مجله پارسي نامه - هنر، ادبيات، طنز http://Www.ParsiBlog.com/Mag/rss/3/خوراک خوان مجله پارسي نامه، سرويس وبلاگ نويسي پارسي بلاگ - مجله پارسي نامه - هنر، ادبيات، طنز fa ParsiBlog.com RSS Generator Thu, 29 Jan 2026 19:40:01 GMT پارسي بلاگ ديماه 1404 (1) http://emozionante.ParsiBlog.com/Posts/722/%d8%af%d9%8a%d9%85%d8%a7%d9%87+1404+(1)/ <p>&nbsp;</p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">از اوايل دي&zwnj;ماه کم&zwnj;کم زمزمه&zwnj;هاي نارضايتي بلند شد. سال 1404. افزايش بي&zwnj;قيد قيمت&zwnj;ها و گراني&zwnj;هاي سرسام&zwnj;آور، موضوع همه گفتگوهايمان شد با دوست و آشنا. البته پيش&zwnj;تر از اينها شروع شد، ولي از دي&zwnj;ماه اوج مشهود و ملموسي پيدا کرد. آخرين&zwnj;بار با يکي از دوستانم در اين مورد صحبت مي&zwnj;کرديم که يک خريد سوپرمارکتي ساده و روزمره در حد تخم&zwnj;مرغ و شير و پنير و چند قلم معمولي ديگر، حداقل يکي-دو ميليون تمام مي&zwnj;شود و اين واقعا وحشتناک است. دولت، هيچ نظري در اين مورد نداشته و امروز هم که مي&zwnj;نويسم همچنان ندارد و از سکه و دلار و مسکن تا اقلام مصرفي مثل نان و روغن، همينطور مي&zwnj;تازند و ملت به گرد پايشان هم نمي&zwnj;رسند. ما که اوضاع نسبتا خوبي داريم و از پس خرج و مخارج لااقل تا امروز برآمده&zwnj;ايم، صدايمان درآمده. چه برسد به آنها که مستاجرند و درآمد ناچيزي دارند. در خانه&zwnj;هاي کوچک استيجاري با چند کودک قد و نيم&zwnj;قد و درآمدي که کفاف نصف ماه را هم نمي&zwnj;دهد و اجاره&zwnj;بهاي بي&zwnj;منطق و سربه&zwnj;فلک&zwnj;کشيده&zwnj;اي که کمر مي&zwnj;شکند. نگراني از آينده بچه&zwnj;ها، آينده کشوري که يتيم&zwnj;وار دست به دست مي&zwnj;چرخد و هرکس به بهانه اصلاح و پيشرفت، زخمي عميق و عميق&zwnj;تر بر پيکره&zwnj;اش مي&zwnj;نشاند.&nbsp; &nbsp;</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">دوستم، آرايشگري است که گاهي به من سر مي&zwnj;زند. پيچ شميران مي&zwnj;نشينند. هم سن و ساليم و او تمام موهايش را سفيد کرده تا سفيدي&zwnj;هاي طبيعي بسيارش به چشم نيايد. لاغر و بلند و پرانرژي است و با هيجان صحبت مي&zwnj;کند. موقع صحبت، در چشمانت زل مي&zwnj;زند و لحظاتي در همان حالت مي&zwnj;ماند. پرچانه نيست براي همين تا حالا رفاقتمان باقي مانده. با احتياط حرف مي&zwnj;زند و کمي زخمه مي&zwnj;زند ببيند طرف مقابل تا کجا هم&zwnj;فکر اوست و کجاها خط قرمز دارد. محافظه&zwnj;کار است مثل اغلب ما ايراني&zwnj;ها. در مواجهه با اينجور آدم&zwnj;ها فقط کافي است کمي جلوتر از او راه بروي تا تمام انديشه&zwnj;اش را برايت رو کند و من شنيدن انديشه&zwnj;هاي گوناگون و خصوصا مخالف با انديشه&zwnj;ام را دوست دارم چون باعث مي&zwnj;شود بدون تعصب فکر کنم و بازتر ببينم. بار آخري که اينجا بود، حرف را کشيدم به تعطيلي وقت و بي&zwnj;وقت مدارس به بهانه آلودگي هوا، سرما، کمبود انرژي و ... به قطع وقت و بي&zwnj;وقت آب و برق که کلافه&zwnj;مان کرده، به گراني&zwnj;هاي ديوانه&zwnj;وار. او گفت و من قدمي بيشتر برداشتم. باز گفت و من بيشتر گفتم. دست آخر گفت به نظرم مردم بايد بريزن تو خيابونا. چاره ديگه&zwnj;اي باقي نگذاشتن. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">فهميدم که زمزمه&zwnj;هاي اعتراض اصناف و بازاريان، عين زمزمه&zwnj;هاي اعتراض به گشت ارشاد که از بهار 1401 ساز شده بود، دارد کم&zwnj;کم به عينيت مي&zwnj;رسد، آنقدر که سر زبان&zwnj;ها افتاده و مردم حرف از بيرون آمدن مي&zwnj;زنند. قضيه اعتراضات جدي است و مثل قبل، حق هم هست. ولي نتيجه&zwnj;اش چه خواهد بود؟</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">در اين افکار کمي مکث کردم. بعد گفتم: &laquo;بريزن تو خيابون که باز کشت و کشتار ميشه. هر دفعه مردم اومدن اعتراض کنن يک عده قاطي جمعيت شدن و خراب کردن. آخرش چي شد؟ جز اينکه جووناي بي&zwnj;گناهو کشتن و تيکه&zwnj;پاره کردن!&raquo; گفت: &laquo;آره راست مي&zwnj;گي. فايده نداره. آدم اصلا نمي&zwnj;دونه چيکار کنه.&raquo;</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">اينکه نمي&zwnj;دانيم چه کار کنيم، اينکه آن مجراي قانوني براي اعتراض و شکايت&zwnj;ها دقيقا از کجا به کجا مي&zwnj;رسد، اينکه بالاخره حرفمان را چطور بايد بزنيم، اين سردرگمي&zwnj;ها در عين نارضايتي، دردناک است. با خودم فکر مي&zwnj;کنم وقتي دائم غر مي&zwnj;زنيم، وقتي در هر جمعي وارد مي&zwnj;شويم، داد شکايت و نارضايتي از همه جور تفکر و سليقه&zwnj;اي بلند است، اين يعني کار به مو رسيده، و البته هنوز پاره نشده. اينجا آن نقطه حياتي است که اگر بناست اصلاحي صورت بگيرد، بايد با قيد فوريت و اضطرار صورت بگيرد، و الا اين رشته، پاره شدني است.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">ميان اين گفتگو و افکار در هم و بر هم، تلفنم زنگ خورد. حامد بود. گفت عمه&zwnj;اش فوت کرده. شوکه شدم. عمه نرگس، عمه بزرگ حامد بود. مدتي بود درگير سرطان شده و درحال درمان بود. حالش اينقدرها وخيم نبود و هيچ&zwnj;کدام فکر نمي&zwnj;کرديم فوت کند. خيلي ناگهاني و بي&zwnj;مقدمه، سر نماز ظهر مي&zwnj;افتد و تمام مي&zwnj;کند. در خانه خودش و در بغل دخترش. حامد ادامه داد که فردا صبح تشييع جنازه است و پس&zwnj;فردا ختم. بنا بود شبانه با محمدحسين، پسر عمه نرگس با ماشين بروند اصفهان. گفتم: &laquo;براي روز ختم براي من و علي&zwnj;اکبر بليط بگير صبح بياييم شب برگرديم&raquo;. اصرار کرد که لازم نيست بياي و اينجوري اذيت مي&zwnj;شي. ولي من دوست داشتم بروم و علي&zwnj;اکبر هم که به قول خودش اصفهاني است و خيلي شوق داشت اصفهان را لااقل يکبار در زندگي ببيند! خلاصه حامد نيمه&zwnj;شب راهي شد و من و علي&zwnj;اکبر روز بعدش، ده دي، صبح زود راه افتاديم و هرطور بود خودمان را رسانديم به مراسم ختم که در اصفهان معمولا صبح&zwnj;ها برگزار مي&zwnj;شود. فاطمه ماند خانه تا ما برگرديم. مامان در جريان بود و تلفني هوايش را داشت ولي به اصرار خودش در خانه تنها ماند تا به درس&zwnj;هايش برسد. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. عين سرماي مشهد. از آن سوزهاي خشکي که استخوان را مي&zwnj;سوزانَد. فاميل را -که اغلبِ آنها من را مي&zwnj;شناسند و من نمي&zwnj;شناسمشان- ديدم و در مسجد بزرگي نشستيم که احتمالا به خاطر سوءمديريت انرژي، وسايل گرمايشي&zwnj;اش خاموش بود و درست مثل يخچالي طبيعي عمل مي&zwnj;کرد با قابليت انجماد فوري! لباس سنگين زمستاني را که معمولا نمي&zwnj;توانم تحمل کنم و در اولين فرصت درمي&zwnj;آورم، سفت و سخت دورم پيچيدم و نهاله هم پالتويي زير پاي برهنه&zwnj;ام انداخت که با يک جفت جوراب مشکي پنتي روي فرش&zwnj;هاي يخ مسجد، بي&zwnj;حس شده و مي&zwnj;رفت منجمد شود. يک چاي خوردم و کمي نشستم ولي ديدم هيچ حربه&zwnj;اي چاره&zwnj;ساز نيست. خواستم نامحسوس صحنه را ترک کنم اما از آنجايي که گاو پيشوني سفيد مجلس بودم، مجبور شدم براي همه توضيحي بچينم و بعد همانطور نامحسوس! بخزم توي ماشين و بچسبم به بخاري تا کمي گرم شوم. حامد و علي&zwnj;اکبر هم آمدند و ديدم فرصت خوبي است کمي اصفهان را به علي نشان دهيم. برديمش پل خواجو. سر ظهر بود و خورشيد بي&zwnj;جان، رمقي براي گرما نداشت. همينجور که زير پالتو و شال و دستکش و ساير وابستگان گرمايشي مي&zwnj;لرزيديم، انگار که آيه نازل شده باشد، پل خواجو را با تمام زواياي پيدا و پنهانِ معماري شگفت&zwnj;انگيزش به علي نشان داديم و چند عکس يادگاري هم گرفتيم که باز فردا تکرار نکند که من تنها اصفهاني&zwnj;اي هستم که هنوز اصفهان را نديده&zwnj; است!</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">محمدحسين زنگ زد که براي ناهار برياني سفارش داده&zwnj;ام. همه در خانه بزرگ عمه نرگس جمع بودند. علي قبلا هم برياني خورده بود، يکبار در تهران البته. ولي حالا در جمع فاميل پدري که حسابي هم برايش ابراز احساسات مي&zwnj;کردند، حتما خيلي خوشش آمده بود. البته من چهره&zwnj;اش را موقع خوردن برياني نمي&zwnj;ديدم و نمي&zwnj;دانستم چه ميزان لذتي نشان مي&zwnj;دهد چون سفره خانم&zwnj;ها و آقايان را جدا انداخته بودند در دو سالن بزرگ که با دري چند لت از هم جدا مي&zwnj;شد. بعد از کمي استراحت، گفتم زودتر خداحافظي کنيم که چند جاي ديگر را علي ببيند و برويم سمت فرودگاه. حامد هم قرار بود با ماشين برگردد. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">با نهاله و همسر و پسرهايش و همينطور مامان زري راه افتاديم. دو ماشين بوديم.&nbsp;</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 18.6667px;">رفتيم سمت ميدان نقش جهان.</span>&nbsp;<span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">تو بگو عشق. تو بگو نصف جهان. چقدر من اين ميدان را دوست دارم. چهار بناي باشکوه که هرکدام به تنهايي براي نمايش فرهنگ و تمدن فاخر و بي&zwnj;نظيرمان کافي هستند، همه در يک ميدان. چهارسو. چهار معجزه هنر و صنعت و معماري. ماشين را جايي نزديک پارک کرديم و براي رسيدن به ميدان، از ميان بازاري گذشتيم که مي&zwnj;رسيد به عالي&zwnj;قاپو. پسربچه&zwnj;ها </span><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,serif;">&ndash;</span><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;"> علي&zwnj;اکبر و حسين و محمد- گيج بازار بودند و ما حواسمان پي سر و صداهاي جسته و گريخته&zwnj;اي که از اطراف مي&zwnj;آمد و رفت&zwnj;وآمدهاي با عجله و اضطرابي که در نگاه عابران بود. با خبر شديم که گروه</span><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">&lrm;</span><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">&zwnj;هاي معترضي در ميدان جمع شده&zwnj;اند و شعار مي&zwnj;دهند. بين مسجد شيخ لطف الله و بازار قيصريه. در دالان بلند و مسقف بازار، تعدادي از فروشندگان به سرعت مغازه&zwnj;هايشان را بستند و قفل زدند و رفتند و عده&zwnj;اي هم سرگردان در رفت&zwnj;وآمد بودند که ببينند چه مي&zwnj;شود. بچه&zwnj;ها مشغول خريد ليزرهاي کوچک دستي شدند از خانم فروشنده&zwnj;اي که با هول و ولا و دستاني که به وضوح مي&zwnj;لرزيدند، سعي داشت سريع&zwnj;تر کار را تمام کند و ببندد و برود. مامان زري به حامد اصرار مي&zwnj;کرد برگرديم داخل ماشين و بچه&zwnj;ها ذوق تماشا داشتند. خصوصا علي نمي&zwnj;توانست بپذيرد حالا که بعد از مدت&zwnj;ها انتظار بالاخره به اصفهان محبوبش رسيده است، برگردد و ميدان و بناها را نبيند. بالاخره زور بچه&zwnj;ها چربيد و راه افتاديم سمت ميدان. وسعت ميدان نيم کيلومتر است و از جنوب غربي که ما بوديم تا شمال شرقي که معترضان شعار مي&zwnj;دادند، فاصله زيادي بود اما مردم و بازاريان مدام مي&zwnj;آمدند و مي&zwnj;گفتند: &laquo;مسافرين؟ برگردين، خطرناکس. يه وخ تيراندازي مي&zwnj;کونن. بچه همراتونه! ريسک نکونين ... &raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">جلوي عالي&zwnj;قاپو بچه&zwnj;ها مشغول عکاسي شدند. بالاخره راهي بود که آمده&zwnj;ايم (بر وزنِ خرجي&zwnj;س که شده&zwnj;س) و بايد حتما اثبات مي&zwnj;کرديم که اصفهان بوده&zwnj;ايم. پس به اين هم اکتفا نکرديم و از همان دور با مسجدها و ميدان هم چند عکس گرفتيم! چند دقيقه&zwnj;اي نگذشت که از همان جنوب غربي ميدان که خوش&zwnj;خوشان ايستاده بوديم به ماجراجويي، گارد ويژه وارد شد و پاي&zwnj;کوبان به سمت معترضاني رفت که از صدر تا ذيل مملکت را فحش مي&zwnj;دادند. از جلوي ما که رد مي&zwnj;شدند، دقت کردم، ديدم سلاح گرم ندارند و فقط لباس ويژه پوشيده&zwnj;اند و کلاه&zwnj;هايشان نقاب پلاستيکي شفافي دارد براي محافظت صورت. فروشندگاني که دور تا دور جسته و گريخته ايستاده بودند به تماشا، با آمدن گارد، پراکنده شدند. ما را هم تشويق به ترک محل کردند. دوباره از دالان بازار رد شديم. ديگر تقريبا تمام مغازه&zwnj;ها بسته بودند و چراغ&zwnj;ها خاموش بود. جز انگشت&zwnj;شماري که با کرکره&zwnj;هاي نيمه&zwnj;بسته، هنوز مشتري داشتند. مشتري&zwnj;هاي شادي مثل ما! در همين مسير از يک مغازه که هنوز باز بود، يک سرمه&zwnj;دان براي فاطمه خريدم! نمي&zwnj;شد که سوغاتي نخرم! جز اين، زيبايي&zwnj;اش هم دلم را برد. نقاشي گل&zwnj;ومرغ پر رنگ و لعابي روي بدنه کرم&zwnj;رنگ داشت که به ادعاي فروشنده، از استخوان شتر بود. حالا نيمي از ما بيرون در بازار ايستاده بودند و نيمي داخل. بازاريان داشتند درهاي فولادي بازار را مي&zwnj;بستند و ما در حال حساب و کتاب سرمه&zwnj;دان بوديم. خانم فروشنده که ميان صنايع دستي ارزشمندش با آرامش و طمانينه بسيار، مشغول بسته&zwnj;بندي سرمه&zwnj;دان بود، مدام مي&zwnj;گفت نگران نباشيد. همه ما کليد در بازار را داريم. بقيه حرص مي&zwnj;خوردند و بچه&zwnj;ها را مي&zwnj;فرستادند دنبال ما که زودتر برويم پي کارمان. بالاخره رفتيم. در مسير بازار تا ماشين که در حاشيه بيروني ميدان بود، نوجوانان زيادي در گروه&zwnj;هاي سه تا پنج نفره مي&zwnj;ديدم. حدود شايد پانزده تا هجده ساله. دخترکان حجاب نداشتند و موهايشان را رنگ فانتزي زده بودند، صورتي و آبي. بيشترشان آرايش غليظي داشتند. تعدادي از دخترها و پسرها با وجود آن سن کم، سيگار دستشان بود. بعضي سرشان توي گوشي بود و به سرعت چيزي تايپ مي&zwnj;کردند. بيشتر لباس&zwnj;هايشان از همين مدل&zwnj;هاي اجق وجق پاره پوره بود که باب ميل تينيجرهاست. گروه&zwnj;هايي چشم&zwnj;هايشان اطراف را مي&zwnj;پاييد و گروه&zwnj;هايي در حال دويدن بودند. خيلي کم سن و سال به نظر مي&zwnj;رسيدند. فکر نمي&zwnj;کنم بيش از هجده ساله در ميانشان بود. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">دهه هشتادي&zwnj;ها نسل عجيبي هستند. مثل ما مادران و پدرانشان و پدربزرگ&zwnj;ها و مادربزرگ&zwnj;هايشان، اهل محافظه&zwnj;کاري نيستند. تعارف با کسي ندارند. رک و راست و صادقند. اين محافظه&zwnj;کاري که ما گرفتارش هستيم، تا حد زيادي از حيايي برمي&zwnj;آيد که خوب است. چيز بدي نيست. ولي هرچيز به جاي خويش نيکوست. اينها اما حالا به خاطر جو روزگار و دسترسي آزاد و بي&zwnj;قيد به دنياي اطلاعات يا تغييرات اساسي در ساختار تربيتي خانواده ها يا هر علت ديگري، معمولا به اندازه ما اهل ملاحظه نيستند و همين به اين نسل، جسارت بالايي مي&zwnj;دهد. به نظر من اين مي&zwnj;تواند به جاي بحران، فرصت باشد. تا چند مرده حلاج باشيم و چقدر بتوانيم از پتانسيل بي&zwnj;نظير اين درياي خروشان در جهت سازندگي و رشد بهره بگيريم. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">ياد بچه&zwnj;هاي دبيرستانمان افتادم. اوايل که وارد کلاس شدم، به خاطر چادرم تقريبا همه چهل نفر با من موضع داشتند. بيزاري از نگاهشان مي&zwnj;باريد. حق هم داشتند. هميشه حق با نوجوان&zwnj;هاست. دل&zwnj;هاي پاک و ضميرهاي نوراني آنها که هنوز به مبدا خلقت بسيار نزديک&zwnj;تر از ما هستند، اهل حق و حق&zwnj;طلبي است. اگر اعوجاجي در رفتار آنهاست، علت اول و آخرش خود ما هستيم. ما خانواده&zwnj;ها و ما بزرگترهايي که برايشان جامعه ساخته&zwnj;ايم. با اين حال کمي که گذشت آنقدر با هم رفيق شديم که بدو ورودم به کلاس صف مي&zwnj;بستند و همه را بايد يکي يکي بغل مي&zwnj;کردم. پايه درد دل&zwnj;هايشان بودم و اگر ساعتي نمي&zwnj;توانستم سر کلاسشان حاضر شوم، روز عزايشان بود و از اينکه گريه و گلايه کنند، ابايي نداشتند. هنوز خيلي مانده بود به سال نو، که يکي يکي مي&zwnj;آمدند و يواشکي زير ميز معلم مقنعه&zwnj;هايشان را درمي&zwnj;آوردند تا رنگ جديدي که به موهايشان زده&zwnj;اند را با شوق و ذوق نشانم دهند.&nbsp;</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 18.6667px;">معمولا چند لايه زير موهايشان را آبي يا صورتي جيغ مي&zwnj;زدند و روي موها همان رنگ طبيعي بي&zwnj;نظير و لطافت دلنشين موهاي خودشان بود.</span>&nbsp;<span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 14pt;">مي&zwnj;پرسيدم: &laquo;چرا زير ميز مي&zwnj;رين؟&raquo; مي&zwnj;گفتند: &laquo;آخه فضول زياده، مي&zwnj;رن دفتر مي&zwnj;گن بدبخت مي&zwnj;شيم!&raquo; دوستشان داشتم و اين عشق، چيزي نبود که بخواهم به آن تظاهر کنم. از عمق دلم مي&zwnj;جوشيد و بيرون مي&zwnj;ريخت و ضمير پاکشان آن را درک مي&zwnj;کرد. يک بار توي راهروي مدرسه صداي جيغ و فرياد يکي از بچه&zwnj;ها بلند شد. به سرعت از دفتر کسالت&zwnj;بار مدرسه بيرون دويدم. شاگرد من نبود اما وقتي ديدم مدير و معاون&zwnj;ها دوره&zwnj;اش کرده&zwnj;اند ناراحت شدم. از ناراحتي بچه&zwnj;ها خيلي به هم مي&zwnj;ريزم. جلو رفتم که مثلا شرايط را تلطيف کنم و وساطت کنم دست از سرش بردارند. اما متوجه شدم بايد او را نگه دارم که کادر مدرسه را نکُشد! سال هشتمي بود. ناخن کاشته بود آن هم چه ناخن&zwnj;هاي جذابي. مي&zwnj;گفتند: &laquo;ممنوعه! بايد درش بياري&raquo;. جيغ مي&zwnj;کشيد: &laquo;شماها مي&zwnj;فهمين چقدر پول اينا رو دادم؟ مگه ميشه اينا رو کند؟&raquo; مدير و معاون&zwnj;ها خيلي تلاش مي&zwnj;کردند آرام و ملايم برخورد کنند و حتي صدايشان را به سختي در آن هياهو مي&zwnj;شنيدم. شنيدم يکي از آنها گفت: &laquo;خب اگه نمي&zwnj;شه بکني، پس لااقل کوتاهش کن. اينجوري که نميشه&raquo;. باز بلندتر جيغ کشيد: &laquo;اينهمه پول اينا رو دادم حالا برم کوتاهشون کنم؟ اصن مي&zwnj;فهمين چي مي&zwnj;گين؟&raquo; و همينجور جيغ و جيغ و جيغ. ديگر ديدم بيش از اين کاري از من ساخته نيست و محل حادثه را ترک کردم!</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">رفتم سر کلاس. قرار بود بچه&zwnj;ها يکي يکي بروند اتاق بهداشت براي معاينات دوره&zwnj;اي بهداشتي. يکي از بچه&zwnj;ها که سرتاسر گوش&zwnj;هايش را سوراخ سوراخ کرده و پر کرده بود از گوشواره&zwnj;هاي&nbsp;</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 18.6667px;">ريز و درشت&nbsp;</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 14pt;">سياه، به سرعت آمد کنار ميز من و درحالي&zwnj;که تلاش مي&zwnj;کرد تمام آنها را به سختي باز کند، گفت: &laquo;خانوم اينا رو قايم کنين بعدا که برگشتم ازتون مي&zwnj;گيرم&raquo;. مي&zwnj;دانستم اما پرسيدم: &laquo;چرا درشون مياري؟&raquo; با تلخي گفت: &laquo;بابا همش گير مي&zwnj;دن به آدم. الان اينا رو ببينن باز شروع ميکنن&raquo;. گفتم: &laquo;خب واسه خودتون مي&zwnj;گن&raquo;. نگذاشت کلام منعقد شود. بلافاصله گفت: &laquo;نه بابا اسکولن! اون خانومِ ..... که عين سگ مي&zwnj;مونه. فقط ميخواد پاچه بگيره&raquo; درحالي&zwnj;که تلاش مي&zwnj;کردم خنده&zwnj;ام را از اينهمه جسارت پنهان کنم و چشمانم را که داشت از حدقه بيرون مي&zwnj;زد جمع و جور، گفتم: &laquo;همين الان مقنعه&zwnj;اتو درآوردي، يکيش گير کرد به مقنعه. ميري تو حياط، ميخوايين توپ بازي کنين يا يکي دستش مي&zwnj;خوره، کشيده ميشه خداي نکرده گوشتو پاره مي&zwnj;کنه. گوش هم يه چيزي نيست که بخيه بخوره درست شه. تا آخر عمر همينجور مي&zwnj;مونه و زشت ميشه&raquo;. آخرين گوشواره را که بالاخره درآورد، کمي مکث کرد. آهسته گفت: &laquo;آره ... درست ميگين&raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">با ديدن اين بچه&zwnj;ها که هم سن و سال دخترم و شاگردهايم بودند، و بسيار نوجوانان ديگري که همه&zwnj;شان را از عمق جانم دوست دارم و دلم برايشان مي&zwnj;تپد، دلشوره گرفتم. نگرانشان شدم. کاش بروند خانه&zwnj;هايشان. کاش تنها بودم و مي&zwnj;توانستم بايستم به گفتگو. بگويم فکر مي&zwnj;کنيد آخرش چه مي&zwnj;شود؟ همينطور که مي&zwnj;گذشتيم نگاهشان مي&zwnj;کردم و دعا مي&zwnj;کردم همه از اين غائله به سلامتي برگردند. ته دلم گرم بود که ما قبلا چنين چيزي را تجربه کرده&zwnj;ايم و مردم آگاهند. مي&zwnj;دانند که اين مدل اعتراض&zwnj;ها راه به جايي نمي&zwnj;برد و همان امنيتمان را هم به چالش مي&zwnj;کشد. فيلمي ديده بودم از بازار تهران که بازاريان دختري را که دعوت مي&zwnj;کرد به کشاندن اعتراضات به خيابان&zwnj;ها و آتش زدن سطل&zwnj;ها و ... دوره کرده بودند و يکي از آنها سرش فرياد مي&zwnj;کشيد: &laquo;نه مي&zwnj;ريزيم تو خيابونا، نه جايي رو آتيش مي&zwnj;زنيم&raquo; و دختر از ميانشان رفت. فکر مي&zwnj;کردم اوضاع همينطور پيش مي&zwnj;رود و اينبار در حد شنيده شدن اعتراض مردم، خواهد گذشت. هرچند ترامپ مدام پيغام و پسغام مي&zwnj;فرستاد که حامي مردم معترض است و اگر جمهوري اسلامي کسي را بکشد، قشون&zwnj;کشي راه مي&zwnj;اندازد و ما را نجات مي&zwnj;دهد! اما همچنان به عشق مردم به اين خاک و به آگاهي قلب آنها باور داشتم و با اين باور، دلم را گرم و آرام نگه مي&zwnj;داشتم. الان که اينها را مي&zwnj;نويسم، ياد مصاحبه دختر نوجواني افتادم که با لهجه اصفهاني مي&zwnj;گفت: &laquo;همه ما رو تو کافه جمع کردن و نفري پنج ميليون تومن بهمون دادن و گفتن برين جلوي نيروي انتظامي و شلوغ کنين. اگه اومدن سمتتون و گير دادن خودتونو بندازين زمين و جيغ و داد کنين تا مردم جمع شن ...&raquo;. نمي&zwnj;دانم يکي از آنها بود؟ ممکن است بچه&zwnj;هاي ما به خاطر پنج تومان حاضر شوند چنين ريسکي بکنند؟ معتادند و محتاج اين پول ناچيز که بخواهند به خاطرش، ريسک دستگيري و سوءسابقه و تبعاتش را به جان بخرند؟ يا در گرداب تند مصرف&zwnj;گرايي، هر روز در اين بازيچه&zwnj;هاي کوچکي که دستشان گرفته&zwnj;اند، زندگي&zwnj;ها و داشته&zwnj;هايي مي&zwnj;بينند که از آنها فرسنگ&zwnj;ها دور است و دست&zwnj;وپا مي&zwnj;زنند کمي از آن را به دست آورند؟ مي&zwnj;شود گفت همه اين مصاحبه&zwnj;ها ساختگي است؟ پس دانش&zwnj;آموزاني که سر کلاس چرت مي&zwnj;زنند، بچه&zwnj;هايي که گرفتار خانواده&zwnj;هاي پرتنش و بي&zwnj;قيدند، اين بيداد فضاي مجازي، اينها چيست؟ نمي&zwnj;دانم. من اين بچه&zwnj;ها را که مي&zwnj;ديدم، ياد بچه&zwnj;هاي خودم مي&zwnj;افتادم. يادِ ..... که مي&zwnj;گفت: &laquo;خانوم من با مامانم که مي&zwnj;رم پاساژ، همه به مامانم تيکه مي&zwnj;ندازن!&raquo; يادِ ....... که غافل مي&zwnj;شدم با تيغِ تراشش، بدنش را زخم مي&zwnj;کرد و دوست داشت وانمود کند مي&zwnj;خواهد رگ بزند. يادِ ......... که در بدترين حال و شرايط، هيچ&zwnj;کس را نداشت بيايد دنبالش و من هميشه فکر مي&zwnj;کردم مادري که در اين شرايط کنار فرزندش نيست، دقيقا کجاست و به چه کار مهم&zwnj;تري مشغول است و اصلا به چه درد مي&zwnj;خورد؟ يا ........... و ............. که اگر از هم جدا مي&zwnj;شدند، رسما مي&zwnj;مردند و اگر کنار هم بودند .... چه گويم که ناگفتنم بهتر است!</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">مراقب بچه&zwnj;ها بودم و حواسم به موتوري&zwnj;هايي بود که تمام سر و صورتشان را پوشانده بودند و به سرعت در پياده&zwnj;رو مي&zwnj;رفتند و مي&zwnj;آمدند. تک يا دو ترک. معلوم بود سن و سال&zwnj;دارتر از آن نوجوانان هستند. سوز هوا قشنگ در جانمان نشسته بود. رفتيم سمت ماشين. هنوز دسته&zwnj;هاي پراکنده&zwnj;اي سر در گوشي يا در حال گفتگو با همان شرايط در خيابان&zwnj;هاي اطراف ديده مي&zwnj;شدند. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">بچه&zwnj;ها پکر و دلخور بودند. دلم براي علي سوخت. شنيدم نزديک خانه عمه نرگس يک مرکز تجاري بزرگ باز شده، مثل اوپال که شهربازي هم دارد. اصرار کردم بچه&zwnj;ها را ببريم آنجا تا با خاطره خوش برگردند تهران. در راه، سمت چهارباغ يک فرني&zwnj;فروشي قديمي بود، از آن اصل و نسب&zwnj;دارها. ايستاديم و فرني با شيره خورديم. خيلي خوشمزه بود. سنگين و چرب البته. حامد عاشق فرني اصفهان است و هردفعه کسي از اصفهان مي&zwnj;آيد بايد برايش فرني بياورد. من هم عاشق خورشت ماست اصفهانم و هماني که براي حامد فرني مي&zwnj;آورد، بايد براي من هم خورشت ماست بياورد! هرکدام اينها هم جاي مخصوص خودش را دارد. اينجور نيست که همه مغازه&zwnj;ها خورشت ماست يا فرني اورجينال داشته باشند. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">همراهان نگران بودند که مرکز خريد هم شلوغ باشد. شنيده بوديم که اعتراض از اصناف و بازاريان شروع شده. بازار تهران را در اخبار مجازي ديده بوديم و اينجا هم سمت بازار قيصريه آن تجمعات را ديديم که شايد حدود پنجاه-شصت نفر مي&zwnj;شدند. البته خود بازاريان که تا جايي که ما ديديم، بستند و محل را ترک کردند. معترضان نمي&zwnj;دانم دقيقا چه صنفي بودند. در هرحال خشونتي هم نديديم نه از طرف گارد نه از طرف معترضان. علت ترس بازاريان و مردم را هم نفهميديم. شايد سابقه ذهني از شلوغي&zwnj;هاي 401 باعثش بود يا اتفاقاتي که ما از آن بي&zwnj;خبر بوديم. در هرحال و با اين اوصاف اگر مرکز تجاري هم شلوغي&zwnj;هاي پراکنده&zwnj;اي داشت، از نظر من ترسناک نبود و فوقش از آنجا هم مي&zwnj;رفتيم. اما لااقل بختمان را امتحان کرده بوديم. مامان زري و نهاله (نگفتم؟ مادر و خواهر حامد) را خانه عمه نرگس پياده کرديم و با علي&zwnj;آقا و پسرها رفتيم به سمت مرکز تجاري سيتي سنتر. خيلي بزرگتر از چيزي بود که تصور مي&zwnj;کردم. نه در حد ايران&zwnj;مال ولي خيلي خيلي وسيع. پرسان پرسان شهربازي را در طبقات بالا پيدا کرديم و بچه&zwnj;ها حسابي دلي از عزا درآوردند. همانجا در نمازخانه مرکز تجاري نماز خوانديم و کم&zwnj;کم راهي شديم به سمت فرودگاه. حدود هشت شب بود. ده و نيم پرواز داشتيم و جز يک کوله کوچک، وسيله&zwnj;اي همراهمان نبود که براي فرودگاه رفتن عجله کنيم. به حامد توصيه کردم با وجود خستگي آن روز، شب را همانجا بماند و صبح راهي شود. محمد و حسين هم شروع کردند به پختن علي&zwnj;اکبر که شب پيش آنها در خانه عمه نرگس بماند و تا صبح بازي کنند. علي هم خيلي ذوق ماندن داشت، اما دوست هم نداشت مادرش را تنها بگذارد. اصرار کردم بماند. شايد ديگر چنين تجربه&zwnj;اي دست نمي&zwnj;داد که کنار فاميل باشد. پدرش هم بود و خيالم راحت بود. به من هم خيلي اصرار کردند بمانم اما من عادت به اين مدل دورهمي ندارم. اگر مي&zwnj;ماندم تا صبح خوابم نمي&zwnj;برد و مي&zwnj;دانستم که اگر بفهمند هتل رفته&zwnj;ام هم خيلي دلخور مي&zwnj;شوند. بنابراين فرار را بر قرار ترجيح دادم! من را رساندند فرودگاه. شارژ موبايلم رو به پايان بود و مطابق معمول خودم را دعا و ثنا مي&zwnj;گفتم که ده تا پاوربانک دارم و هيچ&zwnj;وقت هيچ&zwnj;کدام همراهم نيست. دل خوش کردم به پاورباکس&zwnj;هاي فرودگاه که به محض ورود، متوجه شدم خبري از آنها هم نيست. فقط استندهاي شارژي در چند نقطه بود براي آنهايي که متوجه اين نکته هستند که وقتي سفر مي&zwnj;روند لااقل شارژر گوشي را با خود بردارند! که طبعا مخاطب اينها هم من نبودم. در اين اوضاع فقط مي&zwnj;توانستم به خداي متعال توکل کنم که اين چند درصد باقي مانده، تا منزل همينجور باقي بماند.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">شکر خدا پرواز تاخير نداشت و درحالي&zwnj;که نيمه&zwnj;جاني رو به پايان داشتم، به تهران رسيدم. ساعت دوازده شب، تاکسي فرودگاه، منزل. فاطمه نخوابيده بود. تا رسيدم علي زنگ زد. فهميدم بچه&zwnj;هاي نهاله به عادت هميشگي&zwnj;شان همان سر شب خوابيده&zwnj;اند و او حسابي رودست خورده که به هواي آنها مانده و حالا بايد در آن ازدحام مهمان&zwnj;ها روي -به قول خودش- بالشتي سفت بخوابد، اگر سر و صداي بزرگترهايي که مي&zwnj;خواهند تا دم صبح بلندبلند صحبت کنند، بگذارد البته! همه اينها را با بغضي سرشار از ندامت و پشيماني برايم گفت ولي ديگر کاري از دستم برنمي&zwnj;آمد. بنابراين با شعار هيچ&zwnj;جا خانه خود آدم نمي&zwnj;شود، به رختخواب نازنينم پناه بردم. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">فاطمه پا</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 18.6667px;">يه دوازدهم است و امسال در سفرها و مهماني&zwnj;ها غيبت موجه دارد! تلاش مي&zwnj;کند از هر فرصتي براي درس خواندن استفاده کند و گوشي را هم در ايام امتحانات ترم، تحويل مدرسه داده.&nbsp;</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 14pt;">قرار بود بعد از پايان امتحانات، اردو بروند مشهد. خيلي ذوق اين سفر را داشتند. کلي با دوستانش برنامه ريخته بودند و تقسيم مسئوليت کرده بودند. يکي مسئول تهيه چيپس بود و يکي مسئول حمل اسپيکر! بنا بود که در هتل&zwnj;آپارتماني نزديک حرم اقامت کنند که به تاکيد مدير مدرسه بسيار تميز و مناسب بود! غذا هم قرار بود از کيفيت و سلامت مناسبي برخوردار باشد! کلي هم برنامه تفريحي و گردشي داشتند. از آنجايي که فرصت مغتنمي بود و ديگر در اين سال و با وجود کنکور فاطمه، ديگر دست نمي&zwnj;داد دو-سه روزي برويم مشهد، تصميم گرفتيم ما هم دورادور اردو را همراهي کنيم! که البته تا دقيقه نود همينجور بلاتکليف بوديم که قسمتمان مي&zwnj;شود يا نه.&nbsp;</span></p> <p>&nbsp;</p> Wed, 28 Jan 2026 11:49:00 GMT کسي که بر تن خورشيد خاک ريخت منم http://uld.ParsiBlog.com/Posts/882/%da%a9%d8%b3%d9%8a+%da%a9%d9%87+%d8%a8%d8%b1+%d8%aa%d9%86+%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%d9%8a%d8%af+%d8%ae%d8%a7%da%a9+%d8%b1%d9%8a%d8%ae%d8%aa+%d9%85%d9%86%d9%85/ <p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><span style="font-size: medium;">سم الله الرحمن الرحيم<br /><br /></span></span><img class="sFlh5c FyHeAf" style="max-width: 1280px;" src="https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcT7iMnGyhpQ98dNT7TfuGjhVe62Vlc7Zr3ASPb_0t4P3DCy4DyWidGcVRsq-JbLNNvvVJQ&amp;usqp=CAU" alt="ان فاطمه صديقه شهيده" /><br /><br /><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><span style="font-size: medium;">تقديم به اميرالمؤمنين علي عليه السلام به خاطر شهادت صديقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله عليها<br />&nbsp; <br /><strong>ز داغ روي تو سيناي سينه سوزان است <br />ز اشک هجر تو درياي چشم طوفان است<br />تو را شبانه سپردم به خاک و برگشتم<br />به خانه اي که بدون تو بيت الاحزان است.<br />براي قويي کز دست داده جفتش را<br />دگر تمامي درياچه ها پريشان است <br />به دست خويش سپردم به خاک جانم را<br />عجيب نيست که اينگونه بر لبم جان است<br />گل کبود نشسته به صورتت کار<br />کدام وحشي نامرد نا مسلمان است!؟<br />به بازوان ورم کرده ات قسم زهرا<br />هنوز حيدر کرار سخت حيران است<br />هجوم آوردند و بروي چادر تو<br />لگد زدند و نگفتند جلد قرآن است<br />اگرچه مي گريد ذوالفقار هم با من<br />ولي تحمل بايد که صبر فرمان است<br />شبيه کوه ز چشمم گدازه مي ريزد<br />که سرنوشت هواي گرفته باران است<br />کسي که بر تن خورشيد خاک ريخت منم<br />خدا کند که نبيني، شنيدن آسان است!<br />هنوز بر لب من جاري است &laquo; فاطمه جان! &raquo;<br />هنوز در گوشم &laquo; جان من علي جان! &raquo; است<br />هنوز، آب براي تو اشک مي ريزد<br />هنوز از هق هق پشت ماه لرزان است<br />دلم ز آتش اين در هنوز مي سوزد<br />که جبرئيلش با افتخار دربان است<br />برو مکوب در سينه مرا اي غم!<br />که در ميان دلم عشق دوست مهمان است </strong><br /><br /><br />#زين&zwnj;_العابدين_آذرارجمند_لنگرودي<br /><br />آدرس کانال شعر من در ايتا:<br />@beyt_haaye_sargardaan</span></span></p> Tue, 27 Jan 2026 13:40:00 GMT دستان نسيم http://nader58.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86+%d9%86%d8%b3%d9%8a%d9%85/ <p>گره از روسري وا کرده دستان نسيم امشب&nbsp;</p> <p>پريشاني نمي فهمد طراط المستقيم امشب&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>خطا کرده است رسوايي که دور از عشق افتاده&nbsp;</p> <p>بيا آتش بپا کن در دلم مثل قديم امشب&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>پريشان کن همه مو را که ابر تيره برخيزد&nbsp;</p> <p>به جلد من فرو رفته است شيطان رجيم امشب</p> <p>&nbsp;</p> <p>ندارد اختياري عقل و دل در محفل عاشق&nbsp;</p> <p>که پا را مي برد عاقل فراتر از گليم امشب&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>تو آرامي من آرامم ولي يک ساعت ديگر&nbsp;</p> <p>ز توفاني که در راه است بايد بگذريم امشب</p> <p>&nbsp;</p> <p>از مجموعه غزليات درد و بي درد</p> Mon, 05 Jan 2026 13:07:00 GMT اربعين عشق http://rezvani110.ParsiBlog.com/Posts/100/%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b9%d9%8a%d9%86+%d8%b9%d8%b4%d9%82/ <p>بهشت رضوان:</p> <p>اربعين آمد ، وَ سيلِ عاشقان</p> <p>گشته از هر سو، به اين کشتي روان</p> <p>سخت و شيرين و پُر از عرفانِ ناب</p> <p>از کفِ مردم رها گشته حساب</p> <p>مي روي، گاهي تو را هم مي برند</p> <p>کاهِ ما را هم به قيمت مي خرند</p> <p>سنّ و سال و قدرت و فقر و غنا</p> <p>هيچ کس ، خود را نکرد از او جدا</p> <p>هر کسي از بهرِ کاري آمده</p> <p>بر کرامتخانه ي او سر زده</p> <p>آمده بهرِ ارادت، سويِ او</p> <p>مي کند گَه زمزمه، گَه گفتگو</p> <p>ديگر اين دل راهِ خود را مي رود</p> <p>پا و تن را همرهِ خود مي بَرَد</p> <p>بينِ سيلِ جمعيت ، گُم مي شوي</p> <p>از خوديت دور و، مَردُم مي شوي</p> <p>هر که هستي، ذرّه مي گردي، غبار</p> <p>با همه گَردان شوي، بر دُورِِ يار</p> <p>او تو را در خويش، پيدا مي کند</p> <p>لايقِ الطافِ والا مي کند</p> <p>هستِ خود يابي اگر با او شَوي</p> <p>گُم نگردي ، گر به پايِ او رَوي</p> <p>دست در دستش بِنِه، چون کودکان</p> <p>او دهد راهِ حقيقت را نشان</p> <p>همچو او هر آنچه را داري بده</p> <p>دين حق، با جان خود، ياري بده</p> <p>ديده ام در اين مسير اربعين</p> <p>پاره هايي از قيامت در زمين</p> <p>هر چه دارد، با دل و جان مي دهد</p> <p>تا مدال ميزباني آوَرَد</p> <p>ميزبان با هر بضاعت آمده</p> <p>بر پذيرايي و رحمت آمده</p> <p>در طَبَق آورده، داراييِ خود</p> <p>تا نمايَد، اوجِ شيداييِ خود</p> <p>تا خوشآمد گويد او بر زائران</p> <p>هر چه را دارد به جان سازد عيان</p> <p>بس که اصرارت کند ،مهمان شَوي</p> <p>افتخارش اينکه، آن موکب رَوي</p> <p>شربتِ آبي، رُطب، چاي و طعام</p> <p>نانِ تازه، جايِ خواب و احترام</p> <p>سفره دارِ اصلي اين ره حسين</p> <p>ما همه خدّامِ آن نور دو عين&nbsp;</p> <p>او به هر زائر براتي مي دهد</p> <p>تشنه را آب حياتي مي دهد</p> <p>از نجف تا کربلا، پر مي کشي</p> <p>هستي خود را به آذر مي کشي</p> <p>خستگي، بي طاقتي، آزردگي</p> <p>آمده جسمت براي بردگي</p> <p>تا که همپاي رقيه يا رباب</p> <p>همچنان زينب، صبوري بي حساب</p> <p>زينب و سنگ و کلام ناسزا</p> <p>واي بر من،اين کجا و آن کجا؟</p> <p>کفشِ راحت، پا برهنه روي خار</p> <p>از دو ديده، سيلِ اين غم را ببار</p> <p>دعوتي دائم به شربت، بر طعام</p> <p>&nbsp;گشنگي و تشنگيِ در شهر شام</p> <p>مرکبِ راحت، به موکب در رفاه</p> <p>بر اسيران مرکبي از اشک و آه</p> <p>جان سپارم گر بر آن بي حرمتي</p> <p>از ستم هاي يزيدِ لعنتي</p> <p>کم بُوَد، بايد به تَن، رنجش کشم</p> <p>اندکي از غصّه اش، بر جان چِشَم</p> <p>تا بفهمم اين زيارت بهر چيست؟</p> <p>تا بدانم صاحبِ اين خانه کيست؟</p> <p>دل گرو آورده ام نذري دهم</p> <p>سر به راه عشق پاکِ او نَهَم</p> <p>من همينم، مي پذيري بنده را؟</p> <p>برده ي بي ارزشِ شرمنده را؟</p> <p>طوقِ حُبَّت را ، بِنِه بر گردنم</p> <p>يک زِرِه ايمان، بپوشان بر تنم</p> <p>تو نگهدارم ، چنان که بُردي ام</p> <p>حافظم شو چون به رَه آوردي ام</p> <p>اي چراغِ من، هدايت کن مرا</p> <p>کشتي ام شو نزدِ طوفانِ بلا</p> <p>يا حسين جان، تا ابد مديونتم</p> <p>اربعين آوردي ام، ممنونتم</p> Mon, 05 Jan 2026 13:05:00 GMT بالاتر از سياهي http://cactus.ParsiBlog.com/Posts/127/%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa%d8%b1+%d8%a7%d8%b2+%d8%b3%d9%8a%d8%a7%d9%87%d9%8a/ <p style="text-align: center;">گــرمـعـتـقـدي اخـر رنـگ اســت، ســـــــيـاهي</p> <p style="text-align: center;">يـعـني کـــه شــتابان شــده اي رو بـه تـــباهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">آن کس که تو را گفت غمي نيست، چو بگذشت</p> <p style="text-align: center;">او را تـــو بــــگو عــــاقبت انـــدر تــه چـاهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">پيش تــو کــند مــدح و پس از تو کند او قــدح</p> <p style="text-align: center;">بــد گــويـي مـــکــتوب و ثـنـاگـوي شـــفـاهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">از ايــن هــمـه تـــزوير و ريــا زار و مــلـولم</p> <p style="text-align: center;">ســنـگــيـنـي ايـن غـــم بــــه دلــــم لايتنــاهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">خـــواهــي نـشــوي پير و زمين گير و فسرده</p> <p style="text-align: center;">يا مــــست شــو يا غـافـل و يا احمق و ساهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">گـــر عـاقـل و هــشيار بماني تــو در اين دير</p> <p style="text-align: center;">نــه دوست تـــو را مــاند و نــه پشت و پناهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">انــدوه جماعــت بــــکشــم يا غـــــم غربت</p> <p style="text-align: center;">من مانــدم و عـقل و دل و تصميم و دو راهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">*کاکتوس*</p> Sun, 21 Sep 2025 08:36:00 GMT دمي با رباعي http://Hasanebnealipour.ParsiBlog.com/Posts/4/%d8%af%d9%85%d9%8a+%d8%a8%d8%a7+%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b9%d9%8a/ <div style="around;margin;"> <table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" align="left"> <tbody> <tr> <td style="padding-top:0in;padding-right:9.0pt;&#xA; padding-bottom:0in;padding-left:9.0pt" align="left" valign="top"> <p style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xA; text-kashida:0%;direction:rtl;unicode-bidi:embed;&#xA; paragraph;&#xA;">&nbsp;</p> </td> </tr> </tbody> </table> </div> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size:14.0pt;line-height:107%;font-family:&#xA;&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;Calibri;EN-US;">رباعي شماره 3</span></p> <p><span style="font-size:14.0pt;line-height:107%;font-family:&#xA;&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;Calibri;EN-US;">اي با خبران راه خرابات کجاست؟</span>&nbsp;</p> <p><span style="font-size:14.0pt;&#xA;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;minor-latin;&#xA;">ما جمله خرابيم ملاقات کجاست؟</span></p> <p><span style="font-size:14.0pt;&#xA;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;minor-latin;&#xA;">با مطرب و مي خانه به بنياد کنيم</span></p> <p>&nbsp;<span style="font-size:14.0pt;&#xA;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;minor-latin;&#xA;">از زرق بپرسيد خرافات کجاست؟</span></p> <p><span style="font-size:14.0pt;&#xA;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;minor-latin;&#xA;">رباعي شماره 4</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">با ديدن گل سيل روان شد چه کنم؟</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">خون قلب دلم بود عيان شد چه کنم؟<br /> </span><br /><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;"> تيري که جگر سوخت ندارد رحمي</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">عشق است که مشهور جهان شد چه کنم؟<br />&nbsp;<br />رباعي شماره 5</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">از خوان کرم طعمه گرفته&zwnj;است برت</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">خنجر ز قفا بود ندانست درت</span><br /><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;"> ني نان و نمک داند و ني حرمت کس</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">آن را که زرت خورد بريده&zwnj;است سرت</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">رباعي شماره 6</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">يک نکته بلند است نگفته&zwnj;است کسي؟</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">اين قصه از آن است شنيديم بسي</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">ما را سر آن است بگوييم دگر</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">هر ديده عزيز است نديده&zwnj;است خسي</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">رباعي شماره 7</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">بلبل چو خزان است دلش تار&nbsp;بُوَد</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">تا بوي بهار است دلش نار بُوَد</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">انبار غمم بود نبوده&zwnj;است خزان</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">پيوسته خزان است چه در کار&nbsp;بُوَد ؟</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">از کتاب دمي با رباعي</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">سروده حسن ابن عليپور الموتي<br /></span></p> Sun, 21 Sep 2025 08:33:00 GMT آ مثل آب http://kosara.ParsiBlog.com/Posts/307/%d8%a2+%d9%85%d8%ab%d9%84+%d8%a2%d8%a8/ <p>بسم الله الرحمن الرحيم</p> <p>&nbsp;</p> <p>وقتي مي خواهند مثالي براي پاک بودن بزنند؛&nbsp;</p> <p>مي گويند فلاني مثل &laquo;آب&raquo;&nbsp; زلال و پاک است.&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>به اين فکر مي کنم که چه قدر با آب نسبت دارم؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>آدم هايي که روحشان به زلالي آب است،&nbsp;</p> <p>به ثانيه اي با هم يکي مي شود..&nbsp;&nbsp;</p> <p>اما اگر درون روح آب و روغن قاطي باشد چه؟&nbsp;</p> <p>زمان براي يکي شدن با روح هاي از جنس آب بيشتر مي شود.&nbsp;</p> <p>و حتي</p> <p>زمان براي فهميدن</p> <p>تصميم گرفتن</p> <p>عمل کردن</p> <p>و...</p> <p>&nbsp;</p> <p>آب جاري است..&nbsp; اما روغن چه؟&nbsp; توقف و کندي با خود دارد.&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>عيب هايمان همين ذره هاي روغنند.&nbsp;</p> <p>هرچه که ما را از خدا دور کند يک ذره چربي در ما به وجود مي آورد..&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>شايد بچه ها هم براي همين اين قدر سريع با هم مانوس مي شوند</p> <p>چون همه شان از جنس آبند..</p> <p>&nbsp;با يک نگاه کافي است تا با هم يکي شوند</p> <p>حتي اگر اداي موج هاي متلاطم را درآورند، باز هم</p> <p>با هم يکي و همبازي ميشوند...&nbsp;</p> <p>گاهي از خودمان خنده ام مي گيرد&nbsp;</p> <p>که فکر مي کرديم از بچه ها بيشتر و بهتر فهميده ايم...&nbsp;</p> <p>رسوب هاي روغن رسوخ کرده در روح ما کجا...&nbsp;</p> <p>زلالي و يکدستي روح در بچه ها کجا...&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 21 Sep 2025 08:30:00 GMT پيمانه شکستن http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/77/%d9%be%d9%8a%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87+%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%86/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حتّي پس از آن توبه و پيمانه شکستن<br /></span></span><span style="font-size: medium;">از طعم سبويت نتوان ساده گذشتن</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">طوفان شده درياي غزل در دلم اما<br /></span></span><span style="font-size: medium;">با لب زده اي بر لب من مُهر نگفتن</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين حسرت ديرينه به دل مانده که ايکاش<br /></span></span><span style="font-size: medium;">قسمت بشود ثانيه اي با تو نشستن</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">گيسوي تو در باد و چه آسان شده بر من<br /></span></span><span style="font-size: medium;">با ديدن اين منظره ها شعر نوشتن</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">هر تار تو تيري به دل و پود تو توري<br /></span></span><span style="font-size: medium;">کي مي شود از اين همه پيوند گسستن؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">"تا بوده چنين بوده و تا هست چنين است"<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اين عادت دل دادن و دل پس نگرفتن</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">جمع دو سه تا قافيه هرگز شدني نيست<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مثل من و عاقل شدن و دل نسپردن!</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمد عابديني</span></span></p> Sun, 21 Sep 2025 08:22:00 GMT در هواي تو http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/75/%d8%af%d8%b1+%d9%87%d9%88%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d9%88/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حالا که پَر کشيده دلم در هواي تو<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بايد کمي غزل بنويسم براي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين جا کنارِ سفره ي دل... پاي حرف هام<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مثلِ هميشه باز چه خاليست جاي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بگْذار تا خيالِ تو باشد کنارِ من<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بگْذار تا قدم بزنم پا به پاي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پيچيده چون طنينِ خوشِ نغمه ي "بَنان"<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در کوهسارِ خاطره هايم صداي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">انگار دستِ گرمِ خدا با اشاره اي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">انداخت حبّه قلبِ مرا توي چاي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بايد سراغِ سوز تو از مولوي گرفت<br /></span></span><span style="font-size: medium;">پيچيده در تمامِ نيستان نواي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">تو بي نظير هستي و تاکيد مي کنم:<br /></span></span><span style="font-size: medium;">"چيزي که يافت مي نشود" هست تاي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حالا که رفته اي و دلم داغدارِ توست<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بگْذار تا ابد بنِشينم به پاي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمد عابديني</span></span></p> Sun, 21 Sep 2025 08:22:00 GMT بي تاب http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/74/%d8%a8%d9%8a+%d8%aa%d8%a7%d8%a8/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">حال و روزش بد نبود امّا کمي بي تاب بود<br /></span><span style="font-size: medium;">صبح تا شب خيره بر تصويرِ توي قاب بود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">شوقِ مشهد در دلش غوغا به پا مي کرد و او<br /></span><span style="font-size: medium;">عادتش هر شب زيارتنامه قبل از خواب بود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">داشت در رويا قدم مي زد ميانِ صحن ها<br /></span><span style="font-size: medium;">در مشامش دم به دم عطرِ گلابِ ناب بود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">دست هايش را گره زد در ضريح و اشک ريخت<br /></span><span style="font-size: medium;">بعد از عمري تشنگي حالا کنارِ آب بود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">مرغِ روحش داشت پر مي زد در اطرافِ حرم<br /></span><span style="font-size: medium;">جسمش امّا در کلاسِ درسِ استصحاب بود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">محمد عابديني</span></p> Sun, 21 Sep 2025 08:22:00 GMT چنديست من وضعيت خوبي ندارم http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/72/%da%86%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%b3%d8%aa+%d9%85%d9%86+%d9%88%d8%b6%d8%b9%d9%8a%d8%aa+%d8%ae%d9%88%d8%a8%d9%8a+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چنديست من وضعيّت خوبي ندارم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">خشکيده طبعم... شعر مرغوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">هر چند گاهي مي نويسم شعري اما<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در چنته ام ابيات مطلوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">قحطي شده در شهر اشک و بغض انگار<br /></span></span><span style="font-size: medium;">غم دارم... اما چشم مرطوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">در ذهن خود دارم غزل بسيار اما<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مثل هميشه شعر مکتوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين را خودم هم خوب مي دانم... به هر حال<br /></span></span><span style="font-size: medium;">من چهره ي مشهور و محبوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مي خواستم طوفان کنم... اما نکردم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اين بار هم جز شعر معيوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">من را ببخشيد... از همان اوّل که گفتم:<br /></span></span><span style="font-size: medium;">چنديست من وضعيّت خوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمد عابديني</span></span></p> Sun, 21 Sep 2025 08:22:00 GMT چنديست زيارت حرم مي خواهم http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/70/%da%86%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%b3%d8%aa+%d8%b2%d9%8a%d8%a7%d8%b1%d8%aa+%d8%ad%d8%b1%d9%85+%d9%85%d9%8a+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چنديست زيارت حرم مي خواهم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">از فاطمه احسان و کرم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چنديست قدم زدن به عشقت بانو<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در طول خيابان ارم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">از دست کريم تو هزاران حاجت<br /></span></span><span style="font-size: medium;">يک يک به ازاي هر قدم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">لبخند و سُرور و عشق و شيدايي و مهر<br /></span></span><span style="font-size: medium;">حتي شده گاهي از تو غم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حالا که تو بانوي کرامت هستي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">من نعمت بي حد و رقم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين جا حرم دل است و من از بانو<br /></span></span><span style="font-size: medium;">توفيق حضور دم به دم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">وابسته به حجم ظرف ايمان من است<br /></span></span><span style="font-size: medium;">گاهي چه زياد و گاه کم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">سوهان که به جاي خود... ولي از بانو<br /></span></span><span style="font-size: medium;">يک ظرف پر از نبات هم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمد عابديني</span></span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:57:00 GMT چقدر شکر کنم اين همه محبت را http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/68/%da%86%d9%82%d8%af%d8%b1+%d8%b4%da%a9%d8%b1+%da%a9%d9%86%d9%85+%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d9%87%d9%85%d9%87+%d9%85%d8%ad%d8%a8%d8%aa+%d8%b1%d8%a7/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">چقدر شکر کنم اين همه محبّت را<br /></span><span style="font-size: medium;">چقدر سجده کنم اين شکوه و شوکت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">دلم خوش است به الطافِ بي نهايتِ تو<br /></span><span style="font-size: medium;">تويي که فرض نمودي به خويش رحمت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">هميشه حفظ نمودي تو آبروي مرا<br /></span><span style="font-size: medium;">مني که حفظ نکردم حريم و حرمت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">برس به داد منِ خسته اي رحيمِ غفور<br /></span><span style="font-size: medium;">که بارِ معصيتم کرده طاق طاقت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">به فکر و جان و تنم قوّتي عنايت کن<br /></span><span style="font-size: medium;">که با شکيب تحمّل کنم مشقّت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">شنيده ام که مناجات و ذکر شيرين است<br /></span><span style="font-size: medium;">به کامِ من بچشان طعمِ اين حلاوت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">به شوقِ وصل تو در اين مسير خواهم ماند<br /></span><span style="font-size: medium;">که طي کنم به هواي تو اين مسافت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمّد عابديني<br /></span><span style="font-size: medium;">1398.8.11</span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:55:00 GMT پلکي زدي دار و ندارم را گرفتي http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/54/%d9%be%d9%84%da%a9%d9%8a+%d8%b2%d8%af%d9%8a+%d8%af%d8%a7%d8%b1+%d9%88+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85+%d8%b1%d8%a7+%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%8a/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پـلـکي زدي، دار و نـدارم را گرفتي<br /></span>آرامش و خـواب و قـرارم را گرفتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يک عـمر مردم اشک در چشمم نديدند<br /></span>بـا تــار گــيــسـويـي وقـارم را گـرفـتـي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">من را از عمق خنده هاي خاک آلود<br /></span>بـيـرون کشيدي و غـبـارم را گرفتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با گندمي از من بـهشتم را گرفتي<br /></span>ارديـبـهـشـتـم را، بـهـارم را گرفتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">در خلسه ي موسيقي آرام چشمت<br /></span>از دسـت هاي تـيـره تـارم را گـرفتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">جانم پريد از بام جسمم ساده، انگار<br /></span>از شانه هاي خسته بـارم را گرفتي</span></p> <div style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></div> Wed, 20 Aug 2025 08:52:00 GMT شهر لبريز از ترافيک است http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/53/%d8%b4%d9%87%d8%b1+%d9%84%d8%a8%d8%b1%d9%8a%d8%b2+%d8%a7%d8%b2+%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%81%d9%8a%da%a9+%d8%a7%d8%b3%d8%aa/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پشتِ فرمانم و دلم با توست، شهر لبريز از ترافيک است<br /></span></span><span style="font-size: medium;">حسّ و حالم به قولِ غربي&zwnj;ها، اصطلاحاً کمي رمانتيک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چند روزيست غرق در فکري، من حواسم به توست، مي&zwnj;دانم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">آسمانِ دلِ پرِ از رازت، گاه پُر نور و گاه تاريک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مي&zwnj;رسد کارِ دل به جايي که، گاه احساس مي&zwnj;کند ديگر<br /></span></span><span style="font-size: medium;">جاي انگشت روي ماشه و بعد...، آري انگار وقتِ شليک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">آدميزاد عادتش اين است، لحظه&zwnj;اي شاد و لحظه&zwnj;اي غمگين<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مرزِ بينِ عذاب و خوشبختي، غالباً بسيار باريک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">زندگي کن ولي مواظب باش، عشق اخلاقِ مبهمي دارد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">رند و بي&zwnj;رحم و سرکش و مغرور، عشق مانندِ اسبِ تاجيک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حالِ تو ناخوش است... اين را من، کاملاً درک مي&zwnj;کنم، امّا<br /></span></span><span style="font-size: medium;">پاي احساسِ خود زنانه بايست، کارِ شيطان فريب و تشکيک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">گرچه دلسرد و خسته&zwnj;اي امّا، همسرم صبر کن بخاطرِ من<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اندکي بيشتر تحمّل کن، موسمِ عاشقانه نزديک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمّد عابديني</span></span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:51:00 GMT باور نکن اين قصه جز افسانه اي نيست http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/45/%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1+%d9%86%da%a9%d9%86+%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d9%82%d8%b5%d9%87+%d8%ac%d8%b2+%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87+%d8%a7%d9%8a+%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">باور نکن... اين قصّه جز افسانه اي نيست<br /></span></span><span style="font-size: medium;">شمعم ولي اطراف من پروانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مهمان شهرستاني چشم تو ام... حيف<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در پايتخت عشق مهمانخانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ديروزِ من... امروزِ من... فرداي من پر!<br /></span></span><span style="font-size: medium;">از حال من ويرانه تر ويرانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ديوانه و مجنون اگر من هم نباشم...<br /></span></span><span style="font-size: medium;">پس زير سقف آسمان ديوانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">خواهد شکست اين بغض آخر مثل قلبم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">افسوس اما در کنارم شانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">جايي که صيّادش تو باشي در کمندش<br /></span></span><span style="font-size: medium;">حتّي براي صيد بودن دانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">هر روز در گوش خودم مي خوانم اين را:<br /></span></span><span style="font-size: medium;">باور نکن اين قصّه جز افسانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:48:00 GMT با من از ابتدا سر سازش نداشتي http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/44/%d8%a8%d8%a7+%d9%85%d9%86+%d8%a7%d8%b2+%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d8%af%d8%a7+%d8%b3%d8%b1+%d8%b3%d8%a7%d8%b2%d8%b4+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%8a/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با من از ابتدا سرِ سازش نداشتي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">کارِ تو قهر کردن و کارِ من آشتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پُر کرد باغِ قلبِ مرا شاخ و برگ تو<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اين بذرِ عشق بود که در سينه کاشتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مانندِ اسبِ خسته و مغرور و سرکشي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">يک بار در مسير قدم بر نداشتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با هر بهانه بيشتر عاشق شدم ولي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">با هر بهانه سر به سرم مي گذاشتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ميخواهم عاميانه بگويم... اجازه هست؟<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مي خواستم براي تو باشم... نذاشتي!</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:47:00 GMT با کوله بار ندبه و بر بغض ها سوار http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/43/%d8%a8%d8%a7+%da%a9%d9%88%d9%84%d9%87+%d8%a8%d8%a7%d8%b1+%d9%86%d8%af%d8%a8%d9%87+%d9%88+%d8%a8%d8%b1+%d8%a8%d8%ba%d8%b6+%d9%87%d8%a7+%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با کوله بارِ ندبه و بر بغض ها سوار<br /></span>مي آيد از مسير، کسي مثلِ جويبار</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با واژه هاي سردِ زمستانِ غيبتش<br /></span>ده قرن عاشقانه سروديم از بهار</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ده قرن خشکسالي و ده قرن تشنگي<br /></span>ده قرن استغاثه و ده قرن انتظار</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چيزي نمانده در دلِ تقويم ها مگر<br /></span>شب هاي سالخورده و يک صبحِ بي قرار</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مولاي جمکراني من! مثلِ ابر ها<br /></span>بر تشنه زارِ خسته اين بيت ها ببار</span></p> <div style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></div> Wed, 20 Aug 2025 08:47:00 GMT اين بار قرار است که بيدار بمانم http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/36/%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d8%a8%d8%a7%d8%b1+%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1+%d8%a7%d8%b3%d8%aa+%da%a9%d9%87+%d8%a8%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1+%d8%a8%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين بار قرار است که بيدار بمانم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">تا صبح در اين حالت تبدار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">انگار قرار است در اين شور شبانه<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در حسرت يک ثانيه ديدار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پشت در و ديوار غزل با دل خسته<br /></span></span><span style="font-size: medium;">انگار قرار است که اين بار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يک عمر غزل گفتم و انگار قرار است<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در خلسه ي عطر خوش گلزار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با حسرت پرواز قرار است که يک عمر<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در دايره ي بسته ي پرگار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">رخصت بده تا آخر اين رزم شبانه<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در لشگر گيسوي تو سردار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:46:00 GMT ايراني ام فرزند ابر و باد و باران http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/35/%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%8a+%d8%a7%d9%85+%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af+%d8%a7%d8%a8%d8%b1+%d9%88+%d8%a8%d8%a7%d8%af+%d9%88+%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ايراني ام... فرزندِ ابر و باد و باران<br /></span></span><span style="font-size: medium;">انگشتِ دنيا از شکوهِ من به دندان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بر باد داده نقشه ي مستکبرين را<br /></span></span><span style="font-size: medium;">طوفانِ جمهوريِ اسلاميِ ايران</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">نمرود ها آتش به پا کردند صد بار<br /></span></span><span style="font-size: medium;">امّا خدا مي کرد ايران را گلستان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">دستِ خدا را بار ها ديديم در جنگ<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در فتحِ خرّمشهر... آزاديِ بُستان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يادش نرفته آسمانِ پيرِ بغداد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">پروازِ استثناييِ عبّاسِ دوران</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">امروز هل من ناصرِ خشمِ "نِمِر"ها<br /></span></span><span style="font-size: medium;">زانوي فرعونِ عرب را کرده لرزان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مي آيد از بيروت بوي نصر امروز<br /></span></span><span style="font-size: medium;">جايي فرا تر از بلندي هاي جولان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">سجّيل هاي سنگ در دستانِ غزه<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در مشت هاشان خشم و غيرت هر دو پنهان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">روزي نمازِ جمعه مي خوانيم با هم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در مسجد الاقصي به يادِ حاج رضوان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يک روز خواهد گشت اسرائيل نابود<br /></span></span><span style="font-size: medium;">با همّتِ مردانِ حزب اللهِ لبنان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين جا ولي در سايه ي تدبير و امّيد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">گم مي شود در شهرمان عطرِ شهيدان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چشمي به مسئولينِ راه آهن ندارم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بايد فداکاري کند هر بار دهقان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">دنياي موهومِ سرانِ فتنه گر را<br /></span></span><span style="font-size: medium;">يک روز خواهد کرد حزب الله ويران</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">دارد صداي اربعين مي آيد انگار<br /></span></span><span style="font-size: medium;">درياب بوي سيب را از مرزِ مهران</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Sun, 13 Jul 2025 12:12:00 GMT آيا شبي براي دلم ماه مي شوي ؟ http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/34/%d8%a2%d9%8a%d8%a7+%d8%b4%d8%a8%d9%8a+%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d9%84%d9%85+%d9%85%d8%a7%d9%87+%d9%85%d9%8a+%d8%b4%d9%88%d9%8a+%d8%9f/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">آيا شبي براي دلم ماه مي شوي؟<br /></span>يا باز هم مساوي يک آه مي شوي؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">سرباز زخم خورده ي شطرنج عاشقي!<br /></span>يک شب براي دلخوشي ام شاه مي شوي؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با کام تشنه بر سر چاهي رسيده ام<br /></span>يوسف ترين ترانه ي اين چاه مي شوي؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يک بيت وصف چشم تو ، يک بيت وصف زلف<br /></span>با من در اين مشاعره همراه مي شوي؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">سر مي کشد غم از در و ديوار بيت هام<br /></span>آيا شريک اين غم جانکاه مي شوي؟</span></p> <div style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></div> Sun, 13 Jul 2025 12:11:00 GMT ترديد دارم با چنين بغضي که دارم http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/58/%d8%aa%d8%b1%d8%af%d9%8a%d8%af+%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85+%d8%a8%d8%a7+%da%86%d9%86%d9%8a%d9%86+%d8%a8%d8%ba%d8%b6%d9%8a+%da%a9%d9%87+%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ترديد دارم با چنين بغضي که دارم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">امشب برايت نشکنم... امشب نبارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حالم شبيه حال صيّاديست ناکام<br /></span></span><span style="font-size: medium;">نه پاي برگشتن... نه شوق راه دارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">خاليست جاي حبّه قند خنده هايت<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در استکان چاي تلخ روزگارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">من را به دنبال خيالت مي دواني<br /></span></span><span style="font-size: medium;">با اين دل پژمرده... با اين حال زارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">هر صبح با عشق تو برميخيزم... امّا<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بر شانه هاي ياد تو سر مي گزارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حالا که مضمون غزل هستي... دوباره<br /></span></span><span style="font-size: medium;">انگار کاري جز غزل گفتن ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">دستي تکان دادي و مثل باد رفتي<br /></span><span style="font-size: medium;">از لابلاي بيتهاي بيقرارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">رفتي و با خود خاطراتت را نبردي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">من ماندم و اين زخم هاي بيشمارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Sun, 13 Jul 2025 12:11:00 GMT جمعه ها فاصله ام با تو فقط يک قدم است http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/62/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87+%d9%87%d8%a7+%d9%81%d8%a7%d8%b5%d9%84%d9%87+%d8%a7%d9%85+%d8%a8%d8%a7+%d8%aa%d9%88+%d9%81%d9%82%d8%b7+%d9%8a%da%a9+%d9%82%d8%af%d9%85+%d8%a7%d8%b3%d8%aa/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">جمعه ها فـاصله ام با تو فـقط يک قدم است<br /></span></span><span style="font-size: medium;">نـبـض شـيــدايـي مـن در نـوسـانِ قلم است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">غـــزلــم بــــيــت نـــدارد غــزلـــم آواره است<br /></span></span><span style="font-size: medium;">غـزلم نـقطـه ي گـنگي ز وجود و عـدم است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بــر لــبـم آمـــده جــانـم گــلِ نـرگـس بـرگـرد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">شايد اين نـوحـه ي جاويدِ لـسانِ عجم است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">و اگــر جــانِ مـــرا خــواســتـه بــاشـيـد آقـــا<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بـا زبـانِ خـودتـان پـاسـخ مـن صـد نعم است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">دلِ احــساس مـرا عــطرِ حـضورت بـُرده ست<br /></span></span><span style="font-size: medium;">عـددِ عـاشـقـيــم بــيـشـتـر از هر رقم است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">عـشـقـت از ابــرِ غـزل بـر سـرِ قـلـبـم بـاريـد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">شـاهـراهِ سـفــرِ قـرمـزِ عـشقت رگـم است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چهارده قرن جـهان بي تو به خود مي پـيچد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">چهارده ساعت اگر مانده بيايي نه کم است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حـــالِ دلـــدادگــي ام رو بــه وخـــامــت دارد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">قـرصِ خـورشـيـدِ جـمـالِ تـو دواي دلم است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">هيـچکـس چون تو سزاوارِ غزل گفتن نيست<br /></span></span><span style="font-size: medium;">شاعرِ عشق تو هستم غزلت بر لـبم است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">روي خورشيد تو گر پشتِ زمان پنهان است<br /></span></span><span style="font-size: medium;">نـائـبـت خـامـنـه اي مـاهِ تـمـامِ شبم است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمد عابديني</span></span></p> Mon, 21 Apr 2025 10:00:00 GMT تو نيستي و قافيه ام پر شده از غم http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/61/%d8%aa%d9%88+%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d9%8a+%d9%88+%d9%82%d8%a7%d9%81%d9%8a%d9%87+%d8%a7%d9%85+%d9%be%d8%b1+%d8%b4%d8%af%d9%87+%d8%a7%d8%b2+%d8%ba%d9%85/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">تو نيستي و قافيه ام پُر شده از غم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">تصويرِ تو در قابِ غزل گشته مجسّم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با شوق تو در حسرتِ تو مي دوم آري<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بايد بشود بيشتر اين فاصله ها کم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">از عرشِ تو نازل شده بر فرشِ دلِ من<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اين بغضِ ترک خورده و اين گريه ي نم نم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پلکي زدي و زلزله ي چشمِ تو گم کرد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">تهرانِ غزل هاي مرا يک شبه در بم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">آرامِ دلم هستي و در عينِ تناقض<br /></span></span><span style="font-size: medium;">رم مي کند اسب دلم از نام تو هر دم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">تقديرِ مرا عشقِ تو اين گونه رقم زد:<br /></span></span><span style="font-size: medium;">من مسئله اي ساده و تو پاسخِ مبهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">دل ميکَنم امّا دلِ من بسته به جاييست<br /></span></span><span style="font-size: medium;">انگار گره خورده به گيسوي تو قلبم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Mon, 21 Apr 2025 10:00:00 GMT تو داشتي مي آمدي با سيني چاي و نبات http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/60/%d8%aa%d9%88+%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%8a+%d9%85%d9%8a+%d8%a2%d9%85%d8%af%d9%8a+%d8%a8%d8%a7+%d8%b3%d9%8a%d9%86%d9%8a+%da%86%d8%a7%d9%8a+%d9%88+%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%aa/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">تو داشتي مي آمدي با سيني چاي و نبات<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در عالم رويا و خواب از لابلاي خاطرات</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">من ماجراي عشق را در گوش تو خواندم ولي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">پرسيدي از من ناگهان با لهجه ي بيگانه: وات؟!</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">تو کارگردان بودي و من آخرين برداشت را<br /></span></span><span style="font-size: medium;">تا آمدم بازي کنم گفتي صريح و ساده: کات!</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پرسيدم از خود که تو را با خود به فردا مي برد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">آخر کدامين مرد با اين خلقيات و روحيات؟!</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">سرباز چشمت ناگهان يک پلک آمد سمت من<br /></span></span><span style="font-size: medium;">آن گاه مکثي کردي و آهسته گفتي کيش و مات!</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمد عابديني</span></span></p> Mon, 21 Apr 2025 10:00:00 GMT تکرار مي شوند پياپي درام ها http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/59/%d8%aa%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b1+%d9%85%d9%8a+%d8%b4%d9%88%d9%86%d8%af+%d9%be%d9%8a%d8%a7%d9%be%d9%8a+%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%85+%d9%87%d8%a7/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">تـکرار مي شونـد پـيـاپي درام ها<br />از ياد برده طعمِ تو را ذهن کام ها</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">صياد ها به شوق تو آواره مي شوند<br />پاسخ نمي دهي به معماي دام ها</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">فرهاد و خسرو از پيِ تو در کنارِ من<br />شورِ رسيدنم به تو در نبضِ گام ها</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">بر راهِ تو نشسته ام اي کاش بگذري<br />صد ها عليک مانده به راهِ سـلام ها</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">بايد بـهار ريـخت به رويـاي دشـت ها<br />بايد ستاره کاشت به دامان شـام ها</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">با يک غزل نمي شود اوصافِ عشق گفت<br />مــحــوِ مــعــانــي تــو حـروف و کـلام ها</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">پس کي طلوع مي کني از پشتِ قرن ها<br />اي آفـتـاب گــم شـده در کـنــج بــام هـا</span></p> <div style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></div> Wed, 09 Apr 2025 03:37:00 GMT کودک غزه اي من http://deegar.ParsiBlog.com/Posts/66/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9+%d8%ba%d8%b2%d9%87+%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d9%86/ <p><br />مرا ببخش<br />اي کاش کفشي بر پاي تو بودم<br />يا ناني در دستانت<br />اي کاش فريادي بودم<br />که در گوش جهان مي پيچد<br />همه ظالمان از آن مي گريزند<br />وهمه خوبان جهان را به صبحي تازه فرا مي خواند<br />اي کاش <br />کودک غزه اي من<br />اي عشق من<br />اي کاش نسيمي بودم<br />نرم و آرام در آغوشت مي گرفتم<br />تا چشمانت را به خوابي آسوده بياسايم<br />اي کاش<br />کبوتري بودم بر شاخه درختان زيتون<br />که از حضور تو جان مي گرفتم <br />ودر دستان تو آغاز مي شدم<br />مرا ببخش<br />صداي فروخورده ام را ببخش<br />در آن سوي جهان، <br />اين تويي که راه روشن عشق را<br />پرواز کنان مي روي<br />و قلبهاي خسته ي ما را، <br />با خود مي بري<br />اين تويي، <br />آن صداي رسا و عميق و زيبا، که بر دل و جان عاشقان مي نشيند:<br />آي دنيا خواهان، جهان ارزاني شما باد، <br />ما عشق را برگزيده ايم<br />و خدا برايمان کافي ست<br />..... <br />کودک غزه اي من<br />اي نور<br />اي عشق من<br />اي کاش ابري بودم<br />که بر لبان تشنه ات مي باريدم<br />و اشک هايت را نم نم <br />بر تمام جهان مي باريدم<br />آه اي مردم<br />فقط به چشمانش نگاه کنيد<br />اين تلالو آزادگي ست که با پاهاي زخمي و دستان خونين<br />همچنان ايستاده است<br />او راز ابديت را <br />فرياد مي زند<br />تکرار مي کند<br />او<br />هرروز و هر لحظه<br />دنياي پوچ آنان را بر سر هاي شان <br />آوار مي کند<br />اين بمبها<br />آخرين فريادهاي شيطان است<br />........</p> <p>آه آه<br />اي کودک غزه اي من<br />اي عشق من<br />مرا ببخش<br />آن گاه که خداي عشق<br />تورا در آغوش مي گيرد<br />اي کاش <br />برق چشمانت را مي ديدم<br />کاش اشک شوق تو بودم<br />يا بالهاي پروازت، <br />دوستت دارم<br />اي عشق من</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Mon, 07 Apr 2025 22:49:00 GMT اي کاش اين چنين به تو باور نداشتم http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/32/%d8%a7%d9%8a+%da%a9%d8%a7%d8%b4+%d8%a7%d9%8a%d9%86+%da%86%d9%86%d9%8a%d9%86+%d8%a8%d9%87+%d8%aa%d9%88+%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اي کاش اين چنين به تو باور نداشتم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">با اين که از خيالِ تو بهتر نداشتم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بيتُ المقدّسِ غزلم عشق بود و من<br /></span></span><span style="font-size: medium;">جز آرزوي فتحِ تو در سر نداشتم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يک گام بر نداشتي امّا تمامِ عمر<br /></span></span><span style="font-size: medium;">چشم از مسيرِ آمدنت بر نداشتم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">در قابِ خاطرات تو تصويرِ روشني<br /></span></span><span style="font-size: medium;">از جمله هاي صحبتِ آخر نداشتم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يک لحظه مکث کردم و ديدم که در دلم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">حسّي که داشتم به تو ديگر نداشتم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمّد عابديني</span></span></p> Mon, 07 Apr 2025 10:36:00 GMT اي دوست عجب کرشمه هايي داري http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/31/%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa+%d8%b9%d8%ac%d8%a8+%da%a9%d8%b1%d8%b4%d9%85%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a%d9%8a+%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اي دوست عجب کرشمه هايي داري<br /></span>در نقش دلت چه ترمه هايي داري</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محکم همه را بسته اي از روي حيا<br /></span>در پيرهنت چه دکمه هايي داري</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">در فصل خزان باغ انگور دلم<br /></span>در سفره ي خود چه دلمه هايي داري</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">گيسوي تو قلاب و منم چون ماهي<br /></span>کوتاه بيا... چه طعمه هايي داري</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پا روي دلم گذاشتي... حرفي نيست<br /></span>با اين که عجيب چکمه هايي داري</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بي نامه و بي مجوز و بي امضا<br /></span>در حنجره ات چه نغمه هايي داري</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">گفتي که من و برادرم يک سيبيم<br /></span>قربان خودت! چه نيمه هايي داري</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بين من و تو هر چه که بگذشت گذشت<br /></span>هر چند بر آن تتمه هايي داري</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">دل ميشکني و بيمه مي پردازد<br /></span>اي دوست تو هم چه بيمه هايي داري!</span></p> <div style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></div> Mon, 07 Apr 2025 10:36:00 GMT اين چه احساس عجيبي است که در دل دارم ؟ http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/37/%d8%a7%d9%8a%d9%86+%da%86%d9%87+%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%b3+%d8%b9%d8%ac%d9%8a%d8%a8%d9%8a+%d8%a7%d8%b3%d8%aa+%da%a9%d9%87+%d8%af%d8%b1+%d8%af%d9%84+%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85+%d8%9f/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين چه احساس عجيبي است که در دل دارم؟<br /></span></span><span style="font-size: medium;">چند وقتي است که با عشق تو مشکل دارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">گاه زل مي زني و گاه به من مي خندي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اين چنين است که عشقي متزلزل دارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بنِشين... حوصله کن... اوّل راهيم هنوز<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مثل اين مسئله بسيار مسائل دارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پلک مي بندي و بخت همه را مي بندي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">سهم من چيست؟... از اين بخت چه حاصل دارم؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">شهر نو مي شود... انگار دلم در طرح است<br /></span></span><span style="font-size: medium;">آخرِ کوچه ي بن بستِ تو منزل دارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">آنقدَر پُر شده از خاطره هايت ذهنم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در دلم حسرت يک سکته ي کامل دارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">تا تو خرماي سرِ سفره ي افطار مني<br /></span></span><span style="font-size: medium;">باز بر ذمّه ي خود روزه ي باطل دارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ساده مي خندم و تو ساده به من مي خندي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اين چه عشقي است که در دلْ منِ جاهل دارم؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">گيرم اين عشق چو دريا و تو ساحل باشي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">منِ ماهي چه نيازي به تو ساحل دارم؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">سايت در سايت به دنبال تو مي گردم... آه<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مدّتي هست که اينترنت شاتل دارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با تو چت مي کنم و راه مرا مي خواند<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مشکي نيست... بمان... من خطِ رايتل دارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">مي روم تا نشود دير کلاسم... يا حق!<br /></span><span style="font-size: medium;">صبح ها... ساعت ده... درس رسائل دارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Sun, 06 Apr 2025 09:11:00 GMT