردش وحشتناک است</p> <p>اما نمي&zwnj;توانم، مي&zwnj;گويد خودت را مي&zwnj;کُشي، استراحت کن، کمتر راه برو</p> <p>چگونه تو را به اين باور برسانم اين است دنيايي که من براي خودم ساخته&zwnj;ام، حالم را به&zwnj;تر مي&zwnj;کند</p> <p>راه مي&zwnj;روم و فکر مي&zwnj;کنم، فکر مي&zwnj;کنم، فکر مي&zwnj;کنم</p> <p>آن&zwnj;قدر که موزيک و افکارم نم بکشد و بعد ... تنها من مي&zwnj;مانم و درد خستگي.</p> <p>خسته&zwnj;ام، نمي&zwnj;داني به چه اندازه خسته هستم. همه&zwnj;اش تقصير اين آهنگ&zwnj;هاي لعنتي است و</p> <p>خاطراتم/ت/ش/تمان/تان/شان ...</p> <p>&nbsp;</p> <p>حال من در ابتداي نوشته خوب بود، رستاک حلاج دارد مرا به مسلخ مي&zwnj;برد</p> <p>حال من خوب بود، چرا رها نمي&zwnj;شوم؟ از من هيچ مانده&zwnj; است</p> <p>حال من خوب بود، ديگر توان راه رفتنم نمانده&zwnj; است ...</p> <p>تو که من را درک مي&zwnj;کني؟</p> <p>کمي براي من حرف بزن، کمي حال من را خوب کن</p> <p>کمي بخند و بگو ... بگو خاطراتش از اينجا برود، حال خوبم را از من نگيرد</p> <p>برود. من ديگر به انتها رسيده&zwnj;ام، بگو حين ِ رفتن</p> <p>دنيا را نيز خاموش کند.</p> <p>&nbsp;</p> <p>رستاک حلاج ديگر براي حال من خوب نيست.</p> <p>&nbsp;</p> <p>____________________</p> <p><span style="font-size: x-small;">+ عنوان از کريم فکور</span></p> <p><span style="font-size: x-small;">+ قرار بود از حال خوبم بگويم، قرار بود غوغاي ستارگان گوش بدهيم اما ...</span></p> <p><span style="font-size: x-small;">+ بار ديگر که حالم خوب بشود از نو برايت مي&zwnj;نويسم</span></p> Tue, 17 Jul 2018 13:50:00 GMT يا شاه چراغ http://ashkeshafagh.ParsiBlog.com/Posts/892/%d9%8a%d8%a7+%d8%b4%d8%a7%d9%87+%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba/ <p style="margin: 0cm 0cm 8pt; text-align: center;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;">هر شهر و ديار باغ و راغي دارد<br /> با نسترن و لاله اياغي دارد </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 8pt; text-align: center;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;">در بين تمام شهر هاي عالم <br /> شيراز فقط شاه چراغي دارد <br /> ---<br /> بي شاه چراغ راه گم خواهد شد<br /> وقت سحر و پگاه گم خواهد شد</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 8pt; text-align: center;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;">ترسم نرسي به کعبه اي رهرو حق<br /> در ظلمت شب اله گم خواهد شد<br /> ---<br /> اي قبله ي بارگاه تو عرش برين<br /> وي صحن تو با صفاترين ملک زمين</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 8pt; text-align: center;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;">توفيق که شد يار و شدم زائر تو <br /> از شکر گذارم به روي خاک، جبين<br /> ---<br /> اي صحن و سراي تو سراسر گوهر<br /> &nbsp;از مشک ختن خاک ديارت بر تر </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 8pt; text-align: center;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;">هر تشنه لبي که مي شود زائر تو<br /> نوشد ز مي جام طهور کوثر<br /> ---<br /> اي نگين حلقه شيراز يا شاه چراغ<br /> در ميان مومنين ممتاز يا شاه چراغ</span></p> <p style="text-align: center;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;">دل کبوتر وار گرد کوي تو <br /> مي کند هر صبح و شب پرواز يا شاه چراغ &nbsp;<br /> <br /> </span></p> Tue, 17 Jul 2018 13:49:00 GMT لحظه هاي نا آرام http://daltangam.ParsiBlog.com/Posts/579/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%86%d8%a7+%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85/ <p><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: small;">قرار تپش بي قرار نگاه و گيسوان انديشه ي رها در دست نسيم افکار، دلتنگي تا آنسوي جاده هاي محو در مهي مبهم نبود ... </span></p> <p><span style="font-size: small;">غزلهايي که بي رديف نگاه هاي سرگردان &nbsp;به شوق قافيه هاي نگاه باران، آسمان دل را به ترنم اواي پرستوهاي مهاجر نقشي از</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;مهر بر خاطر آشناي غريب مي زد؛ دل به موج هاي سرگردان سپرده و در خروش مجنون لحظه ها ، آرام در دل ثانيه هاي بي </span></p> <p><span style="font-size: small;">قرار ،جاي به دنج خاموشي گرفته اند ... </span></p> <p><span style="font-size: small;">مگر وزن بودن به کدامين وزنه محک سنجش زده ميشود؟! که ثانيه هاي خسته را در دل درياي دلتنگي به دست نسيم ميسپارد تا </span></p> <p><span style="font-size: small;">نگاه تلخ انتظار را بدرقه ي خود سازد؟!</span></p> <p><span style="font-size: small;">چند روزي که ثانيه هاي سال را در خود غرق کرده؛ نبض نسيم را در دست گرفته ، گل واژه هاي دلتنگي بر دفتر دل، نقش به </span></p> <p><span style="font-size: small;">لحظه ها مي زند در تکرار ثانيه هاي خود، دل را در مرور خاطرات ... </span></p> <p><span style="font-size: small;">قرارش با دنياي کوچکي که گوش بود بر آواهاي خاموش و زبان بود بر فريادهاي بريده به ديدن صبري در دل بيابان سرنوشت </span></p> <p><span style="font-size: small;">دلتنگي به وسعت لحظه هاي نا آرام نبود... </span></p> <p><span style="font-size: small;">فرياد سرکش صحرا در دل طوفان آرام مي گيرد ، اشعه ي خورشيد در دل بي قرار شمعي عاشق گرماي مهر مي يابد .. </span></p> <p><span style="font-size: small;">ماه در انديشه ي برکه ي صبر، شبنم نگاه ستارگان را در تلاطم دست کودکي رهگذر بر دل سکوت شب مي پاشد ... </span></p> <p><span style="font-size: small;">گلدسته هايي که قرار خود را در صوت دلنشين سحرگاهي نجوايي غريب به وديعتي از آرامش در دل چشم انتظاران آسمان آبي</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;مي نهند&nbsp; ...آسماني که نگاه خيس خود را در دل زمين تبدار جاي ميدهد&nbsp; تا خاطر کوير سوخته را دمي کوتاه خنکاي مهر بخشد </span></p> <p><span style="font-size: small;">...و تک درختي روييده بر بلنداي احساس که کبوتر سرگردان در دل باران يأس را در آغوش آرام خود جاي مي دهد تا خاطر </span></p> <p><span style="font-size: small;">درد از بالهاي زخميش شسته شود... </span></p> <p><span style="font-size: small;">و تنها قرار دلتنگيست که وسعتي &nbsp;در درياي مواج گرفته&nbsp; و غروب را بدرقه ي نگاه طوفان شب دارد ....</span></p> <p>&nbsp;</p> Tue, 17 Jul 2018 13:49:00 GMT مادر تمام شاعرانه ها http://rosesorati.ParsiBlog.com/Posts/2302/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1+%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85+%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87+%d9%87%d8%a7/ <p>بسم الله الرحمن الرحيم</p> <p>&nbsp;</p> <p>هفتاد و هشت ، هفتاد و نه ، هشتاد ، هشتاد و يک ، مي شمردم ، مي شمردم يک به يک ، هشتاد و دو ، هشتاد و سه ، هشتاد و چهار ، مي شمردم سال هايي را که خوب بخاطرشان داشتم تا نود و هفت را زير و رو کردم تا بيابم سال هايي را که ثانيه اي از جلوي چشمان اشکبارم محو نشدند . بيشترشان به دلتنگي مانده بودند ، به درد مانده بودند ، به يک آرزوي نا رسيده ، به مرگ مانده بودند لکن باز کردم دفتر هر سال را ، به تورقي به کوتاهي سيصد و شصت و پنج روز ، ورق مي زدم تا نگاه کنم روز هايي را که کسي ، جايي ، گوشه کناري مرا در خاطرش نگاه داشته بود و دلم را گرم کرده بود به همان يک ياد کوچک ، به همان شيريني طعم ملس خاطره ... ! براي مرور روزهاي گذشته بايد ذهن ياري دهد لکن من ، من دلم ياري نمي داد ، من چشمان خيسم ناله مي کردند ، من جان بي جاني بي رمق داشتم ، آمدم دستش بگيرم ، بلندش کنم ، دلش گرم کنم ، سيصد و شصت و پنج روز را خلاصه اش کردم ، به يک روز ، سهم من يک روز بود از کل سيصد و شصت و پنج روز سال ، يک روز که آن هم سهم من نبود ، روز دختر ... !</p> <p>جان بي جانم به زمين افتاده بود ، دستي که بنا بود بلندش کند به دلخوشي يک روز که متعلق به اوست حالا زمينش زده بود ، حالا تمام برنامه اش براي اميد دوباره شده بود يک شکست عظيم و يک تکذيب بزرگ که روز دختر ؟! روز دختر هم داريم ؟! به زمين داغي نشستم که پاهاي برهنه ي تمام جان ناتمامم به آن سوخته بود ، تاول زده بود لکن يک اجبار به بالاي سرش به بزرگي زندگي مانده بود تا روز همين خاک تمام تنش را بکشد به سمت زنده ماندن ، يک اجبار بزرگ که هرچه سعي بود که اختيارش کند ، نشد ... جبر ، جبر بود حتي اگر تو ميهمان ناخوانده به نام مرگ را به دعوت مي خواندي ، طلبش مي کردي و براي رسيدنش تلاش صادقانه ات را نذر مي کردي .... ! دست هايش را گرفتم ، لطافت دخترانه اي درش پرپر مي زد ، دستهايش سرد بود ، به سرماي يک نگاه که گرما ازش طلب مي شد ، دستهايش سرد بود ، سرد اما گرد ... جوري گرم مي نمود که گويي تا بحال طعم سردي نچشيده ! تا بحال سرما نديده و هرچه از سر گذرانده ، گرماي شکوفه هاي بهاري و ميوه هاي تابستاني بوده ، نه گرمايي که بسوزاند ها ، نه ! گرمايي شيرين که گويي تمام زندگيش به يک شادي عميق طي شده ... دست هايش عجيب عمق درد را به جان گوشت و پوست و استخوان خريده بودند و آبروداري مي کردند با سيلي هاي گرم گونه ي گل انداخته شان ! دستش گرفتم ، اشک از کهکشان چهره اش ريودم و زير بازويش را گرفتم تا بلندش کنم ... !</p> <p>روز هاي دختر تو ، مردانه تر از مرد هايي بود که لااقل يک روز در تقويم به مردانه بيداري شش صبحشان تقدير مي شدند و حالا تو ، سرباز زخم خورده اي بودي که مردانگي را چيزي جز يک بيداري صبح تعبير مي کردي ... ! تو مردانه ايستاده بودي ، با همان موي بلند خاک خورده ي آشفته در باد ، درست زماني که دستي را به شانه طلب مي کردند و تمام هستي شان بسته به يک نوازش به کوتاهي يک بافتن و يک گل که در ميانشان به يادگار بگذارند ، بود . تو محکم از پشت بسته بوديشان تا دخترانگي هاي فراموش شده ات ، در مقابل باد تن رها نکنند و درست بيايند جلوي چشمانت ، تو موهايت را به پشت سر محکم زنجير کرده بودي درست زماني که بايد به آغوش پدرانه اي ، بافته مي شدند ... دامن پليسه ي صورتي ات ، همان لباس رزم بود .&nbsp;</p> <p>تو دختر بودي اما مردانه ! تو صورتي بودي اما خاکي ، تو زيبا بودي اما کبود ، تو ايستاده بودي اما زخم خورده و خوني ، تو لبخند مي زدي اما با درد و هيچ کس ، هيچ کس ،&nbsp; هيچ گاه نفهميد که چه بار عظيمي به دوش توست . درست به عظمت خدايي که صبوريت را فتبارک مي گفت ، درست به عظمت خنده هاي روزانه و گريه هاي شبانه ! اما جان تو ، ذات تو همان دختر شيرين زبان نازک صدايي بود که موي عروسک شانه مي کرد و دست هايي مو هاي خودش را ميهمان شکوفه هاي بهاري مي کردند و پاهاي برهنه اش تن سرد و دل نواز چمن هاي ترگونه کرده را لمس مي کردند و بوي خاک ، عطر زنانه ي تمام تنت بود . تو دختر بودي و هر قدر محکم ، جان نازکت آرام صدايت مي کرد و نوازشي طلب مي کرد ... ! دستي نبود که آرام جانت شود ،&zwnj;لکن ...&nbsp;</p> <p>و دلتنگي درد بزرگي بود ، به بزرگي يک انقلاب ، ايستادم ، چادر به سر کردم ، گام هايم را محکم تر از هميشه بر زمين مي گذاشتم و اندکي بعد ، من مانده بودم و دو جعبه کيک و شش فشفشه ي رنگارنگ و يک مدرسه ي دخترانه در مقابلم ؛ جشن روز دختر ... !</p> <p>راست مي گويند هرچه در کودکي براي تو انجام نشود ، هرچه در کودکي ات ظلم شود ، هرچه در کودکي در دلت بماند و هرچه را خوشت بيايد درست همان ها را براي شيرين جان کودکت طلب خواهي کرد و جان خواهي داد براي زندگي اش که بشود درست نقطه اي بالاتر از زندگي تو ...&nbsp;</p> <p>و حالا من ؛ مادري شده بودم به دختراني ، به وسعت يک شهر .... !&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>ــــ</p> <p>+&zwnj;جشن امروز ، حس شيرين خنده هاشون ، حتي اگه نشناسمشون ... !</p> <p>+&zwnj;#س_شيرين_فرد&nbsp;</p> <p>+ دبيرستان دخترانه ي طاهره ، به تاريخ بيست و پنجم تيرماه يکهزار و سيصد و نود و هفت&nbsp;</p> <p>+&zwnj;عکس هاي امروز توي کانالم موجود هست .&nbsp;</p> Tue, 17 Jul 2018 13:49:00 GMT مي انديشم تو را http://pershang.ParsiBlog.com/Posts/430/%d9%85%d9%8a+%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%b4%d9%85+%d8%aa%d9%88+%d8%b1%d8%a7/ <p>مثل يک واژه مثل يک غزل ، </p> <p>مي انديشم تو را</p> <p>ميکشد همي به باغي مرا ، </p> <p>ميدهد بوي عطرتو را</p> <p>همچوني ني درمشبک چشمم ، </p> <p>مجنون مي جست تو را</p> <p>من ازآن دريچه رويا ، </p> <p>بَه چه دامن کشان ديدم تو را</p> <p>اختران چون حلقه خلخال ، </p> <p>ميرقصاند پاي تورا</p> <p>چه خرامان مي پيمود ره ، </p> <p>عاشقي هاي غلام تورا</p> <p>&nbsp;</p> <p>غ..ر..آ</p> Tue, 17 Jul 2018 13:48:00 GMT دختري هم آهنگ درد http://rosesorati.ParsiBlog.com/Posts/2301/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d9%8a+%d9%87%d9%85+%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af+%d8%af%d8%b1%d8%af/ <p>بسم الله الرحمن الرحيم</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>روي تختم نشسته بودم ، چانه ام را يک دست تکيه گاه بود و دست ديگرم بروي صفحه ي پر نور گوشي چند اينچي مقابلم حرکت مي کرد . تک به تک کانال هايم را باز نکرده مي بستم ... ! گروه هايم را ، پبج هايي را که فالو داشتم ... کانال هاي مختلف ، گروه هاي مختلف ، پيج هاي گوناگون ، همه شان بدون استثنا يک کلمه را فرياد مي زدند : دختر !&nbsp;</p> <p>گاه با موچ غليظي از آرايه ها و گاه به سادگي و صميميت يک فنجان چاي بعد از ظهر ، کم کم دست هايم مي لرزيدند ، کم کم باران شروع به باريدن کرد ... کم کم ذهنم شد پر از سوال ، سوال هاي بي جواب ! من بي دفاع نشسته بودم و منتظر اذان بودم ، که بگويد و من در سجده ي آخر نمازم به خواب روم ... که زودتر فرار کنم از اين تا صبح هاي لعنتي .. من بي دفاع بودم ، من زخمي بودم ، من خسته بودم ... انصاف نبود ... من يک نفر بودم ! من يک تنه ايستاده بودم به هجمه ي عظيم کساني که همه يکصدا يک چيز را دست و جيغ مي زدند ، يک چيز را کِل مي کشيدند ، يک چيز را نُقل مي کردند ، دختر ...&nbsp;</p> <p>دفتر هاي ذهنم را ورق زدم ، امسال ، پارسال ، سال قبلش ، سال هاي قبل تر ... مي گشتم دنبال يک نشان ، فقط يک نشان که کسي ، کسي مرا ديده باشد ... که لطافت تن زخمي مردانه جنگيده ام را فراموش نکرده باشند ، که آرامم کند که ...&nbsp;</p> <p>اين روز ها ، حتي خدا هم ساجده را فراموش کرده ...</p> <p>&nbsp;</p> <p>ــــ</p> <p>+ نميتوانستم بنويسم ، ديگر نمي توانستم ! بعد از سال ها حالا بايد بروي !؟ حالا که عادت کرده بود که آرامم کني ؟! حالا بايد آبم کني ؟!</p> <p>+ ....</p> <p>#س_شيرين_فرد</p> Tue, 17 Jul 2018 13:48:00 GMT آنابل http://emozionante.ParsiBlog.com/Posts/366/%d8%a2%d9%86%d8%a7%d8%a8%d9%84/ <p>&nbsp;</p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">به&zwnj;نام خدا</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">چند وقت پيش، فاطمه فيلم &laquo;آنابل&raquo; را دانلود کرد و آورد با هم ديديم. خواستم نقدي بر فيلم بنويسم، اما هرچه کردم ديدم سخيف&zwnj;تر از آن است که چنين وقتي برايش بگذارم. فقط چند نکته قابل&zwnj;ِتوجه را در قالب خاطره&zwnj;اي که برايم به&zwnj;جا گذاشت، مي&zwnj;نويسم:</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">سال&zwnj;هاست فيلم&zwnj;هايي از اين دست را نمي&zwnj;بينم. اما جالب است که به&zwnj;نسبتِ حدود 15 سال پيش، مِتُد کلّي ژانر وحشت امريکايي، تغيير چنداني نکرده است. سِير کلّي فيلم، همان پيام&zwnj;هاي هميشگي را دارد و اتّفاقات تکراري آن، کاملاً قابلِ&zwnj;پيش&zwnj;بيني است. فقط اين&zwnj;بار، سِري جديدي از کليدواژه&zwnj;ها برجسته شده&zwnj;اند که اثرات قابلِ&zwnj;توجهي بر مخاطب، خصوصاً دختران نوجوان (که به&zwnj;نظرم مخاطب اصلي هستند) دارد.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">فيلم، حولِ&zwnj;محور يک &laquo;عروسک&raquo; مي&zwnj;چرخد. عروسکي که هم&zwnj;دم هر دختري است درراستاي هدف مادري او در آينده. پس همان اوّل معلوم مي&zwnj;شود که سيبل نشانه&zwnj;گيري، &laquo;مادري&raquo; است (مي&zwnj;توانم فصل&zwnj;ها درموردِ اين هدف&zwnj;گيري دقيق و پُرتکرار بنويسم، اما نه اينجا).</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">از اوّل با هم طي کرده بوديم که گوشي دست من باشد و صحنه&zwnj;&zwnj;هايي که زيادي ترسناک هستند را جلو بزنم (قبلاً زياد درباره&zwnj;اش شنيده بودم). سکانس به سکانس فيلم را با دقّت تماشا مي&zwnj;کردم؛ مثل غزالي که حين چَرا، مراقب حمله&zwnj;هاي احتمالي به فرزندش هست (در همين حد مي&zwnj;توانستم از جراحت روح و روان فاطمه که فقط از شدّت کنجکاويِ حاصل از پيام&zwnj;هاي جسته&zwnj;وگريخته هم&zwnj;کلاسي&zwnj;هايش اصرار به ديدن فيلم داشت، محافظت کنم. از همان&zwnj;ها يادگرفته بود دانلود کند و بهتر ديدم با هم فيلم را تماشا کنيم تا روزي، يواشکي و تنها ببيند). بااين&zwnj;حال القاي ناامني و ترس که در تمام صحنه&zwnj;هاي فيلم موج مي&zwnj;زد، اثر خود را مي&zwnj;گذاشت: خانه&zwnj;اي کهنه و تاريک در فضايي کِرِم- قهوه&zwnj;اي، دور از شهر و بدون هيچ همسايه نزديکي؛ دختر افليجِ يتيمي که به&zwnj;همراه خواهرش و دخترکان يتيم ديگر، با راهبه&zwnj;اي به آن خانه مهاجرت کرده بودند تا در ازاي الطاف انسان&zwnj;دوستانه صاحب&zwnj;خانه، موردِ شکنجه نيروهاي شيطاني محبوس در آنجا باشند؛ اصرار بر القاي قدرت بي&zwnj;پايان شيطان که هيچ نيرويي در هستي جلودار آن نخواهد بود و حتّي تلاش&zwnj;هاي روحانيت (نماد کارگزاران خدا) براي خنثي&zwnj;کردن آن، تنها اثري مقطعي (به&zwnj;لحاظ زماني و مکاني) دارد؛ خدايي که اصلاً وجود محسوس و قابلِ&zwnj;توجهي ندارد و تنها حضورش، به&zwnj;صورت نيرويي محدود در اختيار و اراده روحانيت و بدون هيچ اثر قابلِ&zwnj;توجهي است؛ در پايان هم پيروزي و بقاي مُسلّم شيطان.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">شايد يک دختر نوجوان درطولِ فيلم به اين فکر نکند که چرا همه بچه&zwnj;ها بايد &laquo;دختر&raquo; و همگي هم بايد &laquo;يتيم&raquo; باشند؟ چرا اينقدر &laquo;بي&zwnj;پناه&raquo; و &laquo;بي&zwnj;جاومکان&raquo; هستند؟ چرا شيطان بايد در يک &laquo;عروسک&raquo; حلول کند؟ چرا مخاطب اوّل شيطان، بايد &laquo;فلج&raquo; باشد و چرا دوستانش او را طرد مي&zwnj;کنند؟ اين&zwnj;همه &laquo;نيروي شيطاني&raquo; چه توجيه عقلاني مي&zwnj;تواند داشته باشد؟ &laquo;خدا&raquo; کجاست؟ </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br /><img src="http://filmg.ir/wp-content/uploads/2017/08/ana.still_.3.jpg" alt="http://filmg.ir/wp-content/uploads/2017/08/ana.still_.3.jpg" width="418" height="209" /></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">اما درهرصورت، تمام اين&zwnj;ها کليدواژه&zwnj;هايي است که خواه&zwnj;ناخواه بر او اثر مي&zwnj;گذارد. هرچند فاطمه، صحنه&zwnj;هاي پر از خون&zwnj;ريزي و خشونت و شوک&zwnj;هاي غافل&zwnj;گيرکننده فيلم را نديد، امّا ماه&zwnj;ها درگير مسئله ترسش بوديم؛ هر روز هنگام غروب آفتاب به&zwnj;شدّت گريه مي&zwnj;کرد و بالا مي&zwnj;آورد؛ براي مدّت زيادي جسارت و اعتمادبه&zwnj;نفسش به&zwnj;شدّت کاهش پيدا کرد، مکرّر به جلسات کاردرماني و مشاوره برده شد و خلاصه براي چند ماه، زندگي تمام خانواده مختل بود که خود، دفتر خاطراتي جدا مي&zwnj;طلبد. حالا هم که بهتر شده، تمام عروسک&zwnj;هايش را جمع کرده و گذاشته انباري. مي&zwnj;گويد: &laquo;من از اين آدمي&zwnj;زادهايي که همين&zwnj;طور بي&zwnj;حرکت به آدم زُل مي&zwnj;زنن بدم مياد!&raquo; </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">آنابل به&zwnj;عنوان يک اثر سينمايي، فيلم قابلِ&zwnj;توجهي نيست. پر از کليشه&zwnj;هاي تکراري و قديمي است که نتوانسته پشتِ فيلم&zwnj;برداري قوي و مونتاژهاي نسبتاً حرفه&zwnj;اي پنهان بماند. داستان، يک مبناي خنده&zwnj;دار و کسل&zwnj;کننده دارد. امّا با تمام اين&zwnj;ها، روي مخاطب خاصّ خود، اثر قابلِ&zwnj;توجهي مي&zwnj;گذارد. اين&zwnj;گونه اثرگذاري&zwnj;ها، اتّفاقي نيست. براي آن، سرمايه&zwnj;گذاري عظيمي مي&zwnj;شود، طرح و برنامه دقيقي چيده مي&zwnj;شود، تلاش پي&zwnj;گير و شبانه&zwnj;روزي &nbsp;مي&zwnj;شود. چنين است که اميرالمؤمنين (ع) مي&zwnj;فرمايند: &laquo;آگاه باشيد! قسم به آن&zwnj;که جانم به دستان اوست، دشمن بر شما پيروز خواهد شد. نه به&zwnj;دليل آن&zwnj;که آن&zwnj;ها سزاوارتر از شما نسبت به حق هستند، بلکه به&zwnj;دليل آن&zwnj;که آن&zwnj;ها در امرِ باطلِ خود، ثابت&zwnj;قدم&zwnj;اند...&raquo; (نهج&zwnj;البلاغه، خطبه 97)</span></p> <p>&nbsp;</p> Mon, 16 Jul 2018 20:54:00 GMT شب يخ زده http://mosa38.ParsiBlog.com/Posts/51/%d8%b4%d8%a8+%d9%8a%d8%ae+%d8%b2%d8%af%d9%87/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>آنقدر خدا کرده حقيرم که بميرم</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>داده است فراوان مي پيرم که بميرم</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>چون بره آهو به سر قله برفم<br /></strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>خورشيد نيامد به مسيرم که بميرم</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>يک ماه به چشم ومژه وتيزي ابرو</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>بسيار زده خنجر وتيرم که بميرم</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>سردار بزرگ غزل وشورو نشاطم</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>غم آمده در قلب دليرم که بميرم</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>رفتم به سر قله ي پامير؛غم عشق</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>انداخت ازآن قله به زيرم که بميرم</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><strong>موسي عباسي مقدم</strong></span></p> Mon, 16 Jul 2018 16:50:00 GMT کوچه باغِ تـو http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1072/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87+%d8%a8%d8%a7%d8%ba%d9%90+%d8%aa%d9%80%d9%88/ <p style="text-align: center;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;"><span style="color: #3366ff;"><span style="font-size: large;"><strong><img title="مخمس از مخمس سرا جوان شاعر کلاسيک بيان احمد محمود امپراطور تصوير احمد محمود امپراطور ahmad mahmood imperator " src="http://uupload.ir/files/xqn3_negar_15072018_163111.jpg" alt=" ز کوچــه بـــاغِ تـو امشب گذر نخواهم کرد خـــودم پـريش و تو را در بدر نخواهم کرد به عشق خـامِ تو من ترک سر نخواهم کرد حيـــات و هــر نفسِ خود هدر نخواهم کرد به هيچ گوشه اي شهري سفر نخواهم کرد --------------------------------------- ميــــانِ آتشِ احســــــاسِ خـــود کباب شدم به پيشِ چشـــم رقيبـــــان ز شرم آب شدم به پشتِ زيِن هــــوس پـاي بر رکاب شدم دچـــــار غصه و اندوه و اضطراب شدم تلاش و سعــي تو بر من اثر نخواهد کرد --------------------------------------- تو خويش پادشــــــه مــــا را غلام دانستي شئـون زنــــدگي بـــــر مــــا حرام دانستي شــــکوه و شـــــاًن خودت در مقام دانستي برنـــــده خنجــــــرِ مـــــــا را نيام دانستي من از جماعتِ خود بين حذر نخواهم کرد --------------------------------------- جفـــــا و جـــــور من از روزگار مي بينم خـــــزانِ خويش در اين نـــوبهار مي بينم هـــــــــزار حادثــــــه را آشکــار مي بينم به تنــــگ دستي خـــود من وقار مي بينم به سوي هستـــي دنيــــا نظر نخواهم کرد --------------------------------------- به شهــــــرِ دل چقدر ها قيامت افتاده است به کــــــارِ دل چقدر ها وخامت افتاده است به جـــــانِ دل چقدر ها ملامت افتاده است به عــــزمِ دل چقدر ها شهامت افتاده است اگر ضــــرر نکند دل ضــرر نخواهم کرد --------------------------------------- من از بيان ادب شـــــاد و ســـرفزار استم درون سينـــــه عـشــــاق در گــــداز استم نيـــــازمند به يکتـــــايي بي نيـــــاز استم هـــزار شکر که محمود اهــــل راز استم خودم اسيــــــــر بد و بدگهـر نخواهم کرد --------------------------------------- يکشنبه 24 سرطان 1397 آفتابي که برابر ميشود به 15 جولاي 2018 ترسايي ســـرودم احمد محمود امپراطور " /><br /><br /><br />ز کوچــه بـــاغِ تـو امشب گذر نخواهم کرد<br /> <br />خـــودم پـريش و تو را در بدر نخواهم کرد<br /><br />به عشق خـامِ تو من ترک سر نخواهم کرد<br /> <br />حيـــات و هــر نفسِ خود هدر نخواهم کرد<br /> <br />به هيچ گوشه اي شهري سفر نخواهم کرد<br /><span style="color: #008000;">---------------------------------------<br /></span><br />ميــــانِ آتشِ احســــــاسِ خـــود کباب شدم<br /> <br />به پيشِ چشـــم رقيبـــــان ز شرم آب شدم<br /> <br />به پشتِ زيِن هــــوس پـاي بر رکاب شدم <br /><br />دچـــــار غصه و اندوه&nbsp; و اضطراب شدم<br /><br />تلاش و سعــي تو بر من اثر نخواهد کرد<br /><span style="color: #008000;">---------------------------------------<br /></span><br />تو خويش پادشــــــه مــــا را غلام دانستي<br /><br />شئـون زنــــدگي بـــــر مــــا حرام دانستي<br /><br />شــــکوه و شـــــاًن خودت در مقام دانستي<br /> <br />برنـــــده خنجــــــرِ مـــــــا را نيام دانستي<br /><br />من از جماعتِ خود بين حذر نخواهم کرد<br /><span style="color: #008000;">---------------------------------------<br /></span><br />جفـــــا و جـــــور من از روزگار مي بينم<br /><br />خـــــزانِ خويش در اين نـــوبهار مي بينم<br /><br />هـــــــــزار حادثــــــه را آشکــار مي بينم<br /><br />به تنــــگ دستي خـــود من وقار مي بينم<br /><br />به سوي هستـــي دنيــــا نظر نخواهم کرد<br /><span style="color: #008000;">---------------------------------------<br /></span><br />به شهــــــرِ دل چقدر ها قيامت افتاده است<br /> <br />به کــــــارِ دل چقدر ها وخامت افتاده است<br /><br />به جـــــانِ دل چقدر ها ملامت افتاده است<br /><br />به عــــزمِ دل چقدر ها شهامت افتاده است<br /><br />اگر ضــــرر نکند دل ضــرر نخواهم کرد<br /><span style="color: #008000;">---------------------------------------<br /></span><br />من از بيان ادب شـــــاد و ســـرفزار استم<br /><br />درون سينـــــه عـشــــاق در گــــداز استم<br /><br />نيـــــازمند به يکتـــــايي بي نيـــــاز استم<br /><br />هـــزار شکر که <span style="color: #ff0000;">محمود</span> اهــــل راز استم<br /><br />خودم اسيــــــــر بد و بدگهـر نخواهم کرد<br /><span style="color: #008000;">---------------------------------------<br /></span><br /><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: medium;">يکشنبه 24 سرطان 1397 آفتابي<br /> <br />که برابر ميشود به 15 جولاي 2018 ترسايي<br /><br />ســـرودم<br /><br />احمد محمود امپراطور</span></span> </strong></span></span></span></p> Mon, 16 Jul 2018 16:49:00 GMT ميلاد شفيعه روز قيامت http://balaee.ParsiBlog.com/Posts/1433/%d9%85%d9%8a%d9%84%d8%a7%d8%af+%d8%b4%d9%81%d9%8a%d8%b9%d9%87+%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%82%d9%8a%d8%a7%d9%85%d8%aa/ <p> <p>آسمان، دامن دامن گل به زمين هديه مي&zwnj;کند. پرنده&zwnj;ها، زيباترين نغمه&zwnj;هاي عاشقانه شان را در گوش درخت&zwnj;ها زمزمه مي&zwnj;کنند.</p> <p>زمين قد برافراشتهتا دوباره به آسمان فخر بفروشد.</p> <p>فاطمه معصومه! نگاه معصومانه&zwnj;ات، اميد را در دل خسته زمين مي&zwnj;روياند و رايحه پاک بهشتي ات، نسيم را به وجد مي&zwnj;آورد.</p> <p>آمدي&nbsp;و بر شانه&zwnj;هاي خاک، گام نهادي تا لباس شفا را بر روح مجروح دردمندان بپوشاني.</p> <p>نام روشن و شفاف تو اي فخر زنان عالم! شفيعه روز قيامت و انيس لحظه&zwnj;هاي عبادت است؛ آنجا که از صميم قلب، به تو توسل مي&zwnj;جوييم تا بر گردنه&zwnj;هاي سنگين گناه در ميانه راه نمانيم.</p> <p>شکفتن تو در باغ جهان، ادامه ملکوت بر زمين است و گشودن درهاي رحمت.</p> <p><span>&lt;** ادامه مطلب... **&gt;<br /></span></p> <p>چه زيباست ساحل جمکران در کنار درياي تو، وقتي دل&zwnj;هاي غرقه در عشق، چشم انتظار رسيدن کشتي نجات مولاي خويشند.</p> <p>مژده باد طلوع تو اي معصومه زکيّه که بارقه شهاب تو، روشنايي ديگر در شب&zwnj;هاي مناجات اهل زمين است.</p> <p>معصومه، يعني قداست مريم و عصمت فاطمه و ادامه قصه غصه&zwnj;هاي زينب در جست وجوي برادر.</p> <p>معصومه يعني ترنم ترانه اي ديگر براي استجابت دعا.</p> <p>لبريز از نام توايم که غربت شاه غريب را به يادمان مي&zwnj;آوري.</p> <p>چه زيباست سرنوشت تو در خطه قم، وقتي هم آسمان با ماه و ستارگانش مي&zwnj;شوي و اجازه ميهماني تو براي قلب&zwnj;هاي شکسته، به منزله زيارت حسين عليه السلام مي&zwnj;شود.</p> <p>شرافت زن در ياد توست.</p> <p>طلوع مي&zwnj;کني و نام تو، سپيدارها را به وجد مي&zwnj;آورد.</p> <p>محبت تو اي بانو، تالاب&zwnj;هاي تيرگي روح را پر از زلالي عرفان مي&zwnj;کند.</p> <p>ميلاد تو، نبض پرتلاطمي است که اندام خواب رفته سکوت را بيدار مي&zwnj;کند تا ساعات مه گرفته ايمان را آفتابي کند.</p> <p>آمدي تا غربت غريب اين برادر، با قدم&zwnj;هاي انتظار و شوق شما، رنگ ديگري بگيرد.</p> <p>آمدي تا هجرت بهارگونه&zwnj;ات، ذره ذره اين خاک را توتياي اهل نظر کند.</p> <p>آمدي؛ تا پروانه&zwnj;ها، رمز و راز عاشقي را بر گرد شمع آسماني وجود تو تجربه کنند.</p> </p> Mon, 16 Jul 2018 16:48:00 GMT لبريز http://lailihabib.ParsiBlog.com/Posts/12/%d9%84%d8%a8%d8%b1%d9%8a%d8%b2/ <p style="text-align: center;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;"><span style="color: #3366ff;"><span style="font-size: large;"><strong><img title="نشــــــه اي نرگس جادوي تو لبريزم کرد عطرِ پيــــراهن و گيسوي تو لبريزم کرد شبِ مهتـــــاب شد و باز به درياي خيال موجِ سوداي مـه ي روي تو لبريزم كرد روي آن زورقِ يـــاد تو نشستم چو نسيم سفــــرِ شعرِ ســــــرِ كوي تو لبريزم كرد شبِ عشق و شبِ نـور و شبِ رويايي دل شوق آن قــامت دلجـــــوي تو لبريزم كرد لِ يــــادت چمنِ گل شد و، درياي سخن بيت، بيتِ از غـــزلِ بوي تو لبريزم كرد يادم آمد خـــمِ ابــــروي تو و گلشنِِ وصل مستي و ذوق و هيـــاهوي تو لبريزم كرد دستِ تو شاخــــه اى گل بركفِ ليلا ديدم شعــفِ واژه اى نيـــــكوى تو لبريزم كرد --------------------------- ليلي حبيب" src="http://uupload.ir/files/mkze_negar_15072018_110422.jpg" alt="نشــــــه اي نرگس جادوي تو لبريزم کرد عطرِ پيــــراهن و گيسوي تو لبريزم کرد شبِ مهتـــــاب شد و باز به درياي خيال موجِ سوداي مـه ي روي تو لبريزم كرد روي آن زورقِ يـــاد تو نشستم چو نسيم سفــــرِ شعرِ ســــــرِ كوي تو لبريزم كرد شبِ عشق و شبِ نـور و شبِ رويايي دل شوق آن قــامت دلجـــــوي تو لبريزم كرد لِ يــــادت چمنِ گل شد و، درياي سخن بيت، بيتِ از غـــزلِ بوي تو لبريزم كرد يادم آمد خـــمِ ابــــروي تو و گلشنِِ وصل مستي و ذوق و هيـــاهوي تو لبريزم كرد دستِ تو شاخــــه اى گل بركفِ ليلا ديدم شعــفِ واژه اى نيـــــكوى تو لبريزم كرد --------------------------- ليلي حبيب" /><br /><br /><br />نشــــــه اي نرگس جادوي تو لبريزم کرد<br /><br />عطرِ پيــــراهن و گيسوي تو لبريزم کرد<br /><br />شبِ مهتـــــاب شد و باز به درياي خيال<br /><br />موجِ سوداي مـه ي روي تو لبريزم كرد<br /><br />روي آن زورقِ يـــاد تو نشستم چو نسيم<br /><br />سفــــرِ شعرِ ســــــرِ كوي تو لبريزم كرد<br /><br />شبِ عشق و شبِ نـور و شبِ رويايي دل<br /><br />شوق آن قــامت دلجـــــوي تو لبريزم كرد<br /><br />لِ يــــادت چمنِ گل شد و، درياي سخن<br /><br />بيت، بيتِ از غـــزلِ بوي تو لبريزم كرد<br /><br />يادم آمد خـــمِ ابــــروي تو و گلشنِِ وصل<br /><br />مستي و ذوق و هيـــاهوي تو لبريزم كرد<br /><br />دستِ تو شاخــــه اى گل بركفِ<span style="color: #ff0000;"> ليلا</span> ديدم<br /><br />شعــفِ واژه اى نيـــــكوى تو لبريزم كرد<br /><span style="color: #ff0000;">---------------------------------------</span><br /><span style="color: #008000;">ليلي حبيب</span><br /><br /><br /></strong></span></span></span></p> Mon, 16 Jul 2018 16:48:00 GMT كريمه ي اهل بيت عليهم السلام http://ashkeshafagh.ParsiBlog.com/Posts/891/%d9%83%d8%b1%d9%8a%d9%85%d9%87+%d9%8a+%d8%a7%d9%87%d9%84+%d8%a8%d9%8a%d8%aa+%d8%b9%d9%84%d9%8a%d9%87%d9%85+%d8%a7%d9%84%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85/ <p dir="rtl" style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">مرغان پرشكسته ي بي آشيانه ايم<br />ما زائريم و رو به سوي قم روانه ايم</span></p> <p dir="rtl" style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">پروانه وار گرد ضريح كريمه اي<br />شوريده حال در طلب آب و دانه ايم<br />---<br />با پاي دل روانه سوي قم اگر شديم<br />ما زائر بهشت خدا زين سفر شديم </span></p> <p dir="rtl" style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">طوف ضريح حضرت معصومه(س) گشته ايم<br />صد شكر كه از زيارت او مفتخر شديم <br />---<br />معصومه اي و مايه ي فخر بشري<br />خورشيد رضا(ع)، تو نيز همچون قمري</span></p> <p dir="rtl" style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">ما در شب ميلاد تو شاديم همه<br />اي تاج سر شيعه ي اثني عشري<br />---<br />معصومه اي و كريمه ي آل الله<br />در شام سياه ما تويي همچون ماه</span></p> <p dir="rtl" style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">هركس كه ترا شناخت گمراه نگشت<br />اي سوي بهشت راه تو تنها راه<br />---<br />اي حرمت باغ بهشت خدا<br />اي كه تويي منبع جود و سخا</span></p> <p dir="rtl" style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">ما همه هستيم گدايان تو<br />لطف كن و دست بگير از گدا<br />----<br />بانوي كريمه اي خدا يارت باد<br />دستان خداوند نگهدارت باد</span></p> <p style="text-align: center;"><span dir="rtl" style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">باشد حرمت نمونه ي باغ بهشت <br />سرسبز همه گلشن و گلزارت باد<br /><br /></span></p> Mon, 16 Jul 2018 16:47:00 GMT عنوان ندارد http://khckdk.ParsiBlog.com/Posts/283/%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/ <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8331619168/59883870014675210_MJloLVb1_c.jpg" alt="" width="294" height="246" /></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">برايش نوشته بودم راستي تا حالا گفته بودم که هيچکس نمي تواند به اندازه ي تو خوب باشد؟ مي دانستم که پيام ارسال نمي شود. ديگر کسي نيست که اين خط را روشن نگه دارد. پيام ارسال شد! چند لحظه اي مات ماندم. اگر خودش باشد جوابم را مي دهد؟ نمي دانم! شايد بعد از اين همه وقت اصلا حوصله ي يکي مثل من را نداشته باشد ديگر. چشمانم را مي بندم. با صداي زنگ گوشي از جا مي پرم. چند لحظه اي نفس نمي کشم. نگاه مي افتم به صفحه. مامان است. برايش همه چيز را تعريف مي کنم. مي گويد باز هم مثل هميشه خيالاتي شده ام. مي گويد بارها تو گفته اي که ديگر قرار نيست برگردي. مي گويد هيچکس از تو خبر ندارد و اصلا معلوم نيست حالا توي کدام شهر پا روي پا انداخته اي و زل زده اي به منظره ي رو به رويت! حتما شارژش تمام شده که تماس قطع مي شود. باز هم بايد تنهايي فکر کنم تو نمي تواني آنقدر که مامان مي گويد بي تفاوت باشي. تو هيچ وقت آنقدر بي تفاوت نبوده اي. اصلا تو آدم بي تفاوتي ... بي خيال! اگر بگويم که نااميد نشده ام دروغ گفته ام. اما باز هم فکر مي کنم. فکر مي کنم که چطور بايد بعد از اين همه مدت تو را پيدا کرد. از کجا؟</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">از ماشين پياده مي شوم. خيلي وقت است که پايم را نزديک اين جا نگذاشته ام. ديوانه شده ام. اصلا تو پايين ترين نقطه ي اين شهر توي اين خانه با ديوار هاي آجري و زنگي که جيک جيک مي کند چه ميکني؟ حتما ديوانه شده ام! اگر مامان بفهمد که به اينجا آمده ام...! دلم تنگ شده براي جيک جيک کردن اين زنگ. انگار هنوز کار مي کند. دستم را از روي زنگ بر نمي دارم. مثل هميشه. هيچکس نيست. هيچکس نيست که حداقل در&nbsp; را باز کند و بگويد تو ديگر به اينجا به اين شهر و به اين خانه بر نمي گردي. مامان راست مي گفت. خودت هم بارها گفته بودي که ديگر .... سرم درد مي کند. حوصله ي برگشتن هم ندارم. دو قدم مي روم. پاهايم با من راه نمي آيند. سرگيجه گرفته ام. به ديوار تکيه نمي دهم. بايد روي پاهاي خودم بايستم. بايد! وسط کوچه چشمانم&nbsp; را مي بندم که شايد برگردم به چند روز قبل. به روزي که خيالاتي نشده بودم. صداي لخ لخ دمپايي از توي حياط ... آنقدر به تو فکر کرده ام که ديوانه شده ام. مي بيني؟ صداي باز شدن در.... نمي خواهم سرم را برگردانم. اگر سرم را برگردانم و تو را نبينم آن وقت ... برنمي گردم. هيچکس مثل تو نمي تواند اين طور اسم مرا صدا بزند. دستان سردي روي چشمانم... حتا اگر اشتباه فکر کنم که اين دستان توست، فکر اشتباه قشنگي ست.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> Sat, 14 Jul 2018 14:27:00 GMT شب زمين http://golsoo.ParsiBlog.com/Posts/145/%d8%b4%d8%a8+%d8%b2%d9%85%d9%8a%d9%86/ <p style="text-align: justify;">&nbsp; <span style="font-size: small;">هوا تاريک تاريک است، زمين در ظلمت فرو رفته است، ماه در آسمان شب پيدا نيست. همه جا را تاريکي فرا گرفته است. آدمها در تاريکي شب راه مي روند، در ظلمت و سياهي زندگي مي کنند. زمين در آشوب، دريا در تلاطم است و در اين هياهو آدمها در روزمرگي غرق شده اند. ماه آسمان در آسمان شب نيست اما آدمها نمي بينند. همه در تاريکي راه مي روند، زندگي مي کنند و نمي دانند. آدمها راه را گم کرده اند و اين اقتضاي تاريکي است اما دريغ که حتي نمي دانند که راه را گم کرده اند. در بيراهه ها سرگردانند و افسوس که بيراه را راه مي دانند و کسي سر بلند نمي کند و به آسمان نمي نگرد تا ببيند ماه در آسمان زمين نيست. <br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp; ماه آسمان زمين، ماه تمام، در آسمان شب طلوع کن و شب را روشن کن تا همه راه را ببينند. چراغ راه، زمين تو را مي خواهد. مگر مي شود که شب باشد و زمين را تاريکي گرفته باشد و تو ماه در آسمان شب نباشي؟ روشنايي چشمان زمين، زمين در انتظار توست. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="http://img1.tebyan.net/Medium/1393/07/b4620ea47466405bace353b64b9b77fd.jpg" alt="" width="480" height="275" /><br /></span></p> Sat, 14 Jul 2018 10:25:00 GMT شهره‌ي فراق http://ashkeshafagh.ParsiBlog.com/Posts/890/%d8%b4%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%8a+%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%82/ <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">يابن الحسن(عج) بدون تو عمرم تباه شد<br />ساعات عمر من همه صرف گناه شد</span></span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">حالا كه پاي من لب گور است اي دريغ<br />عمرم تباه گشته و رويم سياه شد<br />---<br />جمعي براي ديدن رويت در انتظار <br />جمعي هميشه ديده به سويت در انتظار</span></span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">يك عده نيز چشم به راه تو مانده اند<br />در آرزوي آب وضويت در انتظار <br />---<br />تسبيح لحظه لحظه ي عمرم بيا بيا<br />اي علت هميشه ي شكرم بيا بيا</span></span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">عمر بدون روي تو عسر است اي امام<br />اي كرده ياد تو همه يسرم بيا بيا<br />---<br />يابن الحسن(عج) بيا و بياور بهار را<br />پايان ببخش فصل غم و انتظار را</span></span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">دشمن به جنگ دين خدا كرده عزم جزم<br />بيرون كن از غلاف دگر ذوالفقار را <br />---<br />در شيعه گري كه شهرگان شهريم<br />معروفترين منتظران دهريم</span></span></p> <p style="text-align: center;"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 11pt;" dir="rtl">يك عمر به انتظار تو مي مانيم<br />ما شيعه ي شهره ي فراق و صبريم <br /><br /></span></p> Sat, 14 Jul 2018 10:23:00 GMT حرف‌هايي از جنس زندگي http://MaIraniHastim.ParsiBlog.com/Posts/2/%d8%ad%d8%b1%d9%81%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%d9%8a%d9%8a+%d8%a7%d8%b2+%d8%ac%d9%86%d8%b3+%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/ <p align="center">به نام حضرت حق</p> <p align="center">اين گهگدار سرپايي نوشتن ها، عجيب آدم را سبک مي کند&nbsp;و عجيب تر آنکه آرام هم مي کند.</p> <p align="center">کاش مي شد به جاي سرپايي نوشتن، نشسته نوشت. نشسته روي يک صندلي چوب گردو، کنار قالي دستباف ايراني، يک فنجان چاي ليمو، کناردست ميزي از همان چوب و يک قلم و کاغذ؛ مگر چه مي خواهيم براي آرام گرفتن!؟</p> <p align="center">حالا هم که اينها نيست به همين کنج اتاق زيرشيرواني نم گرفته، نه با يک فنجان چاي ليمو که به همين چايِ ارزانِ ميرزا هم راضي ايم. فقط اي کاش مادرمان مثل روز هاي گذشته مي آمد، بغلمان مي کرد، سرمان را مي بوسيد و مي گفت "نگران چي هستي مادر؟ غصه ي فردا رو فردا مي خورن، مال ديروز هم که گذشت. فقط مادر اميدت واسه فردا بمونه و تجربه ديروزتو ول نکن. جفتشو استفاده کن واسه الانت که مبادا فردا روز شرمنده ي خدا و خودت بشي. ياد خدا رو بذار صدر کارا. درست مي شه."</p> <p align="center">اين آرام گرفتن با حرف هاي مادر که به تاريخ پيوست. فقط کاش قدر همين کنج نم گرفته را بدانيم. به خدا که براي بعضي ها گير نمي آيد</p> <p align="center">سرپايي نوشتن از دل، دل را که هيچ مغز را هم آرام مي کند. بعدش مي تواني يک&nbsp;سر و ساماني به اوضاعِ آشفته بدهي</p> <p align="center">اين اميد براي فردا را که به احترام حرف مادر گذاشتيم صدر کارها، خيلي چيزها از دستش برمي آيد. کوچکترينش همين جور کردنِ نشسته نوشتن است. که اي کاش يادمان نمي رفت روزي به احترام حرف مادر چه کرديم و حالا نمي دانيم</p> <p align="center">سيد مرتضي، موذن محل، آن موقع ها چندي يکبار جلسه اي مي گرفت براي حرف زدن. هفته اي چهار شب خانه ي آسد&nbsp;مرتضي دعوتي داشتيم. خدا بيامرزدش، مرد دانا و اهل ادبي بود. دو سه تا از کتاب هايش را هم داده بود آقاجانم که رفيقِ از برادر نزديک ترِ هم بودند. اين نوشتن ها را اهالي محل از او دارند. اين آرام گرفتن ها را همه مديون او هستند. مي گفت "همه ي شما جاي بچه هايم. به جاي پدر برايتان مي گويم که بنويسيد و قدر همين هايي که داريد را بدانيد." خلاصه حرف خوب زياد مي زد. من هم گفتم بگذار هم يادش زنده شود، هم يکي دو تا از اين حرف هاي خوب را شما هم ياد بگيريد.</p> <p style="text-align: right;">بگذريم؛ چه مي گفتم؟ هان!&nbsp;حرف نشسته نوشتن بود. خلاصه بگويمتان و خلاص شويد. گفتم که آدم را آرام مي کند. جاي آن چاي ليمو و ميز و صندلي، گردو را هم خالي بگذاريد ميان روز هاي آينده. شايد ايامي آمد که روي آن صندلي نشستيد و براي بچه هايتان حرف هايي آ سد مرتضايي زديد. حرف هايي نه از جنس نصيحت، که از جنس زندگي...</p> Wed, 11 Jul 2018 08:13:00 GMT سه ماه ديگر http://bineshane3.ParsiBlog.com/Posts/207/%d8%b3%d9%87+%d9%85%d8%a7%d9%87+%d8%af%d9%8a%da%af%d8%b1/ <p>_تو خرمالويي و من خرما_</p> <p>من سهم زنبورها مي شوم وقتي سه ماه ديگر...</p> <p>تو را کلاغ ها به منقار مي درند!</p> <p>شبيه ترين واژه به من!...</p> <p>افسوس! ميوه ي يک فصل نبوديم که به هم برسيم!</p> Tue, 10 Jul 2018 08:38:00 GMT حديث بي قراري http://delneveshtehayetanha.ParsiBlog.com/Posts/129/%d8%ad%d8%af%d9%8a%d8%ab+%d8%a8%d9%8a+%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1%d9%8a/ <p>بيقراري ات را چون شهره اي شراب مذاب بريز کف دست من!</p> <p>عزيزکم تو ميداني که سالهاست در اين سرزمين باراني به يک قطره از آه عاشقانه ات محتاجم:-)&nbsp;</p> <p>به نفس هايت...</p> <p>به نفس هايت وقتي اسمم را صدا مي کني!</p> <p>تو ميداني هميشه احتمال زلزله هست ولي زلزله ي نفس هاي تو ديگر احتمال نيست...</p> <p>سبز آب کبود من ...</p> <p>بيهوده نيست ...</p> <p>بيهوده نيست که بر گسل هاي دلت خانه ساخته ام!!!</p> <p>از سر اتفاق هم نيست!!!</p> <p>حديث بي قراري است...</p> <p>و همين حرف ساده که با صداي تو دلم مي لرزد...</p> <p>همين که صدايم مي کني ،همه چيز جهان يادم مي رود...</p> <p>يادم مي رود که جهان روي شانه من است...</p> <p>يادم مي رود سر جايم بايستم !!!</p> <p>پابه پا مي شوم !</p> <p>زمين مي لرزد...</p> Sun, 08 Jul 2018 10:05:00 GMT دامان هيچ http://bineshane3.ParsiBlog.com/Posts/204/%d8%af%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86+%d9%87%d9%8a%da%86/ <p><span style="font-size: small;">نيستان را حيله و قصد فراموشي چه سود؟!</span></p> <p><span style="font-size: small;">اوج خاکستر شدن ؛سرما و خاموشي چه سود؟</span></p> <p><span style="font-size: small;">ما که از اول نبوديم و نبودش قصدمان</span></p> <p><span style="font-size: small;">اين سياهين جامه را مرگانه مي پوشي چه سود؟</span></p> <p><span style="font-size: small;">با تو يک ني نامه ناليديم با هر نايمان</span></p> <p><span style="font-size: small;">اينقدر در بند بند ناله مي کوشي چه سود؟</span></p> <p><span style="font-size: small;">گنگ و گيج و مست بر دامان هيچ افتاده ايم</span></p> <p><span style="font-size: small;">جاودان اکسير در اين هيچ مي نوشي چه سود؟!</span></p> Sat, 07 Jul 2018 08:13:00 GMT غمناله http://soleyeavazblogfaco.ParsiBlog.com/Posts/614/%d8%ba%d9%85%d9%86%d8%a7%d9%84%d9%87/ <p>دلتنگ از آنم که چرا دايي بنده<br />مادينه نشد تا که به او خاله بگويم</p> <p><br />گاو ننه ام گشنه ز بس ماند به اصطبل<br />بايست به او بز نه که بزغاله بگويم</p> <p><br />رفتم به خرابات مگر خواهش دل را<br />با پير مغان صدوده ساله بگويم<br /><br />آن جا که مجال سخنم نيست بناچار<br />آهي کشم و قصه به غمناله بگويم<br /><br />چاک دهن ساقي بي چاک دهان را<br />با تنگدلي مختصرآ گاله بگويم<br /><br />چاه ذقنش را که در آن دل شده محبوس<br />صدبار غلط مي کنم ار چاله بگويم<br /><br />اين را بگذارم به کجاي دل خود چون<br />صغري زن من گفته به او ژاله بگويم<br /><br />با اين همه کرکس بکند لاله ي گوشم<br />در باغ به خرزهره اگر لاله بگويم<br /><br />اين قطعه سرودم به عجب شير و عجب نيست<br />فردا غزلي ناب به چمخاله بگويم.</p> Wed, 04 Jul 2018 08:40:00 GMT انگشتانِ باد http://pershang.ParsiBlog.com/Posts/425/%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%90+%d8%a8%d8%a7%d8%af/ <p>صبح پنجره مرا دعوت ، </p> <p>به ديدارکرد</p> <p>گنجشکهاي روي نارون ، </p> <p>مرا بيدارکرد</p> <p>توباچراغ آمدي ورنگ گبود ، </p> <p>پرکشيد</p> <p>ميان گيسوانت انگشتان باد ، </p> <p>ميلغزيد</p> <p>&nbsp;گونه هايت ميگرفت ، </p> <p>رنگ ازگل نار</p> <p>مي دميد عطرنفسهايت بجانم ، </p> <p>شب و روز</p> <p>ميکشيد چشم غلام نقشت ، </p> <p>به دل &nbsp;</p> <p>هي به لب ميخواند ، </p> <p>غزل هايت به دل</p> <p>&nbsp;</p> <p>غ..ر..آ</p> Mon, 02 Jul 2018 08:45:00 GMT فروغِ ايمان http://SheidayeEsfahani.ParsiBlog.com/Posts/1763/%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%ba%d9%90+%d8%a7%d9%8a%d9%85%d8%a7%d9%86/ <p>گرچه بيمار داغ هجرانم &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; مکن اي دوست تو پريشانم&nbsp;</p> <p>مي رود دود دل بکنج فلک &nbsp; &nbsp; &nbsp; بر لب آورده داغ تو جانم</p> <p>روز وشب از فراق ميمويم &nbsp; &nbsp; خونفشانست چشم گريانم&nbsp;</p> <p>روزشب بيتو شمع خاموشم &nbsp; &nbsp;هم تويي مهر وماه تا بانم&nbsp;</p> <p>در شب بي ستاره ام نوري &nbsp; &nbsp; &nbsp; از تو روشن فروغ &nbsp;ايمانم</p> <p>هم تويي آفتاب زندگيم &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;با تو من يک جهان گلستانم&nbsp;</p> <p>سينه لبريز غربت وهجران &nbsp; &nbsp; &nbsp;بنگر &nbsp; &nbsp; &nbsp;ناله هاي &nbsp; &nbsp;پنهانم&nbsp;</p> <p>صديقه اژ ه اي&nbsp;</p> <p>گلشن سحر&nbsp;</p> Sun, 01 Jul 2018 08:21:00 GMT شيرِ تهوّر http://soleyeavazblogfaco.ParsiBlog.com/Posts/613/%d8%b4%d9%8a%d8%b1%d9%90+%d8%aa%d9%87%d9%88%d9%91%d8%b1/ <h2><span style="color: #666699;">يک نمــــه گـر بگـذرم از نمـــه1 ي خويشتن</span></h2> <h2><span style="color: #666699;">شيــر تهــــوّر خـــورم از ممـــه ي خويشتن</span></h2> <p><span style="color: #666699;"><br /></span></p> <h2><span style="color: #666699;">دشمن اگر در يمن يا کـه دمشق است من</span></h2> <h2><span style="color: #666699;">معـــده ي او بــــر درم با قمــه ي خويشتن</span></h2> <p><span style="color: #666699;"><br /></span></p> <h2><span style="color: #666699;">تيـــغ و قمــه يـا عمـــود اسلحه ام گر نبود</span></h2> <h2><span style="color: #666699;">راست بـه کارش بـرم دمدمه2 ي خويشتن</span></h2> <p><span style="color: #666699;"><br /></span></p> <h2><span style="color: #666699;">دفتــــر عمـرش رقـــم زاوّل شب هي زنم</span></h2> <h2><span style="color: #666699;">تـا بــه گه صبحـــدم بــا خمه3 ي خويشتن</span></h2> <p><span style="color: #666699;"><br /></span></p> <h2><span style="color: #666699;">ملحمه حاکم چو شد خصم مزاحم چو شد</span></h2> <h2><span style="color: #666699;">قسمـت يـــاران کنــم مرحمه ي خويشتن</span></h2> <p><span style="color: #666699;"><br /></span></p> <h2><span style="color: #666699;">دشمن رســـواي ما خواسته حلـــواي ما</span></h2> <h2><span style="color: #666699;">دردهنش مـي نهــم علقمه4 ي خويشتن.</span></h2> <p><span style="color: #666699;">ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</span></p> <p><span style="color: #666699;">1 ـ شبه حيرت و سرگشتگي</span></p> <p><span style="color: #666699;">2 ـ مکر و افسون</span></p> <p><span style="color: #666699;">3 ـ خطّ کج</span></p> <p><span style="color: #666699;">4 ـ دانه ي حنظل و تلخي.<br /></span></p> <p><span style="color: #666699;"><br /></span></p> Sun, 01 Jul 2018 08:20:00 GMT نگاه محزون ماه http://daltangam.ParsiBlog.com/Posts/578/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87+%d9%85%d8%ad%d8%b2%d9%88%d9%86+%d9%85%d8%a7%d9%87/ <p><span style="font-size: small;"><br /></span></p> <p> <p><span style="font-size: small;">چشمه ي گذر فازغ ازنگاه ها، غرق شده در انديشه ي رهگذران ، </span></p> <p><span style="font-size: small;">ميان جنون دشتي خفته در دل راهي لحظه هاي غربت مي شود !....</span></p> <p><span style="font-size: small;">پويايي در گذر و رهيدن در افقي دور دست سرپوشيست بر دلتنگي هاي نشسته بر عمق روحي خسته ... </span></p> <p><span style="font-size: small;">و چه دلتنگ است برکه اي که روح دميدن را رها کرده قافيه هاي دل را به صدف هاي بي نشان </span></p> <p><span style="font-size: small;">سپرده و &nbsp;بي قراري دل را از نگاه محزون ماه در سکوت شبي به فرياد نشسته پنهان مي دارد ...&nbsp; </span></p> <p><span style="font-size: small;">در خزان افکاري به کنج عزلت نشسته جوانه اي بي نشان در عمق نشانه هاي واهي روييد..</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;تا دل را به نغمه ي پرستوها، مژده ي دشتي رها در گيسوان انديشه هاي ناب دهد ... </span></p> <p><span style="font-size: small;">شايد قاصدکي بود که اسير درياي دلتنگي گشت .... </span></p> <p><span style="font-size: small;">واژه هايي نشسته بر خطوط شبنم صبحگاهي، دل شب را خواستار ترنم آرام خود شده و</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;در دل اندوه بي پايان، محو در چرايي انديشه، مشتعل در دل شمعي بي قرار، قطره قطره از نگاه آسمان مي چکند ... </span></p> <p><span style="font-size: small;">دلتنگي از انتظار ، روشنايي چشمهاي باران را به دل جاده ي حيراني سپرد! تا بدرقه ي آب کاسه ي</span></p> <p><span style="font-size: small;">&nbsp;سفاليني باشد که عشق را به جاده ي نا آشنا مي سپارد...!</span></p> </p> Sun, 01 Jul 2018 08:15:00 GMT دعا http://soleyeavazblogfaco.ParsiBlog.com/Posts/612/%d8%af%d8%b9%d8%a7/ <div class="as2"> <div id="menu"> <ul class="tabs"> <div class="as3"><input id="inputtextgoogleserch" class="sd57" style="float: right; width: 130px;" type="text" value="جست&zwnj;وجو در سايت" /><img id="btngoogleserch" style="float: right; margin-right: 3px; margin-top: 2px; cursor: pointer;" src="http://www.irafta.com/image/search-2.png" alt="" width="24" height="24" /></div> </ul> </div> </div> <div class="newww5"> <div class="right"> <div class="new77"> <table id="ContentPlaceHolder2_DataList5" style="border-collapse: collapse; width: 1020px; height: 96px;" border="0" cellspacing="0"> <tbody> <tr> <td> <p class="new59">&nbsp;</p> </td> </tr> </tbody> </table> <br /> <div id="poem" class="shownews_divtext1"> <p><span style="font-size: 16px;">*ابياتي از منظومه ي&laquo;معراج نامه&raquo;:</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">اي&nbsp; که&nbsp; در&nbsp;&nbsp; دنيا&nbsp; به&nbsp;&nbsp; گرداب&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; غمي</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">آرزومند&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; حيات&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خرمي</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">هم&nbsp;&nbsp; غم&nbsp;&nbsp; روزي&nbsp;&nbsp; خوري هم&nbsp; کارخويش</span></p> <p><span style="font-size: 14px;">مانده اي&nbsp;&nbsp; در&nbsp;&nbsp;&nbsp; چنبر&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; افکار&nbsp;&nbsp; خويش</span></p> <p><br /> <span style="font-size: 16px;">با&nbsp;&nbsp; دعا&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مانوس&nbsp;&nbsp; شو&nbsp; کز&nbsp;&nbsp; غم&nbsp; رهي</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">بر&nbsp;&nbsp; تو&nbsp; روي&nbsp;&nbsp; آرد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نشاط&nbsp; و&nbsp;&nbsp; فرهي</span></p> <p><br /> <span style="font-size: 16px;">با&nbsp;&nbsp; مجمد&nbsp;&nbsp;&nbsp; گفت&nbsp;&nbsp; در&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; قرآن&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خدا</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">کاي&nbsp;&nbsp; نبي&nbsp;&nbsp;&nbsp; غافل&nbsp;&nbsp;&nbsp; نماني&nbsp;&nbsp;&nbsp; از&nbsp;&nbsp; دعا</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">گوش&nbsp;&nbsp; بر&nbsp;&nbsp;&nbsp; صاحب&nbsp; انابت&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مي کنم</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">گر&nbsp;&nbsp; بخوانيدم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اجابت&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مي کنم</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">هر که&nbsp;&nbsp; با&nbsp; نور&nbsp;&nbsp;&nbsp; دعا&nbsp;&nbsp;&nbsp; مانوس&nbsp;&nbsp;&nbsp; شد</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">کي&nbsp;&nbsp; ز&nbsp;&nbsp; درگاه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خدا&nbsp;&nbsp; مايوس&nbsp;&nbsp;&nbsp; شد؟</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">باز کن&nbsp;&nbsp; گوش&nbsp;&nbsp; اي&nbsp;&nbsp;&nbsp; مراد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; معنوي</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">کز&nbsp; خدا&nbsp;&nbsp; &laquo;اوفوا بعهدي&raquo;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بشنوي</span></p> <p><br /> <span style="font-size: 16px;">گفته اي&nbsp;&nbsp; در&nbsp;&nbsp; عالم&nbsp;&nbsp; ذر&nbsp;&nbsp;&nbsp; چون&nbsp; بلي</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">نيست&nbsp;&nbsp; مقبول&nbsp; ار&nbsp;&nbsp; بگويي&nbsp;&nbsp; لفظ&nbsp; لا</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">در&nbsp;&nbsp; نظر&nbsp;&nbsp; دارد&nbsp;&nbsp; خدا&nbsp; را&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گر&nbsp; بشر</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">ذات&nbsp;&nbsp; حق&nbsp; زو&nbsp; بر&nbsp;&nbsp; نمي گيرد&nbsp;&nbsp;&nbsp; نظر</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">گفت&nbsp;&nbsp; ابراهيم ادهم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; را&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; يکي</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">کاي&nbsp;&nbsp; مراد&nbsp;&nbsp;&nbsp; هرچه&nbsp;&nbsp; در&nbsp; عالم&nbsp;&nbsp; زکي</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">کبريا&nbsp;&nbsp; را&nbsp; هرچه&nbsp;&nbsp; مي خوانيم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بيش</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">از&nbsp;&nbsp; اجابت&nbsp; نيست&nbsp;&nbsp; ما را&nbsp;&nbsp;&nbsp; کار&nbsp; پيش</span></p> <p><br /> <span style="font-size: 16px;">گر&nbsp;&nbsp; حجابي&nbsp;&nbsp; در&nbsp;&nbsp; ميان ايدوست نيست</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">راز&nbsp;&nbsp; اين&nbsp;&nbsp;&nbsp; پاسخ&nbsp; نفرمودن ز&nbsp; چيست؟</span></p> <p><br /> <span style="font-size: 16px;">ابن&nbsp; ادهم&nbsp;&nbsp;&nbsp; گفت&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; راز&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ماجرا</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">با&nbsp;&nbsp; گروه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; قايل&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ذکر&nbsp; و&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دعا</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">کاي&nbsp;&nbsp; جماعت&nbsp; گرچه&nbsp; او&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بشناختيد</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">عمر&nbsp;&nbsp; اما&nbsp;&nbsp;&nbsp; با&nbsp;&nbsp;&nbsp; تمرّد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; باختيد</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">گر که&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بشناسيد&nbsp;&nbsp; و&nbsp;&nbsp;&nbsp; فرمانش بريد</span><br /> <span style="font-size: 16px;">بر&nbsp; نمي&nbsp; گرديد&nbsp;&nbsp; زان&nbsp; در&nbsp;&nbsp;&nbsp; نا اميد</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">آشنا&nbsp;&nbsp; هستيد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با&nbsp;&nbsp; قرآن&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; او</span><br /> <span style="font-size: 16px;">بي&nbsp;&nbsp; عنايت&nbsp;&nbsp;&nbsp; ليک بر&nbsp;&nbsp; فرمان او</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">گر&nbsp;&nbsp; به&nbsp;&nbsp;&nbsp; دستورات قرآن&nbsp;&nbsp;&nbsp; کريم</span><br /> <span style="font-size: 16px;">جملگي&nbsp; گردن&nbsp;&nbsp; نهيد اي اهل&nbsp;&nbsp; بيم</span></p> <p><span style="font-size: 16px;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: 16px;">گوش&nbsp; بر&nbsp; ذکر&nbsp; و&nbsp; انابت&nbsp;&nbsp; مي کند</span></p> <p><span style="font-size: 16px;">هر&nbsp; دعايي&nbsp;&nbsp; را&nbsp;&nbsp; اجابت&nbsp;&nbsp; مي کند...</span></p> </div> <div class="shownews_divdetals">&nbsp;&nbsp;</div> </div> </div> </div> Sat, 30 Jun 2018 08:31:00 GMT سه بر يک ببازد http://soleyeavazblogfaco.ParsiBlog.com/Posts/611/%d8%b3%d9%87+%d8%a8%d8%b1+%d9%8a%da%a9+%d8%a8%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af/ <h1><span style="color: #0000ff;">تـــــو اي قــــادر کارهــــاي محال</span></h1> <h1><span style="color: #0000ff;">که صاحب جمالي و صاحب کمال</span></h1> <p><span style="color: #0000ff;"><br /></span></p> <h1><span style="color: #0000ff;">کمک کن کـــه در سومين فوتبال</span></h1> <h1><span style="color: #0000ff;">سه بــــر يک ببـــازد به ما پرتغال.<br /></span></h1> Wed, 27 Jun 2018 14:59:00 GMT شوريده حالي http://SheidayeEsfahani.ParsiBlog.com/Posts/1760/%d8%b4%d9%88%d8%b1%d9%8a%d8%af%d9%87+%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%8a/ <p>الهي ! &nbsp;کلک طبعم پر شکر کن &nbsp;</p> <p>&nbsp;نيستان وجودم شعله ور کن&nbsp;</p> <p>تو بخشيدي بمن شوريده حالي&nbsp;</p> <p>زعشق &nbsp;خود مرا بي پا وسر کن&nbsp;</p> <p>به کلکم بخش نوري عالم افروز&nbsp;</p> <p>زبان خامه ام را پر ا ثر کن&nbsp;</p> <p>تو شعر ناب با نامم رقم زن&nbsp;</p> <p>دل آشفته را ديوانه تر کن&nbsp;</p> <p>جهان داري خداي دلنوازم&nbsp;</p> <p>نواي دلکشم را پر ثمر کن&nbsp;</p> <p>الهي !آشنا ومحرم راز&nbsp;</p> <p>تمام هستي ام زير وربز کن&nbsp;</p> <p>دل ويرانه ام را طاقتي بخش&nbsp;</p> <p>براين ويرانه دل يارب نظر کن&nbsp;</p> <p>تو خود دادي &nbsp;بمن طبعي سخنور&nbsp;</p> <p>خدايا شعر نابم نامور کن&nbsp;</p> <p>نگهدارش خدايا تا قيامت&nbsp;</p> <p>از آن دلها وجانها پر شرر کن&nbsp;</p> <p>صديقه اژ ه اي&nbsp;</p> <p>ديوان گلشن سحرپ</p> <p>&nbsp;</p> Mon, 25 Jun 2018 08:05:00 GMT آرامِ جان http://SheidayeEsfahani.ParsiBlog.com/Posts/1759/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%90+%d8%ac%d8%a7%d9%86/ <p>دل نمي گيرد قرار آرامش جانم کجاست</p> <p>صبر شد بيرون ز، کف ان ماه تابانم کجاست&nbsp;</p> <p>گشته ويران خانه دل چشم گريد روز وشب&nbsp;</p> <p>صاحب آن خانه کو شمع شبستانم کجاست&nbsp;</p> <p>مي روم من کو ،بکو شايد نشان يابم ز، او&nbsp;</p> <p>خسته ي کويش منم سوداي پنهانم کجاست&nbsp;</p> <p>گر ،زند صد طعنه برمن خار وسنگ کوهسار&nbsp;</p> <p>مي روم سويش پريشان راحت جانم کجاست&nbsp;</p> <p>آب چشمم خشک مژ گان شد سپيد از هجر او</p> <p>سينه ويران گشت وآ واي پريشانم &nbsp;کجاست&nbsp;</p> <p>سر ،دل را گر به کلک آورده ام منعم مکن</p> <p>راز دل سر بسته گويم ماه تابانم کجاست&nbsp;</p> <p>صديقه اژ ه اي&nbsp;</p> <p>ديوان گلشن سحر</p> Mon, 25 Jun 2018 08:04:00 GMT مسيرِ « من و تو » http://chichaak.ParsiBlog.com/Posts/10/%d9%85%d8%b3%d9%8a%d8%b1%d9%90+%c2%ab+%d9%85%d9%86+%d9%88+%d8%aa%d9%88+%c2%bb/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">تو که ناگزير مي رفتي<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">بعد از رفتنت<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">تنها رنگي که مي ماند<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">رنگ اشک بود <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">و من<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">به تماشا مي نشستم جاي ردِ واژه هايت را <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">و من و خيالت ، خيس <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">من زير بارش خاطرات، خيس مي شدم<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">تو که&nbsp;مي رفتي &nbsp;<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">&nbsp;هر شب دستهايم را مي بوييدم <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">شايد كه عطر دستهاي تو را <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">ميان سرگرداني واژه ها گرفته باشند<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">تو که مي رفتي <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">من مي ماندم و اندوهي تلخ <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">اندوه من <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">تنها <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">از دلتنگي تو بود&nbsp;<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">دلتنگ تو که&nbsp;مي شدم<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">سنگي سرد <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">سخت&nbsp;<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;به سينه ام فشار مي آورد<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">تو که مي رفتي <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">من بودم و يک سکوت سرد<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">&nbsp;و در حسرتِ نگاهي</span><span style="font-size: small;"> که سکوتم را ترجمه کند<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">و فريــادِ&nbsp;فرو خورده ي واژه هاي تلخِ مرا<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">&nbsp;به گوش تو برساند <br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">چندين سال &nbsp;فاصله ها را دويدم<br /> </span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">&nbsp;تا مسيرِ &laquo; من و تو &raquo; ، پر از &laquo; ما &raquo; شد </span></p> <p style="text-align: center;"><img src="PhotoAlbum/chichaak/03dd644c71cf90a1842fa4899a78d99d.gif" alt="" width="331" height="367" /></p> Sat, 23 Jun 2018 08:15:00 GMT